سرگذشت دختری از انترنات به آنهای که تاهنوزبه درست بودن اعمال
۷ ثور،۸ ثور واندیشه های شان باوردارند.
۷ ثورخانواده ام راگرفت ۸ ثورسرزمینم را
روز گاری بود مانند تو مادر داشتم
مثل تو ای هم وطن من هم برادر داشتم
سر نوشت بد مرا بی مادروخواهر نمود
دور از مهر پدر از دامن کشور نمود
بخت من بد شد زمانی کودتای ثور شد
ای مسلمان با تو گویم برسرم این جور شد
بابه ام راکشت راکت مادرم بیچاره گشت
هم برادر در تلاشی گیر شد آواره گشت
هشت ساله دخترک بودم درون خانه ام
انتظار مرگ بودم پر نشد پیمانه ام
مادرم هرروز تاشب از پی نان شد اجیر
برف حرمان به سرش بارید ناگه گشت پیر
پند مادر بری آدم بهتر از عالم بود
آنچه مادر گفت باید کرد گر آدم بود
گفت یک روزی به من ای دخترم پندم پذیر
عقل اگر داری بکن سعی نگیرندت اسیر
میروم لخت جگر من سوی اخرادر اخیر
زانکه اندرده ما نی پیشوا است نی امیر
گفتمش مادر چرا رازت کنی پنهان زمن
گفت میگویم ولی دردل نیگه داری سخن
رنگ رویش زرد گشت وخاطرش پژمرده شد
گفت ازمن یک مجاهد بی سبب آزرده شد
روز دیگر مادرم از خانهء ما برده شد
شام گاهان نعش بیجانش به ما آورده شد
ناله کردم روی خودرا پاره کردم چاک چاک
سخت بر تابوت او من پیچ خوردم همچوتاک
بعدی آن نی مادر نی پدر غمخوار من
مستجا شد پیش یزدان ناله های زارمن
تاکه یک تنظیم دیگروارد قشلاق شد
مردم آنجا دیگردر ضربهء شلاق شد
قریه دار ماگرفت از مهر دستم آنزمان
پیش حاکم ب رد گفت این دخترک تسلیم تان
چند روزآنجا که بودیم بری ماداد آب و نان
پرورشگاه سوی کابل کرداومارا روان
دایما دارم دعا باشد خدایش پشتیبان
پرورشگاه وطن آن وقت گل و گلزار بود
لیک رنج مرگ مادر در دلم بسیار بود
مثل من بسیار بودن کودکان بی کو وکس
بری من تعمیر آنجا بود مانند قفس
در خیالم شب همه شب مادرم بود وطن
روزها فکرپدر بودم که می آید به من
هیچ معلومم نشد کایا برادرد رکجاست
گفته بودم شاید او بردرد های من دواست
انتظارش را کشیدم من به هر صبح ومسا
باورم شد انکه او هم رفته ازدارالفنا
رفته رفته از غم ایشان دل من گشت آب
رنگ من گردی د زردو حال احوالم خراب
سال سوم گشت و من کم کم سواد آموختم
لفظ استندرد کابل از جواد آموختم
این حکایت بشنوید از من که گویم داستان
از جوادم دورگشتم سال چهارم ناگهان
جمله طفلان وطن از کابلستان آمدیم
از برای درس وتعلیم قرقیزستان آمدیم
عاشقم شد بچهءاز صنفی هایم آن زمان
مثل مجنون داشت دایم ازپیم آه وفغان
عشق من اند ردلش مواج چون امواج گشت
از برایم عاقبت از مکتبش اخراج گشت
پاس مکتب کردم وشامل به تخنیکم شدم
نا گهان من سردچار مرد نامردم شدم
در هوا پیما شدم روزی به مردی آشنا
جلوه کرد او در خیالم مرد پاک وبیگناه
مرد افغان بود بامن صحبتش آغاز کرد
دوست داری از دل وجانش به من ابرازکرد
حال واحوالم یکایک بری او کردم بیان
او مرا برداشت از روی زمین برآسمان
روز دیگر دیدن من آمد وگفتا بخیز
تا بیبنی خانهء این دوست دارت را تو نیز
چون شدم در خانهء او حمله کرد اندر سرم
بعدی آن من زن شدم اوگشت دلکش شوهرم
روی من بوسید شب ها گشت او هم بسترم
لیک گردید او گریزان نا گهانی از برم
گفتمش محبوب من ازتو شدم من حامله
از برایت آورم یا کامل و یا کامله
روی گردان شد زمن بشنو گپ بیجایشه
دور شواز من دیگر ای بی پدر ای «فاحشه»
ناجوان از خانه رفت از پیش چشم من گریخت
