سهیل سبزواری

سیدنی – اپریل 2008

افغان

این مقاله ترجمۀ فصل دوم کتاب "نژاد های افغانستان" تالیف ایچ. دبلیو. بیلیو نویسندۀ مشهورانگلیسی است که درسال 1880 م چاپ شده وشامل یک پیشگفتارو13 فصل (مقدمه، افغان، تاریخ افغانستان، رابطۀ  برتانیه با افغانستان، شیرعلی، پتان، یوسفزی، افریدی، ختک، دادیک، غلجی، تاجک و هزاره) میباشد. ترجمۀ این فصل را بدون هیچگونه تبصرۀ به هموطنان خویش پیشکش مینمایم تا شناخت ایشان بیشتروبهترگردد:

افغانها ازنقطۀ نظرعنعنات ورسوم به سوریه، محل سکونت اصلی ایشان پیوند دارند، زمانیکه بخت نصر(نیبوکادنیزر) آنها را به اسارت برده ودر حصص مختلف پرشیا ومیدیا مستقرمیسازد. آنها درزمانهای بعد، ازاین مناطق بطرف شرق و بمنطقۀ کوهستانی غورمهاجرت مینمایند، جائیکه آنها توسط مردمان همسایه  بنام "بنی افغان" و"بنی اسرائیل" یاد میشوند. جهت تائید این مطلب، شهادت پیامبراسدراس دربارۀ 10 قبیلۀ اسرائیلی موجود است که این قبایل اسیر، متعاقبا فرارنموده و درایالت  ارسریت پناهگزین میشوند که فکرمیشود با ایالت  هزارۀ امروزی  تطابق داشته وغوریک قسمت آنرا تشکیل میداد. این موضوع درطبقات ناصری (یک اثر تاریخی دربرگیرندۀ معلومات زیاد، بشمول یک گزارش مفصل در باره اشغال این منطقه توسط چنگیزخان) نیزآمده است که درزمان سلسلۀ بومی شنسبی، مردمانی درآنجا زندگی میکردند که بنام بنی اسرائیل یاد شده و بعضی ازآنها بطوروسیعی درتجارت با مناطق همجوارمصروف بودند.

این مردم درزمانی که محمد رسالت خویش را منحیث پیامبرخدادرحدود 622 م اعلان نمود درمنطقۀ غوردرشرق هرات، مسکن گزین بودند. در این زمان است که خالد بن ولید یکی ازسران قبیلۀ قریش با بشارت دین جدید بنزد آنها آمده وایشان را به دین پیامبردعوت مینماید. پیام این حواری عرب ظاهرا تقویه کننده این امرتوسط بعضی ازمردمان افغان است که آنها اصلا یکی ازقبایل عرب بوده، سرنوشت ایشان با اسرائیلی های سوریه ربط داشته وازجملۀ 10 قبیلۀ میباشند که به اسارت برده شده بودند. باینترتیب رسالت خالد بهنگام برگشت بنزد پیامبرو بهمرای هیئتی مرکب از6 یا 7 نفرنمایندۀ مردم افغان وپیروان آنها که حدود 76 نفر بودند، بدون موفقیت نبوده است. رئیس یا رهبراین گروه، قیس یا قیش نام داشته است.

 عنعنات ورسوم این مردم طوری بود که قیس وهمراهان موصوف درراه پیامبرآنقدرموفقانه میجنگند که محمد بهنگام بازگشت ایشان بخانه، آنها را با تحایف قشنگ رخصت نموده؛ ازشجاعت آنها تقدیر، درمورد آنها دعای خیروپیشگویی آیندۀ درخشان بمردم آنها نموده ووعده داده که عنوان ملک (یا شاه) برای همیشه نصیب روسای ایشان باشد. (کلمۀ  "ملک" میتواند ظاهرا مختص قبایل افغان باشد. درزمان حاضر، این عنوان پائین ترین درجۀ امتیازدربین افغان ها، پتان ها وغلزی ها، یا بعبارۀ دیگر، مردمان پشتوزبان است. دربین فارسی زبانان: اصطلاح "کلانتر" دربین تاجکها، "مهتر" دربین هزاره ها و"افسقال" دربین ترک ها معمول است. درهر صورت، این کلمه نشان دهندۀ "ریاست" یا "بزرگی" میباشد). درعین زمان، پیامبربه نشانۀ الطاف خاص وامتیاز، نام عبرانی قیس را به نام عربی عبدالرشید تبدیل نموده واورا ترغیب مینماید تا درراه تغییرعقیدۀ مردمانش بکوشد وهم برایش عنوان "پهتان" را اعطا مینماید (اصطلاحی که عدۀ آنرا یک واژۀ سوریائی دانسته ومعنی سکان کشتی را میدهد) تا رهنمای مردمان خویش باشد.

