از: شاهپور

ناپاسداران ناموس

کودکانی که در وحشت تمام، بینا موس کردن ما در بینوای خودرا مینگریستند و میگریستند

سخنی با وکلای بدخشان

سه ماه پیش از امروز، یادداشتی به تارگاه خاوران رسیده بود، دراین گزارشگونه سخنی آمده بود، اندر حکایت از جنایت گروهداران مسلح در واحد حکومتی واخان بدخشان که توسط برخی افراد رذل و لومپن، زورگو و خودسر، منحوس وبی شرافت، فاسد و قاتل، زناکار و بی حیثیت، پلید وپست ونامرد و دشمنان مردم  دربرابر یک زن بینوا انجام شده بود. یادداشت مذبور بیشتر از الفاظ و ابراز احساس نویسنده تأسی شده بود.

این گزارش باوجود حقیقت تلخ و دردناک جامعه ی " مادر زن " افغانستان، واکنش هیچ زنی را در برون مرز و داخل کشور، بگونه ای که شایسته بود و میبایست، بر نه افروخت. بدین ترتیب پس از آن حادثه و در پی آن حادثه دیگری پیش آمد که اندوهش از ماجرای اول کمتر نیست. این حادثه دیگر؛ نبود درک و احساس در بخشی از زنان ما و آنگاه فقدان همت و پاسداری عزت در برخی مردان ماست. آنانی که بنام مدافعان حقوق زن وفعالان حراست از حیثیت مادران وطن، در حوزه بیرون  مرز با اختیار و ازادی بیشتر، صورت کاغذ را سیاه میکنند، یا مسایل را نمیخوانند ویا شرافت یک مادر برای ایشان اهمیتی ندارد. شاید بگوبندکه، خوب تجاوز بر یکزن یک عمل سکسوالیته است !؟

حادثه ناگواری

عزت مادران واخان ( بدخشان ) را برباد داد

اگراین یادداشت بدور از دروغ بوده است، وای بر همه بدخشانیان که ناموس دار خوبی نیستند، اگردرآن حادثه ذهنیت سازی و بزرگ نمودن اتفاق کوچکی نهفه باشد، نیز وای بر نویسنده بدخشانی که پاسدار خوب حقیقت نبوده است.  بهرروی مسلم است که بدخشان نیز کمتراز جنوبی مورد آزار مردم آزاران نیست وبدخشانیان هم پاره یی ازهمین جامعه سودا زده ی پینه پاره در افغانستان هستند. 

روی سخنم به نمایندگان مردم ووکلای بدخشان است، آنانیکه اگر با اکراه و اجبار رای مردم را نگرفته اند، بلکه مردم رای خویش را به ایشان داده اند، پس چگونه در برابر اکراه جنایتکاران دم بر نمی آورند وبا چشمهای خیره وبیرنگ به دوام جفا و جنایت اراذل واوباش می نگرند؟

باید روشن بیان کنم که، روی سخن من با آقایون منشی عبدالمجید والی بدخشان و آن حضرات دیگر موظف در مراتب دیگر دولتی است که بدخشان را اداره میکنند. گرچه آگاهم و میدانم که بدخشان بدست ناتوان ترین انسانها اداره شده است و میشود؛ لذا قوی ترین رگه های فساد وفحشا وجنایت ورذالت در آنجاست. آنگونه که مردم از بدخشان عبارت میبرند واقعیت موجود آن سامان نمی باشد، بلکه اینگونه که اتفاق می افتد واقعی ترین صورت فرهنگی بدخشان است.

