|
قاصدک!
بگو که نطفه ی احساس جنـــگ را بکشید همان که میـــکشد انسان، تفنگ را بکشید ز اقتــــضای زمان شیشه ها شکسته شدند بس است شیشه شکستن و سنگ را بکشید بپرورید بگو صــــــــاف و سا ده بودن را ز ذهن آدم صدرنگ، رنــــــگ را بکشید مجـــــــال زیستن گندمی هنوز هم است در این معامله شــــــک و درنگ را بکشید فضای خانه ی انسان مکدر است ولــــــی پر از صــــفا شود ، ار فکر تنـگ را بکشید بگو ز شر مصیبت ره خلاصـــــــی هست اگر تفـــــــــاوت و تبعیذ رنگ را بکشید
عبدالقدیر "رحیمی" کابل تابستان 1387
|