برگشت طالبان در قالب تفکر طالبانی !

حادثه ی 11 یازدهم سپتمبر و فرو ریختن برج های دوقلو در امریکا،که منجر به کشته شدن شهروندان امریکایی و اروپایی گشت، بالاخره عزم متزلزل سران دولت بوش را برای حمله بر رژیم خونریز طالبان در افغانستان جزم کرد.

اگرچه آگاهان مسایل افغانستان،که ریشه های نا امنی و بحران سیاسی آن کشور را خوبتر از مستشرقین و سیاسیون طماع خارجی می شناختند،در بدو ورود سربازان بین المللی هوشدار داده بودند که حمله ی نظامی به افغانستان،نه تنها زمینه ی خاتمه بخشیدن به جنگ و بحران نخواهد گشت؛بلکه اوضاع در افغانستان و منطقه را پیچیده تر از گذشته ساخته و به قوت گرفتن طالبان و تفکر طالبانی خلاصه خواهد گشت، با آنهم مردم خسته از جنگ و تشنه ی صلح و امنیت در افغانستان،فروپاشی ظاهری رژیم طالبان را به فال نیک گرفته مقدم دوستان بین المللی را با دل نا خواسته و مضطرب،اما امیدوار به پیشواز نشستند .

اینک که از نخستین روز ورود سربازان امریکایی، و نیرو های ضد ترور تقریبا ده سال میگذرد، و افغانستان در جریان این ده سال، در ظاهر امر دارای قانون اساسی و دولت منتخب گشته است،اما در حقیقت آنچه در افغانستان وجود ندارد همانا "قانون " است و " دولت " مسوول و پاسخگو .

دولت افغانستان و حامیان بین المللی آن، از همان آغاز کار در عوض جانبداری از استقرار یک نظام معتدل مطابق به خواست همه ی طرف ها و اکثریت مردم، به حمایت از یک " قوم " مشخص شتافتند،و با اتخاذ سیاست های ضد و نقیض در برابر طالبان و تروریستان القاعده،که حضور آنها را در افغانستان، بهانه قرار داده با ساز و برگ نظامی وارد خاک ما گشتند،نه تنها طالبان و تروریستان را مهار و نابود نساخته اند بلکه، به قویتر شدن ومتحول گشتن آنها کمک کرده اند .

رژیم فاسد و زاده ی تقلب کرزی؛ که کرزی ابنک آنها را " برادر " خود خطاب میکند، در ماهیت امر هیچ تفاوتی با رژبم خونریز طالبان، ندارد.

این رژیم تداوم تفکر طالبانیست. و با آنکه خودش را متعهد به اصول دموکراتیک معرفی می کند، در عمل نظامیست سلطه طلب و سرکوبگر که حتی تفکر آزاد و بیان آزاد را بر نمی تابد!

کارگزاران این رژیم فاسد،یکی از بزرگترین دستاورد هایشان را در طول ده سال پس از فروپاشی ظاهری طالبان،استقرار آزادی بیان میدانند.
در حال حاضر در افغانستان شما برای بیان حقیقت اندک آزادی دارید ولی پس از بیان حقیقت، آزادی نخواهید داشت.

شما در سیطره ی رژیم طالب پرور کرزی؛ نه تنها آزادی بیان ندارید، بلکه آزادی تفکر و پژوهش را نیز ندارید.

از اینرو سرنوشت جوانانی که از روی خوشباوری به فریاد های دموکراسی و آزادی، از سوی رژیم دلبسته و سنت شکنی می کنند، به زندان و اعدام، یا هم فرار و دل کندن از خانه و خانواده می انجامد.

پرویز کامبخش،جوانی که تصور میکرد حق دارد در سایه ی حاکمیت دموکراسی قبیله، به پژوهش و پرسش بپردازد،در عوض مطالعه و جستجوی پاسخ برای سوالات خود به اعدام محکوم میشود!

آنهم از سوی عده یی که ردای دین به تن کرده اند و سقف معیشت شانرا بر ستون شریعت استوار ساخته اند و نسل اندر نسل بر فرق هرچه تفکر نو،که منافع آن گروه را تهدید میکرده، مُهر تکفیر زده اند و خون های گرم و جوانی را به نام دین هدر داده ان! 

شورای علما، نهادیست که ادامه ی تفکر طالبانی را در قلمرو رژیم کرزی، بیمه میکند.
و تا این تفکر،که ضد دموکراسی و آزادی است؛در جامعه حاکم باشد، سرنوشت جوانان و جستجوگران اعدام و زندان و فرار وطن است.

زیرا پرویز کامبخش اولین و آخرین قربانی تحجر و تعصب شورای علمای نیست و نخواهد بود.

پس از پرویز کامبخش و  عبدالرحمان، که هر دو به جرم اهانت به اسلام و خروج از دین محکوم به اعدام شدند، ولی با پا در میانی ناظرین خارجی هر دو پس از تحمل شکنجه ها و توهین و تحقیر ها ، به خارج از کشور متواری شدند، اینک جوان دیگری از جمع امیدواران به آینده،تنها به گناه نگه داری و مطالعه ی "کتاب " مورد خشم ملایان فتوا فروش قرار گرفته و مجبور به فرار از خانه و وطن گشت.

