|
قربانعلی بیکفن آموزگارجوانان وطن
ایدوست که خاکت بسر آمد، بسرم خاک مرگ تو چنین بی خبر آمد، به سرم خاک چون کودک همزاد منی بی تو چه باشم عمر تو چــرا زود سر آمد، به سرم خـاک
سی ویکمین سال شهادت آموزگارقربانعلی بیکفن را پاس میداریم
نام این دلاور جوان مبارز و فقید دروازی، قربانعلی بیکفن فرزند اوستاکابلی،
زادهء اردبهشت ماه سال 1336 خورشیدی می باشد. او در دوران نوجوانی سال 1347
خورشیدی شامل سال چهارم و دانش آموز مکتب لیلیه بدخشان درمیان جوانان عضو جنبش ضدستم ملی در سالهای 1354 تا 1358 شماری بودندکه به لحاظ شجاعت و فداکاری، هوشیاری و توانایی، آمادگی و اعتماد بنفس یا با دیگران تفاوت داشتند و یا بهتر و برتر از بقیه بودند. من خود بشخصه در این مورد چشم دیدم اینست که بیشتر از یکهزار نفر هواداران و اعضای محفل انتظار در لیسه ها و مکاتب بدخشان، مشتمل معلم، مامور و دانش آموز بعنوان افراد با صلاحیت و با مسئولیت این سازمان تلقی میشدند، اما در میان این صدها تن شماری بودند که درخشش آنها بر دیگران چشمگیر بود. استاد قربانعلی بیکفن بی گمان یکی از کادرهای فعال محفل انتظار بود که در میان جوانان تازه وارد، به فراخوانی و تربیت آنها می پرداخت. او یک چریک پرشور، انقلابی اکسیونیست، مربی پرکار و از مبارزان دانشدوست و کوشا بود. برای همین شور و شتاب انقلابی و اعتراض و انتقاد از سیاست ناکار آمد نظام در بدخشان، بارها تهدید و در سال 1354 به ارتباط قیام مسلحانه این سازمان برهبری مولانا بحرالدین باعث، در تابستان همان سال از مکتب اخراج و نیز یکی دو نوبت به زندان افتاد. ولی پس از جدایی و انشعاب ویرانگر نابهنگام این محفل که درسال 1356 انجام شد، در سال 1357 خورشیدی به عضویت جناح"سازا " ( سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان ) درامد. استاد قربانعلی بیکفن درخالیکه عضو تیم رسمی بایسکتبال بدخشان بود، در ورزشها و فعالیتهای سپورتی با شور واشتیاق سهم می گرفت. او در عرصه ورزش نام و مقام مکتب لیلیه بدخشان ( لیسه پامیر کنونی ) را بلند نگه میداشت. استاد بیکفن یکسال در متکب متوسطه روستای ژرف درواز، آموزگار بود. اما با تآسف فراوان فرمان حفیظ الله امین در مورد دستگیری تمام اعضای سابق و جدید به اصطلاح " ستم ملی " در سراسر افغانستان دستگیر شوند. با این فرمان فاشیستی بودکه، افراد دستگاه حکومت کودتایی هواداران، اعضا و کادر های حرفوی و غیر حرفوی این سازمان را تا جاییکه ممکن بود؛ دستگیر و اعدام نمود. استاد بیکفن هم که در آسمان اندیشه و آینده خویش دنیای بدون تبعیض و عدالت بنیاد را معماری میکرد، درهمین دستگیریها ازدرواز به بدخشان آورده شد ودر بدخشان به دستور منصور هاشمی در تابستان سال 1358 یکجا با 25 تن دیگر؛ درگروه خاکی ( گروهیکه مردم را چشم بسته میکشت و دسته جمعی بخاک می سپرد) تیرباران و شبانه در دشت قرغ دفن چاه خاک شدند. روان آن فرزندان مردم شاد باد
بدخشان از سالهای 1347 و 1349 بدینسو پایگاه مسلم محفل انتظار شناخته میشود، اگرچه هواداران واعضای محفل هرگز در این حوزه برای سازماندهی امور نظم وترتیب ویژه یی نیافتند. تجربه ما دراین زمینه این است که یکی از دلایل اصلی این تراکم سیاسی – سازمانی در بدخشان برخاسته از شدت محرومیت و بیرون ماندن مردم از حاکمیت و نظام سیاسی در افغانستان بود. برخی کار شناسان بدین باور اندکه، دلیل دیگر ی هم برای این مساله وجود دارد و آن اینستکه، چون زنده یاد محمدطاهر بدخشی با بهره گیری از نیروی اندیشه سیاسی تجدد خواهانه نهضت دموکراتیک در پایتخت ازیکسو و روان آزادی خواهی مردم ازسوی دیگر، درکنار"محفل آزادیخواهان میهن" یا " آبادیخواهان میهن" که مرکز آن در بدخشان