نیزک
مازیار
بعدازچانه زدن های فراوان وزدوبندهای آشکارونهان میان افراد یکعده گروهک های کوچک که درآشفته بازارسیاست کنونی هویت روشنی ندارند، بنام "حزب آزادگان افغانستان" فعالیت سیاسی شان را
آغازواعلام موجودیت کردند.
یکی
ازگروههای
شامل این تشکل
نوین،
سازمان"ستم
ملی سابق(محفل
انتظار)
وسازای" منحلۀ
کنونی است که
زنده
یادمحمدطاهربدخشی
ازپایه
گذاران این
تشکل بود،
بااین فرق که
اوخودرامحفل
انتظارمیخواند.اوازطرفداران
تساوی حقوق
ملی
درکشوربود،
که فاشیزم
قبیله گرابااین
شعاراز اول
مخالف بود تا
اینکه بعد از
کودتای هفت ثور سال
1357 اورااعدام
کرد، همان جانیان
هنوزهم تساوی
حقوق ملی
رادرعمل
باورندارند.
رهروان راه
بدخشی دراین
نشست-
مخاصمانه
ازذکرنام
وفعالیت های جانبازانه
آن
شهیدومتفکربرجسته
وستاره درخشان
آسمان فعالیت
های سیاسی
واجتماعی
کشور- اباورزیدند،
چنین استدلال
کردندکه ( مابت پرست
نیستیم!)
درواقعیت این چهره ی (وخشور) منش رامیتوان الگوی مبارزه علیه تفوق طلبی، ممثل آرمان های ملت های محروم واسوه ی شهامت وایثاروپایداری به حساب آوردوهمواره به وجودگرامی وکارنامه های ماندگارش افتخارکردوبه نسلهای آینده نیز انتقال نمود.
عملکرداین
معامله گران
مرامتآثرنمود
واین فکررادرمن
تقویت کردکه
ماچراازدیگران
انتباه نمی
گیریم؟
ورهبران
وپیشگامان
مان رااینقدرزودبه
بادفراموشی
می سپاریم!
شایدمقدرات
تاریخی چنین
رقم خورده
باشد! که تاکنون
درپراگنده گی
بسرمی بریم
وازهمین رودرمعرض
سرکوبی مداوم
قرارداریم.
ازینکه افراددنباله روی پذیرفتندکه گویا(بت پرست نیستند) وپیشنهادمتحدین خودراقبول کردند، تاسف آوراست، زیرا: درسلاله رهروان متحدین شان رهبری به گسترده گی شخصیت شاخص شهیدبدخشی وجودنداردآنان به سبب کتمان خجلت شان این اندیشه راتبلیغ کردند واین خوشباوران هم چنین تحمیقی راریشه یابی نکردند.
خواستم
بااین سطرهای
شتابزده
وانمودکنم که من
برخلاف
دیگران"بدخشی"را
همیشه
به خاطردارم
وجای خالی
اورابرای
همیش وتاابدخالی
میدانم و راهش
را پر رهرو می
خواهم.
