|
در فصل اشک برای رفتـــــــنت شعری سرودم سرشـــکم هدیه ی ر اهت نمودم در آن ساعت گپـــی آیینه ام گفت که من پاییز را مانـــــــــند بودم سیـــــاهی پوشش دیوارو در بود نداستم که من بودم نبـــــــودم یکی آهنـــــگ پایی پشت در بود به امید تو جستم در گشــــــودم ولــــــی دیگر ترا پیدا نــکردم نشستم کاشتم اشــــک و درودم تو فکر الـــــــتماسم را نکر دی بــه یاس انـدوده کردی تارو پودم فقط عطـــــــرت زگلدان اتاقم هــــنوزم مـیدمد جان در وجودم
عبدالقدیر "رحیمی"کابل تابستان 1387
|