شاعری که بربلندای بلند شعروزبان فارسی آرمید

 

احمد شاملونامی است مفهوم وآشنا نه تنها درقلمرو زبان شرین فارسی، که درگسترۀ ادب وفرهنگ جهانی. اوهشت سال پیش درسوم مرداد(اسد)1379 خورشیدی برابربا 24 ژوئیه 2000 روی درنقاب خاک کشیده وبه ابدیت پیوست.

درپی چند شعرازدفتردیوانهای مختلف این شاعرونویسندۀ توانای ایرانی را که با روزگاردرهم وبرهم جامعۀ ما سخت خوانش دارد ودرسایت فارسی بی بی سی بدست نشرسپرده شده است، خدمت دوستداران این شاعرفرهیخته برگزیدیم تا لحظاتی با خوانش اشعارمذکورروح آن بزرگ مرد را شاد نموده وخودرا بیشترازپیش درآشفته بازاربی سرنوشتی کشورخونین خویش که درد مشترک همۀ ماست فروببریم.

من

من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزی نظير آتش در جانم
پيچيد.

سرتاسر وجود مرا
گويی
چيزی به هم فشرد
تا قطره‌ ای به تفته‌گی خورشيد
جوشيد از دو چشمم.
از تلخی تمامی درياها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

شعر "با چشم ها"، از دفتر "مرثيه های خاک

 

قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی

من درد مشترکم
مرا فرياد کن.

شعر "عشق عمومی"، از دفتر "هوای تازه"

 

من به هيئت «ما» زاده شدم
به هيئت پرشکوه انسان
تا در بهار گياه به تماشای رنگين‌کمان پروانه بنشينم
غرور کوه را دريابم و هيبت دريا را بشنوم
تا شريطه‌ خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنا دهم
که کارستانی ازاين‌ دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بيرون است.

انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
توان دوست‌ داشتن و دوست‌ داشته‌شدن
توان شنفتن
توان ديدن و گفتن
توان اندهگين و شادمان‌شدن
توان خنديدن به وسعتِ دل، توان گريستن از سويدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شکوهناک فروتنی
توان جليل به دوش بردنِ بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهايی
تنهايی
تنهايی
تنهايی عريان.

انسان
دشواری وظيفه است.

شعر "در آستانه"، از دفتر "در آستانه"

 

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراس من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمينی‌ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.

شعر "از مرگ"، از دفتر "آيدا در آينه"

 

 

دهانت را می بويند
مبادا که گفته باشی دوستت می ‌دارم.
دلت را می ‌بويند
روزگار غريبی ست، نازنين

و عشق را
کنار تيرک راهبند
تازيانه می‌زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

در اين بن‌بست کج وپيچ سرما
آتش را
به سوخت‌بار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار غريبی‌ست، نازنين

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کشتنِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کنده و ساتوری خون‌آلود
روزگار غريبی‌ست، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب قناری
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبی‌ست، نازنين
ابليس پيروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد.

شعر" در اين بن بست"؛ از دفتر ترانه های کوچک غربت