بهرام را میگوئیم.
دوست خوبم که میگفت:" آخر کتاب خواندن مگر چه بدی دارد"؟
مگر انجیل کلام خدا نیست و بر یکی از پیامبران او نازل نشده است؟
ما به شوخی برایش میگفتیم او بچه در این سرزمین دانستن جرم است!
و باز جرم تو بزرگتر هم است؛ زیرا به عیسویان و کتاب آنها توجه نشان میدهی، مگر نمیدانی در اسلام حکم مسلمانی که از دین اسلام برگردد " اعدام " است؟

اما بهرام که همیشه شجاع تر از دوستان دیگرش بود، میگفت من از دین بر نگشته ام بلکه میخواهم بدانم پیام حضرت عیسی برای پیروانش چه بوده.

اما من ته دلم برای او ناراحت بودم؛ میدانستم که بی باکی او برایش درد سر ساز خواهد شد.
او نمی توانست یا نمی خواست بپذیرد که در کشورش خواندن و داشتن کتاب، نه تنها خطا و گناه شمرده میشود که سزای گران نیز دارد.

همیشه میگفت طالبان نابود شده اند، و مردم در حال تجربه کردن اندیشه های نو اند.
اما نتوانست درک کند که نه  طالبان نابود شده اند و نه هم نابود شدنی اند.
زیرا تفکر طالبانی در رگ ها و اندام های رژیم طالب پرور، زنده است.

من مدتی خارج از وطن برای انجام کار های تجارتی ام رفته بودم و وقتی فقط 20 روز بعد از آنجا برگشتم و خواستم با بهرام تماس بگیرم، تیلفونش خاموش بود .
به برادرش زنگ زدم؛ با گلوی پر از بغض برایم گفت بهرام در افغانستان نیست.

حدس زدم قضیه باید جدی باشد، بنا از برادرش خواهش کردم تا به ملاقاتم بیاید و از نزدیک صحبت کنیم.

وقتی او را دیدم و جریان را برایم شرح داد، از خشم و ناراحتی کلافه شدم.
آری!
بهرام به جرم داشتن و مطالعه ی " کتاب " از سوی ملا امام محل تفکیر شده بود و بعد با مداخله ی شورای نا عالمان، و دستگاه دهشت ملی ( امنیت ملی) حکم گرفتاری بهرام صادر گشته، و او هم راهی جز فرار نیافته بود.

اینک که من این سطور را می نویسم خدامیداند بهرام کجاست؟
آیا در دشت های میان راه از کویته تا زاهدان راه میزند، یا هم در سرحد ایران وترکیه منتظر است تا از بیراهه سرحد را عبور کند؟
 
یاهم در قایقی شکسته از ترکیه به سوی یونان سوار موج هاست؟

دوست خوبم بهرام جان!

دیدی که در سرزمینت بهای دانستن و خواندن و جرئت دانستن داشتن، چه گزاف است؟
برو برادرم!
فرشته های بهشتی رفیق راهت باد!
برو به امید اینکه چند روزی شاید آزادی واقعی را حس کنی و از ترس ملا و طالب، خواب شب ات حرام نشود.

اما به فکر بهرام های دیگری که در وطن خودت و در سایه و ساحه یی تسلط تفکر منحط طالبانی مانده اند باش!

و به هرجا که میرسی اگر گوش شنوایی یافتی؛ بگو طالب و تروریست در افغانستان، نابود نشده اند، فقط جامه و چهره عوض کرده اند.

بهرام جان!
کتاب ژوزفین و خداوند قلعه الموت را که برایم امانت داده بودی، نزدم همچو یادگار عزیز از تو نگه میدارم.
و عکسی که از سفر به دره ی سالنگ همراه با تو دارم، در صفحه تیلفون همراه و کمپیوترم میگذارم. 

نمیخواهم خسته ترات بسازم، ولی چند باری که با پدرت در بازار " لیسۀ مریم " مواجه شدم، نگاه های غمگینش ، خلش دردناکی در دلم زنده میساخت.  پیرمرد با وجود تلاش برای پنهان کردن غمش، سخت غمناک و شکسته به نظر میخورد.

نشود که کارت در آنسو های آب شور جور شود، و پدر و مادرت را فراموش کنی.

راستی دوست دخترت را دیدم. نامردی کردی که با او خدا حافظی نکرده رفتی بهرام.

بیچاره گریه میکرد؛ به این خیال که شاید تو ترکش کرده یی و از دیدارش میگریزی.

و اگر میتوانی به برادرت زنگ بزن و برایش بگو خودش را در قسمت پیشامدی که منجر به آواره گی تو گشته، مقصر نشمارد.

او خودش را شماتت میکند که چرا آن شب دوست خودش را به خانه دعوت کرد!

بچه ها برایت سلام میرسانند.
و راستی در میان جوانان به اندازۀ کافی مشهور شده یی !!!
تعدادی باور کرده اند که تو کافر شده یی ؟

برو دوست عریزم! اگر این  جهل که در این سرزمین بیداد میکند، ایمان است؟ تو کافرش باش برادر.

از این سرزمین که خاکش خون میخورد و افیون می  پرورد برو! از سرزمینی که قتلگاه اندیشه ها و شخصیت هاست برو!

فرشته های بهشتی رفیق راهت باد!

اگرچه بیوطنی سخت است، اما به سر بردن در قلمرو ظلم و جهل سخت تر است؛ پس برو!

بهرام عزیزم به امید اینکه به زودی خبر سلامتت را برایم بنویسی.
دستت را میفارشم و رویت را می بوسم.

ج. دربند

24 جولای 2010

دهلی جدید، هندوستان