انزوای یادها
|
همتباری زان سوی تن خورشید |
همتباری
خفته در رویا و در امید |
|
همتباری زان زمین گرم پر آژنگ |
همتباری زان افق های طلای رنگ |
|
همتباری
آشنا ، بردخمه های سرد |
همتباری زان مسیرخاک وخون ودرد |
|
همدیار راه گم کرده شده بس ناتوان ! |
همد یار خسته و افسرده
ازدورزمان! |
|
بار سنگین است و میدان خزیدن نیستت ! |
خوب میدانم دراین ره پای رفتن نیستت! |
|
مشت توخالیست،این جا نیست دیگرجای تو! |
معنی دیروز رفته ازکفت ای وای تو! |
|
حسن صد سبزینه د ربرداشت باغ و گلشنت |
سازصدآیینه درسرداشت صبح روشنت |
|
سوزصدها سینه درشهرنفس ها کاشتی! |
شرح معنی ها به باغستان دلها داشتی! |
|
برشکوه
رفته میگیرید تآثر میکند! |
خامه
گرسر در گریبان تفکر میکند! |
●●●●●
|
وزچه
روخوردی فریب
ومکرهرمکاررا؟ |
دیده
بودی دشمن
دیرین مردم خواررا؟ |
|
داده ای ازکف شکوه
اعتماد
وا عتبار! |
حربهء
مکاره گان برکذب و کین
است استوار |
|
وزفسون سرمه آن آهنگ وآوازت نماند |
آن نگاه نافذآن سیمای پروازت نماند |
|
تاسبک سازی عنان خواستگاه خویش را |
منحرف گشتی که بگذاری توراه خویش را |
|
راست گویم برتوازاحساسدوران خسته ای |
همرهان
در انزوا باغیر پیمان بسته ای |
|
وان شهید خفته درخون میکندنفرین به تو |
بنگرد درحشر باخشم و نگاه کین به تو |
|
ساز بی دردی ببخشیدت سرورت را گرفت |
دست قدرت کردتعویضت غرورت راگرفت |
|
دشمن دیرین کمندی
برکمین
بنهاده بود |
سرخط اهداف ما هرگز خطا نفتاده بود |
|
لوح
زرینی به
نقدجان به خون
بنوشته اند |
آن"
مسافرهای
گمگشته"(1)
زخودبگذشته
اند |
●●●●●
|
حکم وجدان
از صفا و صیقل
دلها عیان |
عشق و ایمان بود معیار رهء آزاده گان |
|
نوحهء جغداست
دیگر نیست لحن بلبلی |
تاغراب آمد به باغ افسرد سر وسنبلی |
|
چکمه پوشان فرنگ آیین و دست وماشه ای |
لا شخواران است هرجا بر گرفته لاشه ای |
|
این زمان نیروی یورو کرده ماراامتحان |
بسته شد پیمان به بیرون مرزاقصای جهان |
|
بهترآن بینم کزین پیمانه پیمان می گسیل |
وای برما تابر این نیرنگ ها بندیم دل |
|
این زمان نیرنگها داردبه رنگی رنگ و بو |
وصل ها مردود طرح فصلها در جستجو |
|
هر نوای اوبه درد آشنایان چاره ساز |
افتخاری داشت بیشک آن"یل گردن فراز"(2) |
|
شرح اودادی است ، ازجا برکند بیداد را |
طرح اوکرده
ست لرزان کاخ
استبدادرا |
|
آهنین عزمش
کند خم کوه
بالا رسته را |
نام پاکش
قوتی
بخشد روان خسته را |
●●●●●
|
وز نهیبش لرزه بر اندام شاه وتاج وتخت |
آن سواران صفا طینت که بربستند رخت |
|
خیل مزدوران کین را هرکجا انبا شتند |
دلقکان خود فروش اینجاعلم افرا شتند |
|
شاد زی ای مردم د لبسته خارت گلشن است |
یادآرای
سرزمین خسته
راهت روشن است |
|
سرزمین من!
شب وشبهای خون
یادت نرفت |
سرزمین من !
