دهقان پور

گزارش مختصری ازدرواز

دکتر صاحبنظر مرادی


درواز در تاريخ (Darwaz)

سرزمين صعب العبور و کوهستانی درواز در شمال بدخشان در ساحل رود آمو که از سمت شرق، شمال و غرب چون کمربند زرينی به دور آن ميپيچد به مساحت 4094 کيلومتر مربع و به ارتفاع 1340 متر از سطح بحر واقع شده است. بيشتر از 230 قريه و روستا دارد و محل پر نفوس و گسترده ايست.درواز منطقه کوهستانی است و قله های سربفلک آن با بلندی کوه قاف و سلسله های هماليا همسری نموده و اساطير و داستانهای انبوهی را تبارز داده اند. مردمان درواز خوش سيما، با غيرت، ظريف طبع، با همت، با ذکاوت، هنرمند و شيرين سخن ميباشند، که در شمال دريای آمو در مناطق (ونج، قراتگين، غرم و ...) نيز بسر ميبرند. هنوز سوگمندانه راه ماشين رو ندارد و اخيراً بر اثر مساعی برخی از موسيسات خارجی تا روستای کوف راه موتر رو کم عرض و خامه احداث گرديده است.

نام اين منطقه از ترکيب "در" و "واز-باز" بوجود آمده که اسم آنرا بصورت "درواز" در آورده است. از چگونگی اطلاق اين نام و پيشينه تاريخی آن اطلاع دقيقی در دست نداريم، اما آنچه در صفت و روان اجتماعی مردم آن پيداست ميتوان گفت که اين نام دلالت به سخاوت، مردانگی و مهمان نوازی آنها مينمايد که درهايشان بروی مهمان "واز" ميباشد. گويند در گذشته در آنجا پادشاهی حکومت ميکرده است که دروازه او برای مردم باز بوده ودر عدل و داد بی همتا بوده است. در مورد وجه تسميه درواز شاه عبدالله بدخشی چنين توجيه نموده است: اهالی درواز به چنين نظريه معتقد ميباشند که اقوام آنها از قديمترين اقوام دنيا بوده و زبانشان نيز به همان معيار يک زبان تاريخی عالم بشريت است اين طايفه ادعا ميکنند که چون ولايت قطغن و بدخشان بنام تاريخی خودش تخارستان موسوم و اهالی بودمی آن بنام "تخارها" يا تخرها نام برده ميشود. اين نام مشتق از لفظ "تخرای" دروازی است که معنی درواز يا برامدن از دروازه را افاده ميکند. اقواميکه از اين ناحيه به هرگوشه دنيا منشعب شده اند به زبان دروازی متکلم بوده و لفظ فارسی قديم زبان اصلی دروازيست.([1])

موصوف روايت ميکند که در هنگام طوفان کبير "هيطل" نام يکی از پسران حضرت نوح(ع) در نقطه درواز اقامت و توطن اختيار نموده و هر آنقدر اولادی که از او باقی مانده بنام "هياطله" نام برده ميشوند، پس دروازيها به زعم خودشان عبارت از تخراييها و هياطله ميباشند و زبانشان بواسطه عدم آميزش باشنده گان آنجا با اقوام مختلفه بحال خود باقی مانده است.([2])

از اينکه تخاريها بخشی از اجداد تاجيکان شمالشرقی خراسان در برهه مشخص زمان اند، ممکن است مرحله اولی تشکل اجتماعی خود را در مناطق کوهستانی شرق بدخشان و در ساحل دريای آمو يعنی درواز بوجود آورده و آنگاه اندکی بسوی غرب وارد يفتل شده اند، اين منطقه تا هنوز به همان نام (يفتل) در شمال شهر فيض آباد باقی مانده است.

در مورد درواز داستانها و افسانه های فرو رفته در اعماق تاريخ فراوانست. منابع اوستايی از روستای دراج بحيث زادگاه و خانه پورو شاسپ پدر زردشت ياد ميکنند.

اين روستا در مجاورت کوف تا هنوز بهمين نام وجود دارد.([3]) عده ای از پژوهشگران منطقوی و جهانی در مورد زادگاه زردشت در ساحل رود دراج و زادگاه مادرش "دغدو يا دوغدوغه" در روينج راغ که اين دو روستا فاصله زيادی از هم ندارند، تائيد کرده اند. آقای شهرانی در مورد درواز و بدخشان و تخاريان و ترکان حرفهای قابل تامل گفته اند، از جمله مينويسند: در يکی از نوشته ها که نزد راقم ميباشد درج است که تاريخ درواز را بجايی ميرسانند که گويا حضرت آدم در حوالی درواز بقدرت خداوند آفريده شده است([4]) آنگاه در مورد اين گفته ترديد زياد نموده و صحت آنرا دور از باور ميدانند. البته بايد پذيرفت که منابع تاريخی زادگاه آدم(ع) را در سرانديب يا سريلانکای امروزی ميدانند، اما بقول محمد بن جرير طبری نخستين بشر کيومرث نام داشت که در باختر بدنيا آمد و شهر بلخ را ساخت. ازينرو مشخص ساختن زادگاه کيومرث در باختر که سرزمينی معادل آريانا بوده است علی العجاله  دشوار مينمايد و بهتر است اين بحث را بدون اينکه مردود دانست به يک بررسی تحقيقاتی و علمی محول نمود، اما شواهدی مثل دراج وجود دارد که وطن پروشاسپ و زادگاه زردشت بوده است، و از قدامت درواز شهادت ميدهد و بدون ترديد درواز خود بخشی از قلمرو ايروانا ويجه بوده و شاهد بزرگترين تحولات و تبدلات تاريخی، فرهنگی و بشری بوده است، که بازگويی آنها فرصت بيشتر ميخواهد. آنچه مسلم است آنها آريايی الاصل بوده و اگر بدانجا آمده اند يا از آن بجايی رفته اند، بازهم از مصدرهای آريايی بيرون نشدند و امروز منسوب بقوم تاجيک و زبان فارسی دری هستند.