شرمنده ام از حرکات خویش که هر ازگاهی شکوه فرهنگی بدخشان را بررخ دیگر نواحی این کشور می کشم؛ اکنون باید رنگ زعفرانی کم نور خویش به تبع از این حادثات ناموسی را؛ برروی صفحات کاغذ پیاده کنم و با قامت ناراست و شرمنده ی خویش دیگر وقاحت نکنم و فضیلت مآبی نه نمایم. پس لابد بایستی برخی مسولان و اداره گران بدخشان منجمله؛ ریسس جمهور، نمایندگان مردم بدخشان در پارلمان، وزیر امور داخله، والی بدخشان، حاکم واخان و سایر انسانهای آزاده و آگاه در بدخشان و بیرون از آن؛ را دربرابر خویش قرار دهم و از ایشان پرسشهایی داشته باشم که به ایشان پیوند دارد. 

ماجرای ناموسی در واخان

در حاکم نشین واخان روستایی است بنام فطور، این روستا از دورافتاده ترین روستاهای پامیر است. در آنجا برخی افراد ایلباشی و ایلاقی هستند ودر دور دستهای روستاها زندگی میکنند. لذا خانواده یی بوده است در میان حکومتی و روستا، خانواده یی که در آن یک زن درمانده با دوسه فرزندش زندگی میکند و شوهر این زن برای انجام کارهای روستا در خانه نبوده است. در اطراف بدخشان زندگی مردم بهمین منوال است. چهار پنج مرد مسلح که خودرا افسر وسرباز سرحدی معرفی کرده اند بنام تلاشی مواد مخدر در خانه می درایند و در اصل عزم و اراده ی جانیان و متجاوزان، تجاوز به آن زن بیچاره بوده است. لابد آن کاررا پس از تهدید و بستن برادر وترساندن وحشتناک دوسه فرزند وکودک آن زن؛ چون هیولای درنده انجام داده اند.  

این نخستین و آخرین تلخکامی و بد نامی تاریخ فضیلت بدخشان در سالهای پسین نیست، جنایاتیکه ازسوی تفنگداران در اطراف و روستاهای بدخشان انجام یافته است، شمار آن به هزار هامیرسد وموارد آن چندان فراوان و فراهم است که برای بدخشانیان رنج وجدانی بسیار آفریده است. اگر قرار باشد که جنایات انجام یافته در بدخشان بروی کاغذ ویا سایتها برود، جنایتکاران گذشته در افغانستان فراموش خواهند شد و مدافعان حقوق بشر باید پروژه ی پژوهشی خویش را در بدخشان آغاز کنند!

من نتیجه ی پرداختن بدین ماجرارا پوچ وهیچ میدانم، دولت خود از عاملان توسعه فساد و فحشاست. نیروهای مسلح در بدخشان واطراف آن سالهاست که زور گویی میکنند و حوادث ناموسی زیادی را موجب شده اند. فرماندهان بدخشان اگر خوب کم بوده اند، بد بسیار اند. پس تلاش درراه اصلاح وضعیت بدخشان الزام بیشتر از تلاشهای دولت درراه توسعه فساد را می طلبد، این امر بدان مفهوم است که، همه خرابکاران در حمایت دولت هستند و این مردم اند که با داشتن نمایندگان ضعیف، بی اثر، بی توجه و فاقد صلاحیت ( برخی وکلای روشنفکر و جسور بدخشان ازاین ادعا مستثنا اند! ) رویداد های ننگین را میشنوند و لی از پیوند خود به مردم و تعهدات و مسولیت خویش در برابر رای دهندگان هم آگاه نیستند.

من بیان خویش دراین زمینه را به نوبت دیگری خواهم گذاشت و اینک از مراجع و افراد اداره کننده مردم بدخشان می پرسم که، پرداخت ایشان بدین مساله چه بوده است و آیا بنظر مبارک ایشان این مورد برخورده باشد یاخیر؟

درمتن اصلی هرچند که سعی شده است عاطفه برانگیز تدارک شود، اما از روحیه یک گزارش رضایت بخش نا کاملتر است. با این وجود میخواهم بگویم که، خواننده گرامی میتواند اصل مطلب را در دوام این یادداشت اعتراضیه بخواند و خود در باب ادعاهای من نیز رای صادر کند. در آینده با پرداختن به این مساله و مسایل دیگر وارد قضایای بدخشان خواهیم شد. 

