افق های پاییزی

مهر ترا به باغ دلــــــم کاشتم دریغ

آری ترا فرشته که پنداشتم دریــــغ

بر لوح  چشم عکس رخت را قلم زدم

مهر آفرین  و همدمت انگاشتم دریـغ

تو از حـریم عشق عبوری نکرده هیچ

من انتــــظار عشق ترا داشتم دریغ

با هر  نفس به قافیــه ی نو سرودمت

در حرف حرف بوی تو بگذاشتم دریغ

هر آرزو که بود فرو شستم از خــیال

درجــان هواو عشق تو انباشتم دریغ

 

 ********

تمنا

کاری بکن که از غمت افسانـه میشوم

دور از برم مبـــاش که دیوانـه میشوم

گر میـــکشی به تیغ شکایت نمـیکنم

از دوریت غمیست که ویرانه میـــشوم

مرغ دلم  به لانه ی عشقت گرفته خوی

سخت  است گرمهاجرازاین لانه میشوم

بی جــان اگر  شوم نبود هیچ مشکلم

بی مهر، با تو هرگز و حـــاشا نمیشوم

در گرد پرتو رخ چـون شمعت ای عزیز

با اشتیاق عاشق و پروانـــــه میشوم

از روی  لطــــف از سر کویت مران مرا

وزمن  مرو که بی سرو سامانــه میشوم

از  شوق ساغر لبت ای مــاه صبح رنگ

همچـــون  پیاله ساکن میخانه میشوم

دل  کی توان زدام  دوگیس تـوبر گرفت

دیگر اسیر دایــــــــم زولانه میشوم

 

عبدالقدیر" رحیمی" کابل زمستان1386

rahimiqadir@gmail.com