م. فرهنگ دوست هروی

دندانهای آقای معروفی ریخت
همچنین,
توضیحی در
باره سرهم
بندی های آقای
نوری
هم
میهنان
عزیز ببخشید
که چند وقتی
است در خدمت
شما نیستم.
بعلت مشغله
زیاد وقت
نوشتن اصلا
برایم میسر نمیشود.
حتی در مورد
قضیه حمله
مستقیم وزیر فرهنگ
کریم خرم به
زبان فارسی.
اما بفضل خدا
و بیداری
فارسی زبانان
کشور همه دانشمندان
بر دهان نژاد
پرستان مشت
کوبنده زدند که
این جای بسیار
سپاس گزاری
دارد. اگر من
در این مورد
مقاله ای
نوشتم بعلت
جالب بودن
موضوع است و از
همه مهم تر موضوعی
است که چشم
تیزبین
دانشمندان
گرامی بدور
مانده بود.
موضوع
بحث ما رسوایی
انجینر زبان آقای
معروفی هست که
ناخواسته توسط
یکی از شاگردان
خود شان رسوا
میشوند.
یکی
از محدود افرادی
که این روزها
و سالها برای
حفظ
نژاد پرستی
در کشور قلمفرسایی
میکند
آقای خلیل
الله معروفی
است. همه
مدافعان نژاد
پرستی در کشور
ما بی
منطق هستند
اما آقای
معروفی صاحب
از همه شان بی
منطق تر است.
آقای معروفی وقتی با پاسخ دندان شکن داکتر صاحب معصومی روبرو شدند و هیچ پاسخی نداشتند به عوض دادن پاسخ غلط های املای ایشان را گرفتند. البته این نخستین بار نبود که معروفی بجای دادن پاسخ غلط املای میگرفت. ایشان دها مورد دیگر هم عین همین پاسخ را ( گرفتن غلط املای به جای پاسخ) با دیگر اساتید داده بودند. دوستان میتوانند این بحث را از نو بخوانند و به ریش (بروت) آقای معروفی بخندند. گرفتن غلط املای کار سختی نیست مثلا همین عنوان مقاله خود جناب معروفی غلط املای دارند:
دیکتاتور
را دکتاتور
نوشتند.
Dictator واژه
لاتین
یا در جای
دیگر میگویند:
"انگیزۀ این
فـرضیه میدانستم" که درست آن اینطور است. "انگیزه این فرضیه را میدانستم".
باید یاد آور شد که واقعیت از عنوان نوشته خود جناب معروفی پیدا میشود. ایشان میفرمایند "دکتاتوری فـرهـنگی ایران بر قـلمرو زبان فارسی " ناخدا گاه واقعیت از زیر زبان خود شان بیرون میپرد یعنی افغانستان؛ایران و تاجیکستان را قلمرو زبان فارسی میدانند. در چندین جای دیگر از نوشته آقای معروفی واقعیت به بیرون تراوش میکند. مثلا: "اجباری کردن اصطلاحات ساخت فـرهـنگستان ایران" در کجا؟؟؟؟ در خود ایران ، یا در تمام قـلمرو زبان فارسی، خصوصاً در افغانستان و تاجیکستان؟؟؟ " اینها عباراتی هستند که در چندین جای از نوشته خود بکار بردند. خیلی زیبا به واقعیت یکی بودن زبان فارسی هر سه کشور اعتراف میکنند. ایشان میتوانند بعدا انکار کنند. خوشبختانه مقاله شان در چندین تارنما موجود است.
چند
روز پیش در
حال کار
روزانه دوستی
به من زنگ زد
گفت: امروز به
انترنت
نگاه کردی؟
گفتم نه! پرسیدم
باید نگاه
میکردم؟ گفت بلی برو
به پرتال آقای
نور و معروفی
نگاه کن ببین
که توسط شاگرد
خود شان رسوا
شده اند. پرسیدم
در کدام
قسمت؟
یا کدام نوشته
شان؟ پاسخ داد
آقای معروفی
مقاله دارد با
عنوان "دانشگاه به جای پوهنتون _ عشق به دری یا نفرت از پشتو"
در قسمت تبصره
همین مقاله. نماز
دیگر بود به
خانه برگشتم بعد از
نوشیدن یک چای
داغ و بیرون
کردن خسته گی
از تن
به سراغ کامپیوتر
رفتم. چون
آدرس پرتال
گندیده را نداشتم
از راه
جستجوگر گوگل
آنرا پیدا
کردم. یکراست
به صفحه اصلی رفتم.