قرنها پس ازاین واقعه، تاریخ افغانها منحیث یک مردم مشخص درپردۀ ابهام قراردارد وقرارمعلوم فقط حدود 300 یا 400 سال قبل، افغانها به جعل شجره (نسب نامه) وتاریخ خویش میپردازند تا شکل وچسبندگی ای به مردمان بسیارمخلوطی بدهند که درنتیجۀ تشنجات سیاسی وانقلابات سلسلۀ یکجا شده ودرجریان سده های قبلی درقلمروی بهم آمیخته اند که امروز بنام افغانستان نامیده میشود؛ تنوعی ازنژادهای مختلف که بعضی از ایشان باشندگان اصلی یا قدیمی ودیگران تازه واردان میباشند. 

ازینکه چه وقت افغانهای غورپیشروی نموده ودرکندهار (که فعلا مسکن اصلی آنهاست) متوطن شده اند، معلوم نیست. بآنهم ازنوشته های تاریخ نگاران قدیمی اسلامی معلوم میشود که درسدۀ اول عصرآنها (هفتم ویا هشتم میلادی) ایالت سیستان توسط مردمان هندی اشغال میشود. درآنزمان وسعت سیستان بمراتب بیشترازاندازۀ امروزی آنست. درآنزمان، سیستان یا سجستان طوریکه درکتب بومی نوشته شده متشکل ازدهانۀ دریاهای ترنک و ارغسان وسلسله تپه های توبه درشرق تا به سلسله تپه های نی بندان و دشت ناامید درغرب، ازوادیهای دریای هلمند وارغنداب درشمال تا سلسلۀ خواجه عمران ودشت بلوچستان درجنوب بوده است. درواقعیت، این منطقه دربرگیرندۀ ایالات  درنگیانه  و اراکوزیای نویسندگان یونانی بوده است. بعدها، درنگیانه (پس ازهجوم مردم ساکائی درحدود قرن اول میلادی) بنام سجستان واراکوزیا (پس ازهجوم مردم گندهارای هندی واز پا درآوردن مردمان همنژاد خویش، کمی پس ازغلبه یونانی ها) بنام گندهار یاد میشوند.

 درزمان هجوم عرب باین مناطق، باشندگان آن تنها مردمان هندی نبوده بلکه درآنجا، پرشین (فارسیوان) های بومی وقبایل مهاجری دارای منشای سکائی نیزموجود بودند. نامهای این ایالت ازقبیل سکیستان، سگیستان، سجیستان وسیستان نیزاشتقاق ازساکا است که شاید همین مردمان ساکای هامو ورگه، متذکره درجداول داریوش، "ساکا مسکونین هامو" یا آمو، (نام قدیمی مسیرپائینی دریای اکسوس) باشد. کلمۀ  بعدی شکل یونانی وخش است که نام قسمت علیای اکسوس درنقطۀ اتصالی با دریای پنج میباشد.

این احتمال وجود دارد که درجریان تهاجمات نظامی مکرراعراب از جانب پرشیا بمقابل سند، یک تعداد نژادهای جدید باین منطقه آورده شدند که تشکیل کنندۀ قسمت جنوبی افغانستان موجود بوده وتغییرات عظیمی درترکیب باشندگان آن رخ داده است. درآغازقرن دهم میلادی درایالت زابلستان (نام قدیمی نیمۀ جنوب افغانستان، طوریکه کابلستان نیمۀ شمالی آن بوده است) نژادهای مختلف وگویندگان زبانهای مختلف مسکون بودند که درآنزمان، حتی نویسندگان عرب درمورد منشا و تشخیص آنها متحیر مانده اند.