بقول منابع تاريخی مردم درواز در پويه تاريخ غالباً حکومتهای محلی خود را داشته اند، ازينرو شاهان درواز مثل امرای محلی بدخشان خود را از اولاده اسکندر يونانی قلمداد کرده اند، مثل لعلی پادشاه شاعر بدخشان.

در کتب "مجالس النفايس" امير عليشير نوايی" و "منتخب التواريخ" عبدالقادر بديوانی پيرامون پادشاه قرن پانزده بدخشان ميرزا لعل بيک فرزند شاه قلی که تذکره دولتشاه سمرقندی و ولاديمير بارتولد اسم اين پادشاه را سلطان محمد تذکر داده اند و با تخلص "لعلی" شعر می سروده ميخوانيم: لعلی از پادشاهان قديمی بدخشان است و چندين هزار سال است که سلطنت بدخشان در اختيار اين خاندان بوده و در آخر سلطان ابوسعيد (عم بابر ميرزا) نسل آنها را برکند([5])

الفنستون ضمن بررسی جغرافيای بدخشان مينگارد: در غرب قندز، تالقان و حصار اوزبيکان آزاد، در شمال قرغزان پامير و تاجيکان شغنان و درواز و واخان زنده گی ميکنند. اين نواحی بسيار کوهستانيست و در شمال ناحيه قراتگين واقع شده که اهالی آن تاجيک اند و متصل به خوقند و فرغانه است پادشاه درواز خود را از دودمان اسکندر ميداند و همسايگانش اين ادعای او را ميپذيرند([6])

مارکوپولو سياح معروف که در مورد بدخشان، جغرافيا، اقليم و پيداوار آن يادداشتهای دارد نيز خاندان سلطنی بدخشان را از نسل اسکندر مقدونی خوانده است و محمد حيدر دوغلات در تاريخ رشيدی ضمن اشاره به دختر واپسين حکمران اين ولايت اجداد او را از تيره و تبار اسکندر خوانده است که برای مدت سه هزار سال حکمرانان بدخشان بوده اند.([7]) اين روايات نشان ميدهند که در بسا از برهه های تاريخ امرای درواز از خانواده امرای بدخشان بدان ولا نيز توظيف ميشدند. زيرا در ادوار تاريخ مراکز حکومتی بدخشان زمانی در بهارستان (بهارک)، گاهی در کشم و بيشتر در جوزگون مستقر بوده و درواز بحيث مرکز حکومتی بدخشان در نيامده است. همين موضوع را برهان الدين کشککی در مورد شاه محمود حکمران درواز که خود را از اولاده اسکندر گفته است، نيز ياد آور گرديده است.([8]) اينکه چرا اين امرا خود را بصورت ابهام آميزی از اولاده اسکندر گفته اند و در منابع تاريخی چنين روايتی نقل شده است احتياج به تحقيق تاريخی، اتنوگرافی و انتروپولوژيک دارد.

يعقوبی در معجم البلدان درواز را آخرين شهر بلخ به سمت تبت ميداند. درواز بين جرم و زيبق (زيباک) و بهارک است.([9])

مؤرخين اولين بنای آبادی درواز را به دوره مامون الرشيد نسبت ميدهند و کسانی هم بظن غالب از آبادی درواز بوسيله فضل بن يحی بن خالد برمکی بلخی تبار که منصبی در خلافت اسلامی بغداد داشت خبر ميدهند. بهرحال مسئله ساختن شهری در مرز تبت بوسيله زبيده خاتون همسر هارون الرشيد يا رواياتی در مورد درواز ميرسانند که شايد هيات بلند مرتبه ای از سوی خليفه بغداد غرض بررسی و تثبيت مرزهای شرقی خراسان اسلامی با همسايگان خُتنی باين ولا آمده و طرح ساختار شهرکهای خورد و بزرگی را صادر نموده باشند. روايتی هم وجود دارد که پس از سقوط دولت سامانی در سال 999 ميلادی در بخارا و هجوم اقوام ترک باين سرزمين جمعی از اهالی ده بيد سمرقند راه مهاجرت در پيش گرفتند و ترجيح دادند تا غرض تامين امنيت خود به مناطق صعب العبور کوهستانی چون درواز و مناطق بدخشان پناه بياورند. اين سرنوشت تاجيکان عنان دار تاريخ و فرهنگ و مسند نشين زعامت و دبارت دربارها اند و در طول تاريخ مورد مخاصمت فرهنگ ستيزان دور و نزديک بوده اند، اين استکه در طول تاريخ غرض رهايی از سرکوبهای پيهم به کوهستانها عقب رفتند ازينرو مورخين بخشی از آنها را بنام "غرچه يا تاجيک کوه نشين" نيز ياد کرده اند. يکی از اقوام موجود در بيروت خود را "دروزی" مينامند و شجره خود را مربوط به اهالی درواز ميدانند که شايد اجداد آنها بر اثر وقوع حادثه ای بآن کشور عربی خاور ميانه مهاجرت کرده اند که کمال جنبلاط و وليد جنبلاط از سياستمداران شناخته شده لبنان ازين شمارند. بقول استاد شهرانی سه قوم عمده حوالی کابل نظر بگفته عوام (محمد آغه، گلبهار و جمال آغه) لوگر از نسل شاهان درواز اند.([10]) و بقول مردم پنجشير در دور دوم مهاجرت خود از درواز باين دره آمده اند درواز علاوه بر ولسوالی خواهان دارای ولسواليهای کوف، شکی، نسی و درواز بالا ميباشد.