نگاهی به چهار
اطراف صفحه کردم
مطلب مورد نظر
را پیدا کردم.
به قسمت تبصره
ها وارد
شدم. از
نخستین تبصره شروع
کردم نظر چند
نفر مخالف و چند
نفری موافق را نشر
کرده بودند.
پس از نظر ششم
یا هفتم خود
جناب معروفی
به جواب چند
نفر مخالف
پرداخته
بودند. در
میانه
فرمایشات شان
به جواب یک
نفر چرب زبانی
و زبان
بازی کردند:
"
از جناب شمس
میخواهم
بپرسم ، که
اگر کسی توطئه
و جنایتی را
کشف کرد، باید
آنرا فاش کند
و به مردم
خوداز آن
هوشدار بدهد و
یا که باصطلاح
خپ خود را
بزند و
بگذارد، که
عناصر ناپاک
جامعه پیش
رفته بروند و
خدا ناخواسته
روزی برسد که
کار از کار
بگذرد؟؟؟؟
اگر از کلام
گهرخیز حضرت
شیخ اجل سعدی
استفاضه کنم :
سر چشمه شاید
گرفـتن به بیل چوپر شد نشاید
گذشتن به پیل
باز
هم عادی گذشتم
رفتم بالا تر
که توجهم به نظر
یک نفر با نام
" رستم "
جلب شد.
نوشته آقای
رستم از زابل
نشان میدهد که
از شاگردان چشم
گوش بسته خود
معروفی است.
خیلی با ترس
لرز که مبادا
مورد غضب
استاد خود
واقع شود
خواهش میکند:
آقای
معروفی
شما در پاسخ
به یک نظر
دهنده از شعری
فارسی و از
ولایت فارس
ایران
استفاده
کردید.
فرمودید:
((اگر از کلام
گهرخیز حضرت
شیخ اجل سعدی
استفاده کنم:
سر چشمه شاید گرفـتن به بیل چوپر شد نشاید گذشتن به پیل ))
شما همیشه می
فرمایید زبان
فارسی ایران
با زبان فارسی
افغانستان
فرق دارد. در
این صورت شما
دری گپ میزنید
اما برای ما
از شعر های یک
شاعر ایرانی
فارسی زبان
مثال می
آورید. وقتی
زبان ها با هم
فرق دارد چطور
شما انتظار
دارید شعر
فارسی یک
ایرانی برای
ما مفهوم داشته
باشد؟
حتما شعر
فارسی حکیم
بزرگوار سعدی
را برای برگردان
فارسی دری
کنید.
اینجا
هست که موضوع
مهم میشود.
این
آقای رستم
ناخواسته چکش
بزرگی بر سر استاد
خود آقای
معروفی
میکوبد. ضربه
این چکش به
قدری سنگین
است که کل
پرتال را به
لرزه در می
آورد و بی حال
میکند. درست
پس از درخواست
شاگرد (رستم)
نظر خود آقای
معروفی نشر
شده است اما از
پاسخ دادن به
خواهش شاگرد
خود طفره رفته
در واقع از
دادن پاسخ درمانده
و یا به عبارت
دیگر قضیه را
سرسری تیر
کرده.
اما
این شاگرد بی
فکر ؛ نا
عاقبت اندیش و
سمج که خیر
قبیله پرستان را
نمیداند
باز هم پرسش
خود را تکرار
میکند.
" آقای
معروفی صاحب
عرض خواهشی
برای دومین
بار لطفا شعر
فارسی شاعر
ایرانی را
برای ما ترجمه
دری نمایید.
با عرض احترام
رستم "
از
متن درخواست
رستم خان بر
می آید که
چندین نوبت
خواهش خود را
تکرار کرده
اما
درخواست او
را نشر
نکردند.
اینبار هم که
نشر شده از روی
ناچاری بوده
خواستند دل
شاگرد خود را
نشکنند.
بنظر
میرسد آقای
رستم از شاگردان
اصلی معروفی
باشند. حتما
آرزو داشته
استادش آن
شعر
فارسی سعدی
(رح) را
به فارسی دری
ترجمه کند تا به
زعم خودش هم
فرق فارسی
ایران با
افغانستان
هویدا شود و هم
در مباحث
روزانه و
اینترنتی آنرا
به دهن
مخالفان
بکوبد. اما
خبر ندارد این
استاد
نادان و
ناتوان
میداند
واقعیت چی
هست
فقط با نیرنگ
مشغول فریب
خود او هست تا
واقعیت را
برایش وارونه
جلوه دهد.
