بنام خداوند دو گیتی توانا، مهربان و رحیم بر موجودات

 

چه گذشت در شبی که گذشت

 و گذشت هرآنچه  فکر نمیکردمش مگر، با انجام نیکو!

 

نوشته ی:

سید احسان الدین طاهری، sitaheri@hotmail.com

سکرتر ریاست عمومی اداره امور و دارالانشای شورای وزیران

 

11:00 شب دو شنبه بر سه شنبه مورخ 15 بر 16 دلو 1386 خورشیدی برابر با 4 بر 5 ماه فبروری 2008 میلادی بود که تلفنی از دوستم به اسم حاجی ابراهیم آمد و بعد از گپهای نخستین، از وی در موردی آگاه شدم که انجام آن خیلی مشکل مگر وظیفه ایمانی و وجدانی بود که باید اجرا و انجام میشد. ابراهیم برایم گفت که مشکل چنین است و الآن ایشان در برف گیر مانده اند و سرما نیز تک تک آنها را تهدید به مرگ میکند. دشت است و بیابان، دانشجویان مکاتب اند و زمین پر از برف، هوای خیلی تاریک و برف آلود، شمال و سردی خوفناک و خدای برزگ در بالای ایشان.

ابراهیم داستان را به چنان درستی به من گفت که گوی در آنجا میباشد و با من از طریق تلفن همراه خود صبحت دارد. موصوف چنان درست گفت که من را نیز در آنجا برد. البته از احساس وی تقدیر گردیده و بنده را حیران نمود که در این شب هنگام چه کاری کنم. دست را بر زدم و بالای بستر خود و بالای لهاف های گرم خود نشستم و هوای اطاقم نیز سرد بود و گفتم اگر در آنجا نیستم ولی احساسم چنان باشد که در صبح فردا خجالت زده ی  نفس خود نباشم. اگر دانشجویان، خدا نکرده، اندکی به مرگ نزدیک شوند، باید من نیز کمی از دل ایشان بیایم. ادامه دادم و پیش خود فکر کردم که احسان، چه باید کرد! حالا در دفتر کاری خود هم نیستی و با خود گفتم، تو باید منحیث یک انسان دلسوز که نیستی، خود را از استراحت دور نگه کن و تا توانی از کمک بندگی کار گیر و تا شود کمی یا به کلی مشکل آن دوستان دیار یار تو گشوده شود. پیش از آنکه در فکری بروم که به کی، چطور و چرا زنگ بزنم دست به دعا بر داشته و از خداوند کمک در قوت و انجام کار خواستم. چون در آن وقت با من کسی دیگری نبود که همکاری کند و یاری رساند مگر خداوند بزرگ و توانا. خانواده ام نیز موجود و بیدار بودند و ایشان چون در رسمیات عادتی نداشتند، نمی دانستند که چطور من را یاری رسانند ولی بیشک که تا آخرین لحظه بیدار و دست به دعا بودند.