خانم فوزیه کوفی مدافع حقوق زن ووکیل بدخشان درپارلمان!  

گزینش نام شما دراین یادداشت بدانجهت است که، شماکه پاسدار ناموس و حافظ حقوق و شرف همه زنان بدخشان تلقی میشوید، باید پیرامون این رخداد منحوس و ننگین، پیگیری بیشتری می نمودید. میدانیم که این مساله برای شما مخاطراتی  درپی دارد، مگر شایسته شما ست که تا پسین دم فرجام عدالت برای باز پس دادن حیثیت آن مادر، برای اعاده ی امنیت و اصلیت آن زن و برای تأمین فضیلت و شرافت بازنگشتنی آن مادر زن، با دلاوری و جسارت قانونی پا به میدان بگذارید.

وکلای بدخشان اشخاص خوبی اند، اما افراد بد ایشان عامل این داستان تلخ ناموسی میباشند. فهم دلایل و عوامل این عمل رزیلانه بسیار دشوار نیست، از وکیل ونماینده مردم واخان، بخواهید که با شجاعت انسانی برای اثبات تعلق جنایتکار واسقاط جنایت شمارا درمسیر حقیقت یابی تنها رها نکند. من نام سایر نمایندگان بدخشان را با آنکه کتمان ناپذیر اند؛ بدلایل فراوانی نمی خواهم یاد کنم، اما مخاطب قرار دادن شما یک استثنا دارد وآن اینست که شما بیشتر از آنی که نماینده بدخشان در پارلمان باشید، یک روشنفکر فعال برطبق منشور حقوق بشر وحامی زنان کشور ویک بانوی بیدار ومردم دوست هستید.

شما میتوانید با دقت وشفافیت بیشتر، این مورد وموارد دیگری ازاین نوع راکه قربانی اصلی آن نخست زنان درمانده وبی پناه، آنگاه مادران تنها و بیدفاع وسپس مردم هستند، بوسیله مسولان دولتی از نزدیک بررسی کنید و پس از اشراف کامل، مسولان دولتی، وکلای منطقه و روشنفکران منتقد نظام ونظارت مردم را در همسویی باخود برای فرجام دهی جنایتکاران قرار بدهید.

جامعه مطبوعات برون مرزی، نویسندگان سایتهای گوناگون، روشنفکران و ناظران احوال مملکت، اهالی فرهنگی بدخشان در برون مرز و جامعه زنان و مهاجران افغانستان در خارج کشور، بدخشان را با پسوند نامدارانی از نسل و عصرشما می شناسند وشمارا پیشوند بدخشان. باید نهادهای حراست از حقوق بشر و حمایت اززنان، از برابر این بدنامی و تلخکامی با بی تفاوتی ونا فرجامی نگذرند و آن مادر بینوا و زنان دیگر آن دور دستهارا در اندوه نا امیدی و بی پناهی نگذارند. اینک اصل متن را بخدمت می نهم تا مگر خواننده از نحوه ی برخورد متجاوزان وابسته به افراد با صلاحیت درحکومت، خود دربرابر آن زن تنهای درمانده داوری کند.

بینوامادری بی عفت شد

متجاوزنامردانی براات یافتند

 خوانش این نامه برای زنان حتمی وبرای مردان اجباری است !

اینجا سخن ازآه درد آلودست واشک غم آلود، سخن ازیک جنایت قرنست وظلمت سال، سخن ازبه تاراج رفتن ناموس باغ بد ست هیولای زمستانست وفریاد ازپرپرشد ن عفت یک مادر!  

  آری!

