|

از لحظه های دودآلود:
چراغ خانه شکست ، تکه تکه ابر چکید
و دست یآس به دیوار نقش غصه کشید
به شاخه های پرازشورعشقوشعروغزل
دگر سخاوت خورشید و لطف مه ندمید
دگر کسی زرفاقت ، زآشنایی نگفت
کنار دامن دریاچه ، زیر سایه ی بید
شبیه درد بود آنجا صدای چلچله ها
شگوفه ی گل لبخند را ستاره ندید
تمام پنجره ها قاب سرد غربت بود
کسی نداشت زپرواز ، از طلایه نوید
نه ناز دود تنوری به شانه ی دیوار
نه فال حافظ شیراز روشنای امید
زدور دور غریبانه" شبه آزادی "
به بام خانه ی بی نان وآب وخنده دمید
ولی نه مفت،نه ارزان،نه هدیه بود،مگر!
هزارحلقه و زنجیر داشت ، سرخ و سپید
سیاه ِنشئه ی تریاک وخون و تیغ و تبر
به سوگ وخاک فرو برد" خانه ی خورشید"
گرفت خوشه انگور و نان کودک من
ولی غرور بلندام چشمهاش درید
من از رهایی عطر لطیف گندمزار
دگر ترانه ندارم ، تنم زهم پاشید
مرا بخوان ، مرا قصه کن و گریه نما !
مرا که قامت دیوار ِ خانه ام غلطید
بنام "جرگه"و "قانون"سیاه و قرمز و سبز
اسیر کرد صدا را ، شکست روشن دید
ولی به قبله ی مادر ، بنام پاک خدا
سپیده هیچ نمیرد به"خانه ی خورشید"!
سپیده هیچ نمیرد به "خانه ی خورشید"
...............................................................
فریاد
شهر من آیینه دار مهربانی ها عزاداراست
وسعت تاریکی تلخ وبی صدا، بیزاروغمدار است
قامت بالای عشق بردار آویزان ، روشنی خونین
شعله میبارد تگرگ وشعرو آهنگ و غزل زخمین
شانه هایش را نشست دیرپای تار زمستانی
کرد بر تابوت نزدیک ، با شب و بیداد ِویرانی
کابل من شهر عشق و آشتی زیبای لطف ساز
مهد مهر ودلربای باورو ابریشم پرواز
بر حریر گیسوان انبوه خاک وغصه در اندام
غربت اسطوره ها وزاییش تاریک وتار شام
ای خدا ای دورِدور از اینهمه تنها ودور از ما
ای پناه ریش و پشم ای خالق شبهای بی پهنا
باورم ناید که با دین پیشه گان در جشن دیداری
دروسیع اشک و خون مستی خدایا ، یا که بیماری
پُر شدم از هق هق ِ اندوه ، ازسم از باروت از باران
کو دو دست سبز تو پروردگار صبح و گلزاران ؟
.............................................................
...اما من
...اما شفاف عطر چمنزاررا ترانه سرودم
از مهر از حلاوت رویای شاعرانه سرودم
از سرد بطن یخ زده ی شام زمستانی
از بغض از شقاوت تاریکی و ویرانی
تا خط سبز روشن ابریشم صدا
از صاف آسمانیی دل شعرِ عاشقانه سرودم
از پاکِ دست های بهشتی یی صادقانه سرودم
ابری ترین ِ وسوسه ی چشم تاک را
چیدم زبرگِ خاطر مه گرد و خاک را
دستم پُر از ستاره ی گلواژه ی صفا
از بامدادِ آبی و از سبز آشیانه سرودم
از جای پای ِ مهر صمیمیانه سرودم
آنگه سحر غزل شد و گلبوته ها شگفت
اززیست ، از ادامه ی خورشید باغ گفت
من مثل روشنای ِ دل انگیز ِ کبریا
از اشتیاق ِ گلشن ِ پروانه سرودم
از نازاز تبسم دریاچه های خانه سرودم
|