
کودکی!
رفتی و رفت
روز خوش ازروزگــــــارها
اینجا پر
است از ســــــــــــتم
انتظار ها
خالیســت
جاده های خــیال
از عبور مهر
هردم
مکدر اســــــت
هم از کوچ
یارها
قانون
روزگار دلارا
پســـــــــند
نیست
آیینه را
سزاســـــــــت
جفای غبار ها
متروک
پشـــــت
سایه ی دیوار
ها شدم
پاییز خسته ام ، نشــــــــناسم
بهار ها
دلتنگ شعر سـاده
ی گنجشک کوچه
ام
تافارغم کـــــــــــــند زغم ناگوار ها
تنـــــــها
نه لاله داغ
جفای زمانه
دید
بـــــــسیار
بوده اند به دل داغدار ها
رفتی ورفتن
تو مرا خاکـــــــــسار
کرد
از یاد برده
ای توهـــمه
آن قرار ها؟؟؟
رفتی
و فصل ســـــــوختن
آرزو رسید
بی خوشــــه ماند گندم این کشت زارها
کاش از پـــــــس
زمانه بیایی و
بنگـری
کامواج اشـــــــــک
برد زمن
اختیارها
عبدالقدیر "رحیمی" کابل، 25 حمل 1387