اسدالله جعفري
asadollah.jafari@gmail.com
بنام خدا

ضرورت نقد دوران رهبري شهيد مزاري
بخش اول
شهيد مزاري از شخصيت هاي تاريخ ساز تاريخ معاصرافغانستان است.او در دو محور، تاريخ ساز بود:
1 – محور ملي وكشوري
2 – محور قومي ومذهبي.
در محور ملي، او يك شخصيت جهادي – سياسي بود. ودر تئوري كشورداري وراه هاي تحقق وحدت ملي ورفاه اجتماعي داراي انديشه ورويكرد هاي سياسي مخصوص به خود بود.
در جهت احقاق حقوق شهروندي در يك جامعه ي داراي نهاد هاي مدني با گروه هاي مطرح وداعيه داررهبري كشور وارد پيمان هاي سياسي ونظامي شد.
اين محور از حيات سياسي ،نظامي وفرهنگي شهيد مزاري از پرلايه ترين بخش حيات يك سياستمدار كشوري د ر اين عصر است كه كانكاش در اين لايه هاي از حيات شهيد مزاري، با توجه به حيات سياسي ،نظامي وفرهنگي ديگر سياستمداران داعيه دار رهبري افغانستان از قبيل احمد شاه مسعود وبرادر گلبدين حكمتيار ،از اهميت فوق العاده ي برخور دار است كه بايددر جايش به خوانش وكانكاش گرفته شود وبطور مقايسه اي وتطبقي بررسي گردد ونظريات اصلاحي شهيد مزاري با نظريات قوم پرستانه آقاي احمد شاه مسعود وتئوري هاي ايده ئولوژي مدارآقاي حكمتيار سنجيده شود وهمچنين انديشه سياسي شهيد مزاري ومطالبات مليت هاي محروم ورضايت اقوام تماميت خواه در اجلاس بن ودست آورد اين اجلاس را بايد بررسي كرد تا به عمق انديشه هاي كاربردي واصلاح گرايانه ي شهيد مزاري پي برد وعلت به انحتاط كشيده شدن جهاد مقدس مردم شريف افغانستان وسرانجام اين شهيددادن ها به اشغال قانون مند جديد كشور را كشف كرد .
فعلا به اين بخش از حيات سياسي وفرهنگي شهيد مزاري كاري نداريم به دو علت :
1– هدف اصلي اين مقاله بيان ضرورت نقد رهبري شهيد مزاري در حوزه رهبري سياسي ومذهبي قوميت هزاره است.
2 –بررسي حيات سياسي وفرهنگي شهيد مزاري در حوزه كلان كشوري نياز به بررسي حيات سياسي ديگر بازي گران صحنه سياسي در دوران جهاد مقدس ودوران جنگ هاي لعنتي خانگي وخياباني دارد وبررسي، كاري به اين سُترُگي از توان اين كمترين بنده خدا خارج است واين كار ،كاري جمعي را مي طلبد.
چرا بايد مزاري رانقد كرد؟
1 - چراحيات سياسي وفرهنگي ومذهبي شهيد مزاري را در حوزه رهبري جامعه هزاره نقدكرد؟
2 - پس اگر مزاري رابايد نقد كرد، اين نقد با كدام پارادايم در حوزه نقد باشد؟
3 - سؤال اساسي اين است كه : مزاري راچه كس ويا كساني بايد نقدكنند؟
4 - غير ازمزاري ،شخصيت سياسي ديگر هزاره سلطانعلي كشتمند را هم نقد كرديانه؟
5 - نقد شهيد مزاري وآقاي سلطانعلي كشمند چه در دي از درد هاي نادرمان شده ي جامعه هزاره را در مان مي كند؟
هدف اصلي اين مقاله ارائه ي سايه روشن هاي در پيرامون سه سؤال اول است وفعلا به دو سؤال آخير كاري ندارد .
چراكار نداريم ؟با اين كه نقد شهيد مزاري لازمه اش نقد سلطانعلي كشتمند، هم است .
ناگفته پيداست كه نقد اين دوشخصيت هزاره به جامعه هزاره بينش سياسي كاربردي مي بخشد ونقد شهيد مزاري وسلطانعلي كشمند نقد تاريخ هزاره ونقد انديشه سياسي هزاره است.
