
حادثهءخونین
بغلان
تاشنیدم
این سخن جانم
دربدن لرزید
سراپا وجود
من چومن
و
من لرزید
بازبه خون
تپاندن مردان
راستین را
بازدرسوگ
نشاندن این
سرزمین را
باز
غبارغم گرفـت
فضای بغـلان را
بازنوایماتم گرفت
کوچه های
بغلان
را
بازاشـک کور
کرد چـشم
مادران را
بـازآه ســر داد
فریـاد یتـیتـمان
را
این چه بود ای
چرخ که
بامـاکردی
غـم ماکم
بودکه تـواش
افزاکـردی
عقده های
تعصبانهء
فاشیستی خویش
سـاختند دام
مرگ برای
چنددرویـش
تابکی درزیر
ستم فاشیستان
باشــیم
تابکی
ای چرخ
ماازستمکشان
باشیم
دوقرن وشصت
سال شد نوش
میکنند
خون خوردو
بزرگ مارا چوش
میکنند
کی آید
روزگاری که
باچشم خویـش
این خاینین
را ببینیم
سرفکنده پـیش
این دشمنان
صلح وآذادی
انسان را
این درنده
گرگـان وحشی
حیـوان را
نهاده
اند نام انسان
به سـرخویـش
زانـسانیـت
نـدارنـد خــبری
پـیـش
درجهل قبیله
بارقص اتن
بزرگ شدند
تادیدند
رمهءبی شبان
گرگ شدند
نه درس
وتعلیم نی
خبرزدنیاودین
قومشان مذهب
شده زبانشان
آیین
افتادن چو
یاجوج بجان
ومال مردمان
هرجاکه
آبادی یافتند
کردند ویران
نفرین
برشمافاشیستان
قوم پرست
درقتل آدمی
داده اید دست
به دست
به
مهٌرقران
گرفته اید
سلطنت
به
زورباداران
کرده اید حکومت
راهب
سجانی