مردم درواز بيچاره و غريب، اما با اراده و متحمل و بردو بار اند بعلت کوهستانی بودن درواز و عدم موجوديت راهها و سرکهای موتر رو در همواريها مردم مجبوراً با بار زياد از بازارهای

چاه آب، رستاق و فيض آباد طی چندين هفته راه پيموده و خود را بخانه شان ميرسانند، حتی از فيض آباد تا برخی از مناطق درواز 10-20 روز بصورت پياده طی طريق مينمايند. يکی از شگفتی های درواز معبر کوهی آتنگها در هفتاد کيلومتری عليای خواهان ميباشد که بالای دريای پنج موقعيت دارد. با اينکه طی زمانه های طولانی راه رفت و آمد بين درواز و خواهان و ساير مناطق سفلی وجود نداشت، تنها در يکسال ششماه مردم ميتوانستند از راه حوض شاه و دشت ايش و کوف به درواز بروند. ميرزا رجب راغی شاعر محلی بيجا نگفته است که:

ز عقرب تا به جوزا زير برفيم            بهار و تيره ماهی نيست مارا

گويند روزگاری بود که شاه ناصر خسرو  که شاعر زبر دستی بود و در کارهای معماری و مهندسی نيز تبحر داشت. خواست تا از راه خواهان به درواز برود. بفکر او و همت دوستانش در بين قريه کوچک سفيد آو (سفيد آب) و لوگرد بطولی دو يا سه کيلومتر در سينه کوههای مقابل مسير دريای پنج همين "آتنگها" را ساختند. آتنگ ها که راه پياده رو پر خطر در کمرگاه کوه ساخته شده بود، يکی از طرحهای هندسی است که با چوبها و خمچه های ايرغی (ارغوان) در زمانش شايد فکر تازه و کمنظير بوده است.

طرف چپ آمو دریا ، آتنگای دروازتاجیکستان وطرف راست آن،  آتنگای درواز افغانستان قراردارد.

آغاز آن راه پرخطر را "پی پيکها" و انجام آنرا عرب و عجب شايد (عرب و عجم) گويند. آتنگها مسير ارتفاعی در کمرگاه کوه و سنگ است و آن با کوبيدن ميخهای در سينه سنگ و نصب کردن حلقه های از چوب ارغوان به اين ميخها بنا يافته که عابر با گذاشتن پای بالای ميخ از اين حلقه های آتنگی محکم گرفته و بدينصورت از اين معبر بسوی مقصد بالا ميرود. هرگاه راهروی بخواهد که از آنجا عبور کند يک وقت بجايی ميرسد که هيچ چيز را نميتواند بدست خود بگيرد و آنجاييست که هرکس لاجرم تياق و يا عصا چوبش را که اکثراً از چوب (ايرغی شولش) يعنی ارغوانست در گودالی در سينه کوه می اندازند و آن محل را "تياق پران" گويند. تياق پران انباريست از تياق ها و چوبدستها و يادگاريست از صدها مسافر تياق بدست که ديگر در ميان ما نيستند. معبر آتنگها در طول موجوديت خويش خونخوار آدمی و قاتل انسانهای فراوانی بوده است که از بالای ميخهای چوبی افتاده و به دريای آمو غرق شده اند. راهيکه از فيض آباد بسوی درواز ميرود از دو آب يفتل جدا ميشود و به قلاب راغ، از آنجا به بند بالای راغ و سردشت و حوض شاه خواهان و بعد به نيشرو وارد قريه کوف درواز گرديده و بعداً به شکی ميرسد و از آنجا به ساير روستاها متوصل ميشود. روستاهای ماه می، اوبغن ها، شکی، ورفد، غمی، يامر، کوف، دراج، زنگريان، جامرچها، نسی و غيره از قرای مشهور درواز ميباشد.