پس چرا ما فعلا به اين نقد نمي پردازيم؟
نپرداختن ما به اين نقد سه دليل دارد:

1 – سلطانعلي كشتمند خاطراتش چاب شده پس اين خاطرات را بايد خواندكه من هنوز كامل نخوانده ام چون پولش را نداشتم تا بيخرم وكتاب امانتي هم ... خوب اين زندگي فقيرانه طلبگي است چه كارش مي شود كرد.
2 – نقد كشتمند با حضور خودش بسيار آن است وكشتمند مي تواند ازخودش دفاع كند وتا كشمند در قيد حيات است كسي نمي تواند از زبان او سخن بگويد بر عكس شهيد مزاري كه امروزه جهاد گران ما هر گاه در معرض تهمت جنگ سالار قرار مي گيرد از شهيد مزاري مايه مي گذارند وحتي همپيمان شدن با اشغال گران قانون مند را مبتني بر انديشه سياسي شهيد مزاري مي دانند.
3 – نقد كشتمندومزاري كار گروهي را اقتضاءداردنه فردي را.
ممكن است جهاد گران ما از قرار دادن شهيد مزاري در كنار برادر كشمند بر آشوبند كه مزاري وكشمند هيچگونه همسويي در انديشه و منش سياسي نداشت وبر عكس در دو جبهه مخالف قرار داشت كه يكي داعيه دار جهاد با كفر بود و كشتمند از سناديد جبهه مقابل بود .
از طرف ديگر برادران سكولار هزاره هم ممكن است از قرار دادن برادر كشتمند در كنار شهيد مزاري رگ هاي غيرتشان بالا زنند كه اين ظلم نابخشدني است كه برادر كشتمند را در كنار مزاري جنگ سالار وجزم انديش قرار دهيم.
من يك پاسخ به هردو گروه از اين عزيزان دارم:
بياييد به شخصيت هاي مان به همان اندازه كه در حيات سياسي وفرهنگي ما نقش داشته اند احترام قائل باشيم ،بجاي حذف همديگر همديگر رانقد كنيم. نقد آغاز شناخت همديگرورسيدن به همدلي وهمگامي هم است.
شهيد مزاري وسلطانعلي كشتمند ،هردو از شخصيت هاي بزرگ جامعه ي ما مي باشند وهر دو (هركدام بقدر توان وبر اساس مفكوره سياسي وعقيده تي خويش)براي جامعه هزاره از انديشه وآبروي خود مايه گذاشته اند وقضاءوقدر الهي اين بوده كه مزاري شهيد بشود وكشتمند تا مرز شهادت در راه احقاق حق اين جامعه پيش برود وزنده بماند.
مابايد ازگذشته هاي سراسر رنج ومحنت جامعه درس عبرت بگيريم وراه طي شده را دوباره پي نگيريم تا هم خود در منجلاب ذلت اجتماعي گرفتارباشيم وهم براي آينده ي نسل فرداي مان برده گي وزيردستي رقم زنيم.
نه ما بايد از گذشته درس بگيريم وبعد از اين همديگررا نفي نكنيم وبه صرف اختلاف در بخشي از عقيده در برابر هم نايستيم وبر گلوي هم خنجر ننهيم.
چه بخواهيم ونخواهيم چه خوش مان بيايد ويا نيايد،شهيد مزاري وكشتمند از چهره هاي تاريخ ساز جامعه ي ما هستند وهر دو در رقم زدن سرنوشت ما نقش داشته است.اگر امروز مذهب ما وهويت ملي ما در قانون اساسي به رسميت شناخته شد واگر معاون دوم دولت در حال اشغال از مردم مااست واگر دنيا مارا بخشي از ملت افغانستان مي دانند؛ اين ها نتيجه جهاد مزاري بزرگ وملت بزرگ هزاره است .از طرف ديگر اگر ده ها سياستمدار وژانرال و كار شناس در حوزه هاي اداري كشور داريم نتيجه حضور سياسي كشتمند دردوران حكومت كمونيست ها است.