این نه افسانه است ونه حکایت ونه هم قصۀ خواب یک دیوانه، بل سخـن واقعی ازجنایت یک گروه تفنگ بد ست خواهرزانی یی مادرناشناسیست که ظالمانه ورذیلانه ، فقیرترین وویرانه ترین کلبۀ یک د هقان را که کودک اش به بهانۀ پیراهن گریبانی برگردن داردو به جای شلوار فقط لیفۀ برتن، شبانگاه مورد هجوم وحمله قرارداده، قلب عفت مادر خانه را که مصروف لالای خواندن جهت به خواب بردن کودک گرسنه اش بود، مورد آماج تیرشهوت شان قرارداده، یک باردیگرنقاب آدمیت را ازچهرۀ وحشت وبربریت خویش به دورمی افگند ند. این جنایتیست که درجریان امسال (1386) دریکی ازروستا های ولسوالی واخان ولایت بدخشان رخداده است.

داستان واقعی چنین است:

شب یکم برج سنبلۀ سال جاری، شش تن افراد مسلح سواربه یک موترازولسوالی اشکاشم راهی قریۀ فطورولسوالی واخان شده، درنزدیک یکی ازخانه های این روستا که فقیرترین ومظلوم ترین باشندگان را دارد، توقف میکنند. بعــداً یک تن شان را نزد موتر" پهره دار" مانده، پنج نفردیگربه دروازۀ یک خانه که درحدود یک کیلو مترازروستا فاصله داشته ودرشمال غرب این قریه واقع است، مراجعه میکنند. درقدم نخست به دروازه دق الباب نموده، وقتی صاحب خانه، ازعقب دروازه ازهویت شان میپرسد، جواب میگویند که ما سربازان سرحدی هستیم وبه اساس دستورآمرمان که بالای خانۀ شما مشکوک است، آمده ایم تا خانۀ شما را تلاشی نماییم. وقتی صاحب خانه ازبازنمودن دروازه ابا میورزد، ازپشت دروازه تهدیدش مینمایند که اگردروازه را بازننماید، دروازه را خواهند شکست وبعد مجازات شدید تری (کشتن) به استقبا لش خواهد آمد. این فقیرکه دروازۀ پوسیدۀ ازپدربه میراث مانده اش یگانه امیدش بود وتوان تعویض آنرا هرگزنداشت، دروازه را میگشاید.

 حـــویلی فقـــیرانۀ آن  فــا میل آماج گشته

بعد ازگشودن دروازه، مهاجمین برایش میگویند:

درخانه ات چندین سیرتریاک است وما باید خانه ات را تلاشی نماییم... این مظلوم هرقدرسوگند یاد میکند وازفقروبیچارگی وعدم توانایی اش جهت حفظ ونگهداشت ویا معاملۀ این مقدارعظیم تریاک فریاد میکشد، جایی را نمیگیرد ورذیلان بی عفت اصراربه داخل شدن به داخل خانه میکنند.

دراین اثنا یکی ازآنها که به گفتۀ آن مرد ازدهانش بوی شراب برون میامد، سگرت میطلبد. صاحب خانه که مبلغ چند افغانی را ازشورای انکشافی قریه اش به قرض گرفته وبعضی ضروریات ابتدایی قریه را تجارت میکرد، ازجیب اش سگرت وگوگرد را بیرون میکند وخیلی ماهرانه سگرت را به لب آن جانی گذاشته وگوگرد را درنزدیکی صورت اش روشن مینماید که درروشنی یی گوگرد دوتن ازمهاجمان را شناسایی کرده، اما ازبیم آنکه به قتل اش اقدام نکنند، ازگرفتن نام شان خود داری میکند.

دراین اثنا، خواهرآن مرد وقتی ازبرنگشتن برادرش به خانه پریشان میگردد، ازخانه بیرون میشود تا جویا ی احوال آن شود. او میـــبیند که چندین نفرمسلح درحویلی با برادرش گفتگو دارند. زن بیچاره ازدیدن این حالت به حد پریشان میگردد که فراموش میکند تا به خانه برگردد ودروازه را ببندد.

