مشوره وزیربا اوغان ملتها

 

چون    خبر   شد آن  وزیر قلتبان

میبرندش سوی مجلس کش کشان

روش ترش گشت ولبهایش کشال

در دلش میکرد هر  دم  قیل  وقال

ناگهان درفکر دوستانش فتاد

پاچه رابرزده درنزدشان شتافت

دادهریکی راپیمامی تاکه آیندنزداو

چارهءکارش را نمایند جستجو

شام شد آن وزیرک منتظربودوخمار

تابیامد دوستانش قطار اندر قطار

احدی واتمر وفاروق وپتمن آمدند

دول زده چرخ زنان باسازاتن آمدند

رحیم وردک جبارثابت وتنویر

آمدند تاکنند مشوره با وزیر

چون بدید آن همه دوست بردورخویش

زخوشحالی چرخ میزدبرپس و پیش

چاره ءرسوایی خویش پرسان کرد

لب گشود وحرف زدن چالان کرد

گفت ای دوستان من سخت مشوش گشته ام

بنگریداین جسم من چون قوغ آتش گشته ام

درپی فارسی ستیزی بسته بودم این کمر

تانمایم این زبان را بی زیر و زبر

لیک نبودم آگاه از رموز فارسی

خویشتن راسوختاندم درسوزفارسی

آبرویم رفته است چاره سازیدیاران من

رحمتی بفرمایید بر حالت نادان من

چونکه هرتلویزیون ورادیو ویبسایتها

میگویندومینویسندبهر رسوایی ما

بعدازآن رو سوی احدی کردوگفت

چارهء این  درد  را  باید تو سٌفت

احدی گفتش ببین ای دوست من

ایکه هستی در تن و درپوست من

گام باید زیرکانه گذاشت درزمین

چونکه امروزنیست دیروزای مهین

مردمان بیدارهستند هوشیارهمچنان

توبشو هوشیارتر زین مردمان

بعدازآن اتمر سخن آغاز کرد

خنجر فارسی ستیزی رابازکرد

گفت من بنوشم خون هریک فارسی

بی نگذارم دروطن اندک فارسی

چونکه دشمنی دارم ازدیرزمان

باتمام مردمان فارسی زبان

چون رسیدنوبت به دادستان کل

گفت این منم چون شیردربوستان کل

هریکی رابه جرم تفنگسالاروجنگسالار

افگنم در کنج زندان خواروزار

بعدازآن گویم که نقض قانون کرده اید

واژهءبیگانه رامضمون کرده اید

هریکی گفتا چنین گوچنان کن درپارلمان

«مختصرکردم من افسانهء» فاشیستان

بعدازآن گو  طبق قانون بود کارمن

آنکه بی  قانونی  کرد  دهم آزارمن

تادیرشب گفتگوداشت این فاشیستان

که چگونه درهم کوبنداین پارسیان

 

                                            راهب سُجانی 18/2/2008