بنا بر اين هم جهاد گران ما نقش سياسي كشتمند را انكار نكنند وهم برادرران سكولار بدانند كه اگر همين مزاري جنگ سالار نبودو جان خود را در راه احقاق حقوق غصب شده ما نمي داد امروز شماي سكولار هم در جامعه قوم سالار افغانستان جايي نداشتيد .اما نقد شهيد مزاري وكشتمند چه دردي از درد هاي نادر مان جامعه هزاره را در مان مي كند؟
پاسخ اين سؤال در ادامه اين مقاله روشن مي گردد
1 - چراحيات سياسي وفرهنگي ومذهبي شهيد مزاري را در حوزه رهبري جامعه هزاره نقدكرد؟پاسخ به چرايي اين پرسش نياز به نگاهي به فلسفه ي تاريخ دارد.
ما در بخش هاي بعدي اين مقاله راجع به فلسفه ي تاريخ كه قانون كشف حركت تاريخ است وفلسفه تاريخ در كشف قانون حركت تاريخ همان نقش وجايگاه منطق در فهم فلسفه وراه ورسم درست انديشيدن را دارد ،بحثت خواهيم كرد.
دوباره بر مي گرديم به اين سؤال كه :
چراحيات سياسي وفرهنگي ومذهبي شهيد مزاري را در حوزه رهبري جامعه هزاره نقدكرد؟
نقد اين دوران وبرهه از تاريخ اجتماعي وسياسي ما هزاره ها بادر برداشتن رويش ها وريزش ها، از نظر قانون مندي تاريخ، داراي ارزش فوق العاده مي باشد.
چنان كه برادر ان وخوهران عزيز جامعه ي ما هزاره ها مي دانند ،مادارايي تاريخ بسيار محنت بار وپر رنج هستيم ودر مسير اين حركت تاريخ، حركت ها وجنبش هاي مردان بزرگ از مردم هزاره را شاهيد هستيم ولي آن حركت ها وقيام ها نتوانست هويت ملي ما را تثبيت كنند ومليت هزاره را در سطح كلان بين المللي مطرح سازند وجايگاه ملي وجهاني ما را تعيُّن بخشد.
اما دوران رهبري شهيد مزاري چنين نبود ونشد بلكه دراين برهه از تاريخ ،ما شاهيد تحقق بخشي از آرمان هاو مطالبات اجتماعي،سياسي،فرهنگي، ومذهبي خويش بوديم وهم چنين به بخشي از مطالباتمان دست نيافتيم با اين كه مي توانستيم دست بيابيم.
بنابر اين، نقد شهيد مزاري ودوران رهبري مزاري براي پاسخ به همين سؤال است كه:
چه علل ومواملي ما را از رسيدن به آن آرمان باز داشت؟وچه عوامل و علل ما را به رسيدن در بخشي از آرمان هاي مان كمك كرد ؟
به عبارت روشن تر نقص وكمال ما در چه بود؟
آري نقد رهبري شهيد مزاري رسيدن به كشف قانون انحطاط وتكامل جامعه ي ما است.
براي رفع سوء تفاهم وجلوگيري از مغالطه آفريني بازي گران ونقش آفرينان در انحطاط اين حركت تاريخ ساز ،راجع به نقد ونقد شهيد مزاري توضيحاتي كوتاه وگوياي را تقديم مي دارم.
همان گونه كه خواننده فهيم ودانش ور،جامعه ما ميدانند :
واژه نقد به معناي پالايش وغربال كردن است .
نقد در حقيقت همان كاري است كه كشاورزان عزيز ما با خرمنش مي كنند.
كشاورزان عزيز هنگام خرمن كوبي ودر آخرين مرحله از مراحل خرمن كوبي به غربال(چيغل-غلبل )كردن مي پردازند تا دانه هاي گندم از ريگ هاي ريز ونرمه هاي كاه پاك گردد.
نقد يعني گوهر را از خرموره باز شناختن است.
البته نقد با توجه به متعلق خود بيان ويژ ه ي به خود را مي طلبد چنان كه اگر يك متن ادبي را به نقد بيگيريم راه ورسم مخصوص به خود رادارد وآن گاه كه يك مكتب ويك انديشه رابه نقد مي كشيم ،رويكردي بمراتب پيچيده تر ي رامي طلبد.
با اين اشاره كوتاه وگويا ،منظور ما از نقد شهيد مزاري،نقددر دو محور است:
1 – نقد مشاوران شهيد مزاري.
