سید احسان الدین طاهری، sitaheri@hotmail.com

بنام خدای رحمان و رحیم

شامگاهی مهمان پولیس شهر کابل

احساس غریبی مکن اینجا که رسیدی        این کلبه ی ناچیز تعلق به تو دارد

(ولی در کابل چنین چیزی دیده نمیشود)

شامی با کسی که از نزدیکانم بود، جهت حل مشکلی سوی دفتری مربوط به پولیس شهر کابل، به حوزهی رفتیم. به آن دفتر رسیدیم مگر در انتظار پشت دروازه های آهنی چند دقیقه و حتی یک ساعت گذشت. این چند لحظه ی که در حوزه پولیس سپری شد، خیلی لحظه های مشکل و خسته کن ولی دلچسپ بود. این داستان، فرق بین زندگی یک شخص عادی و زورمند را در وقت که دچار مشکلی میشوند، بیان میکند. هوا هم بارانی و زمین هم خیلی کثیف و پر از گِل بود. باد تند هم میوزید.

به یکی از حوزه های پولیس که کاری داشتیم، رسیدیم و میخواستیم وارد حویلی حوزه شویم مگر ممانعتی از طرف پهره دار های دروازه ی آن صورت گرفت. در راه، به نزدیکانم که با من همراه بودند، گفته بودم که کسی جهت داخل شدن دروازه، خود را معرفی ننماید تا از دل مردم بیچاره و عاجز بیاییم. وقتی رسیدیم، گفتیم که میخواهیم جهت بحث روی موضوعی کوچکی، با آمر صاحب این حوزه ببینیم. یکی از پهره دار ها گفت که آمر صاحب فعلاً در مجلسی مشغول است. یک و یا دو دقیقه بعد تر از طرف یکی از پهره دار ها گفته شد که در مقابل دروازه ایستاد نشوید و دورتر بروید. ما که سه نفر بودیم، امر را اطاعت کردیم و دورتر رفتیم.

چند نفری دیگر نیز در گوشه و کنار دروازه ایستاده بودند و به جواب منتظر بودند. کسی دیده میشد که از طرف نگهبان دروازه توهین میگردد و کسی را میدیدم که بدون کدام چون و چرا داخل حوزه میگردد و مشکل خود حل نموده دوباره با چهره ی خوشحال بیرون می آید. ولی افسوس به حال کسانیکه چند لحظه ی من به جایشان بودم.

لحظه ها گذشت و خبری از آمر صاحب نبود، دوباره مراجعه به نگهبان نمودم و گفتم که برادر، ما مشکل داریم و میخواهیم با آمر صاحب در این مورد ببینیم. بعداً از اگر مشکل حل شد یا نه، ما راه خود را گرفته و میرویم و دیگر مزاحم شما نمیشویم. نگهبان که گویا اذیتش کرده بودیم، به آواز خشن گفت که دور بروید و یا هم فردا بیایید. باز هم دور رفتیم و نزدیکانم را گفتم که هدف اینها شاید رشوت و یا هم به گونه ی محلی شرینی باشد که از ما و دیگران بخواهند. ایشان نیز سوی یک دیگر تبسم کردند و به من گفتند، خوب است که این چیز ها را میدانی.

دور سوم رسید که بنده تنها رفتم و باز نگهبان را مزاهم شدم و از وی پرسیدم که آیا امکان دارد تا ما داخل برویم و یا نه، موصوف گفت که نوکریوال داخل رفته تا از آمر صاحب در مورد هدایت بگیرد. شما منتظر باشید. چند دقیقه ی گذشت و کسی از داخل نزدیک دروازه آمد و گفت که آمر صاحب حالا خسته است و وقت ندارد تا شما را ببیند. لطفاً فردا بعد از ساعت هشت و سی صبح بیایید و شاید وقت داشته باشد. من نزدیکتر رفتم و با وجودی که از نگهبانان که سلاح در دست داشتند میترسیدم، با جرئت کامل از آنها پرسیدم که هیچ امکان ندارد تا آمر صاحب را ببینیم؟ همان شخص که از داخل احوال را آورده بود گفت، نه ولی سوی نگهبان دیگر کمی تبسم کرد و میخواست برود. گفتم، برادر خیلی کاری ضروری دارمش و به شما عذر میکنم که ما را داخل بمانید.

