غزالین چشم من! بـا آهـــوان چشـم توعادت گرفته ام تا خانه درمحیط محـــبت گــرفته ام آری اگـر بجــای نفـس آه میکــشم از دوری تـورنـگ حـرارت گـرفتـه ام درچشمو هوشوبینش من عشق کاشتی راهم مبند اگــر سر وصلــت گرفته ام توعشق را هرانچــه کـه تعبییر میکنی من درس ازآن وفاو صداقت گــرفته ام در کوره ی جـدایی مزابـم چـرا کنـی عصیان بـود اگر بتو عـادت گـرفته ام؟ اینجا من از سکوت و غم و داغ دوریت سرز یـربـارتیـغ مـلالـت گـرفـته ام شوق حمایت تـو ازاین خسته گل نکرد من با خـزان اشک قدامت گـرفـته ام
عبدالقدیر رحیمی، کابل، پاییز 1387
|