2 – نقد رفتار وانديشه ي خود شهيد مزاري.

نقد مشاوران شهيد مزاري
.در نقد شهيد مزاري نمي توان از نقد مشاوران شهيد مزاري غافل بود، چون شهيد مزاري بر اساس گزارش ها ونظريات آنان از وضع جامعه، به تصميم گيري مي پرداخت.
بنا بر اين نقد يك رهبر بدون نقد مشاوران آن رهبر نه كاري عاقلانه است ونه نتيجه بخش .
شهيد مزاري ،بعد از دبير كلي حزب وحدت وانتقال حزب وحدت از باميان به كابل وجنگ هاي تحميلي ناجوان مردانه از طرف آقاي سياف وشوراي بد نام نظار وشخص احمد شاه مسعود بر مردم هزاره ،در يك دوراهي قرار گرفت كه يا همچنان در چار چوب آئين نامه حزب وحدت كار كند ودر تصميم گيري هاي كلان سياسي ونظامي ،هرلحظه نظر شوراي مركزي وشوراي عالي نظارت حزب وحدت را بخواهند ودر هر تصميم سياسي ونظامي منتظر نظر نهايي اين دو شورا بماند ويا از اختيارات دبير كلي خود استفاده كرده شخصا تصميم بيگيرد؟
با توجه به بافت ناهمگون شوراي مركزي وشوراي عالي نظارت حزب وحدت وشرايط ويژه سياسي ونظامي كشور ،مزاري راه دوم را انتخاب كرد.
فعلا سند مكتوب در اين باره وجود ندارد ولي از گفته هاي آقاي محمد اكبري يكي از رهبران حزب وحدت ورقيب اصلي شهيد مزاري ،همين گزارش بدست مي آيد كه مزاري در تصميم گيري هاي كلان سياسي ونظامي با شوراي مركزي وشوراي عالي نظارت حزب وحدت، مشورت نمي كرد ودر اين تصميم گيري ها با عده ي از نزديكان ومعتمدان خود مشورت مي كرد .
چنان كه آقاي محمد اكبري علت اختلاف وجداي خود از شهيد مزاري را همين مسائل عنوان مي كندومخصوصا به اتحاد شهيد مزاري با گلبدين حكمتيار ودوستم وتشكيل شوراي عالي دفاع اشاره مي كند كه شهيد مزاري بدون مشورت با شوراي مركزي وشوراي عالي نظارت با گلبدين ودوستم متحد شد.
بنابر اين بايد به سراغ مشاوران شهيد مزاري رفت وآنان را به محاكمه كشاند كه اين مشاوران چه كرد وچگونه مشورت مي داد كه مزاري به اين نتيجه رسيد كه باچه كسي وارد جنگ شود وبا چه كسي پيمان دوستي بيبندد؟
از كساني كه به عنوان مشاوران شهيد مزاري نام برده مي شود عبارت است از:
كريم خليلي(آقاي خليلي با نام هاي محمد كريم خليلي وعبدالكريم خليلي هم شهره بود)عزيز الله شفق،سيد محمد سجادي،شيخ قربانعلي عرفاني يكاولنگي،حكيمي جاغوري،آيت الله صادق پرواني.
ازميان اين ها دوشخصيت از همه مشهور وبر جسته تر اند:
1 – مرحوم سيد محمد سجادي كه در حادثه سقوط هواپيما در باميان پايه تخت حكومتي وقت آقاي كريم خليلي، جان خود را از دست داد.
سيد محمد يكي ازبازي گران نقش آفرين در جداي آقاي محمد اكبري از آقاي مزاري ودو شقه شدن حزب وحدت بود.
2 – كريم خليلي است كه حكم دست راست شهيد مزاري را داشت وتيئوريسين ائتلاف شهيد مزاري با گلبدين حكمتيار وقرار ملاقات وصلح شهيد مزاري با طالبان همين آقاي كريم خليلي بود ونقش كريم خليلي در جدايي محمد اكبري از مزاري وفرو پاشي قدرت وهيمنه حزب وحدت نه قابل انكار است ونه چيزي پنهان وپوشيده از نظرها.
