ایران بهانه‌ی نفی فرهنگ

(قسمت اول)

از   آغاز  تاریخ   ایران  و  افغان          سر خوان  دانش  چو  اخوان نشسته

ز باغی   دو  سر و روان قد کشیده          به شاخی دومرغ خوش الحان نشسته

دو شاگرد  فطرت  دو استاد  مشرق          دو   همدرد  در  یک  دبستان نشسته

نه  تنها  نظامی است  پا بند  گنجه           نه  هم  فرخی  در  سجستان  نشسته

ملک رخ به تهران نهفت ومن اینجا           ستایشگر   وی  به   پروان  نشسته

                                                 استاد خلیل الله خلیلی

اخیرا وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان به رشته اقدامات غیر فرهنگی و منافی روح وحدت ملی دست یازید که از جمله آن‌ها می‌توان به تغییر نام برخی از سرک‌ها، تغییر لوحه نگارستان، تغییر لوحه وزارت اطلاعات و فرهنگ و مجازات خبرنگار تلویزیون بلخ بخاطر استفاده از کلمات فارسی، اشاره کرد. این اقدامات با اعتراض و انتقاد محافل فرهنگی در داخل مواجه شد؛ از این رو دسته ای از انسانهای اغفال شده، توسط ایشان یا دسته‌های افراطی نژادگرا دسته به یک سلسله جنجال‌های جهت دار زدند که در ضمن آنها مدعی گردیدند که حمایت از زبان فارسی به معنای دخالت فرهنگی ایران در امور افغانستان است!!

در این رابطه چند نکته حایز اهمیت و در خور تأمل است از جمله اینکه:

1- هرگاه آقای وزیر یا هر مسئول دیگر کشور کارهای سنجیده شده، بی‌غرضانه و مطابق قانون انجام دهد، هیچ نیازی به جنجال آفرینی، ایجاد تنش، تزریق روحیه جدایی و نفرت استخدام گروههای جنجال آفرین، پیدا نمی‌کند.

2- چرا انسان عاقل کاری انجام دهد که برای دفاع از خود مجبور به فرافگنی و متهم ساختن دیگران (آن هم کشور همسایه‌ای مثل ایران که مشترکات فراوان فرهنگی، تاریخی و دینی باعث شده است که اتهامات کشورهای مثل امریکا و انگلیس مبنی بر دخالت نظامی- سیاسی ایران هرگز مورد قبول دولت و ملت افغانستان قرار نگیرد) شود؟

3- آیا وظیفه وزیر دولت (آن هم وزیر اطلاعات و فرهنگ) ایجاد وحدت و الفت است یا ایجاد نفاق و شقاق؟

4- آیا وزیر اطلاعات و فرهنگ حافظ و حامی کلیت فرهنگ کشور است یا مدافع یک تبار و مظاهر فرهنگی آن؟

5- زبان غنی فارسی متعلق به یک کشور خاص نبوده ، بلکه مربوط به یک حوزه تمدنی بزرگ بوده و عمده ذخایر و میراث فرهنگی، به این زبان می‌باشد. اگر چند این موضوع برای تمام کسانیکه اندک آشنایی به مسایل تاریخی و فرهنگی کشور دارند، روشن و آشکار است، لیکن برای یادآوری مزید ما در اینجا بخش پایانی مقاله وزین آقای یحیی هاشمی تحت عنوان « مبانی و موانع هویت ملی» را در اختیار خوانندگان محترم قرار مید‌هیم؛ قابل ذکر است که قسمت‌های اول تا پنجم این مقاله در «فصلنامه کرامت» به چاپ رسیده است.

مدیریت مطالعات افغانستان
زبان وهویت ملی درافغانستان

برای برپایی رابطه بین تمام افراد یک مجموعه ی سیاسی وجود یک زبان معیار و قابل فهم برای همه ، لازم است. شاید تصور اولیه این باشد که هر یک از کشورهای جهان زبان مخصوص به خود دارند در حالیکه چنین نیست ؛ قلمرو جغرافیایی با سیاست همزاد است و با نوسانات سیاسی دچار تغییر می شود ولی قلمرو زبان مسأله ی است تاریخی و فرهنگی . مرزهای این قلمرو از یک طرف بر خلاف مرزهای سیاسی کاملاً بریده و مشخص نیست و از طرف دیگر این مرزها به سهولت و سرعت و پا به پای دگرگونی ها و قبض و بسط جغرافیایی و سیاسی ، متحول نمی شود. بنا بر این مرزهای زبانی یک کشور الزاماً بر مرزهای جغرافیایی آن منطبق نیست ؛ زبانهایی وجود دارد که قلمرو کاربرد آن از مرزهای سیاسی چندین کشور فراتر می رود مثل زبانهای انگلیسی ، فرانسه و... و نیز کشورهایی وجود دارند که در حوزه ی سیاسی آنها به چندین زبان صحبت می شود ( هندوستان ) و کشورهایی هم وجود دارند که زبان مخصوص به خود را ندارند مثل سوئیس که در آن زبانهای آلمانی و فرانسه و ایتالیایی هرسه زبان رسمی هستند. (1)