کمی بعد تر، ما را اجازه دادند تا وارد حویلی حوزه پولیس شویم و خوشبختانه آمر صاحب با تمام کش و فش خود از اطاق بیرون آمد و با ما احوال پرسی کرد. البته کسانی دیگر هم با ما بودند که ایشان نیز مشکل داشتند. همه را پرسید که تو کیستی و تو کیستی؟ چه مشکل داری و چرا اینجا آمده ای؟ و سوال های دیگر همین مانند را پرسید. از من و نزدیکانم که پرسید، گفتیم مشکلی داریم. با بیان مشکل راه حل را نیز برایش گفتیم. بعداً گفت که اکنون شما همه یکجا آمده اید و باید تنها، تنها می آمدید. هدفش از این گپ، شاید هم گرفتن رشوت و شرینی بود. دقیقه ی با ما بود و سپس یکی از همکارانش را با ما گذاشت و خودش رفت تا به گفته او، کار هایش را انجام دهد.

من با وجودی که از کار کردهای این آمر صاحب به تنگ آمده و خسته شده بودم، در دل خود میگفتم که این زندگی یک شخص عادی و بی زور را نشان میدهد که هر چه آمر گفت باید قبولش کند و بس. دیدم که آرام، آرام کسانی دیگری که مشکل داشتند از حویلی بیرو شدند. یکی یا دوی آن با همکار آمر صاحب دورتر رفته و صحبتی آرام میکردند یعنی فکر میکنم در مورد پرداخت پول رشوت با وی صحبت میکردند. ما را کشیدند و گفتند که بروید و پگاه فردا بیایید تا کار خود را تعقیب کنید. بر آمدیم و کنار دروازه ایستاده شدیم. من نزد خود گفتم که الان اگر از زور کار نگیری، مشکل حل نمیشود.

تلفن همراه خود را کشیدم و با یکی از مسوولین که آمر صاحب یکی از زیردستانش بود، تماس گرفتم. البته تا به این هنگام که در تماس شدم بیشتر از یک ساعت نیز گذشته بود. بعد از احوال پرسی از وی طالب کمک شدم و گفتم که مشکل خیلی کوچک است مگر آمر صاحب با ما گپ نمیزند و میگوید که صبح فردا بیائید. او گفت که حالا با وی در تماس میشود و مشکل حل میگردد. دقایقی نگذشته بود که از داخل صدا آمد و نامم را گرفت و گفت که من را اجازه دهند تا داخل شوم. داخل رفتم و میخواستم با آمر صاحب دوباره دست دهم ولی بدون صحبت با من، مسوول مربوط را وظیفه داد تا در ظرف یک دقیقه مشکل من را حل سازد. همینطور شد، چون مسوولش به وی تلفنی تماس گرفته بود در مورد من. وقتی از دفترش برآمدم خدا حافظی هم نکرد و کارم در ثانیه ها تمام شد.

اگر کوتاه تر سازمش، میشود گفت که در شهر کابل نه عاجز حق خود را بدست آورده میتواند و نه بیچاره، مسکین و بی زور. مگر، زورمند پادشاه شهر است و همه چیز را بخواهد میکند و مشکلی هم برایش پیش نمی آید. توصیه بنده به چنین مقامات این است که، خدای بزرگ را حاضر بدانند و به اساس ماده ی قانون اساسی که تطبیق آن را نیز بدوش دارند، از مساوات حقوق شهروندی حمایت کنند و حق تلفی از کسی ننمایند. کوشش کنند که با شخص بیچاره، مسکین و بی قوت همکاری جدی نمایند تا باشد که محیط عاری از رشوت، ظلم، وحشت و حق شکنی، شود. ای نگهبانان شهر، زورمندان، مشکل خود را حل میکنند و با نیازمندان همکاری کنید تا در زندگی خرسند و در آخرت آرام باشید.