با توجه به آنچه گفته شد ،يك منتقد صادق مزاري به دنبال جواب اين سؤال ها باشد:
1 – چرا مزاري نتوانست قدرت واقتدار ويك پارچگي حزب وحدت را حفظ كند؟ ناتواني از مزاري بود؟ نتيجه خيانت مشاوران بود؟ اين مشاوران كي ها بودند؟
2 –مشاوران مزاري چه تصويري از اوضاع جامعه وشرايط سياسي نظامي به مزاري ارائه داده بود ؟
3 –مشاوران شهيد مزاري در ارائه اين گزارش چقدر صادق بودند؟
4 – استادمحمد اكبري كه در غيبت مزاري اورا به عنوان دبير كل حزب وحدت معرفي كرد واز طرفدارانش خواست به دبير كلي مزاري رأي دهند واين در حالي بود كه نزديك ترين افرادي شهيد مزاري آقاي حكيمي وپرواني هركدام نداي انارجل سر مي داد،پس چه شد كه محمد اكبري از مزاري جداشد؟
5 – چرا اطرافيان مزاري ومحمد اكبري ،مزاري واكبري را به گفت وگو دعوت نكردند وكريم خليلي وسيد محمد سجادي مزاري را به دوري از اكبري وسيد مصطفي كاظمي وسيد ابوالحسن فاضل وسيد عالمي، اكبري را به دوري وجدايي از مزاري وامي داشتند؟
6 –كريم خليلي بر چه پيش فرض، مزاري را به مذاكره وصلح با طالبان تشويق وتر غيب كرد اماچرا خودش شب قبل از شهادت مزاري از غرب كابل به پاكستان گريخت؟
7 – قاعدتا بايد كريم خليلي با طالبان مذاكره مي كرد نه شهيد مزاري،پس اگر راست است كه مزاري براي مذاكره با طالبان در چار آسياب رفته بود وطالبان مزاري وهمراهانش را دستگير وشهيد كردند ،چرا مزاري به چار آسياب رفت نه كريم خليلي؟
8 –چرا امروز كريم خليلي از اتحاد با گلبدين دفاع نمي كند ولي ديروز خودش همين اتحادرا امضاءكردوشهيد مزاري را در يك كارانجام شده قرارداد؟
9 – آيا كريم خليلي در شهادت مزاري با طالبان همدست بود كه بعد از دبير كلي حزب وحدت ماجراي شهادت رهبر شهيد را به فراموشي سپرد ،با اين كه بار ها با طالبان به مذاكره نشست اما از شهادت شهيد مزاري سخني نگفت وبه ديگران هم اجازه مطرح كردن تحقيق پيرامون شهادت شهيد مزاري را نداد؟
10 –چرا هرگاه ناكامي هاي حزب وحدت مطرح مي شود پاي مزاري كشانده مي شود؟
11 –چرا اسناد حزب وحدت در كابل ومشهد وتهران سوزانده شد ؟
12 – چرا اسناد باقي مانده حزب وحدت براي مطالعه در اختيار نخبگان جامعه قرارداده نمي شود؟
13 – چرا چگونگي وچرايي شهادت مزاري مورد تحقيق قرار نمي گيرد؟
14 – اگر اعضاءشوراي مركزي حزب وحدت ،راست مي گويند كه صادقانه در كنار مزاري بوده وبه انديشه ها وآرمان او متعهد بودند ،اكنون چرا هركدام حزبي را براه انداخته ودر جهت تفرق جامعه هزاره گام بر مي دارند.با اين كه مي دانند همين اندك احقاق حقوق مدني ما ثمره همان اتحاد دوران رهبريي شهيد مزاري بود.
از همين بند اخير اين سؤال نتيجه مي گيريم كه مزاري چقدر تنها وغريب بوده وچه شياطين هاي خود را بنام امين او جازده بودند.