در کشور های دارای تنوع قومی و زبانی تعیین زبان رسمی و ملی مسأله ی است بسیار حساس و با اهمیت. اگر این موضوع به صورت منطقی و معقول حل گردد و در تعیین زبان رسمی صرفاً منافع کلان مملکت مدّ نظر قرار گیرد ، چنین زبانی خود محوری می شود برای وحدت و انسجام ملی. افزون بر آن انتخاب زبانی که بالا ترین توان را در تعاملات علمی و فرهنگی دنیای امروز دارد به عنوان زبان رسمی، توانائی جامعه را در دست یابی به دانش و فنون عصر ، بالا می برد و زمینه را برای رشد سریع  و همه جانبه ی کشور فراهم می سازد. در یک جامعه ی با تعدد قومی و تنوع زبانی مثل افغانستان ، راه حل های ممکن در تعیین زبان رسمی ، یکی از گزینه های ذیل می تواند باشد:

1- تعیین یکی از زبان های موجود در كشور که دارای بیشترین پشتوانه ی ادبی، فرهنگی و تاریخی است و قواعد دستوری ساده تری دارد و واجد دستگاه واژگان غنی تری است و همچنین قلمرو وسیع تر و گویندگان بیشتری دارد ، به عنوان زبان رسمی .

2- تعیین زبان قوم و گروه حاکم و مسلط بر کشور ، به عنوان زبان رسمی .

3- تعیین چند تا از زبانهای موجود در کشور به عنوان زبانهای رسمی و ملی .

4- تعیین یک زبان خارجی به عنوان زبان میانجی در کنار استفاده از زبانهای محلی . (2)

حال باید دید از میان راه حلهای موجود در تعیین زبان ملی کدام گزینه برای جامعه ی افغانستان مناسب تر، کم هزینه تر و عملی تر است.

 از گزینه ی چهارم که ارزیابی را شروع نمایم ؛ این گزینه اگر چه در بعضی کشورها توانسته است جا بیفتد (مثل رسمیت یافتن زبان انگلیسی در هند و پاکستان ) و بخش بزرگی از بار تفهیم وتفاهم در تعاملات روزانه را به دوش بکشد. اما در افغانستان این گزینه اصلاً محلی از اعراب ندارد. چه اینکه نه مردم افغانستان در شرایط فعلی چنان یک زبانی را می دانند و نه - بر فرض دانستن - به آن اجازه ی رسمیت یافتن می دهند. قضیه جا افتادن امثال زبان انگلیسی در پاکستان و هند ، نیز داستان و تاریخچه ی ویژه خود را دارد که در سابقه ی افغانستان چنان یک تاریخچه ای ثبت نگردیده است.

گزینه ی سوم راه حلی است که از 1315ش  بدین سو که زبان پشتو بوسیله ی فرمان شاه به زبان رسمی ارتقاء یافت ، علی الظاهر در کشور ما پیشنهاد گردیده و رسمیت یافته است. اما چالشهای ذیل مانع از آن شده که این راه حل بتواند مشکلات موجود در مورد زبان ملی در افغانستان را بر طرف سازد :

الف) اگرچه در فرمان شاه سخنی راجع به حذف زبان فارسی از نظام آموزشی و اداری کشور نرفته بود و بلکه بر بقاء آن در کنار زبان پشتو تأکید شده بود. اما در عمل تمام تلاشها بر محور گسترش و تقویت زبان پشتو می چرخید ؛ مأمورین دولت اعم از لشکری و کشوری ملزم به فراگیری زبان پشتو در مدت زمان سه سال شدند ؛ به قول میر محمد صدیق فرهنگ:« اقداماتی که به دنبال نشر فرمان صورت گرفت مقصد اصلی آن را آشکار ساخت ، زیرا بلافاصله کورسهای تدریس پشتو در تمام دوایر کشور تأسیس گردید و مأمورین مکلف شدند تا جهت فراگرفتن پشتو در آن شرکت کنند ، در حالیکه اقدامی همانند جهت آموختن زبان فارسی به مأمورین پشتو زبان صورت نگرفت... ناگهان دستور داده شد که تدریس در سراسر کشور از فارسی به پشتو تحویل شود و برای معلمان هم کورس پشتو دایر شود. در نتیجه ی این امر در مناطق غیر پشتو زبان ، معلمانی که خود پشتو نمی دانستند موظف شدند تا مضامینی را که کتاب درسی آن در پشتو وجود نداشت به شاگردانی که آنها هم پشتو نمی دانستند به زبان پشتو تدریس کنند و در پایان سال به همین ترتیب از ایشان امتحان بگیرند.» (3) بنابر این ، فرمان شاه اگرچه علی الظاهر به هر دو زبان فارسی و پشتو حیثیت مساوی می داد اما اقداماتی که به دنبال آن برای گسترش یکجانبه ی زبان پشتو صورت گرفت ، نشان می دهد که در واقع در استراتژی دستگاه حاکم ، فرمان شاه می توانسته مقدمه ای برای جانشین ساختن زبان فارسی به پشتو به عنوان زبان رسمی و ملی در افغانستان باشد. زیرا برای انکشاف زبان پشتو از یک طرف ساز وکارهای قانونی و امکانات بودجه ای در نظر گرفته شد و از سوی دیگر این زبان در بخش های اداری و نظامی به زبان اول ارتقاء یافت به طوری که تسلط به این زبان به پیش شرطی برای یافتن پست و شغلی در دستگاه حکومت تبدیل شد. ضمن آنکه نظام آموزشی کشور نیز از فارسی به پشتو تحویل گردید . این در حالی بود که برای انکشاف زبان فارسی نه بودجه ای اختصاص می یافت و نه تسلط بدان ، دست یافتن به پست و شغلی را سهل تر می کرد.

