
نسیم فصل غزل
عزیز هم سخنــــم یار قندهاری من!
نسیم فصل غزل های نوبهاری من!
چگونه شد که د میدی بسان رایح مهر
به تار و پود تن خشک شوره زاری من
بیامـــــــدی و پیام امـــید آور دی
بگوش خسته زغم های روزگاری من
شهید چشم تو گردیده ام نمیـــــدانی
که جان گرفت زجور تو داغداری من
میان ساغز چشم تو آنچه جریان داشت
فروخت آتش دردی به دلفگاری من
نشد که بار دیگر چــــون نوید بازآیی
سکوت مهر بباری به بـــیقراری من
هنــــوز دیده بدر دوختم که می آ یی
چو باد صبحــدم طرف کشتزاری من
عبدالقدیر رحیمی کا بل