رستم جمشیدی
در نبرد
با فارسی
ستیزان
چندی است
که در پایگاه
هایِ ِ
تارنمایی ِ
برادران ِ
خراسانیم
مشتی قلم به
مزد و فارسی
ستیز می بینم
که می کوشند
تا جان در بدن
دارند با
پارسی گویان
دشمنی کنند
وبه هر علف
هرزه ی ِ
پلیدی که مکمن
است چنگ می
زنند تا مانع
از اتحاد ِ
دوباره ی ِ
برادران ِ از
هم جدا افتاده
گردند. من ِ
کمترین که به
زبان ِ مادریم
عشق می ورزم و
همزبانانم را
سخت دوست می
دارم
نتوانستم بیش
از این خاموش
بنشینم پس
تصمیم بر آن
گرفتم که به
اندازه ی ِ
خویش در
مبارزه با این
جریان ِ گجسته
سهم بگیرم ،
باشد که از
این راه همتبارانم
را همپشتی
کرده باشم. در
این راستا بر
آنم که در ضمن
ِ چند نبشته
به
کهدان ِ
پارسی ستیز(افغان جرمن...)(1) و
در
رأس ِ
ایشان به
ژاژخایی های ِ
از حد گذشته ی
این مردک ِ
نامحترم «
خلیل
الله معروفی
»
پاسخ دهم.
واین نوشته
نخستین
نوشتار از این
رشته مقالات خواهد
بود.
بی سواد
کیست؟
داستان ِ
زبان ِ فارسی
در خراسان
داستانی است پر
آب ِ چشم. به
کسانی که از
بزرگترین
پرورانندگان
ِ زبان ِ
پارسی بوده
اند به ستم
پشتو می آموزند
و ایشان را به
نا روا افغان
می
نامند و همه
همت ِ خویش را
در این راه به
کار می برند
که فارسی را
در این سرزمین
از جایگاه
ِشایسته ی ِ
خویش دور و
محروم دارند.
آموزش ِ زبان
ِ فارسی از کیفیت
در خوری
برخوردار
نیست. حال
فارسی ستیزان که
خود از مسببان
ِ ناپاک ِ این
جریانند در آن
سوی ِ آب ها
ریش می لانند(2)
و با سُخره از
اشتباهات ِ
مردانی که با
دلی سربلند و
سری سر به زیر
برای ِ اعاده
ی میراث ِ از
دست رفته شان
به جان می
کوشند
خندستانی(3) به
راه می اندازند
و فخر فروشانه
و فرعون
مآبانه
سهوهای ِ
املایی و
انشایی ِ
ایشان را به
باد ِاستهزاء
می گیرند و
ایشان را از
روی ِ
خودپسندی بی
سواد می
خوانند.
اگر
چه
هیچ
کس
را
نمی
توان
یافت
که
در
عمر
ِ
خویش
اشتباه
نکرده
باشد
اما
غلط
های
ِ
دیگران
ِ
را
دستمایه
ی
ِ
خنده
کردن
کسی
را
سزاوار
است
که
دست
ِ
کم
خود
دچار
ِ
این
گونه
نادرست
نوشتن
ها
نباشد.
من
در
واپسین
گفتار
ِ
بیهوده
ای
که
از
«معروفی»
در
پایگاه
ِ
«
افغان جرمن...»
خواندم چندین
و چند غلط
ِخرد
ودرشت
یافتم
که
برای
بی
اعتبار
کردن
ِ
این
مرد
بسنده
است.
نام
این
مقاله
«
بی
سوادها
به
تکتک
آمده
اند»
بود.
بنده
عمرم
را
برای
یافتن
ِ
اغلاط
ِ
این
مرد
در
دیگر
نوشته
هایش
نسوزاندم
و
به
مشت
از
خروار
قناعت
جستم.
در
جایی
از
این
نوشته
می
خوانیم:
«عقل
ِ
قاصر
ِ
من
برای
حل
این
معضله
جواب
ِ
جزری
و
به
اصطلاح
ِ
فرنگی
رادیکال
ندارد...»
آنچه
در
فارسی
می
تواند
معادل
ِ
رادیکال
باشد
جذری
است
و
نه
جزری.
جذر
با
ذال
ِ
معجمه
اصطلاحی
است
ریاضی
به
معنای
ِ
یافتن
ِ
ریشه
ی
ِ
اعداد
(همان
چیزی
که
در
زبان
های
ِ
لاتین
رادیکال
نامیده
میشود.)
و
جزر
با
زای
معجمه
در
برابر
مدّ
قرار
می
گیرد
که
فرو
رفتن
آب
دریا
ست
(هم
ریشه
است
با
جزیره)
و
هرگز
و
هرگز
نمی
تواند
مترادف
ِ
رادیکال
باشد-
مگر
در
قاموس
ِ
جناب
ِ
معروفی!