بود؛ قرارگرفت، این امر بدخشان را به شتاب مقاومت و برابری خواهی در برابر نظامهای قوم محور پایتخت پیش راند. گروهی نیز به مساله دیگری تاکید دارند وبه پنداشت آنها پیشینه ی شتابندگی و مبارزه بدخشانیان در برابر استبداد اندکی ازاین زمان پیشتر ریشه دارد. آنها مساله کوچیها و چالش زمینداران و مالکان ارتفاعات دشتهای ایش و روشان شغنان را که ازسوی هاشم خان انرژی داده میشد، هم یک انگیزه مقاومتگری بدخشانیان میدانند. چنانچه قیام و مقاومت میرزا بهادر خان خادم و بقیه فرزندان و افراد وکیل میر رستم بیگ حوض شاهی ( نماینده بدخشان در جرگه 1303 کابل و تحولات مشروطیت) در برابر کوچیها راکه تا سالهای 1357 خورشیدی ادامه یافت؛ جز همین بحث تلقی میکنند. کسانی نیز موجودیت روحانیان ستیزنده و عصیانگری چون، مولانا عبدالله مصرع، مولانا میرزا شاه جرمی، علامه محمدسلیم طغرا، مولانا ظیف الله سبزشهری، مو لاناغیاث الدین ذره و پس ازهمه ی آنها مولانا بحرالدین باعث را مبنای اساسی این شتاب و ستیزندگی می شناسند. منطق این دسته بندی در آنستکه، مردم بدخشان هنوزهم به حرفهای روشنفکرانه و انقلابی اهمیت نمیدهند، اما به سخنان وشوریدگیهای روحانیان زود باور میکنند. محفل انتظار درسال 1347 هش بصورت جدااز سازمانهای چپ دیگر، که کیش ملی اندیشی و ایجاد ملت مشترک از اقوام این سرزمین را بجای قومیت و اتنو سنتریسم استلال مینمود، بنیاد نهاده شد. این گروه پایگاهش را در بدخشان خوش کرد و تراکم اعضا و هواداران آن نیز درهمان سامان فراهم شد. به باور کارشناسان سیاسی، این سازمان همیشه و تا هنوز آنگونه که در بدخشان بشمار می آید به دیگر ولایات کشور نافذ نشده است. دومین و سومین جایگاه نیروهای اندیشه گر ملی در محفل انتظار وبعدا سازمانهای "سازا و سفزا "در بغلان و در تخارستان میباشد. شناسنامه ی سپاهیان جنبش ملی برابری خواهی (محفل انتظار) و ستیزه گران ضد ستم ملی در برابر نظام بیدادگر و استبدادی قومشاهی، جمهوری قومی ورژیمهای کودتایی- چپی، بررسی کارنامه هایی است که جوانان آگاه و دادخواه با پذیرفتن مرگ به سمت و سوی آن شتافتند ودراین راه از جان شیرین مایه نهادند. مبارزان پرشور و انقلابیون بیقرار، جنبش انتی شئونیسم و داد خواهان ملی افغانستان را از سپیده دم آگاهی برای ازادی؛ تا آزادی از بارتن که با مرگهای سرخ در سالهای 1357 و 1358 پایان یافت، پاسداری کردند. این روان و روش شوریدگی و آزادی خواهی متکی بر پاسداری از اندیشه ملی برای ساختار حاکمیت مردمی و ایجاد فضای انسانی را در اولویت کار خود نهادند و برای این هدف جان خودرا هدیه ی زمین سرد و خاک نرم نمودند. قربانعلی بیکفن از نسل دوم جوانان فعال بدخشان در محفل انتظار بود، اگرنسل آقای ظهورالله ظهوری، جمشیدخان، دولت بیک خان، سید عبدالله خان، صدیق ساعی، پیر محمد خان، عبدالله بیگ خان، بازار خان، و هماوردان آنهارا که بعضا از پایه گذاران محفل بودند، گروه اول بنامیم، حاج حیات الله، معظم بیک، مامور اسدالله، دگروال سرورخان و دهها تن دیگر در گروه دوم ونسل دوم شمار میشوند. روستای ارزشک ( زادگاه این جوان فقید ) نیز رو یشگاه روئین تنان آزادیخواه دیگری هم بود. دراین رو ستا آقایان محمد اطوارخان و محمدثانی دهاتی نیز در نسل دوم از پیروان اندیشهء استبداد ستیزی بودند. قربانعلی بیکفن در میان هماوردان به زرنگی و هوشیاری، جسارت و بیباکی و دلاوری و فداکاری شهره بود. از همراهان و همباوران نسل و دوران او که مشتمل جوانان آگاه دیگری هم میشود، نیز میتوان نامبرد. جانباختگانی چون، محمدامین ( مشهور به امین جان دروازی )، استاد گل محمد زنگریایی و دهها تن دیگر، شامل همین نسل و همین داستان اند.
بخش اول نوشته بیژنپور
|