در فکر رفتم که چطور نیروی بندگی خود را بکار برم تا سبب نجات دوستان و همکلاسان خود شوم. تلفن همراه خود را برداشته و اولین زنگ را به دیار مقام وزارت امور داخله فرستادم و بیشک که بعد از چند لحظه، از آنطرف خط نیز جواب بلی، شنیدم و خرسند شده و بعد از سلام گفتم که به تعداد بیش از 500 فارغان مکاتب ولسوالیهای مالستان و اطراف آن به ساعت 11:00 روز جهت اخذ کارت شمولیت امتحان کنکور که از طریق رادیو های ملی اعلان گردیده بود، بسوی مرکز ولایت غزنی در حرکت بودند ناگاه در منطقه / ولسوالی جنده در برف گیر ماندند و با ایشان بیش از 40 عراده موتر تیز رفتار نیز موجود میباشد. در ادامه ی صحبت با مقامات وزارت داخله یاد آور شدم که تا به حال که زمان از 11:15 شب  گذشته است کسی و فردی به داد ایشان نرسیده است و نمی دانم چرا! علاوه نمودم که شاگردان پسران و دختران جوان میباشند و هر ساعت، دقیقه و حتی ثانیه که میگذرد گویا عمر عزیز ایشان کمتر از آنچه فکر میکنند، میشود و نیز برف و هوای خیلی سرد زمستانی و در دشت، ایشان را تهدید به مرگ بدون دلیل میکند. موصوف که خدا با وی باشد، گفت من همکاری میکنم و الآن به مقامات محلی تلفن مینمایم و دوباره به تو گزارش میدهم. بعد از قطع این تماس با وزارت دفاع ملی تماس حاصل نموده و همچو قصه و داستان حقیقت را به اوشان نیز گزارش دادم و دست به کمک دراز نمودم. آن مقام نیز گفت نیرو ها را هدایت میدهیم و داده ایم تا در همکاری با ارگانهای محلی و مسوولین محلی اجراآت عاجل نمایند. من از موصوف خیلی جدی تقاضای کمک نمودم و گفتم میدانید که جان صدها شاگرد جوان در خطر است و موصوف وعده ی همکاری جدی داد. سپس وزیر محترم فواید عامه را از طریق تلفن همراه خود و از بستر گرم خود اذیت کردم و موصوف را نیز چنین قصه ی یاد آور شدم. وی خیلی استقبال نمود و با من در این جریان همکار شد. همینطور ریاست ضد حوادث را نیز در جریان گزاشتم و همه را پی دیگری تماس میگرفتم و همه حاضر به همکاری جدی بودند و حتی خود ایشان به مقامات دیگری نیز در تماس شدند. ساعت 11:30 شب بود که از وزارت امور داخله تلفنی آمد و من با دوستم که چنین گزارشی را برایم گفته بود روی خط تلفنی بودم تا با وی شریک سازم که چه کردم و چه میشود. تلفن را جواب دادم و گفت که مقام ولایت، قوماندانی امنیه و آمریت امنیت ولایت غزنی را هدایت داده ایم تا دست به اقدام زنند و حتی زده بودند. برای اینکه من از طریق تلفن در ساحه ی واقعه نزدیک گردم شماره تلفن مقامات محلی را از وی گرفتم و با آنها در تماس شدم و دوامدار ایشان را هم کنترل میکردم و هم موصوفان گزارشها را پی در پی به بنده میدادند. تا اینکه با یکی از نمایندگان شاگردها در سحرا و دشت و بیابان جنده در تماس شدم که موصوف با وجود که میلرزید و از سردی شکایت جدی داشت، توانست صحبتی چندی با من داشته باشد و در موارد مربوطه به من یاد آور شد و من نیز وعده ی هر گونه همکاری را برای وی و از طریق وی به تمام شاگردان دادم. موصوف هنوز هم قناعت نمیکرد و میگفت نمیدانم که قبول کنم و یا نه؟ چون کسی تا به حال به دادمان نرسیده و در جواب، من گفتم که اگر وقتتر برایمان تماس میگرفتید کار را از همان وقت شروع مینمودیم و عملیه نجات را برایتان میفرستادیم. باز او را با نوای خوشی وحی الهی که همانا "ان الله مع الصابرین است" توانایی و جرئت بخشیدم. آوازش که از سردی در لرزش بود، همیش در یادم می آید.

با مقامات محلی دوباره تماس گرفتم و واقعاً چیزی من میگفتم و چیزی میگفتند تا راه حل دریافت شود و همین طور در تماس بودم که ساعت 12:00 شب شد و هنوز احوالی نبود از گروه نجات. پولیس ملی، اردوی ملی، مقامات محلی ولایت در راه بودند و همه ی ما نیز در تماس تلفنی با یکدیگر جهت دریافت راه حل. بود که از وزارت فواید عامه دوباره تماس گرفته شد و از اجراآت دوستانه و دلسوزانه ی خود برایم گفت و بعداً مقام ریاست ضد حوادث نیز در تماس شده و از کارکردهای اضطراری و عاجل خود برایم اطمینان داد. آهسته، آهسته با گروه های نجات که در راه بودند، بنده از طریق تلفن همراه خود به ولسوالی گیلان رسیدیم و ساعت 12:35 شب شده بود که با ولسوال و قوماندان امنیه ولسوالی گیلان که در حقیقت شجاعت خود را آشکار ساختند، تماس گرفتم و ایشان خوشبختانه که در جریان شده بودند و داشتند طرف محل واقعه حرکت میکردند. با شاگردان که دوباره تماس گرفتم ایشان واقعاً امیدوار نبودند و میگفتند که کسی در قصه و خیال ما نیست و امشت ماییم و سحرای پر از برف و شاید هم... مرگ. ایشان از خود نیز شکایت میکردند که ای کاش چنین کاری نمیکردیم که در این مشکل بدون کدام دلیلی روبرو شدیم و شاید هم امتحانی از جانب خدای پاک باشد.