باینترتیب میتوان نتیجه گرفت که افغانها بهنگام پیشروی بسوی کندهار، که با تمام احتمالات منحیث استعمارگران نظامی وبا معیارهای خلافت عربی اقدام نمودند، دراول خود را با زورسلاح تحمیل نمودند؛ اما بتدریج بعلت اینکه ازنگاه کمیت دراقلیت بودند با مردمان مناطق اشغالی مخلوط گردیده ودرنفوس عمومی کشورجذب گردیدند. بآنهم، آنها منحیث اشغال گران بهنگام مخلوط شدن با مردمان محلی (دراثرازدواجها) عنوان نژادی خود را حفظ نموده وتوسط آن خود را مشخص میساختند. این نظریه

می تواند توسط شواهد ارائه شده درجداول نسب نامۀ آنها که فقط دراین اواخرو پس ازقرنهای طولانی غلبۀ اعراب براین مناطق جعل گردیده، تقویه واثبات گردد.

 افسانه ها وتصورات مورخین وشجره نویسان (نسب سازان) افغان باندازۀ کافی بیمعنی ومزخرف بوده ودلایل آنها بطورشگفت آوری درهم وبرهم است؛ اما برای کاوشگران محتاط، دارای ارزش بسزائی منحیث رهنما برای یک نتیجه گیری درست وصحیح میباشند. لذا نسب سازان افغان از یک قیس که قبیلۀ آن اصلا ازنگاه کمیت وقدرت نیززیاد مهم نبوده، تمام مردمان پشتوزبان افغانستان را، قسما ازطریق توارث مستقیم وقسما از طریق تطابق (فرزندخواندگی) با درنظرداشت مشابهت زبان و سلوک اجتماعی، استخراج کرده اند.

آنها میگویند که قیس با دخترخالد بن ولید ازدواج میکند وازاین ازدواج، سه پسربه نامهای سربن، بتن وغرغشت بدنیا میآید. این نامها بخودی خود بسیارقابل ملاحظه ونشاندهندۀ ترکیب وساختاراین نژاد ازنقطۀ نظرقومی میباشد که درجریان این رساله بآن خواهیم پرداخت.

افغانهای اصیل یا بنی اسرائیل (طوریکه آنها خودرا با امتیازخاص ودر مقایسه با تمام نژادهای دیگرباین نام یاد میکنند) خودرا ازنسل سربن از طریق دو پسرموصوف بنامهای شرجون وخریشون میدانند. ازشرجون پنج طایفه یا قبیله بوجود میآید که اساسی ترین آنها بنام شیورانی یاد می شود. ازخریشون سه طایفه بنامهای کند، زمند و کنسی بوجود میآید. کند به خاخی وغوری تقسیم شده ودربرگیرندۀ طوایف مندرو یوسفزی است. تمام اینها فعلا دروادی پشاورسکونت دارند.

زمند اصلا درمسیرپائینی دریای ارغسان ودرپشین یا فوشنگ درسالهای 8 یا 9 هجری یا 630 م مسکون شدند. آنها متعاقبا توسط قبیلۀ دیگرافغان بنام ترین  بیرون رانده شده وبتعداد زیادی به ملتان مهاجرمیشوند. اما رئیس قبیلۀ آنها بنام خوشگی یا خوشگری ازطریق غزنی و کابل به غوربند و وادیهای جوارهندوکش مهاجرشده ودرآنجا مسکون میگردند. در زمان امپراطوری بابر، اکثرآنها درلشکرهای او به هند رفته ودر کسور نزدیک لاهورسکونت اختیارمیکنند. بعضی ازآنها دروادی پشاور باقی میمانند، جائیکه قریۀ خویشگی مسکن اصلی آنها را نشان میدهد. هنوزهم تعدادی ازاین طوایف درغوربند وکوهستان کابل وجود دارند و حالا بنام های خوشکری یا کوچکری یاد میشوند. 

