زمهریر پدرود.

 

رفتی و آ رزوی دلم نا شگفته مانـــــد

فریاد درد در قفس سیــــنه خفته ماند

رفتی وعشق دیگر ازاین کوچـه کوچ کرد

حرفی که میشود به تو گفتن نگفته ماند

چون سایه آنچنـان به قدومت فنا شدم

کز چشم من بجز تو دو عالم نهفته ماند

یک فصل التماس به پای تو ریخــــتم

چون قصه های آخر شب نا شنفته ماند

رفتــی و یک فرشته از اینجا گذر نکرد

امیــــــدواره ها همه پدرود گفته ماند

باران اشــــــک ذایقه ی آرزو شکست

لبخنــــد، در نهاد لبم مُرد و رُ فته ماند

 

 

عبدالقدیر رحیمی کابل تابستان 1387

rahimiqadir@gmail.com