انجنیر حفیظ اله حازم

بیکرانه 

در بیکرانه یی

قدم میگزاشتم

افق تند و قرمز بود

و سکوت همه گیر

و نفس مرده بود

گویی خدایان جهنم

باز آمده بودند

تا بردگان را به قربانگاه ببرند

و به نرخ ماتم

در شهر

هراس بفروشند و وحشت

قدمم تند تر میشود

تا ازین مرز عبور کنم

لیک آنطرف تر

دود و آتشی بلند بود

که روغنش جان آدم .

 

انجنیر حفیظ اله حازم