کنسی مدتها قبل بهندوستان ودیکان مهاجرت نموده وحالا درافغانستان شناخته نمیشوند، بآنهم بعضی ها میپندارند که شنواری ها متعلق به آنها میباشند.

این قبایل متعدد بیکتعداد طوایف وقبایل فرعی دیگرتقسیم میشوند که نام های تعداد زیاد آنها واضحا منشای هندی دارد. یکی ازقبایل خاص افغان که بنام ابدالی یاد میشود پس ازاحمدشاه (اولین بنیانگذارحکومت مستقل این نژاد) بنام درانی نامیده میشود. درانی شامل طوایف سدوزی، پوپلزی، بارکزی، الکوزی، اچکزی، نورزی، اسحاق زی و خاگوانی است. خانه ومسکن ثابت آنهاولایت کندهاریاایالت قبلی گندهارا دراوایل قرون میلادی بشمول منطقۀ هزارۀ فعلی بامتداد دریاهای هلمند و ارغنداب میباشد. بآنهم اعضای هرطایفه، بتعدادکوچکتر، درتمام  منطقه، الی کابل وجلال آباد پراگنده هستند؛ اما آنها اکثرا بحیث زمینداران بزرگ ویا سرداران نظامی دراین مناطق مسکن گزین ساخته شده و مردمان بومی این مناطق و بخصوص جوامع زراعتی آنها تا هنوز، اجاره داران یا خدمۀ (سرف) آنها میباشند.

طایفۀ سدوزی اولین شاهان سلسلۀ درانی وطایفۀ بارکزی اولین سلسلۀ امیران یا دیکتاتوران را ایجاد نمودند. سلسلۀ شاهان درنسل سوم پس ازدوران طولانی انارشی ومجادله که فورا پس ازمرگ اولین شاه آنها ظهورنمود، خاتمه یافت. سلسلۀ امیران کاملا بکمک مستقیم حکومت برتانیه تا به جانشین چهارم آن یعنی یعقوب خان بدنام و رسوا رسیده است.

حالا به جد بزرگ افغانها یعنی سربن مراجعه میکنیم. این نام بصورت آشکار، یک تقلب ویا شاید یک نسخۀ بدل سوریابنز(نژاد خورشیدی یا شاهی) باشد که حالا درهند توسط راجپوت نمایندگی میشود. بعین ترتیب، نامهای پسرانش خریشون وشرجون ونواسه اش شیورانی بطورواضح، اشکال متغییرنامهای راجپوتی وبرهمنی کریشن، سورجن و شیورام هستند. 

اگرما بتاریخ قدیم این مناطق مراجعه کنیم خواهیم دید که چطورنسب فروشان افغان نام سربن را اختراع کرده اند. قبلا گفتیم که درجریان قرن اول اسلامی (قرن هفتم م) ایالت سیستان که درآنزمان شامل ولایت موجود کندهارنیزبود، مسکن مردمان هندی بوده ومورد هجوم اعراب (برای تسخیروگرویدن باسلام) قرارداشت. همچنان ازتاریخ میدانیم که بغیرازانتقال وبیجاشدن مردمان که دراثرهجوم قبلی گروههای سکائی  (ازشمالشرق ودرحدود دوقرن قبل ازآن ویا درجریان قرن پنجم وآغاز قرن ششم میلادی) بوقوع پیوسته است، یک مهاجرت بسیارقوی مردمان هندی ازسواحل غربی اندوس به وادی هلمند ومسیرشاخابه های آن به طرف مردمان همنژاد خود شان که درآنجا مسکون بودند، صورت گرفته است.

قرارمعلوم این مهاجرت کتلوی جت ها و کاتی ها به وادی اندوس تقریبا همزمان با سرازیرشدن قبایل دیگرسکائی از فراز هندوکش بوده است. جت ها و کاتی ها حالا بطوروسیعی درنواحی قبلا اشغالی آنها در جت (گجرات فعلی) نفوس زراعتی پنجاب ودر کاتی  کاتیوار یا  کاتی یاور دیده میشوند.  