جایی
نیز
حیز
را
با
«هـ»
نوشته
اند.
حیز
اگرچه
واژه
ای
پارسی
است
با
«ح»
نوشتن
ِ
آن
رایج
تر
است
وبا
«هـ»
جز
به
ندرت
نوشته
نیامده
است
(البته
این
املا
غلط
نیست
ولی
نامعمول
است).
این
مطلب
در
باره
ی
ِ
معضله
هم
صدق
می
کند،
آن
چه
پارسیان
در
طول
ِ
قرون
نوشته
اند
معضل
است
(شاید
این
واژه
با
همین
ریخت
در
خراسان
ِ
امروز
رایج
باشد
ولی
آن
چنان
در
متون
ِ
فارسی
پرسابقه
نیست).
در این
مقالک ایشان
نسخته سخنی
سرسری(4) را شعر ِ
ارتجالی
نامیده و در
ضمن ِ آن به
انواع و اقسام
ِ غلط های ِ
نابخشودنی
دچار آمده
است. از نظر
مسایل ِ
کارشناختی ِادبی
می توان به اشتباهات
زیر اشاره
کرد:
این
شعرک که در ظاهر
به شیوه ی ِ
سنتی سروده
شده در کدام
قالب است؟ اگر
ترکیب بند است
که باید ابیات
ِ بند آغازینش
همچون غزل
قافیه پردازی
می شد. حال آن که
این بند از
بُن قافیه
ندارد. قافیه ای در
کار نیست که
من بخواهم
بگویم دچار ِ
کدام عیب از
عیوب ِ قافیه
است. کدام بی
مایه ای تا به
امروز «
آمده
اند
» را با
«
شدند
» و«
دیدند
»
قافیه کرده
است؟ «
جالق
»(5)
یعنی چه؟ در
کدام فرهنگ ِ
فارسی این
واژه ضبط شده
است؟ اگر جایی
این کلمه را
سراغ دارید بی
درنگ بنده را
نیز آگاه
کنید. فالق
کدام است؟ ما
در متن هایمان
فقط فالق
الاصباح و
فالق الحب
داریم که لقب
هایی از برای
خداوندند و در
حالت ِ غیر ِ
مضاف فالق گاه
معنای ِ درّه
می دهد و گاه
خُرمابن یا
نخل معنی
میشود. فالق
در متن های ِ
فارسی
براطلاق(6)
هرگز به معنای
صبح خواه ،
صبح خیز یا
صبح آورنده نیامده
که بخواهد در
برابر ِ شام
سازی قراربگیرد.
واژه ای که در
بیت ِ دوم از
بند ِ دومین
در جای قافیه
نشته است از
اساس بی
معناست (شاید
هم واژه ای
محلی باشد که
اگر هم چنین
است در شعری که
به زبان ِ
معیار سروده
می شود به کار
بردن ِ واژه
های محلی بی
ذکر ِ معنا و
مأخذ کار ِ
درستی نیست.
این سخن را در
باره ی ِ واژه
هایی نظیر ِ
تکتک و کرّی
[اگر کرّی به
معنای حمله
است باید «
کر»
نوشته می شد هم چنان که
در کر وفر می
بینیم. اگر هم
با «
ی» ِ نکره
آمده است آنجا
جای نکره
آوردن نیست]
هم می توان
گفت.) ما در شعر
ِ فارسی جز در
ابتدای مصراع
«
وَ» نداریم آن
چه در میانه ی
مصراع می آید
«_ُ_» یا
به اصطلاح ِ
فنّی «
ضمه ی عطف
»
(و نه «
واو» ِ عطف)
است و به کار
بردن «
وَ» صد در
صد غلط است(در
اوزان ِ دوری
گاه بر سر نیم
مصراع نیز «
وَ»
می آید اما
وزن ِ این شعر
دوری نیست).
کوتاه
کلام آن که
حضرت ِ استاد
ِ فاضل یا
آنچنان که خود
ِ فارسی ستیزش
می پسندد
«پوهاند»! چنان
در تنگنای وزن
و قافیه
گرفتار آمده و
چنان از امواج
ِ ثقیل ِ این
بحر ِخفیف(7)
سیلی خورده که
به یافه بافی
و هذیان سرایی
افتاده و خود
نیز نفهمیده
است چه می
گوید. می
بینیم که او
در زباله ای که
شعر نامیده چه
شوربای بی
نمکی از مهمل
و هرزه پخته و
ژرفنای بی
سوادی ِ خویش
را چه خوب آشکاره
کرده و چه
زیبا خود اثبا
ت کرده که آن
چه در مقاله
اش خطاب به
دیگران گفته
بیش از همه
درباره ی ِ
خودش صادق
است. در پایان
از مرد ِ
بسیاردان!(8) می
خواهم که زبان
در کشد که پس
از اینش بیش
از این رسوا
خواهم کرد.