با تکرار
سوال رستم خان
لرزه بر
اندامهای این
گروهک فاشیسم
می افتند. پس
از چند رای و
نظر سر کله خود
معروفی پیدا میشود.
اتهام نامه ای
را به
شاگرد وفادار
خود تقدیم
میکند. آقای
معروفی با چال
باز و زبان
بازی میگوید:
دوستان
گرانقدر سلام
!
من بدلایل
بسیار مگر شک دارم
که یکی دو نفر
بیکار و بی
روزگار ، با
اغراض خاص زیر
نامهای
دروغین و
مستعار گویا
از اینجا و
آنجا قلم
میزنند و به
اصطلاح نظر
میدهند ، تا
وانمود کنند
که گویی اشخاص
فراوان به عین
نظر ایشان
اند. ازین
جمله است کسی
که خود را "رستم"
و ساکن "زابل"
میداند.
من این "رستم
زابلی ثانی"
را که از طرز
خرامش "مجعول
بودن" نام و
شهرتش
پیداست، به
روح پر فتوح "رستم
زال" و "رستم
اصیل" قسم
میدهم که کمی
به خود آید و
بفکر اندر
گردیده بداند
که چه میخواهد
بنویسد و با
این اطوار و
اداء ها چه
چیزی را میخواهد
بدست آرد.
معروفی
با نیرنگ به
تمجید از رستم
افسانه ای می
پردازد تا خود
را وارث
شهنامه
فردوسی
قلمداد کند هم
اینکه وانمود
کند شعر
فردوسی دری
است فارسی
نیست. او حتی
همان چهار نفر
همفکر خود را
هم کودن حساب
میکند. به این
فکر است هرچه
من به هم ببافم
و سرهم بندی
کنم آنها قبول
خواهند کرد و
پرسشی
نخواهند داشت.
اما نمیداند
که صدها پرسش در مغز پیروان اندکش پیدا میشود. آنها خواهند پرسید: استاد به ما بگو این شعر فردوسی فارسی است یا دری؟ اگر دری است پس چرا؟ گفته :
بسی
رنج بردم در
این سال سی عجم
زنده کردم
بدین پارسی
اگر
فارسی است پس
چرا شما او را
از خود میدانی
واگذار کنید به
خود
ایرانیهای
فارسی زبان.
دوم: حال که
فارسی است پس
لطف کنید آنرا
برای ما ترجمه
فارسی دری کنید.
بالاخره
آنها هم آدم
هستند و
اندیشه دارند
مغز شان کار
میکند. اما
آقای معروفی
آنها را به
هیچ حساب میکند.
بزرگانی همچون
فردوسی متعلق
به همه بشریت
هستند. اما
اگر ما این
بزرگ مرد حکیم
را معلق به
خود و فرهنگ خود
بدانیم کار نا
ثوابی نکرده
ایم. چون
زبانش
زبان ما است
و تاریخ او
تاریخ ما است.
تمام
شهر های بزرگی
و تاریخی آریانا
یا ایران را که
فردوسی در
شهنامه خود
نام برده در
افغانستان
است. فردوسی
در وقت زندگی
زیر پرچم
پادشاه کشور
ما زندگی
میکرده.
شهنامه خود را
تقدیم پادشاه
کشور ما کرده.
با این دلایل
چرا ما او را
از افتخارات
خود و کشور
خود ندانیم؟
یقینا که
فردوسی
یکی از
افتخارات بزرگ
کشور ما است.
اما با اندیشه
که آقای
معرفی و باند
شان دارند اگر
بتوانند این
پلان شوم خود
را که همانا
جدا سازی زبان
دو کشور است
عملی کنند ما
باید با این
بزرگان خدا
حافظی کنیم.
آقای
معروفی قبلا
رسوا بودند
اما با روبرو
شدن با این
پرسش آن هم
توسط شاگرد
خود رسوا تر
شدند. حال این
پرسش تا ابد
روی پیشانی آقای معرفی
حک شد. پاک
نخواهد شد مگر
آقای روزی از
گذشته سیاه
خود توبه کند
و از مردم افغانستان
عذر خواهی کند
چه دوست چی
دشمن. حتما خواهید
پرسید چرا از
دوستان خود
عذر خواهی کند.