جت درافغانستان بنام گجرشناخته میشود که یک اصطلاح هندی وافاده کنندۀ گله بان ودهقان بوده وبتعداد زیادی درمنطقۀ یوسفزی وبخصوص درتپه زارهای سوات، بونیر و باجوریافت میشوند.

کاتی منحیث یک مردم مشخص درافغانستان شناخته نمیشوند، بآنهم ظاهرا آنها اثرات خویش را درناحیۀ کتواز درجنوبشرق غزنی ودر بعضی نواحی قبیلۀ غلزی که دارای نامهای کوته خیل و کاتی خیل میباشند، باقی گذاشته اند.

این کتلۀ مهاجران هندی که ازاندوس به هلمند مهاجرت کردند دارای مذهب بودائی بودند. آنها ازترس تهاجم سکائی ها فرارنموده، منطقۀ بومی خود را گذاشته و فقط مقدس ترین موجود معنوی خویش یعنی  "ظرف-آب بودا" را با خود آوردند. این اثرکه یک ظرف تراشیده شده برنگ سبزتیره و مارپیچی شکل است (وقتیکه من آنرا در1872 م دیدم وممکن است هنوزهم درعین حالت باشد) دریک معبد کوچک گمنام اسلامی درچند قدمی خرابه های کهنه شهر، کندهارباستانی قرارداشت. نیاکان بودائی های که آنرا بآنجا انتقال داده اند مدتها قبل مسلمان گردیده وهویت خویش را ازدست داده اند. این اثرمقدس نیکان ایشان که بدون شناخت و مواظبت باقی مانده، اکنون با کتیبه های عربی پوشانیده شده ودریک کنج گمنام وفراموش شده نزدیک به جائی قراردارد که زمانی با حداعلای حرمت واحترام، مراقبت میگردید. حالا تاریخ آن فراموش شده وهمانند مالکان آن، برای مسلمانان متعصب امروزی کاملا بی مفهوم است. برای این مردم کافی است که درقطار"مومنین" شمرده شده ونام پرافتخارافغان را حمل کنند. اثرات اسلام درامحای امتیازات طبقاتی، آثارباستانی و کاهش تمام مسلکها بیک اخوت عام دینی بسیارقوی بوده است.

مردمان هندی که ازاندوس مهاجرت نموده ودرهلمند مسکن گزین شدند، توسط مولفین یونانی بنام گنداری و ایالت آنها بنام  گنداریا  یاد شده است. نویسندگان هندو آنها را گندهاری و ایالت ایشان را سندهو گندهارا نامیده اند. این مهاجرین قدیمی نه تنها نام گندهار یا  کندهار و یا  کنداهار را به مرکزجدید سکونت خویش دادند وفرمانروائی کردند بلکه در حقیقت پس ازده قرن، یک مستعمرۀ قوی را دوباره بخانه اولیۀ ایشان فرستادند. این مهاجرین برگشتی که کاملا غافل ازمادروطن خویش وتجدید شده بواسطۀ اسلام بودند با همنژادان ودیگران یکسان عمل نموده وبدون تفاوت، آنها را منحیث کافران و"هندوها" مورد طعن و لعن قراردادند. 

مهاجرت یوسفزی و مهمند با افغانهای خاخی و غوریاخیل از ولایت کندهار به وادی پشاوردر فصل بعدی توضیح میشود. دراینجا کافیست دلایلی نشان داده شود که چرا شجره سازان افغان نام سربن را برای نام جد اولیه ایکه سه قبیلۀ اصلی ازآنها بوجود آمده به جد بزرگ آنها یعنی قیس داده اند. سوریابنز ازیکطرف عنوان امتیازنژادی مردم راجپوت بوده که افغان ها دربین آنها جذب شدند و ازطرف دیگراین عنوان در آنزمان دارای حرمت بلندی دربین مردمان آن مناطق بوده است. افزون برآن چون این نام دربرگیرندۀ مردمان زیاد ومهم بوده است، بحیث یک اصطلاح مناسب، عنوان نیاکان ایشان انتخاب شده است.