غم دوران دون
یادت نرفت |
|
ازچپ و ازراست آوای جنون بشنیده ای |
سرزمین من! فراوان مکروافسون دیده ای |
|
حالیا بر خوان یغمایی به ترفندت کشــند! |
وعده های بود توخالی که دربندت کشند! |
|
روزگار ما ولی افسوس بر سر آمد ست! |
طرح من اینجادرست ازآب ها در آمدست! |
|
درتلاش چشمهء حیوان به چستی رفته ایم |
با همه ابهام راه بس درستی رفته ایـم |
|
در طنین این
حقیقت ناله
ها ، فریادهاست |
هرکجا بحثی است از فکرمن و تویادهاست |
●●●●●
|
رهروان خیل را ازصدق تعظیم میکند! |
طرح
توما رابه استبداد تسلیم
میکند! |
|
در نگاه اهل بینش جزمعمای نبـــــــود! |
واژهء " آزاده " اسم بامسمایی نبـــــــود! |
|
چشم
می پوشی
زخودبرغیرگردن
می نهی! |
نیست این آزاده گی برهرزه یی تن میدهی! |
|
ارتباطی نیست دلهای ز هم بگسسته را |
آتش
است اینجا که
می سوزد روان خسته را! |
|
سروباغ آرزو بی برگ و برگردیده است |
غنچه
یی ازیآس در
دل
بارور گردیده
است |
|
این قناعت را دنائت خواند باید نه وقار |
کاج از بهر طمع گر خم شود بر پای خار |
|
این چه فرهنگی است؟ صبحی می پذیردطرح شب! |
ز التهاب زخم
ناسور قرون بربسته لب! |
|
بهر تضعیف توان ها اعترافی کرده اند |
خفت
و ترس و تجاهل
ائتلا فی کرده اند |
|
راست
گویم بی سبب
این را،رمزبنده گیست! |
درفصول این هدف رد
قبول زنده
گیست! |
●●●●●
|
در تنور تن دل و جسم وروان بگدا ختیم |
مازاول این سروسر دار را بشنا ختیم |
|
کی
به پیمان بستن
ناجنس
هاخوشدل شدیم |
کی
به دنبال پی
و پیمان
هر بزدل شدیم |
|
عاقبت بینم سرو گردن بپای دیگر است |
عاقبت بینم نوا هاشان زنای دیگراست |
|
داغ بیدردی برد از چهره ها رنگ سرور |
حفظ قدرت چشم دنیا داررا کردست
کور |
|
جای حق باطل براند حکم باصد فروشان |
حق وباطل راتمیزی نیست گویااین زمان |
|
شام ذلت را دوام از صبر ناحق بوده است |
صبح صادق را طلوع از مشرق حق بوده است |
|
صخرهء
صماء را مانیم
و کوهی
پرغرور! |
قدرت و مکنت زما
فرسنگها بوده
است دور! |
|
زان سبب دلها شکسته رنگها مایل به زرد! |
آرزو
در عمق رویا
ها کند اظهار درد! |
|
ساز
هرسنفونی
عزلت
مبادازسرگرفـــــت! |
لشکر
نیرنگ دنیا و
دل و دین بر
گرفت! |
|
شهرخاموشم چکا دکوهسارانت چـــــــه شد؟ |
شهرخاموش
من! آن رزمنده
یارانت چه شد؟ |
|
شهرخاموش من آن جسمی است کزجان دورماند؟ |
شهر خاموشم دگرزان مرغ
توفان دور ماند! |
|
تنگنای آرزو کزشوق بینایی بــــه دور! |
شبنم
مهتاب آن
کزشوروشیدایی
به دور! |
|
گرد صد خاکستر حلاج
بردارت زدند! |
درجنون خامشی آتش به
پندارت زدند! |
|
آسمان خاطرم هرشب به دامانت فتاد! |
پاسبان
شب به
تیروتیشه
برجانت فتاد! |
|
خلوت آیینه برهم زد مرا صبــر و قرار! |
درشهاب
یادها فانوس
شعرم پرغبـــار! |
|
جنگل گریان خروشد می زند سربرزمین! |
نیزهء
زرین خورشیدت
خلد برچشم
کین! |
|
مرگ شبنم ها پی قتل شقایق بی اثر |
باغ آفت راشکوهی نیست درچشم سحر |
|
لالهء رنگین ز داغ دل
سراید ســــازها! |
سبزهء
خونین زشام
غصه دارد رازها! |
●●●●●
|
طفل گونه دایهء غربت ز پستان شـیرداد |
شوق یوروپ ساحت فکرت زجان تغییر داد |
