میثاق با آخرین نفس تا آخرین رمق تا آنکه در بساط تنم واپسین دم است با اشتیاق کودک عشق تو پرورم گر رانیم زخویش
ور خواهیم شکسته و برباد و دل پریش دانیکه عشق تست
این غرق در جنون ترا کیش من چشم های منتظرم را
عمریست نازنین، بر چار راهه های عبور تو کاشتم!
و آن دیدگان ریخته بر ره را با صد هزار تیر تماشا تجهیز کرده ام
تجهیز کرده ام، تا عاشقانه صید تماشا ترا کنند من مست جز به با ده ی عشقت نمیشوم
در من نمیشود، از آرزو و عشق و تمنا سراغ کرد جز عشق وآرزو تمنا و مهر تو من عاشق تو ام من عشق را و فلسفه ی اشتیاق را با لامکان چشم تو تعبیر کرده ام
من عاشق تو ام من عاشق تو ام
عبدالقدیر " رحیمی" کابل تابستان 1386
|