ب) رسمیت یافتن دو زبان در کشور به این معناست که تمامی برنامه های آموزشی و تعلیمی (چه به صورت چاپی یا صوتی و تصویری) به دو زبان تهیه و آموزش داده شود ، دفاتر اداری کار ثبت وضبط را به دو زبان انجام دهند ، مکاتبات اداری وسیاسی ،چاپ اوراق بهادار و بانکنوت و نیز نامگذاری ها و... به دو زبان انجام شود.  تهیه و انجام همه ی این موارد به دو زبان ، به علاوه ی آموزش خود این دو زبان به تمامی جمعیت کشور، از یک طرف بودجه ی زیادی بر اقتصاد نحیف کشور تحمیل می کند و از سوی دیگر وحدت رویه را از بین می برد و یک نوع دوگانگی در ادارات وسردرگمی برای مردم و اصحاب رجوع که به هردو زبان مسلط نیستند ، به وجود می آورد. ( در گذشته بسیار اتفاق افتاده که مراجعه کننده ای که زبان پشتو نمی دانسته ، مورد تمسخر مسئولین اداره قرار گرفته و کارش پیش نرفته است. )

ج) از موارد فوق که بگذریم ، پذیرش و رسمیت دادن به دو زبان به معنای قبول یک نوع فاصله و دوئیت در جامعه است. این دوگانگی صرفاً به قلمرو زبان محدود نمی ماند بلکه عرصه های فرهنگ ، اندیشه ، آداب و سنن اجتماعی و... از آن متأثر خواهد شد و همه ی این ها بنیان های وحدت ملی را ( در صورتی که وجود چنین وحدتی را مفروض بدانیم) سُست و شکننده خواهد کرد.

گزینه ی دوم یعنی تعیین زبان قوم حاکم به عنوان زبان ملی ، وقتی مطرح می شود که قومی فاتح حاکمیت خود را به سرزمینی که مردم آن ‌به زبانهای دیگر صحبت می کنند بگستراند. در چنین شرایطی حکومت گران تلاش می کنند برای حفظ قلمروهای جدید و استمرار حکومت ، زبان خود را جانشین زبان آنها نماید. استدلالی که پشت این تحمیل خوابیده آن است که دراین صورت از یک طرف گروه های تحت سیطره با فراموش کردن زبان خود ، ارتباط با گذشته ی تاریخی شان را از دست می دهند و از سوی دیگر زبان ، فرهنگ و آداب و سنن مربوط به قوم حاکم را فرا می گیرند و بدین ترتیب نُرم های موجود در قلمرو سیاسی جدید را می پذیرند و در درون کشور جدید استحاله می گردند. در حالیکه اگر آنها همچنان به زبان بومی خود صحبت کنند و زبان حاکمان جدید را نیاموزند ، الحاق خود به قلمرو سیاسی جدید را موقتی پنداشته و از هر فرصتی برای تجزیه طلبی و استقلال خواهی استفاده خواهند نمود. سیاست زبانی روسیه در قبال جمهوری های تحت سلطه ی شوروی سابق ، نمونه ی بارزی از اِعمال چنین یک سیاستی را در قرن بيستم نشان می دهد.

به نظر می رسد در افغانستان از حدود یک قرن پیش بدین سو سیاستی مشابه آنچه تذکر رفت از سوی دستگاه حاکم در پیش گرفته شده است و دست کم در لایه های از حکومت به صورت غیر رسمی این سیاست تعقیب می شده است. بدین معنا که استراتژیست های دستگاه حکومت ، تصمیم گرفتند تا زبان فارسی را که زبان تاریخی ، فرهنگی و بومی این سرزمین بود و حاکمان پشتون تبار افغانستان نیز از بدو تأسیس این کشور تا این تاریخ ، عملاً به این واقعیت تمکین کرده و آن را به عنوان زبان رسمی پذیرفته بودند ، کم کم از رسمیت باندازند و به جای آن پشتو را زبان رسمی و ملی نمایند.

برای ردیابی چنین یک سیاستی در استراتژی حکومت در افغانستان ، سری به تاریخ می زنم و از محمود طرزی که شکل گیری این سیاست با حضور او در عرصه های سیاست و فرهنگ افغانستان همزمان بوده و برخی او را تئوریسین این سیاست دانسته اند (4) ، شروع می نمایم.

برگرفته از تارنمای (مطالعات افغانستان)