نقد شهيد مزاري براي كشف همين مطلب است كه ما خائن را از خادم باز شناسيم تا فردا وفرداهادوباره تاريخ تكرار نشودواين همان چيزي است كه مزاري ما را به آن فرا مي خواند:
ولي ما در اينجا برای شما می گوييم كه به زور نمی تواند كسی اين كار را بكند، اگر كسی بيايد خيانت بكند، خائن شود از مردم ما، امكان دارد تاريخ تكرار شود، هيچ بحث ندارد، شما می دانيد در افشار خيانت شد، ضربه ديديم، شما می دانيد در 23 سنبله توطئه بود، ضربه ديديم و الا يك وجب سنگر شما را و مردم ما را كسی نمی تواند به زور بگيرد.(
آخرین سخنرانی رهبر شهيد - 24 دلو 1373)يك مسأله هم در اينست كه پير، جوان، مرد، زن، كوچك، بزرگ متوجه باشيد كه در بين شما كسی خيانت نكند. اگر خائنی می آيد٬ تبليغ می كند٬ خلاف منافع شما ايجاد وحشت مي كند، ايجاد تشويش مي كند، بايد دستگير بكنيد و بياوريد كه جزا بدهيم. اين مسأله است كه اگر در اين دو تا مسأله توجه نكنيد يكبار ديگر تاريخ تكرار مي شود و باز اگر از اين شانس گذشت، محروم شديد، صد سال ديگر وقت ضرورت دارد كه شما در اين موقعيت، بياييد. متوجه اين مسأله باشيد.
(همان)صد سال پيش از مردم ما خائني پيدا شد و عليه مردم ما دست به خيانت زد و مردم ما را به شكست مواجه كرد. بعد از 100 باز اين تاريخ فاجعه تكرار شد ولي اينجا اين بار يك پيروزي نصيب شما شد. و آن اينست كه اين خائنين شناسايي شدنند و اين خائنين را بحمدلله اكثريت ايشان را گرفتيم. من براي شما مردم تعهد سپرده ام كه از شما دفاع كنم و به شما خيانت نكنم. و دست خيانت كاران را بگيرم.
(سخنراني رهبر شهيد - 8 / 2 / 1372)ما كه زجرها ديده بوديم، به زندانهاافتاده بوديم، از مدارس اخراج شده بوديم، تبعيدها ديده بوديم، طبعاً از غرور خاص پيروزي اين خط انقلابي متأثر مي شديم. لذا تا زماني كه روسها تصميم بيرون رفتن از افغانستان را نگرفته بودند، به اين فكر بوديم كه بايد در افغانستان خط انقلاب پيروز شود، نه خط محافظه كاري و سازش. ولي وقتي كه اين برادران جهادي ما آمدند، در پيشاور نشستند و اعلام كردند كه ما براي اينها حق قائل نيستيم و اينها در افغانستان موجوديت ندارند، ما تكان خورديم كه حالا موجوديت ما در خطر است؛ كسي كه موجوديتش در خطر باشد، قبل از هر چيزي از موجوديت خود دفاع كند، بعد از آن نوبت مي رسد به اينكه چگونه زندگي كردن و چگونه تصميم گرفتن خود را مطرح كند و آنگاه برسد به اينكه چگونه نظام را حاكم بسازد. ما كه در اينجا تلاش مي كرديم كه اين نظام، نظام انقلابي باشد يا نظام غير انقلابي، اين مرحلة سوم بوده است. لهذا ما در تلاش شديم كه بياييم براي حقظ موجوديت مان جمع شويم و وحدت كنيم.
تا اين وقت جنگهاي داخلي كه بود، هر مخالفتي كه مي شد، صرفاً جنبة شعاري. عليه جنگ داخلي هر كس مي تواند شعار مفت بدهد و محكوم كند، ولو خودش هم به اين شعار معتقد نباشد. آقاي محسني در سخنراني هاي خود مكرراً مي گفت و اعلان مي كرد كه اگر روزي در افغانستان آتش بس شود، من در مكه رفته دوصد ركعت نماز مي خوانم و اگر روزي در بين شيعيان وحدت شود، من در مكه رفته هزار ركعت نماز مي خوانم. اين را در سخنرانيهاي خود شعار مي داد و مي گفت. مردمي هم كه مهاجر شده و در بيرون رفته بودند و فشار ديده بودند اين حرف را خوب استقبال مي كردند. امّا روزي كه ما به خاطر حفظ موجوديت تشيع و هزاره در افغانستان تصميم گرفتيم كه وحدت كنيم، آقاي محسني مي گفت كه اولين شرط ما در وحدت بي شرط بودن وحدت است؛ يعني كسي شرط قائل نشود. شش نفر از اعضاي شوراي مركزي اش در باميان آمد، وحدت را امضا كرد و برگشت. آقاي محسني كه تا حالا خلاف مبناي فكري اش شعار مي داد، فكر كرد كه تا حالا كه جنگ را تقويت مي كردم و اختلاف بود، من وحدت را شعار مي دادم، حالا كه اينها آمده وحدت كرده اند، ديگر چه بگويم؟ اين بود كه از بي شرط بودن وحدت گذشت؛ سه شرط ماند! اعضاي شوراي مركزي در باميان نشستند هر سه شرط را قبول كردند. اما وقتي خارج رفتيم، نُه شرط شد، دوازده شرط شد، آخرش به اين نتيجه رسيديم كه ايشان نمي آيد.