 

بآنهم درانتخاب این نام، هیچگونه سعی بعمل نیامده تا منشا ویا نفوذ این اصطلاح ویا مردمانی که این عنوان بآنها اطلاق میشد، زنده نگهداشته شود. دلیل آن شاید قسما شکل منزجراین واژه ویا عمدتا ، نفوذ دین جدید بوده باشد. یک مقایسۀ رسوم وخصوصیات ملی راجپوت های هند و افغانهای افغانستان نشان میدهد که شباهت شگفت انگیزی دربین این دو مردم وجود دارد:طورمثال قوانین مهمان نوازی، حمایۀ پناهنده، تحمیل انتقام، حسادت حرمت زنانه، حق شوهری برادربا بیوۀ برادروغیره که توسط کودهای متنوع تعین گردیده است. منحیث خصایل قومی ایشان، میتوان ازمعنویات جنگی وکنترول ناپذیری، تمایل واعتیاد به شرارت وفساد، نااستواری وتزلزل اراده، غرورنژاد، حسادت حرمت قومی و کرامت شخصی، ومعنویات سلطه جوئی وتحکم نام برد که تا اندازۀ زیادی دربین هردومردم یکسان است؛ با وجودیکه این دومردم تا اندازۀ زیادی توسط ادیان برهمنی واسلامی ودرفواصل بعید ازهم، جدا گردیده اند. بعلاوۀ اینها، شباهت های فزیولوژیکی راجپوت های هند با یهودها  نسبت به همنژادان افغان ایشان، بسیاربرجسته میباشد.

افغانها اکثرا توسط مسلمان های آسیای صغیروکشورهای غربی بنام سلیمانی یاد میشوند که ظاهرا مربوط به محل سکونت آنها درسلسله کوههای سلیمان بوده ونادرست پنداشته میشود. احتمال زیاد وجود دارد که این نام با سولیمی باستانی سوریه ربط داشته باشد (چنانچه توسط هرودوتس نیزذکر شده) و درزمانهای قدیم با اسرائیلی های آن منطقه مخلوط شده اند. بعید نیست که بعضی ازاین سولیمی ها که یکجا با اسرائیلی ها باسارت برده شده بودند مخلوط گردیده ودرسرگردانیهای بعدی آنها سهیم شده باشند. دراینصورت میتوان فرض نمود که بعضی ازآنها دربین افغانهای غورموجود بوده واین فرضیه میتواند رسالت خالد بن ولید با این افغانها را واضح سازد که سولیمی یکی ازمردمان عرب و ازنژاد خالد بوده باشد. درحقیقت ممکن است که سولیمی باستان وافغان های معاصر، اصلا یک مردم بوده و بنی اسرائیلی ها دربین آنها مهاجر بوده باشند. بعلت اینکه بهنگام اولین سکونت ایشان درغور، آنها همیشه بطور جداگانه از"بنی افغان" و "بنی اسرائیل" سخن گفته اند. 

مردمان هند وعموما شرق، بصورت عام، افغانها را یکجا با تمام مردمان پشتوزبان دیگر بنام پتان یاد میکنند. بعضی اوقات آنها را روهیله نیزمی نامند، اما این نام بطوردرست تنها برای پتان های حقیقی، بومیان روه (زمینهای کوهستانی) یا کوه نشینان حقیقی قابل تطبیق است که درفصل پتان بطورمفصل توضیح میشود. افغان ها بندرت دربین خودشان و در مناطق خودشان، خودرا باین نام یاد میکنند.اینها بطورساده خودرا افغان و یا اوغان (طوریکه بصورت عام تلفظ میشود) ویا درانی (یک اصطلاحی که فقط با ظهورحاکمیت مستقل آنها تحت قیادت احمدشاه در 1747 م بمیان آمد) یاد میکنند. بواسطه همین نام نیزمردم هند این مردم را منحیث نمایندۀ یک حکومت مشخص میشناسند. افغانها قبول دارند که آنها پختانه (شکل هندوستانی آن پتان است) میباشند لیکن آنها در اصرار بالای تفاوت بین افغان وپتان (یا پختانه، واژۀ که دربین ایشان معمول است) محتاط میباشند. درواقعیت، طوریکه آنها میگویند، هرافغان یک پختون (مفرد پختانه) است لیکن هرپختون یا پتان یک افغان نمیباشد. این تفاوت برای مردمان دارای نژادهای مختلف ومنشای مختلف کاملا بجاست. یک افغان یک پتان محسوب میشود چون او باشندۀ  منطقۀ پتان است که  تا اندازۀ زیادی با مردمان آن مخلوط شده وزبان آنها را فراگرفته است. مردمان این منطقه نیز بسهم خود مذهب وتعداد زیاد رسم ورواج افغان هارا پذیرفته اند. بآنهم اکثریت قبایل هنوزهم یکتعداد رسوم وعنعنات خاص و باستانی خویش را با وجود گرویدن بدین اسلام حفظ نموده اند. تحقیقات بیشتر این موضوع خارج این رساله است. بآنهم این موضوع دلچسپ بوده و به زحمات تحقیق آن می ارزد.