بلی به این
خاطر که عمری
آنها را فریب
داده. آقای
معروفی تا
وقتی این
اندیشه سیاه
را داری در
گفتگوی
روزانه شعر فارسی
سعدی شیرازی را
بکار میگیری
پس باید آن
شعر را به
فارسی دری
ترجمه کنی تا برای پیروانت
قابل فهم
باشد. این
خواست
شاگردان شما
است.
من
بحال کسانی
افسوس میخورم
که دنباله روی
آدمی چون
معروفی هستند.
وقتی بعد از
عمر دنبالش دویدن
و برایش چکچک
کردن با یک
پرسش از او
شما را دشمن
خطاب میکند و
هرچه دلش
خواست تهمت
میبندد و
دشنام میدهد.
به
این ترتیب آقای
معروفی به
گفته
ایرانیها آب
خنکی روی
دستان شاگرد
وفادار خود
میریزد.
با وجود این از دادن
پاسخ به اصل
موضوع طفره
میرود که
همانا ترجمه
شعر سعدی از
فارسی به
فارسی دری
باشد. در عوض
دست شاگرد خود
را که حالا
دشمنش
میپندارد
گرفته و به
ناکجا آباد
میبرد نشانی سی
چهل سفسطه
نامه خود را
برایش میدهد.
"در
قسمت "واحد
بودن" زبان
دری در
افغانستان و ایران
و در عین زمان
در زمینه ی
افتراق زبان
دری
افغانستان با
فارسی دری
ایران ، کافیست
که سی چهل
مقاله ی خرد و
کلانم را در
همین زمینه ی
خاص ، در
آرشیفم در
پورتال از نظر
بگذرانند.
یقین دارم که
اگر ایشان از
این طیف لااقل
یک ثلثش را هم
درست بخوانند
، تمام سؤالات
ایشان حل
خواهد گردید.
با احترام "
معروفی
صاحب خبر
ندارد اگر این
سفسطه های او ارزش
داشت و این
شاگرد به
واقعیت سفسطه
های شما پی
میبرد دیگر
احتیاجی به
درخواست از
شما نبود.
در
بالا گفتم که
کل پرتال
افغانهای
نازی به لرزه
در آمد. چون
بعد چند نظر
آقای ولی نوری
هم به داد
معروفی میرسد
چیز های را
سرهم بندی
میکند که مثلا
فرق بین فارسی
در ایران و
افغانستان را
بیان کند:
در
اینجا بازهم
تعدادی از این
کلمات را بحیث
مشت نمونه
خروار می آورم
که در
افغانستان و
ایران تفاوت
بین آنها از
زمین تا آسمان
است. گلابی =
ناک ، پرتقال =
مالته ، کره =
مسکه ، گوجه
فرنگی =
بادنجان رومی
، خیار =
بادرنگ ، سیب
زمینی = کچالو
، عرق = شراب ،
روسری = چادر ،
آب گوشت = شوروا
(شوربا) ،
اسفناچ = سبزی
پالک ، آدامس =
ساجق ، بادبادک
= گدی پران ،
اردک = مرغابی
، لاستیک =
تایر ، مرسی =
تشکر ، لامپ =
چراغ ، دوش =
شاور ، دست
شوئی = تشناب ،
عروسک = گدی ،
عشاء = خفتن ،
عمامه = دستار
، آب تنی = غسل ،
آب دهن = تف ، آب
کش = چلوصاف ،
آفتاب گردان =
آفتاب پرست ،
استخر = حوض ،
شناور = آب باز
، استان =
ولایت ،
استاندار=
والی ، استکان
= پیاله چای ،
غوری = چاینک ،
باد کنک =
پوقانه ،
بادزن = پکه ،
الاغ = خر ،
کراوات =
نکتائی و به
صدهای دگر.
اکثریت
مطلق اینها واژه
های هستند که
در هر دو کشور
کاربرد یکسان
دارند. فرق
آنها دروغ و نیرنگ است.
بسیار
هم از
دروغ سرهم
بندی شده اند ساخته
پرداخته مغز
پوک آقای نور
و رفقای شان
است حالا
دقیقا چگونگی
آنها را یکی
یکی خدمت
شما یکی عرض
میکنم.