حرف از اينجا شروع مي شود. بعد آقاي محسني مي رود پاكستان و به كساني كه موجوديت ما را در افغانستان نفي كرده بودند مي گويد كه اين حزبي كه در باميان تشكيل شده، حزب هزاره هاست و در آينده از شما حقوق مي خواهد!
اينها مسائلي است كه شما بايد بدانيد و نسلهاي آينده هم بدانند.
آقاي محسني به آنها مي گويد كه شما بايد مرا تقويت كنيد؛ من از نگاه تشكيلاتي 14 سال مبارزه كرده ام، آيت الله هم هستم، امكانات بدهيد، از اينكه وحدت جا بيفتد، جلوش را مي گيرم. من با شما هيچ اختلاف ندارم. وقتي كه اين مسأله پيش مي آيد، در پاكستان به تقويت كردن آقاي محسني مي پردازند. مولوي خالص هم كه قبلاً شعارهايش را داده است در يك مصاحبه اي كه با خبرنگار انگليسي دارد، آقاي محسني در كنارش نشسته است. اين خبرنگار از مولوي خالص بازخواست مي كند كه تو مي گفتي: من شيعه ها را قبول ندارم، حالا كه آقاي محسني در كنارت هست، چطور است؟ مولوي خالص واضح مي گويد كه محسني از ماست! مردم ما بايد اين نكته را توجه كنند و بدانند كه براي چيست؟ استنباط من از اينجاست كه عمل مولوي خالص ـ بر خلاف شعارش ـ نژادي است، نه مذهبي. چرا كه محسني شيعه است، عالم شيعه هم هست. پس چطور مي شود كه مولوي خالص بگويد: آقاي محسني از ماست؟ بلي، آقاي محسني هزاره نيست و مولوي خالص هم با هزاره ها اختلاف داشته است، راست مي گويد
اين قسمت از سخنراني شهيد مزاري نياز به كالبد شكافي بسيار دقيق وكارشناسانه دارد كه در ادامه اين نوشتار خواهد آمدولي فعلا اصل خلاصه شده اين سخنراني را مي آوريم تا بعدا به تحليل آن برسيم:
قبلاً خدمت شما گفتم كه در افغانستان هم تضاد مذهبي است، هم تضاد نژادي. اينها ما را نفي كرده، گفتند كه شما نيستيد. مولوي صاحب خالص مكرر اعلان كرده كه من با شيعه ها نمي نشينم. اين شعار، شعار مذهبي است؛ اما عمل چگونه است؟ آيا عمل هم عمل مذهبي است يا نژادي؟ از اينجاست كه موضعگيري تعدادي از برادران حركت با سردمداراني كه در مقابل ما و مردم ما ايستاده اند شروع مي شود.
راستش ما تا اين وقت نُه گروه بوديم. در بين خود اختلاف هم داشتيم. اختلافات ما هم خطي و فكري بود؛ من نه سليقه را قبول دارم و نه اختلاف منافع را. كه مثلاً كس از خارج براي ما كمك كند و ما بر سر تقسيم اين كمكها اختلاف داشته باشيم. اختلاف ما اختلاف فكري بود. اين مسأله را توضيح مي دهم.