يادداشتهای تاريخی حاکی از آنند که پس از حمله چنگيز به خراسان و بدخشان منطقه درواز در ميان کوههای دست نيافتنی در جهت ايجاد دولت محلی خود تلاش کردند. پيش از سلسله شاهان دروازی که مصادف به حاکميت دوره خانواده مير ياربيک خان در بدخشان به حاکميت درواز پرداخته اند، سلسله ديگری بنام قلماقشاهان که قرغز الاصل و از تبار ترک اند بر درواز حکومت ميکردند. قلماقها پس از ورشکستگی حکومت شيبانيهای ماوراالنهر که در ترکستان حکومت ميکردند با ميرزا نباتخان درگير شدند و کاری کرده نتوانستند و به کوهپايه های درواز و قراتگين آمدند و مدتی در آنجا حکومت کردند، اما بر اثر مظالم و جفا پيشگی خود و بر اثر قيامهای مردم درواز بسوی ختن عقب زده شدند. پس از آن مردم درواز مجلس مشورتی را تشکيل داده و سه نفر از هوشياران و اهل کياست بنامهای شاه دريا خان، مير مبارکخان و مير هزاربيک خان را به نزد حاکم بلخ فرستادند و از ظلم و استبداد شاهان قلماقی و سرنگونی آنان توسط خودشان برايش پيام دادند و خواستند تا يک نفر از شهزاده گان با فرهنگ بلخی را به فرمانفرمايی درواز بفرستد، که اين کار در تاريخ بدخشان سابقه ای نيز داشته است.

ميرزا سبحانقلی خان حاکم بلخ به پاسخ تقاضای مردم درواز يکی از شهزاده گان خود را بنام اسکندر بيک با عده ای ديگر به حکومت درواز فرستاد و اين شخص اساسگذار سلسله شاهان محلی درواز در سده های پسين گرديد. شايد اين هم دليلی بر منسوبيت شاهان درواز به "اسکندر" باشد، اما نه اسکندر مقدونی، بلکه اسکندر بلخی. از سلسله ميرزا سبحانقلی خان. از اين خانواده افرادی مثل شه درواز خان، شه سلطان محمود خان، شه ترکخان، شه محمد اسماعيل خان، شه محمد ابراهيم بيک، شه محمد سراج خان حکومت کردند و خانواده آنان سرانجام توسط امير مظفر پادشاه بخارا از بساط حکومت برچيده شد. امير مظفر پس از شه محمد سراج خان شخصی را بنام خدای نظر خان که از اعتماديون موصوف بود بحکومت درواز بگماشت و در عوض شهزاده گان دروازی چون شه محمود خان، شه عبدالله خان، شه محمد افضل خان و شه ابوالفيض خان (پدر محمد وليخان نايب السلطنه شاه امان الله خان) و شه حيرت الله خان را با عده ای از اشراف و اعيان درواز به فرغانه تبعيد نمود.

شهزاده گان دروازی در فرغانه و سمرقند با سردار عبدالرحمن خان که مثل ايشان بحالت تبعيد بسر ميبرد معرفت حاصل نموده و زمانيکه امير عبدالرحمن پس از موافقه حکومت بخارا غرض احراز کرسی سلطنت به افغانستان برگشت، خانواده اميران بدخشان و شاهان درواز غرض فرو نشانيدن مخالفت ها و مقاومت ها در شمال افغانستان و تهيه عسکر به منظور تصرف پايتخت با سردار عبدالرحمن خان کمکهای فراوانی نمودند. با اينحال شاه ابوالفيض و برادرش شاه محمود با اينکه امير برايشان وعده نموده بود که با تصرف کابل حکومت را با آنان قسمت خواهد کرد، از وعده خود عدول ورزيد و صرف برای عده ای از شهزاده گان دروازی مثل شاه ابوالفيض و برادرش شاه محمود تنخواه ماهوار مقرر کرد.

شاه محمد وليخان دروازی که جوان با استعداد و لياقتمند بود بحيث شهزاده دروازی در ميان مناسبات خانواده سلطنت جوان شد و رشد کرد و او بود که در زمان سلطنت امير حبيب الله خان بحيث سرحلقه اشراف زاده گان دربار مقرر گرديد و در نتيجه از اين ميان جنبش دموکراتيک مشروطه خواهان را از داخل سلطنت بر انگيخت. شاه محمد وليخان دروازی که خود از هم باوران و همکاران صميمی شهزاده امان الله خان بود در همکاری با موصوف و برقراری پيوندهای خانواده گی به صميميت شان افزود و در حصول استقلال افغانستان و معرفی آن طی سفرهای توان فرسا و طولانی  به کشورهای دور و نزديک جهان مجاهدت فراوان نمود. وی در مقامهای نائب السلطنت شاه امان الله خان، وزير دفاع و وزير خارجه و سفير سيار افغانستان به نحو شايستگی ايفای وظيفه نمود. در خانواده محمد وليخان کسانی مثل محمد امين خان دروازی وزير مختار افغانستان در برلين و محمد سعيد خان صميمی کوشانی تربيت شدند که هر دو پس از اعدام ظالمانه محمد وليخان به جرم نسبيت خانواده گی با موصوف در زندان مخوف نادری جان دادند. همچنان مير ياربيک خان و برادرش مير زمان الدين خان از فرزندان شهزاده حسن امير بدخشان که سبب خواهرزاده گی با محمد وليخان داشتند و در رکاب موصوف در ماموريتهای داخلی و خارجی همراه بوده اند. همچنان در پرتو توجه و تربيت موصوف ميرزا علی احمد خان وردوجی و ميرزا محمد خان يفتلی از رجال برجسته دولتی گرديدند.