،
کره = مسکه ، کره به
آنهای گفته
میشود که
صنعتی هستند و
از گیاهان
بدست می آید مسکه
از شیر
حیوانات به
دست می آید
هنوز هم مسکه
نامیده میشود خیار
= بادرنگ ، تنها در
ایران خیار
گفته نمیشود
در حوزه غرب بطور
کامل حتی مرکز
افغانستان هم خیار
میگویند.
عرق
= شراب ، اکثریت
ایرانیها بخصوص
قشر باسواد آن
شراب میگویند.
اصل فارسی این
واژه می هست. که در
اشعار شاعران
ایران و
افغانستان به
فروانی به کار
گرفته شده. .
روسری
= چادر ، در
ایران و
افغانستان
همه چادر
میگویند.
روسری یک
پارچه چهار
گوش کوچک است
که فقط موی سر
را میپوشاند
که در هردو
کشور یک نام
دارد. اما
آقای نوری از
روی حقه بازی روسری را
به جای چادری
جا زده . ما در
ایران و
افغانستان
هم
چادر داریم و
هم روسری . در
ایران هزاران
نفر با نام
فامیلی
چادرباف داریم.
، آدامس = ساجق آدمس یک
محصول صنعتی
است که قبلا
موجود نبوده
منشاء خارجی
دارد. اما قبل
از اینکه
آدامس وارد ایران
شود سغز که
همان جاسق
کابل و اطرافش
باشد موجود
بود. همین
حالا هم در
بسیار از
مناطق ایران
تولید میشود.
سغز کردستان
از همه
معروفتر و
مرغوبتر است.
در هرات و
حوزه غرب افغانستان
سقچ میگویند.
وقتی به هرسه
این نامها
نگاه میکنیم (
سغز؛ سقچ
؛ساجق ) به
وضوح
درمیابیم هم
هرسه شان یکی
است
اسفناچ
= سبزی پالک ،در
حوزه غرب و
هرات همه
اسفناج میگویند.
، اردک =
مرغابی ،
در افغانستان
و ایران
هر پرنده ای که
بتوانند در آب
شنا کنند مرغابی
میگویند. اردک
نام یک نوع
مرغابی است
مانند غاز و قو که
آنها هم
مرغابی گفته
میشود. اما
آقای نوری
نادان نمی
داند که اردک
همان مرغابی
است یا از روی
نادانی و یا عمدا
آنها را از هم
تفکیک کرده است.
، مرسی =
تشکر.
واژه
مرسی
فرانسوی است
که در ایران کاربرد
کمی دارد فقط
آدم های تازه
به دوران رسیده
که میخواهند
ثابت کنند
پیشرفته
هستند آنرا به
کار
میبرند.همه
فرهنگی های
ایران از واژه
سپاس که فارسی
اصل است
استفاده
میکنند.اکثریت
مطلق ایرانی
ها واژه
عربی تشکر را
در گفتگوهای
روزمره استفاده
میکنند.
،
لامپ = چراغ . واژه
چراغ هم در
افغانستان و
هم در ایران
کاربرد
فراوان دارد.
مخصوص یک کشور
یا یک منطقه نیست.
واژهء چراغ
یعنی چیزی که
روشنی میدهد .شاعران
هردو کشور
اسم
چراغ را در
اشعار خود
زیاد استفاد
کرده اند. لامپ
وسیله برقی است
که چراغ را
روشن میکرد و
میکند. چون
چراغها قبلا
با وسیله چیز
مختلف روشن
میشد. مانند
روغن چراغ ؛
تیل خاک یا
نفت. لامپ هیچ
وقت چراغ شده
نمیتواند.
مثلا در ایران
میگویند. چراغ
ماشین شما
لامپش سوخته؛
یا خطاب به
راننده
میگویند چراغ
بده
یعنی با چراغ
ماشین علامت
بده. در
روزهای آشورا
وسائل هست که
لامپهای
فراوان به آن
میبندند اسم
آن چهل چراغ
است. این چهل
چراغها هم
سیار هستند هم
متحرک . واژه
لامپ همزمان
با برق به
ایران آمد
قبلا چنین
چیزی صابقه
نداشته است.
همینطور در
افغانستان
همراه با برق
واژه گروپ
وارد زبان ما
شد.
دوش =
شاور ، افغانستان
و ایران دو
کشور هستند که
هرکدام
جداگانه با
کشور های
مختلف ارتباط
داشته اند.