مهاجمان وقتی بعد ازکیف شراب قبلاٌ نوشیده، خمارسگرت شان را هم میگیرند، درفکرهوسهای وحشــیانۀ شان شده، ازروی فرق آن بیچاره یک فیرهوایی نموده، صاحب خانه را بدست دوتن ازجانیان سپرده که آنها دست وپایش را بسته وبه جوی زیرخانه می اندازندش.

وقتی این افراد اصرارمیورزند تا آن زن را به خانه ببرند، زن مقاومت عاجزانه نموده که مورد لت وکوب شدید با قنداق تفنگ قرار میگیرد وازهوش میورد، وزمان به هوش میاید که اورا به خانه برده اند واطفال کوچک اش چیغ وفریاد میزنند، که فوراٌ خود را به دو کودک اش رسانیده( دخترهفت ساله وپسرسه ساله) آنها را مانند مرغ ترسیده ازروباه، درزیربال نموده به تزرع به پیشگاه آن دژخیمان می پردازد تا به اود ست نزنند!

فضای خانه نیمه روشن با شیطان چراغ " نوع ازچراغ تیلی خیلی ابتدایی یست که هنوزهم درخانه های فقیران ونادران واخان رایج است" بود که به وسیلۀ آخرین قطرات تیل که ازخانۀ همسایه طلبیده بودند، به سختی وتیرگی می جلید!

اما دریغ ودرد که دیگرلحظات استمداد جویی به آخررسیده بود! آنها چشم به چادرعفت آن مادردوخته بودند، آنها درگرو شهوت خویش چنان پیچیده بودند که ناله وفریاد کودکان آن خانه برایشان سرودی بود و وتزرع واستمداد جویی آن مادرنازوکرشمه های معشوق دلفریب!!!   آری!

آن گروه مادرناشناس آبروستیز، جنایت را آغازمیکنــند. کودکان را بیرحمانه ازمادربه دورمی افگنند، مادررا ازپهلوی بســـترکودکان چون مرغ بال شکستۀ به چنگال خون آشام خویش بگرفته، دهانش را می بندند وهمه باهم شوخی کنان وقهقه زنان به کام جویی می پردازند! کودکان ازمادربه دورشده را به بیم میل تفنگ وکارد به خاموشی وامیدارند. این عمل رذیلانه چندین ساعت طول میکشد وبالاخره این گرگان خون آشام صید خویش را رها نموده، خونین دهان آن کلبه ویرانه را ترک میگویند!!!

 

خــــانـــه ویــــرانــه بــود و،

                                    عفــــت مـــادربرجــــا

لیــــک د ســـتان جنا یت همــــه را یکسان کـــرد!

عفـــت مـــادرکــــه چـــوخــورشیـــد فلــــک بـــود،      پریـر

این شـــب هــــم بســــتر"شمشـــــیروتفــــنگ رهی نامـــوس وطــن!" گشــت-

                                                                               به جبــر!

آه!   بت آدم؛ گــــهی منـــحوس تــرازگـــاو خرســـت!!!

وقتی آن خانم مظلوم وآماج گشته، به هوش میــاید،میبیند که کودکانش خود را به تند یس عریان اش افگنده،فریاد میزنند ومادرمیگویند! کسی به جزازسقف سیاه چندی قرنۀ آن خانه وتندیس بیجان گشتۀ  آن مادرنبود، تا برگلیم ماتم عفت آن خانه زانوبزند وسیل اشک رخسارآن کودکان را به نوازش بگیرد. سکوت بعد ازجنایت وحشتناکترازجریان جنایت بود.

عفت برباد رفته، ناله وفریاد کودکان، کابوس نا امیدی خانه، ناپدید گشتن یگانه نان آورخانه ودرد وزجرجسمی وروانی چیزهای بودند که برروح وروان مادرچرخ میزدند ورنج میافریدند.