یادداشت ها :
(1)لاییدن : همان است که در گفتار ِ عامیانه زوزه کشیدن چفیدن و نالیدن ِ سگ می گوییم.
کهدان:
جایی
که
در
آن
برای
خوابیدن
ِ
سگ
کاه
می
ریزند.
ناصرخسروی
ِ
قبادیانی
سگ
ِ
کهدانی
را
چنین
وصف
می
کند:
پیش نایند
همی مگر کز
دور
بانگ دارند
همی چون سگ ِ
کهدانی
لامعی
گرگانی
درباره ی
لاییدن ِ سگان
می گوید:
نیارد روی
شیر ِشرزه
دیدن هیچ سگ به شیر
ِ نر لیکن ز
راه ِ دور سگ
لاید
وما در
مثلی میگوییم:
سگ ِلاینده
گیرنده نیست.
(2)
لاندن:
جنبانیدن
و
ریش
لاندن
کنایه
از
بیهوده
خودنمایی
کردن
و
لاف
ِ
گزاف
زدن
است.
سنایی
میسراید:
بهر ِ آن
کس که یک دو
بیت بخواند ژاژ خایید
و ریش و دم
بلاند
(3)
در
تفسیر
ِ
سورآبادی
ِ
نیشابوری
در
ترجمه
ی
آیه
ی
ِ
«وَ
یتخذونَها
هُزُواً»
(لقمان/6)
آمده
است:
و
فرا
گیرد
آن
را
به
خندستانی(تفسیر
ِسورآبادی
ج3
ص1903
به
تصحیح
ِ
سعیدی
سیرجانی،
تهران
1381)
(4)
نسخته
سخن
ِ
سرسری
:
ترکیبی
است
که
نظامی
ِ
گنجه
ای
در
حق
ِ
سخنی
که
شعر
نباشد
به
کار
برده
است:
چون که
نسخته سخن ِ
سرسری
هست بر ِ گوهریان
گوهری...
(5)
اگر
منظور
از
جالق
مردی
است
که
استمنا
می
کند
و
مردوار
نیست!
باید بگویم
که جلق کلمه ای
است فارسی و
نمی توان آن
را به وزن ِ
فاعل برد و از
آن اسم ِ فاعل
ساخت. البته
عبید ِزاکانی نیز
این شبه ِمصدر
را به صیغه ی ِ
مبالغه برده و
جلّاق ساخته
اما شعر عبید
لحن ِ طنز
دارد و
هنجارگریزی
از لوازم ِ طنزآفرینی
است.
(6)
بر
اطلاق:
این
ترکیب
را
که
نصرالله
منشی
در
ترجمه
ی
ِ
کلیله
ودمنه
فراوان
به
کار
گرفته
بر
صورت
های
ِ
دیگرش
(علی
الاطلاق
و
مطلقاً)
ترجیح
می
دهم
به
ویژه
که
این
دو
ریختی
تازی
دارند.
نصرالله
منشی
نوشته
است:
در
این
روزگار
ِتیره
که
خیرات
براطلاق
روی
به
تراجع(وا
پس
رفتن)
آورده
است(کلیله
و
دمنه،
چاپ
ِمجتبی
مینوی
ص55
تهران
1381)
(7)
بحر
ِ
خفیف
نام
ِ
وزن
ِ
«فاعلاتن
(یا
فعلاتن)مفاعلن
فعلن»
است
که
شعرک
ِ
معروفی
هم
در
این
وزن
از
قلم
ِ
وی
ارتجالاً
تراویده
است!
(توجه
داشته
باشیم
که
شعر
به
صورت
ِ
بدیهه
و
ارتجالی
از
قلم
کسی
می
تراود
که
سخت
در
فنون
ِ
شاعری
چیره
دست
باشد!).
خفیف
در
لغت
مترادف
ِ
سبک
است
و
ثقیل
سنگین.
(8)
از
جمله
نصایح
ِشیخ
ِ
سعدی
یکی
اینست
که:
زبان در
کش ای مرد ِ
بسیاردان که
فردا قلم نیست
بر بی زبان
اگر کسی
خواستار ِ گفت
وگو ،چالش ویا
هر گونه ارتباط ِدیگری
با بنده است،
می تواند با
فرستادن ِ
نوشته ای به
نشانی ِ زیربا
من نامه نگاری
کند:
رستم
جمشیدی ، بیست
و دو ساله از
تهران