بنابراین
واژه های که
از خارج وارد
زبان شان
میشده فرق
داشته مثل
همین دوش و
شاور. مثلا
افغانستان
بیشتر با
انگلیس رابطه
داشته واژه
های انگلیسی از جمله
"شاور"
وارد زبان فارسی
در افغانستان
شده است. همین
طور ایران با
فرانسه
ارتباط داشته
واژه های
فرانسه از
جمله "دوش"
وارد زبان
فارسی ایران
شده است.
دست
شوئی = تشناب ،
در ایران و
افغانستان ده
ها نام برای
این مکان
داریم که بعضی
های شان مشترک
است. در
افغانستان :
کنارآب؛
مستراح؛ خاک
انداز؛
جوابچایخانه
(1). در
افغانستان
کسی به توالت
تشناب نمی
گوید. این
آقای نوری
بیسواد و
بیخبر از همه
جا تشناب
و دست شوی را
یکی دانسته. درافغانستان به
حمام
تشناب میگویند
یعنی جای که
خود را میشویم.
در بعضی از مناطق
هرات
اوریز(آبریز)
هم میگویند. در
مناطق مخلفت
هرات اسمهای
مختلف برای
این مکان
موجود است آیا
این دلیل میشود
فارسی مناطق
مختلف هرات با
هم فرق دارد؟ در
ایران: توالت؛
مستراح ؛ دست
شوی میگویند.
عروسک
= گدی ، در
تمامی
حوزه غرب ؛
شمال غرب و
مرکز همه
عروسک
میگویند. فقط
در کابل ؛ شرق
و شمال شرق
گدی میگویند.
ضمناٌ واژه
گدی شاید هندی
باشد. اما
واژه عروسک
کاملا فارسی
است. در هردو
کشور دختری که
در حال رفتن
به خانه بخت
است میگویند
عروس و
همینطور مجلس
آنرا عروسی
میگویند.
عشاء
= خفتن ، این دو واژه در
هردو کشور
رواج دارد.
هیچ کدام
مخصوص کشور
خاصی نیست.
نسبت دادن
هرکدام به یک کشور
از روی نیرنگ
و فریب است.
واژه
عشاء را بیشتر
آخند ها و
مذهبی ها در
ایران
استفاده
میکنند آنهم
فقط برای نماز
مثلا میگویند
وقت نماز عشاء
است. اما در
دیگر جای ها از
واژه شب
استفاده
میکنند. مثلا
میگویند شب شد
یا شب دیر وقت
شده. فکر نمیکنم واژه شب
برای ما هم
بیگانه نیست
عین کاربرد را
در افغانستان
دارد. در
افغانستان آخند
صاحب ها وقتی
میخواهند
نشان بدهند
خیلی ملا
هستند و عربی
می فهمند واژه
عربی عشاء را بکار
میبرند
همچنین واژه
خفتن را هم
فقط برای نماز
بکار میرود.
در جای دیگر
کمتر مورد استفاده
دارد.
عمامه =
دستار. هردی
این واژه ها
بیشتر در
ایران کاربرد
دارد. در
افغانستان
واژه لنگی یا
لنگته رواج
دارد. گاه
گاهی هم از دو
واژه عمامه و
دستار
استفاده
میکنند. عمامه
عربی است اما
واژه دستار
فارسی است و
خیلی قدمت
دارد.
، آب تنی = غسل ، غسل
واژه عربی است که
جنبه دینی
دارد که هم در
ایران و هم در افغانستان
بکاربرده
میشود. حتی
میتوان گفت در
تمامی
سرزمینهای
اسلامی کاربرد
دارد. کسی که
جنوب باشد
یعنی زن و شوهر
وقتی با هم
همبستر
میشوند جنوب میشوند
که باید غسل
کنند. در
ایران کسی
خواسته باشد آب
باز یا شنا
کند
گاهی وقتها
آب تنی هم
میگویند. اگر
بخواهیم بر
اساس اندیشه
ناقص آقای نور
بسنجیم چون در
ایران هم شنا
میگویند و هم
آب تنی پس
فارسی در ایران
هم فرق دارد.