مردم درواز با وجود فقر و تنگدستی روزگار بشاش، خوش سخن و سرشار از آزادی و طبع بلند هستند. در ساحت معارف و ادب يکی از مناطق ممتاز بدخشان ميباشد. برای ازدياد معلومات درينمورد ميتوانيد کتب سخنوران درواز و گنج بدخشان تاليف آقای امير بيک حبيب اوف و برگردان آقای احمد نجيب بيضايی را مطالعه نمائيد. درواز از روزگار جنرال محمد وليخان دروازی نايب السلطنت شاه امان الله خان تا امروز  فرزندان با استعداد و با شهامتی را در تاريخ معاصر افغانستان تقديم نموده است. از ميان اين جوانان و فرزندان درواز ميتوان از استعداد علمی، جسارت و شهامت مولانا بحرالدين باعث، دولت محمد شفق، انجنير حسن، مولاداد، عبدالطيف پدرام، دکترسینادلیری، عبدالمجيد اسکندری، رحمت الله بيژنپور، احمد نجيب بيضايی، سيف الدين سيحون، انجنير عبدالرحيم، سميع الله قطره، قاضی تاج الدين و بانوی دانشمند آن فوزيه کوفی وکيل مردم درواز و ديگران نام برد. درواز در عرصه تاريخ و فرهنگ مسايل زيادی برای تحقيق و بازگويی دارد که اميد روزی باين مامول توفيق بدست آوريم.

_______________________________ 

[1] - شاه عبدالله بدخشی، ارمغان بدخشان، ص 123.

[2] - زبان مردم درواز قسمی که گفته شد همان زبان فارسی دری ميباشد، اما لهجه و گويش محلی خود را دارند که نميتوان بدان اطلاق زبان ديگری را نمود.

[3] - زادگاه زردشت در کجاست، تحقیق پروفیسور يوسف شاه يعقوب اف، برگردان دکتر صاحبنظر مرادی، سایت های انترنیتی آریایی، خاوران و انجمن پارسداران فرهنگ آريانا، عقرب 1385.

[4] - عنايت الله شهرانی، شاه محمد وليخان دروازی، ص 374.

[5] - عليشير نوايی، مجالس النفايس، علی اصغر حکمت، تهران 1323، ص 209 همچنان صدر الدين عينی، نشريات دولتی تاجيکستان 1948، ص 25.

[6] - مونت استوارت الفنستون، افغانان، ص 569.

[7] - محمد حيدر دوغلات، تاريخ رشيدی، به نقل از تاريخ بدخشان، ص 15.

[8] - برهان الدين کشککی، رهنمای قطغن و بدخشان.

[9] به نقل از شهرهای آريانا تاليف محمد عثمان صدقی.

[10] - شاه محمد وليخان دروازی، ص 405.

 