من دوباره برایشان اطمینان دادم و گفتم تا شما در آنجا اید، کسی از مقامات مربوط و بنده به خواب و حتی زیر لحاف گرم خود نخواهد رفت. برایشان از کارکردهای وزارت فواید عامه و شخص وزیر و ریاست ضد حوادث و شخص رئیس آن گفتم و از در راه بودن نیروهای نجات نیز یاد آور شدم و همین طور ادامه پیدا کرد... تا آنکه چندی بعدتر از قوماندان ولسوالی گیلان خبری رسید که در محل رسیده اند و شروع به کار کرده اند تا شاگردان را نجات دهند. با مقامات مربوط در کابل دوباره در تماس شدم و گفتم که الآن نیروی پولیس در آنجا رسیده و فعالیت دارد و شما دوستان اگر شود مقامات محلی خود را وظیفه دهید تا برای آماده ساختن نان شب و جای گرم به شاگردان که بیش از 500 نفر بودند و بیش از 6 ساعت را در دشت برفی سپری نموده اند، دست به کار شوند. که بعداً از مقامات تلفن های رسید و آماده گی خود را ابراز نمودند که همینطور بود. بعداً با نماینده ی شاگردان در تماس شدم و ایشان کمی حوای سرد از آوازشان دور شده بود و کمی لبخند بر زبانشان و شاید هم چهره شان دیده و شنیده میشد، گفتند که این کار باور نکردنی است و از شاگردانی که با وی بودند نیز در این مورد فکری نداشتند که کسی بیاید و نجاتشان دهد. ولی حاجی ابراهیم و بنده بودند که ایشان را از یک طرف به صبر و پایداری توصیه میکردند و از طرف دیگر برایشان وعده و اطمینان میدادند از اینکه زود است گروه نجات و هیئت مقامات محلی ولایت نزد شما برسند. آرام، آرام در حالیکه بنده با حاجی ابراهیم از طریق تلفن در محل بودیم، دقیقه به دقیقه و حتی ثانیه به ثانیه گزارش را میگرفتیم گاهی از شاگردان، گاهی از مقامات ولسوالی و گاهی هم از مقامات مرکز ولایت که جهت نجات فرستاده شده بودند. مقامات ولسوالی گیلان که در منطقه جنده بودند همیش اطمینان از کارکردهای خود میدادند و تشکر از صبر و حوصله مندی و قوت کاری ایشان که با شاگردان نمودند و در نجات ایشان همکاری کردند.

شاگردان، آهسته آهسته نجات یافتند و حرکت به طرف ولسوالی گیلان و سپس مقر نمودند و بنده در تماس با یکی از شاگردان که بنام مسعود بود گفتم نجات یافتید و این از برکت دعای شما جوانان بود و هم از دلیرمردی آن قهرمانان محلی دولت که خداوند یاری نمود و شما را نجات دادند. از آماده بودن جای شب باشی و نان شب برایشان اطمینان دادم و گفت که امروز نه نان چاشتی خورده ایم و نه نان شبی. واقعاً، صدایش نسبت به چند لحظه ی پیشتر، صاف تر و خوبتر شده بود و گفت که حالا دانستم که کسی بوده در زمین که از بندگان خدا حمایت کند و ایشان را در وقت مشکل یاری رساند. در آن زمان ساعت به 1:30 شب رسیده بود. بنده از مرکز کابل به تک تک از مقامات محلی غزنی و مرکزی کابل دوباره در تماس شده و گپهای شرینتر از آنچه فکر میکردم را که نجات شاگردان و دوستان مان بودند، گفتم و همه را خرسند ساختم.

شاگردان عزیز در راه بودند که از ایشان خواهش کردم که اگر شب را در مقر هم سپری میکنند امکانات برابر است و سوی مرکز غزنی اگر میروند هم امنیت با ایشان میباشد. ساعت به 2:00 رسید که ایشان به تعمیر ولسوالی مقر رسیدند و تشکر از دوستان که در آنجا اطاقها را گرم ساخته بودند و نان را نیز آماده کرده بودند. دوباره، فردای آن شب که سه شنبه بود ساعت 8:30 صبح با شاگردان در تماس شدم و از احوال ایشان، خود را باخبر ساختم و ایشان فرمودند که کمی از شاگردان در آنجا شب را سپری نمودند و بعضی هم شب راه به سوی غزنی کردند . مشکلی در راه پیدا نشد.

 

سپاس خداوندی را که  به انجام همه چیز قادر و توانا است و هر چه بخواهد میکند. داستان اینبود که گفتم و چنان شد که نیت و دست دعا به بالا دراز کرده بودیم. نیمه شب، مشکل انجام شد و پس از هر مشکلی که جدیتر از جدیت باشد، آسانی میباشد و در اینزمان که به آخر گفته هایم رسیده ام، نباید از کسانیکه با من همکار بودند و یاری رساندند قلم از کاغذ بردارم. من، کوچک شما دوستان عزیز که همکاری کرده اید و کسانیکه این داستان دل انگیز ولی شیرین انجام را میخوانند، دست به دعا میشوم که خدایا از این زیادتر قوت و نیرو ایمانی نصیب بندگان پاک سیرتت اعطا فرما و شود تا مشکلات این گونه و کمتر و یا زیادتر از این حد نیز به چنین همکاری های حل گردد و باشد که این بندگان ناچیزت و گنهگارت، دوستان یک دیگر بوده و در همکاری به یکدیگر گره های مشکلات وطن را باز سازند. از همه دوستان، از رئیسم، مقامات دفترم، بزرگان معزز، آقای حاجی ابراهیم برادر محترم محمد یونس قانونی رئیس پارلمان افغانستان، که در اولین تماس، من را از وظیفه ی ایمانی و وجدانیم با خبر ساخت سپاس و شکران میکنم. و از تک تک دوستان در محل واقعه و دوستان که در کابل با بنده در تماس بودند و آن هم در نیمهی شب، جهان سپاس میگردد.

با تشکر فراوان