بالاخره آن زن بدبخت " ویا هم بد بخت گشته بد ست بد بختان بد کیش  به فکربرادرش میافتد وازخانه بیرون می براید، ونام برادرش را گرفته صدا میـــزند که ازلابلای جویبـارهای زیرخانه صدای ناله برادرش را میشنود که طلب کمک مینماید. آن مادرزخم خورده، خودرا به برادررسانیده واو رادست وپا بسته درمیان جوببــارزیرخانه میابد! د ست وپایش را رها کرده فریاد زنان جنایت را که به آن مواجه گشته بود، به برادربیان مینماید. تا آن لحظات آن بیچاره فکرمیکرد، شاید این دزدان بخاطرربودن آن پولی(20000 افغانی) که او ازشورا ی قریه اش قرض گرفته بود، آمده اند که این میلغ را درنخستین لحظات بعد ازفیرنمودن ازجیب اوربوده بودند. ولی وقتی ازین جنایت آگاه میشود، به بارگاه پروردگارش عصیان نموده، اززنده ماندنش اظهار نا رضایتی مینماید وصد باربرآدمیت نفرین میفرستد! فریاد کنان به خانه اش برمیگردد که گلیم های سیاه وپاره پارۀ خانه اش را مملو با گل ولای پای جنایت کاران دریافته،وهمه چیزرا بی همه چیزوچادرسفــِید عفت خانه را کثیف ترازهمه چیزمیابد...!!!  

واما فردای آن شب فاجعه:

وقتی آن شب که به آن خانه برابر به یک شب قرن بود، به روشنی گرایید که آغاز تاریکی های بیشتری به آن خانواده بیش نبود، مرد خانه برای نخستین باربه قریه اش رفته وفاجعه را به بزرگان قومش حکایت کرد وچون دوتن ازجانیان را درجریان روشن کردن سگرت شان شناسایی کرده بود، ازآنها ورقۀ عرض را به کمک وحمایت همسایه ها ترتیت داده ومنحیث ارتباط به پیشــگاه هیــــیا ت عالیرتبۀ قوماندانی ســرحدی (محترم جنـــرال عبد الرحمن معاون قوای سرحدی که اکنون رییس قوای سرحدی میباشد) تقــدیم نمود. درورقۀ عرض نامهای:

1.   جنبش سرباز کمیساری سرحدی اشـــکاشم – باشندۀ اصلی زردیو،

2.   مصورسربازکمیساری سرحدی اشــــکاشم – باشندۀ اصلی ولسوالی جرم ومقیم اشکاشم،

3.  چهـــا رنفردیــگررفیقان شان که همه باشنده های اصلی اشکاشم نبودند،درج گشته بود، که به امرجنرال موصوف د و تن شان (جنبش ومصور) که درمنطـــقه موجود بودند، د ستــگیرشده، منحیث ارتباط به ولسوالی واخان جهت بازجویی وحقیقت یابی بیشتراعزام شدند که علی الرغم تلاشهای خطیرمســـؤل کمیساری سرحدی اشـــکاشم، مراحل ابتدایی تحقیقات شان تکمیل و با النتیجۀ اصرارمدیریت مبارزه با جرایم جنایی قوماندانی پولیس بدخشان مقیم فیض آباد، به آنجا اعزام شدند که بعد ازچندروزدوباره رها گشـــتند که رهایی آنان خشم مردمان ولسوالی ها ی مرزی را برانگیخته، ورقۀ عرض را که مشابه به یک قطعنامه بوده ومزین با امضاء ونشان انگشت ده ها تن ازافراد خبره، روشنفکر، اهل رسوخ، رهبران مذهبی ونمایندگان مردم بود، عنوانی مقامات دولتی، حقوق بشر، دفتریوناما، ریاست امورزنان بدخشان وریاست محاکم بدخشان تسلیم دادند که این فشارباعث گردید تا دفتر یوناما بدخشان وسایرادارات موضوع را جدی گرفته، ازادارات دولتی تقاضا نمایند تا این متهمین را دوباره بازداشت نمایند.