آب رو وعزت من تا دم محشر بریخت
بعدی او من بودم چشم ترم در خوابگاه
روز ها افتاده اندر بسترم تا شامگاه
در نیگاه صنفیانم دختر فاسق شدم
پیش استادان مکتب دخت نالایق شدم
رفته رفته بار من سنگین شدو روزش رسید
صبح بد بختی به رویم با غم وحسرت دمید
چند روزی درد حملش بنده را آزار کرد
بودن مادر به طفلک خالقم وادار کرد
مادر طفل که بابایش به پیش ما نبود
غیرمن اوراکسی دیگردر این دنیا نبود
روزها او بود من درداخل در مانگاه
هیچ کس سویم نمیکردازحقارت نیم نیگاه
بعدی یک هفته بمن گفتند با طفلت برو
مجرای دردوغم را باتو میگویم شنو
کودک بیچاره را آن شب ندادم قطره شیر
بر خدا گفتم بیا این بنده ات از من بیگر
طفلک خوردساله را در باغ شهر انداختم
ای خدایا توبه کردم که تو را نشناختم
آتش اندوه وغم اندر جگر افرو ختم
آن چنان آتش که اندرآن سراسر سوختم
نیم شب آتش درون سینهء من در گرفت
سوز مادربودنم قلب مرا آخر گرفت
سرنوشتش زنده بودن بوده از روز ازل
نیم شب رفتم گرفتم کودکم را در بغل
جان او سرد وتن بیچاره اش بیمار بود
لب به لب چسپیده وهم شکمش افگاربود
اشک از چشمان من سرزد به دربار خدا
اجر کردارم نمیدانم چه است روز جزا
اندرآن تاریکی شب دادمش ازسینه شیر
دست کردم بر دعا گفتم خدادستم بیگر
صدهزاران رنج بردم تا کلان کردم پسر
خانه هر کس که میرفتم زمن بودش حذر
از برای دیدنم دل های یارانم شکست
دوستان دیرینم را تا ابد دادم زدست
اعتبارم رفت ومهردوستان از من پرید
هم حیایم رفت وهم این پرده از رویم درید
طالع وبخت بدم پایم بدین سرحد کشید
یا قلم کش بخت من در بطن مادر بد کشید
حکم تقدیر این چنین بود یا چنین امروزیر
عقل من کم بود نا فهمیده من گشتم اسیر
روز ها بگذشت من بیچاره و بد کاره ام
از برای لقمهء نان هر کجا آواره ام
راه آدم بودنم را تا ابد گم کرده ام
غصه دنیا به پشتم بار هیزم کرده ام
هیچ کسرا نیست برمن مثل آدم حرمتی
هیچ کس بر من ندارد یک سر مو رحمتی
ای وطنداران من اکنون قضاوت بر شماست
من سیه بختم سیه بختیء من خود بر ملاست
من اکنون بیوهء بیچارهء بد کاره ام
غیر این بدکاره گی هر گز نمیشه چاره ام
هر که را دادم سلام او آرزوی کام کرد
خانه هر کس که رفتم او مرا بدنام کرد
در حق من ظلم ها کردند نامردان چرا
طرف من هر گز ندیدندمثل یک انسان چرا
هرکس استم آدمم از نسل انسانم بشر
با حقارت ننگریدم از خدایم الحذر
دیگر از جانم چه میخواهید ای نامردمان
ای خدا از شر نامردان زتو خواهم امان
بعد ازاین ترک جهان از دست مردان میکنم
گر زدست من بیاید جمله قربان میکنم
گرسلاحی باشدم من درکمین باشم مدام
دشمن مردان بیدین بعدازین باشم مدام
شهر تاشکند فریبا جایگاه من شده
کودکستان چلنزار کار گاه من شده
نام من مطلوبه نا مطلوب دنیا گشته ام
تا قیامت این چنین سرکوب دنیا گشته ام
زاد گاهم پلخمری مرکز بغلان بود
ازبکستان بر من مانندهء زندان بود
میهن زیبای مناز بیخ وبن ویران شده
مردم من زیر امر گلهء گرگان شده
بی وطن بی جاوبی میهن دراین دنیا منم
بی امیدی زنده گی امروز تا فردا منم
داستان راستین را بر شما کردم بیان
باخبر از شرمردان دختران ای دختران
مردها دارند قصد کامگاری هر طریق
دختر عاقل بخواند داستان من دقیق
دختران هشیارباشید این حکایت شدتمام
از برای عبرت تان گفتم و با احترام
مسکو فبروری ۱۹۹۵
ارسالی ولی رحمکیان