 ازآنچه گفته آمدیم می بینیم که افغانها یک مردم جدا وخاص دربین چندین مردم دیگربوده ویکجا با دیگران نفوس مناطقی را میسازند که حالا پس از ایشان نامگذاری شده است. آنها خود را "بنی اسرائیل" مینامند ونسل خویش را ازشاه ساول (ملک تالوت) بطورمنظم تا قیس، جد بزرگ آنها درافغانستان، میرسانند.

تخمین تعداد آنها درزمان حاضرمشکل است، بآنهم فکرمیکنم، تعداد آنها بیشترازیک ملیون نباشد. آنها درطول چند قرن ازاعتباربلندی دررابطه به خصایل نظامی برخوردار بودند، چون بطور وسیعی درلشکرکشی های تمام مهاجمان واشغالگران هند ازشمالغرب ویا شمال استخدام شده بودند. تعداد زیاد آثارو نشانه های این مردم در حصص مختلف شبه جزیرۀ هند یافت میشود، آنها درقرن سیزدهم، سلسلۀ از شاهان را در دهلی ایجاد نموده بودند. اما اینها فقط در جریان نیمه قرن گذشته دارای اهمیت واقعی گردیدند وآنهم بعلت تصادف تمایل ناگهانی وغیرمترقبۀ آنها نسبت به آزادی، همراه با سلطۀ مطلقۀ آنها درمنطقه بوده است. آنها منحیث یک مردم همیشه ازنقطۀ نظربیدینی وبیوفائی، تمرد و بی قانونی، خیانت، وحشت و بیرحمی  رسوا وبدنام بوده اند؛ تا حدی که گفتار "افغان بی ایمان" منحیث یک ضرب المثل دربین مردمان همسایه مروج گردیده و بطورعجیبی توسط خود آنها (منحیث یک ارزیابی واقعی) نه تنها در معامله با بیگانگان بلکه دربین خودشان نیزمورد قبول و تائید است. تا جائیکه تاریخ آنها منحیث یک مردم مستقل وحاکم نشان میدهد، خصایلی که بآنها نسبت داده شده بهیچوجه دروغ وافترا نبوده است. زیرا ریکارد سیاهتری ازسوء حکومت، شرارت، بیرحمی وحشیانه، وظلم  و ستم که علایم دورۀ حکومت افغانان مستقل است، بمشکل میتواند دروقایع سالیانۀ دولتهای مستقل زمان حاضرویا درآنزمان دریافت گردد.

درفصل بعدی نظری میافگنیم بتاریخ آنها ازوقتیکه برای اولین بارمنحیث یک مردم مستقل تحت قیادت شاهی ازنژاد خودشان بدنیا معرفی گردیدند. آنهم زمانی درازی نیست، فقط 130 سال؛  واین بررسی نشان خواهد داد که آنها برای کشورخود و مردم خود چه کرده اند. برای اکثریت حقایق و ارقامی که درفصل بعدی میآید، من مدیون مک جورج گزیتر افغانستان (یک مخزن کامل معلومات دربارۀ آنکشور، قبایل، تاریخ و جغرافیه آن) میباشم.

 

منبع:

 

http://www.amazon.com/Races-Afghanistan-Account-Principal-Inhabiting/dp/0548175314/ref=sr_1_1?ie=UTF8&s=books&qid=1208092815&sr=8-1