قوماندانی پولیس بدخشان امربازداشت دوبارۀ آنان را صادرنمود که یک تن آنان (جنبش) درفیض آباد ودیگرش (مصور) دراشکاشم بازداشت شدند که مصوردوباره ازجانب یکی ازهمسایه هایش  ضمانت شده وازقید رها گردید که بمجرد رهایی ازمنطقه فرارنمود وجنبش دربازداشت ودرتحت تحقیقات باقی مانده، ولی هیچکس بالای ضامن مصورفشاری را وارد نکرد تا آنرا دوباره حاضرنماید. گویا فرمان براءت این قضیه درهمه جا صادربود!!! 

عـدالت چه کـرد؟!

قرارمعلومات بدست آمده، وقتی تحقیقات دادستانی ومحکمۀ ابتدایی ولسوالی واخان انجام یافت، محکمۀ ابتدایی برمبنای اسناد وشواهد معتبر، برای هریک (متهمین فاجعه) شش سال حبس را پیشنهاد نموده، دوسیه هایشان را به محکمۀ مرافعه به فیض آباد ارسال نمود.

 واما اینکه چه دلایل درکاربود وچه دستهای درعقب فاجعه بازی میکرد، دوسیه را به نفه بیچاره متهمین! فیصله نموده، قاضی محکمۀ ابتدایی واخان  را مجبوربه تجدید حکم مبنی بربراءت متهمین نموده، که دوسیۀ موصوف درریاست محاکم ولایت بدخشان نقض گردیده ودوباره به ولسوالی واخان ارسال شد که اکنون این دوسیه درلای کاغذ پاره های آن اداره دریک حالت نامعلوم (چون آن شب سیاه آن مادرتجاوزشدۀ که فرجام اش معلوم نبود) به سرمیبرد ومتهمین که چهره هایشان برای آن شوم بخت که به عفت خانواده اش تجاوزشد، وهمه مردم این مرزبوم معلوم وهویداست، مغرورانه ومتکبرانه گشت وگذارنموده وعقده میافرینند! 

*عــــدالت کاش برد ســـت خـــــدا بود               کنـــــــون دوزخ مقــــــام زانیـــا بـــود

  ولی افـســـوس، عدل و ظلمت قــــرن              به یک زنجیــــــــربرد ســـت ریا بـــود 

منظورازعـدالت انصاف درد یوان وقضای کشورست، ورنه انصاف نهای را الله (ج)  خواهد کـرد

این بود داستان واقعی وسرانجام تجاوزمسلحانه وگروهی به عفت یک زن، یک مادروبرباد کردن گنجینۀ عزووقاریک خانواده دردوردست ترین روستای فقیرنشین ترین ولسوالی درکشوریکه که نامش دولت اسلامیست ومحاکم ودادستانی اش شرعی!

فرجام بازجویی متهمین این فاجعه رهایی آبرومندانه شد، واما فرجام عفـت دریده وآبروی برباد رفتۀ آن مادرمن وآن خواهرتو هموطن، چه خواهد شد؟!   

تحقیق گران وبازجویان دولت توانستند به زودی وبه آسانی دوسیۀ متهمین شناخته شده ومستند را بربندند وآن را تهمت بیش نخوانند... ولی آیا میتوان دوسیۀ زبانها، قلبها وبا ب دهانهای مردم را که دربا ب این جنا یت بازگشته اند، به زودی وبه سادگی بربست؟! آیا میتوان حافظۀ آن کودکان که درپیش چشمانشان به عفـت مادرمظلوم شان ظالمانه تجاوزشد، وخاطره های آن مادررا که همه چیزش را دریک شب ازد ست داد، تعویض کرد؟! وآیا میتوان چهره های شناخته شده ای آن شب را ازچشمان آن مرد خانه بیرون کرد وچشمان آن مرد را قانع ساخت که چشمانت درآن شب سگهای رمه ویا هم گرگان گرسنه را دیده بود، نه آن زانیان را؟!