آب دهن = تف ، هم در
افغانستان و
هم در ایران
وقتی کسی
بخواهد آب
دهان خود را
به بیرون
بیاندازد میگویند
تف کرد. باز هم
در هردو کشور
اگر آب دهن
خود بخود به
بیرون بریزد
میگویند آب
دهانش ریخت یا
موقع گپ زدن آب
دهانش به
بیرون پرتاب
شد. در هردو
کشور وقتی
آدمی با دیدن
غذای خومشزه
اشتهایش شعله
ور میشود
میگویند: با
دیدن غذا آب
دهانش ریخت.
عکس آن
وقتی چیزی نفرت
انگیزی
میبینیم بر
روی زمین تف
میکنیم.
آب
کش = چلوصاف
، واژه چلوی
صافی در هردو
کشور
بکاربرده
میشود.
آفتاب
گردان = آفتاب
پرست ،
واژه آفتاب
گردان در هردو
کشور به یکی
است. در ایران نام یک
جانور آفتاب
پرست است.
استخر =
حوض: واژه حوض
حوضچه
حوضخانه در
هردو کشور
کاربرد
فراوان دارد.
فقط در ایران
واژه استخر را
هم بکار
میبرند.
شناور =
آب باز ، واقعا این
نور بیسواد و
نادان است. در
ایران چون
دریا دارند به
هر وسیله که
روی آب بماند
میگویند
شناور. یا به
انواع کشتیها
و قایقها شناور
گفته میشود.
در ایران به آب
باز
شناگر
میگویند. در
ایران
میگویند شنا
اما در
افغانستان
آشنا میگویند.
بنابر این به آب
باز در
افغانستان
آشناگر هم
میگویند.
استکان
= پیاله چای ، در نقاط
مختلف ایران
این وسیله نزدیک
ده نام دارد.
فنجان؛
لیوان؛ پیاله
؛ استکان از
آن جمله اند. در
ایران لیوان
کار برد
بیشتری دارد. اما
در افغانستان
پیاله بیشتر
رواج دارد اما
در بعضی نقاط
کشور استکان
هم میگویند. .
شاید در شهر
های به دیگر
نامهای دیگر یاد
شود اما من
نمی دانم. ازاین
نامها
بنظر من پیاله
از همه قدیمی
تر است. واژه
پیاله را همه
شاعران
افغانستان و
ایران در آثار
خود به
فراوانی بکار
برده اند.
،
باد کنک =
پوقانه ،در هرات و
حوزه غرب اگر
بچه ای بگوید
پوغانه برایش
میخندند. در
هرات و
حوزه غرب همه پوفک
یا بادکنک
میگویند. در
کابل پوغانه
گفته میشود
شاید در جاهای
دیگر نامهای
دیگری داشته
باشد.
بادزن =
پکه ، نخست
اینکه بادزن
نه بلکه
بادبزن. واژه
بادبزن در
ایران خیلی کم
کاربرد دارد.
دوماً: پکه نه
بلکه پنکه.
بعضی واژه ها
نوشته آن با
تلفظ عمومی
فرق میکند
ازجمله پکه
که اصل آن پنکه
است در
افغانستان در گویش
عمومی پکه
میگویند. در
ایران واژه
پنکه به
فراوانی بکار
گرفته میشود.
از گفته معروفی استفاده کنیم که میگویند "قلمرو زبان فارسی" در قلمروی زبان فارسی از تاجیکستان تا ایران از یک شهر تا شهر دیگر و از یک روستا تا روستای دیگر این فرقها هست چه در ایران باشد و چی در افغانستان یا تاجیکستان.
همین
اسم های که
آقای نوری که بعنوان
فرق فارسی
ایران با
افغانستان
ذکر کردند نصف
شان بین فارسی
هرات تا کابل
تفاوت دارد.
ناک =
در هرات امرود
. بادرنگ = در
هرات خیار. سبزی
پالک = در هرات
اسفناج . ساجق = در هرات سقچ . گدی پران= در هرات کاغد باد. گدی = در هرات عروسک . دستار= در هرات لنگی یا لنگوته . شاور = در هرات شستن یا غسل کردن. پوغانه = در هرات پوفک یا بادکنک یا بادبادک. تربوز = در هرات هندوانه . مرچ = در هرات فلفل.
در
پایان از خدا
میخواهیم
آقای معرفی صاحب
و نور صاحب را
به سوی حقیقت
هدایت کند.
از
نظرات و
انتقادات
دوستان
استقبال
میکنم و خوشحال
خواهم شد.
و
منالله توفیق.
م-
فرهنگ دوست
هروی