* * * * *

درواز

دریاد تو بیمـیرم ،ای ماٌمـن  شهـیرم

درواز  دل  پـذیـرم،ای عشق بینظـیرم

کورمیشود چوبینا،درچشمه های پیرم

دشت ودیارزیبا،خوش منظروروح افزا

بهارمست و خندان،در تابستان بمیرم

جامـه سفید زمستان، چهره زرد خزان

بانیم یک نگاهش، زند به سینـه تیرم

دخت  چمن  فزایش با روی مه لقایش

 رحم ومروت اش را،اندرمسیربگیرم

تاریخ اسبق اش را، مشعل وشهـرت اش را

صاحب هر شعارش ، اندر بشر ندیدم

شاهـان نامــدارش، مـردان با وقـارش

 سرمست و شوخ و تـّناز، یکدیده ترندیدم

خلق دیار درواز، درهـرکجا سر افـراز

 داعی تو هست فلک،یک راهبرندیدم

کوه تـو مارانمک، قلب تومـا را سرک

وصف تو جاویدانی، ازدیو ودَد بریدم

ماراست زنده گانـی، وحـدت وکامرانی

بشنو فسانـه من، زیـرو زـبر نویشتم

عشق  یگانـه من ، شعـرو ترانـه مـن

نه یارخسته داری،دست ازطمع بریدم

نه پـول وپیسه داری، نه شهرورسته داری

ایلگه  دویدنت را، درعمر سر  ندیدم

قلبـه کشیدنـت را، گـلـه وخـرمنـت را

پیروجوان شنا باز،من لاق وپرکشیدم

دریای  پنج درواز، تنگ شیوورواش آغـاز

تلقان و توت ورفد، دندان ولب گزیدم

شیـبر چه  موج دارد، جامـرچ چه اوج دارد

هردم که دیدم آنجا ، بی پاوسر دویدم

جاشتک نمائ مایمـی، سیروصفای رضـوی

خورد و کلان و گدایش،ایشان وشیخ  دیدم

جامـرچ تـه زیارش، مارا بود هدایـش

 دورازتومن زبونم ، بی اختیار گریم

اوبغـن تـار جـونـم،پـاریـد وهم زنـونم

فریاد  بیقراری ، با گوش کر  شنیدم

دشـت طـیاره داری ، چنگ و چغـانـه داری

صوفی خموشدارد،هم باده نوش دیدم

جــوی، چـه جـوش دارد، دریاخـروش دارد

زین و ذغر نمایان، از وجم تار دیدم

پـارخیخ و خوغـز جان، خرکد و وجـم پایان

قروت وروغن تو ، مسکه تر چشیدم

زیباست راون تـو، درخـاخ ودرمن تو

پیران مست رندان ، یک جرعه سرکشیدم

آب شــیریـن شـوریـان، داروی دردانسـان

عاشق بی  مقامت شیروشکر نویشتم

نسـئ فـدای نامـت ازجان ودل سلامت

سرمه است  خاک پایت  برچشم تر کشیدم

بـدخش کندحکایت ازجـان ودل روایت

درواز و شاهان درواز

اما نخست چند سخن در باب درواز شاهان:
کتاب اویستا کهن ترین مدرک تاریخی-مذهبی آاریایی ها و معتبر ترین سند تاریخی مکتوب اقوام ساکن در فلات ایران زمین، جغرافیای آریانا وآریایی ها را در شانزده منطقه آدرس می دهد، که نخست آن بخدی ( بلخ ) و دوم آن راگا (درواز- بدخشان) است(1).
جفرافی شناسان در تحقیقات خود جامعۀ کهن بشری را به چند حوزه مدنی تقسیم کرده اند که پس از کلده ( بین النهرین)، مصر در قاره افریقا، سواحل مدیترانه (فلستین) توام با فنقیها و جامعۀ یهود، چین درشرق و آنگاه کانون پنجم مدنیت بشری را با 3 هزار ســال ســابقه پیش از میلاد ایران (آریانا) خوانده اند.
مطلع الظهور ایران در اسطوره و تاریخ "ایرانویج" تلقی شده است. این نام و نام "سراندیب" هرگز ثبوت واقعی و مدرک تاریخی نیافته اند. در ایرانویج از طوایف و جوامع آریایی در حوزه شمال هند تا استقامت های فرارود (سغد-خوارزم، حصار، خجند، بخارا، سمرقند) را احتوا می کند. آنچه طبیعی بنظر می رسد آنست که خاک نزول خضرت ادم (ع) نیز در همین حوالی بوده است.ا
سراندیب مشمول کشمیر-بدخشان (پامیرها) و تا حوزۀ جنوب چین را در بر میگیرد و بهراحوال درواز معبر اصلی در گذر شرق به شمال و شمال شرق به مغرب می باشد. لذا اگر زادگاه حضرت ادم نباشد، مولود اقوام ایرانی بوده و هست.ا
دولت سامانی را دبیر و وزیری بود داناو توانا که با سه پادشاه وزارت و امارت کرد. این مرد سیاست و دانش، تاریخی نوشت که بسیاری از اهل نظر کتاب او را تفسیر تاریخ طبری دانستند. ابوعلامحمد بن محمد بلعمی، در مبحث نوح (ع) و اتفاق طبیعی دوران این پیامبر نسبت تاریخی-قومی اهل زمین را چنین بر میشمارد(2).ا
"نوح را زنی بود کافره و از فرمان او بیرون، نوح را ازاین کافره چهار فرزند بود بنام های سام (عرب و عجم)، حام (مردم حبش و ...)، یافث (ترک تباران در شرق و شمالشرق) و کنعان که مانند مادر به نوح نگروید و در طوفان مستغرق آمد.ا"ا
روایات و حکایات دیگری هم وجود دارد که نخستین اندیشه در مردم شناسی را چیزی شبیه همین داستان نوح بیان می کنند. فردوسی روح اصلی داستان فریدون پیشدادی را پس از سرنگونی اژدهاک (ضحاک جادوگر) که از همان نسل سام بر می اید، در میان انبوهی از غم و شادمانی و پهلوانی یاران فریدون چنین بر میتابد.ا

ندانست جز خویشتن شهریار

فریدون چو شد بر جهان کامگار

بیا راست  با کاخ  شاهنشهی

برسم  کیان  تاج و تخت  مهی

بدان خرمی صف زده در برش

همه  مهتران از همه  کشورش

چنان کزره  هوشیاران  سزد

به نیکی ببست از همه دست بد


همین جا به درواز بر می گردم، در تاریخ مدینت های ورارود (ماورالنهر) درواز یکی از پایه دار ترین کانون ا اقتدار دودمان پادشاهی در بستر حغرافیای ایرانویج همان مظهر و مبدأ اقوام ایرانی است.ا
درواز شاهان چهارمین سلسله از نسل فریدون در ورارود هستند. سلسله اول در سرزمین آریانا، اقوام پیشدادی پنداشته شده اند، و نسل اول در سلسلۀ ورارود شاهان فریدون نخست فرزند جمشید بانی بلخ است.ا

بدخشان کنونی نه آن قلمرویست که پیش از ظهور اسلام بود و نه آن حدودیکه در سال های پیش از استیلای افاغته (1880 م) بود. امیر عبدرحمن در نوبت نوکری خویش به انگلیس و روس، بخش بزرگی از بدخشان زمین را به حکومت بخارای عصر امیر مظفرالدین منغیت و اگذار شد.ا
در پایان دولت ماد ها که یکی از سلسله های آریایی بودند و توسط کوروش سوم ( کوروش کبیر) استیلا شد دولت هخامنشی ( حقامنش ) جانشین دولت ماد گردید. مادها از خاور قفقاز و اطراف بحیرهً کسپین ظهور کردند و بروایتی 300 سال حکومت داشتند.ا