دراینجا همه اهالی فقیرومظلوم وبی دفاع ولسوالی های مرزی وخصوصاٌ خانوادۀ آن مادر، عاجزانه،ازهمه دست اندرکاران رسانه ها، جامعۀ مدنی، سازمانهای حقوق بشر، ادارۀ محترم داد ستانی کشور، افــراد با احساس ورسالتمند، ادارۀ یوناما، وزارت امورزنان، شورای ملی کشوروسایرین تقاضا مینماید تا، ازهمه امکانات خویش استفاده نموده، زبان ودهان وقلم را برای لحظاتی دردفاع ازعفت برباد رفتۀ این زن فقیرونیازمند برکشیده واین فاجعه را تا جاییکه ممکن باشد وتا حدیکه درمان عدلی برای این رنج بزرگ اخلاقی – اجتماعی میسرگردد، دنبا ل نمایند. اقلاً برای یکباررسالتمندانه وعاقلانه به این مظلوم همسویی نموده وبرظالم ومدافعان ظالمان نفرین بفرستند. این ادای رسالت اخلاقی خواهد بود دربرابرناموس که برباد رفت وداستانش برای هرفرد باایمان وباوقاروناموس پرورکشورزجردهنده وحجالت آورست.

دراینجا شایسته میدانم تا ابرازسپاس بیکران مردمان این مرزبوم که محکومیت را ظالمان برتقدیرشان قلم زده اند، ازتلویزیون طلوع بیان نمایم که این فاجعه را ازطریق برنامۀ وزین " دهـلیزها" پوشش داد واندکی آتش خشــم والم مردمان مارا را فروکش نمود.

وهرگاه رسانه های دیگرعلاقمند به پوشش بیشتراین قضیه باشند، جهت آگاهی بیشترشان ازاین آدرس، لازم به ذکرمیدانم که این روستا که بنام فطوریاد میگردد، درآغازدرۀ واخان قرارداشته، فقط بیست دقیقه ازمرکزولسوالی اشکاشم فاصله دارد. سفرازفیض آباد به ولسوالی اشکاشم 7 ساعت را دربرگرفته (156 کیلومتر)، راه مصؤن موتررو ازفیض آباد تا داخل این قریه مهیا میباشد. 

به امید تعقیب جدی ولاینفک عدلی – قضایی وخبری این قضیه، صفحات نخست دفترسیاه این حادثه را میبندیم وغـــم پرورانه به کنج یأ س مینشینیم. ولی جانیان وحامیانشان باید بدانند که تا عدل وانصاف به سراغ شان نرسیده، زبان های این ظلم رسیدگان ازفریاد وقلم های چیزفهمانشان ازبیان حقایق تلخ ( تاسرحد افشاء نام مدافعان جنایت پیشه ها) بازنخواهد ایستاد...!

حالا که ما همه این جنایت را ناله میکنیم، آن مادربرباد رفته ومنزوی گشته ازشرم وحیای جامعه،مظلومانه ازگوشۀ انزوای کلبۀ ویرانه اش ازهم میهنان اش استمداد میجوید وفریاد میزند که:

بیـــا هم نا له وفــــــریــــاد من شــــو     رفیـــــق عفــــت بــربــــاد مـــن شــــو

بیـــــا مــا تـــم بگیــــیریم آن شب دی     بیــــا هـــم طـــا لع شــــــبزا د من شـو

اگـــربرســـینه داری مهــــــر مــاد ر       بیـــــا هم اشـک این اولاد مــن شــــو

نهـــــال خشــــک بــربـــاغ وقــار،ام      بیــــا وغنچــــۀ بنــــــیاد مـــن شـــــو

بخوانند ام ، غــــریق چــــاه خجــــلت      بیـــــا وپـــــرد ۀ فســــــا د من شـــو

 

ومن الله توفیق        

دکتور ش. ش پامیری