د. احد وفأ معصومی شود ملتی در جهان کام گار که در راه حق همره وجانثار
مناظرۀ صخره ولعل ندأ زد یکی صخرۀ پرغرور به لعل کای گران گوهرِپر زنور ! ترا قدر و عزت ندانم ز چیست بلندای شهرت نفهمم ز کیست ؟ تو دانی که من شامخ واکبرم در ین پهنه از هرچه بالا ترم هو یداست سیما و هیبت مرا خدا داده تندیس و قوت مرا چرا شهره مردان پسندند ترا؟ چه عیبست در شکل وهیئت مرا ؟ بگور مزشهرت به من ای عزیز بگو راست و درچشم خاکم مریز زچه شهره گشتی تو اندر جهان ترا چیست اسرار و ازمن نهان مرا نیست برباد وباران ، نگاه شدت گر کنند شام ویا در ، پگاه بلندم و از ابر چتری به سر تناور منم جسم و منظر نگر ولی من به حالت همانم هنوز همان شهرت وقامت وآن رموز نگیرند نامم مگر گاه گاه فقط وقت برداشتن از پایگاه بگفت لعل کای صخرۀ سخت وخار ترا ننگِ راحت بود افتخار شگو فائی را ز هر ایستن بود سکون مردن وننگ ِ رُستن بود سکون و عطالت بود مرگبار نجُنبی اگر، پستی وخوار و زار بودم در برت تنبل و پاره گِل ازآن شرم خوردم بسی خون دل ترا د یده بیعار وجان سوده ام زپا در گلی ، رنج ها برده ام بِبردم به بهبودی بس انتظار ندیدم ز تو جنبش و ابتکار ز بونی و ذلت کشیدم بسی مرا طعنه گفتند بس ناکسی بر یدم ، زتن پروری و قرار گزیدم طپش ، از تو کردم فرار جفا دیده ازچرخ و دور ِزمان گه از آذرخش ، گه زتیر و کمان زبی همتی ساکت ایستاده ای زجور زمان هیچ ناموخته ای گران باری کردی به وقت جهش ندادی بخود رنج شور و طپش تو بی ننگ سنگی دراین روزگار نه ای شامخ وفر،توئی شرمسار نه بشناختی قوت و زور خویش تو ناکرده کاری، ومغرورخویش از آن ا ز برت زود بیرون شدم ز سعی و عمل لعل ِگردون شدم ندیدم به خود چارۀ دیگری گریزان زخواری و تن پروری ز جهد وطپش یافتم اشتهار نه سر در گریبان ِخواب وقرار بسی خون خوردم من ازغیرتم کنون سرخ رو لعلم ، از همتم به ننگ عطالت زدم پشت پا شدم مشتهر لعلی با عِز وجاه اگر شرم ذلت ببندی به پا نه ات آبرو ماند ، ونی بقأ شود ملتی در جهان کامگار که در را حق همره وجان نثار اگر شاهد حق کنی آرزو بِِر زم و صفا باش و با آبرو بیرون شو چولعل ازدلِ شرمِ سنگ ترا آبرو باید و حق به چنگ برو تیر شو در دوچشم عدو به چنگ و دندان بگیر حق ازاو گرازعشق وهمت ترابهره است (وفأ) لعل گشتن ترا بهره است
|