در نقشهً ایران دوران کوروش کبیر قلمرو ایران زمین که آریانا بعنوان ایران خاوری بحساب آید جمعاً 20 ایالت به نسبت های کوچک و بزرگ ثبت شده اند. نام این ایالت بزبان یونانی ا ز ترجمه پهلوی و پارسی باستان صورت گرفته است. این ایالات را داریوش سوم که همان داریوش کبیر باشد افتتاح کرده است(3).ا
ایالات سوم ، هفتم، دوازدهم، چهاردهم، شانزدهم و هژدهم به ایران شرقی مربوط بوده و در حقیقت بخش عظیمی از ایران باستان را در بر می گیرد. ایالات مذکور باالترتیب بنام های بغاز و تراکیهای آسیایی، و ساتاگیدها و گندهارا، وادیکها، آپاریها، دادیگسها ( تاجیک ها) ،باختری ها، ساگارتیها، سرنگیها، سیستان، سامانیان، پارتیها ، سغدیها، هراتی ها، ساتیان ها، و الارود ها شامل کوهستان های مرتفع پامیر منتهی به سغد، دامنه های هندوکش، ورادود ها و کابل قندهار تا دریای سند بوده است.ا

در تاریخ باستان ایران که توسط حسین پرنیا (مشیرالدوله سابق) تالیف شده است. در سر زمین جاوید و در کتب یونانی مربوط به جنگهای اسکندر و پیشتر (هرودوت، آریان، ژوستین، دیودور، کنت کورس، گزنفون، بتلمیوس و دیگران، ذکری از شاهان کوهستان زمین نیامده است. اما راگا (راغ-درواز-بدخشان) و فرخار محل تولد زردهشت تلقی شده اند.ا

در نزد اجداد و نیاکان شاهان بدخشان که بعمد از احفاد اسکندر ویرانگر خوانده شده اند، نسب نامه و....نامه های بوده است که استقلال عمل آنانرا در دوران پیش از اسکندر نیز بظهور میرساند. تمام واقعه نویسان همسفر با اسکندر، نامی از درواز و ارتفاعات کوهستانی بدخشان زمین نیاورده و لی از جشن ها و سنت های دیرین پای آریایی در ورارود ذکر کرده اند.ا
هرچند که در درواز، قراتگن، دنج، کُلاب (بخارای شرقی) -بدخشان پیش از زمان عبرالرحمن امیر مستبد، با مرکزیت درواز، سفرنامه و تاریخ نامهً شاهان بطور رسمی به ثبت نرسیده واهم کتب قلمی و دستنویس است، اما تذکره و بیاض و خاطرهً شعرا و علما مطالبی را در باب سرگذشت شاهان و احفاد و اجداد انان فراوان بیان کرده اند.ا
از هرودوت، پدر تاریخ، تا امروز که دوهزارو جهارسد سال را احتوا میکند، هنوز تاریخ انسان و بشریت یا نانوشته مانده است و یا اگر نوشته هم شده باشد، تاریخ امرادء، فراعته، سلاطین و پیامبران و شاهان و زوراوران بوده است؛ نه مردم و گروهای انسانی متفاوت. سرگذشت غم انگیز انسانها برای رضای خاطر حاکم بوده است، نه حاکم برای کسب رضای مردم. پس تاریخ گذشته همواره دو درس برای نسل های بعدی داده است.ا
1- هرگز شاهی بدلیل فقدان خدمت به مردم محاکمه نشده است، کما اینکه مردم بسیاری به اتهام نا صداقتی و بی اعتنایی به شاهان محاکمه و نابود شده اند. شاه و سلطان، قصیر و امیر، امپراطور و فرعون و هر صلاحیت داری دیگری که به مردم امر می داده است، در یک اشباح کاذب دیگران را موجود وابسته به خود و خدمتگاری خود شناخته است؛ نه برعکس.ا
2- نسبت حیوانی و غریزه یی در زندگی انسان همواره بر عنصر انسانی چربیده است. حهانگشایی یا جهانخواری برای غارت هستی و دارایی مردمان گوناگون عالم چهرهً ددمنشانۀ آدمی را در دوران قدرت برتابیده است.ا
پس آموزه های تاریخ چیزی حز عبث نامه های ذهن آشوب نیستند. بقول همین تاریخ "مرور در جاده های خونین سرگذشت انسان حد تفکیک آدمی را از حیوانات عالم تا بدانجا می برد که حیوانات در ذات زندگی و طبعیت خویش سازش پذیرتر از ادم اند.ا"ا
درواقع داستان انکشاف عقل و نزول دین، برای مهارکردن خوی خونریزی و غریزهً غرض ورزی آدمهاست. جبر و ستمگری، مزاج بی علاج انسان آزار کشیده ی تاریخ است. اصطلاح قهرمان، پهلوان، جنگاور و ... در فرهنگ اقوام مختلف تاریخ، شرح ماجرای برآشوبیدن، سرکوب و فنای جماعتی از انسانها برای تامین منفعت افرادی از میان آنهاست.ا
تمام انسان های صاحبنام و مشهور، چه مقدس و چه مقبح دارای وجوهات متضاد در شان واحد هستند. افتخار ملی یک قوم، آزار تاریخی اقوام دیگر است. مباهات یک ملت سرکوب و نابودی ملتهای دگر است. در فرهنگ ملی ما نمونه های داد و بیداد از امروز تابن تاریخ مشخص اند، هر پیشوای ملی برای ما دشمن فراموش ناپذیر دیگران خواهد بود. اسکندر، دشمن ما ولی پایه گذار امپراتوری یونان باستان است.ا امیرتیمور جهانگشای بزرگ عالم افتخار ترکستان زمین در اسیا است، اما جهانخوار ذهن محالفان خوداست.ا
و سلطان محمود، شاهنشاه خراسان، اما ویران گر فضیلت مردم قدیم هندوستان و ... نمونه های دگر.ا
دومین سلسله در خانوادهً شاهان آریایی کوهستانات درواز، بدخشان ورارود با میلاد مسیح (ع) و یحی(ع) مقارن بوده اند، بنام فیروزان شاه و فرزند او خسروشاه اشکانی (4) بوده ولی در تاریخ باستان از حوادث پادشاهی آنان پس از اعقاب اسکندر در مشرق باختر خبری نیامده است(5).
روابط شاهان درواز که از نسل کیانی ها و فرزاندان و احفاد کیقباد دانسته شده اند، در عصر پادشاهی هیاطله در بلخ و طخیرستان (تخارستان) و شاهان طراخنه (ترکها) که خراسان را اداره می نمایند. طبری این گفته ها را از شاهنامه قید کرده ولی شاهنامۀ فردوسی نیست بلکه پیش از فردوسی بوده است.ا
سومین سلسله در دوران شاهی شاهان درواز و کوهستان بدخشان را شاهین شاه فرزند بهرام شاه نوۀ شاه دروازی بن بهمن شاه دانسته اند(6).ا
بسیاری از راویان تاریخ شفاهی کوهستان یا بخارای شرقی، این سلسله را تداوم شاهان پیشدادی و هخامنشی می شناسند. بهراحوال شاهین شاه، معاصر احمد بن اسد فارسی واپسین فرمانروای سلسله عباسیان در ترکستان زمین بوده است که در سال 784 م ( 163 هجری) دوره حکومتش پایان یافته و در ظرف 200 سال بعد حکومت سلسله سامانیان به چوکی شاهنشاهی تکیه زدند(7).ا
بدخشان، خجند، بخارا، سمرقند، اوراتپه، کاسان، پامیرها، حصار، کان بادام، تخار، کندز، بغلان و سمنگان بستر زیست اجتماعی تاجکها تلقی می شوند. مسلماً کابل ، بلخ، هرات و ارتفاعات مرکزی باتمام جمعیت تاجکها و هزاره ها اند.ا
در حالیکه اطراف بخارا و سمرقند، کته قواغان، قرشی، تاشکند، خوفند، یارکند و نواحی یی از تخار و دامان مزار -سرپل، جوزجان و فاریاب- همه عمدتاً ترک تباران ازبک و مردم خیلی قدیمی این سامان هستند.ا
ترکستان، سغد، بخارا و نواحی بلخ و بدخشان قسماً در زمان خلافت حضرت عثمان با سربازان پا برهنۀ عرب مقابل آمدند.(8) قَسِم بن عباس با کشتن "مغتنوش" پادشاه سمرقند که گویا محوسی بوده است به فتح ترکستان، بلخ و هرات و تالقان امیدوار شدند. اما در کوهستانات بخارای شرقی "دوازده دره" که درواز مرکز انان بود و نام درواز بدلیلی از همین کلمه مشتق آمده است، تا قرن دوم و آخر آن مجاهدین اسلامی قادر به پیشرفت نشدند.ا
اکنون برخی از یادداشت های شاه محمدولی خان دروازی متخلص به آگاه را در بخشی از خاطرات او بنام نامۀً آگاه به شاه متجدد امان الله خان طبق عنوان گذاشته شدۀ او بسیار مختصر و خلص شده نقل می کنیم. اگر محتوای نامه در جاهای رسایی کامل نشان ندهد، مال همین عیب است که برگزیده شده و مرتبط نخواهد بود.ا

