|
بیکرانه در بیکرانه یی قدم میگزاشتم افق تند و قرمز بود و سکوت همه گیر و نفس مرده بود گویی خدایان جهنم باز آمده بودند تا بردگان را به قربانگاه ببرند و به نرخ ماتم در شهر هراس بفروشند و وحشت قدمم تند تر میشود تا ازین مرز عبور کنم لیک آنطرف تر دود و آتشی بلند بود که روغنش جان آدم .
انجنیر حفیظ اله حازم
|