|
آفتاب روشنی بخش وطن یادت نــــماند |
رنج مظلومان خون آلوده تن یادت نماند |
|
زنده یاد آن قامت گلگون کفن یادت نماند |
آن"سپهدار" آن ستبرای سخن یادت نماند |
|
چون شنیدم مجلسی بی نام ویادش برگذار! |
آنکه درهمیان هستی
بود در شاهوار! |
|
آنکه با افشای آتش خود درآتش سوخت حیف! |
آنکه
اودرس سیاست
برتومی آموخت
حیف! |
|
این فراموشی وفا ، درناوفاداری ماســـت |
او سزاوار مجلل طرز تجلیل وفاســــت |
|
شاید ازاول به معیار پلــــــــیسی معتقد؟ |
خوب شد گشتید بر دموکراسی معـــتقد؟ |
|
حالیا برغرب پیوستید باهر خار و خس! |
سالها
از شرق
میدادید پیغام هوس ! |
|
دورنبودآن زمان ریزد پــــــروبالت تگرگ |
ازطریق صبح رنگت وصل برخرطوم ارگ |
●●●●●
|
کی بدان
بگسسته گی ها
خط پیوستی
کشید! |
فکرکوشانی ثبوتم را به بن بستی کشید |
|
آنزمان خیل سیه بالی به باغم پر فشاند |
تا که زردسرخ راازصدق سرخ زردخواند |
|
باغ رویارا نمی شاید طراوت درکنــــار! |
برگهای
پیربرهرشاخه بینی بیـــــقرار! |
|
با حضورش حق ابنای بشر بر هم زند |
کیست
او امروز تا
از درد مردم دم زند؟ |
|
لاله ها درباور افسردند و بی باورشــــدند |
شعله ها دراخگر افسردند وخاکسترشدند |
|
کزرهء آزاده گی مایوس وزاروخسته اند! |
عده یی بی کسوتی اینجا بهم پیوسته اند! |
|
آنکه
اوبی بهره ازرنگ
و خزد بر بال
کر! |
کرد رنگین چهرهء یکرنگ تان رادادفـر! |
|
جلوهء خورشید میهن تاب تان کم رنگ شد |
توسن فکرت زپا افتاده گی ها لنگ شد |
|
برتونفرین کردویکسرجمله گی نابود خواند |
هرکسی زین رازآگه شد ترا مردودخواند |
●●●●●
|
نخل باغستان دلها زین نوابی پود وتــــــار |
درسرودوسطراین پیمان هزاران سوگوار |
|
آنچه ازمن خواست بگرفت وانچه کومیخواست داد |
یاس
خواب روشن
رویا ییم
بربــــاد داد |
|
آسمان باورازصبح سبب ها نا امیـــــــــــد |
شوکت شهرنگه دربسترشب آرمیــــــد |
|
آفتی درخرمن هر قامت سرکـــــش زدند! |
باد و صدنیرنگ
کاخ هستیم
آتــش زدند! |
|
دشمن دیرینه زین
افسرده گی
دل شاد شد! |
عمر ازتاب تپش های نفس برباد شد |
|
شهر سیلی خوردهء تن تا ابد افسرده است |
آرزو در جنگل پندار ها پژ مرده است |
|
سبزه ها زافات دوران خسته وزار و نژند |
مافیای غصب قدرت سروباغ ازریشه کند |
|
پوشش این مافیا نابودی وارسته ای |
کوشش این مافیا تضعیف هروارسته ای |
|
خشکسال واژه دارد قصد قطع مثنوی |
ترجمان صبح در شهر ملا لت منزوی |
●●●●●
|
شرم
بادت ایکه
باآینده
د رســــــیروسفر! |
شرم
بادت ایکه
ازبگذشته می
پوشی نظر! |
|
شرم تان بادا که می کوبید طبل خودسری! |
شرم
تان باداازین
پیرایـــــش
تن پروری! |
|
مادهء
فکرتو کی گنجندورا درفصل
وباب! |
دشمن دیرین تراازبگذشته ها گیردحساب! |
|
شرم تان
باداکزین
خوان سلامت می
خورید! |
شرم تان
بادا که این
بارملامت می برید! |
●●●●●
1 مسافر های گمگشته : تعبیر ی از یک
شعر ظهورالله
ظهوری
2 یل گردن
فراز :
تعبیری از یک
شعر واصف باختری
در باره محمد
طاهر بدخشی
3 سپهدار : تعبیری
است از شعری
واصف باختری
در باره زنده
یاد محمد طاهر
بدخشی