* * * * * *

االف- تاریخ بدخشان نوشتۀ سنگ محمد بدخشی. متن مقدمه حرف (نه) امیر بئخشان درزمان ناصر خسرو.ا
اب- تاریخ کوهستان نوشتۀ مولانا محمد موسی دروازی در سال 915 هجری، یا تاریخ بخارای شرقی.ا
اج- قرارداد توافق مقام صدارت برای شاه محمود خان دروازی در سال 1295 هجری در بخارا نسبت به حکومت آیندۀ افغانستان. محمود خان در سال 1297 هجری در کابل صدراعظم اعلان شد ولی ترک آن وظیفه نمود!ا
اد- میرزا گل محمد خان منشی عبدالرحمن در باب شکنجه ها و تنبهات مخالفان.ا
اه-یادداشت عبدالملک خان نورستانی سرکردۀ نظامی سال 1291 خورشیدی.ا
او- قرآن کریم تفسیر مشفالاسرار.ا
از- تاریخ بلعمی ص 35 داستان آدم و انسان.ا
اح- ابن قتیبه به نقل از ابو ظفار به نقل از ابو خریره.ا
اط- گوهر نامۀ میرزا انور دروازی ص 210. این کتاب به شیوۀ سیاستنامه یا سیرالملوک نظامالملک نوشته شده است.ا
ای- کتاب بالا ص 215. گوهرنامه به خط نستعلیق توسط شخص میرزا در 510 صفخه نوشته شده است.ا
اک- تاریخ بلعمی -بهرام گور- داستان رمز مرگ فرزندان شاپور بن بهرام ص125.ا
ال- پادشاهی خسرو انوشیروان (عادل) از نجم آبادی ص110.ا