در تمام جهان اسلام اعم از شيعه و سني دو گرايش و دو نوع فكر وجود دارد: يك فكر، فكر مبارزه و حق طلبي و عصيان و انقلاب است و يك فكر هم، فكر مصلحت انديشي و محافظه كاري و سازش با اوضاع. اين در جهان اسلام است. در افغانستان هم هست و در جامعة تشيع هم وجود داشت. وقتي كه انقلاب ايران به رهبري يك مرجع پيروز شد اين مربوط به كدام قشر بود؟ دقيقاً از آن قشري بود كه انقلاب مي گفت، عصيان مي گفت، حق مي گفت و در مقابل شاه ـ كه دست نشاندة بيگانه بود ـ محافظه كاري نمي كرد. اين در زماني بود كه در افغانستان كمونيست ها حاكم شده بودند. طبيعي بود كه پيروزي خط انقلابي، خط نفي ظلم و خطي كه عدالت را در جامعه شعار مي داد، بر همة مسلمانها و بخصوص شيعيان افغانستان اثر داشت.
ما كه زجرها ديده بوديم، به زندانهاافتاده بوديم، از مدارس اخراج شده بوديم، تبعيدها ديده بوديم، طبعاً از غرور خاص پيروزي اين خط انقلابي متأثر مي شديم. لذا تا زماني كه روسها تصميم بيرون رفتن از افغانستان را نگرفته بودند، به اين فكر بوديم كه بايد در افغانستان خط انقلاب پيروز شود، نه خط محافظه كاري و سازش. ولي وقتي كه اين برادران جهادي ما آمدند، در پيشاور نشستند و اعلام كردند كه ما براي اينها حق قائل نيستيم و اينها در افغانستان موجوديت ندارند، ما تكان خورديم كه حالا موجوديت ما در خطر است؛ كسي كه موجوديتش در خطر باشد، قبل از هر چيزي از موجوديت خود دفاع كند، بعد از آن نوبت مي رسد به اينكه چگونه زندگي كردن و چگونه تصميم گرفتن خود را مطرح كند و آنگاه برسد به اينكه چگونه نظام را حاكم بسازد. ما كه در اينجا تلاش مي كرديم كه اين نظام، نظام انقلابي باشد يا نظام غير انقلابي، اين مرحلة سوم بوده است. لهذا ما در تلاش شديم كه بياييم براي حقظ موجوديت مان جمع شويم و وحدت كنيم.
تا اين وقت جنگهاي داخلي كه بود، هر مخالفتي كه مي شد، صرفاً جنبة شعاري. عليه جنگ داخلي هر كس مي تواند شعار مفت بدهد و محكوم كند، ولو خودش هم به اين شعار معتقد نباشد. آقاي محسني در سخنراني هاي خود مكرراً مي گفت و اعلان مي كرد كه اگر روزي در افغانستان آتش بس شود، من در مكه رفته دوصد ركعت نماز مي خوانم و اگر روزي در بين شيعيان وحدت شود، من در مكه رفته هزار ركعت نماز مي خوانم. اين را در سخنرانيهاي خود شعار مي داد و مي گفت. مردمي هم كه مهاجر شده و در بيرون رفته بودند و فشار ديده بودند اين حرف را خوب استقبال مي كردند. امّا روزي كه ما به خاطر حفظ موجوديت تشيع و هزاره در افغانستان تصميم گرفتيم كه وحدت كنيم، آقاي محسني مي گفت كه اولين شرط ما در وحدت بي شرط بودن وحدت است؛ يعني كسي شرط قائل نشود. شش نفر از اعضاي شوراي مركزي اش در باميان آمد، وحدت را امضا كرد و برگشت. آقاي محسني كه تا حالا خلاف مبناي فكري اش شعار مي داد، فكر كرد كه تا حالا كه جنگ را تقويت مي كردم و اختلاف بود، من وحدت را شعار مي دادم، حالا كه اينها آمده وحدت كرده اند، ديگر چه بگويم؟ اين بود كه از بي شرط بودن وحدت گذشت؛ سه شرط ماند! اعضاي شوراي مركزي در باميان نشستند هر سه شرط را قبول كردند. اما وقتي خارج رفتيم، نُه شرط شد، دوازده شرط شد، آخرش به اين نتيجه رسيديم كه ايشان نمي آيد.
حرف از اينجا شروع مي شود. بعد آقاي محسني مي رود پاكستان و به كساني كه موجوديت ما را در افغانستان نفي كرده بودند مي گويد كه اين حزبي كه در باميان تشكيل شده، حزب هزاره هاست و در آينده از شما حقوق مي خواهد!
اينها مسائلي است كه شما بايد بدانيد و نسلهاي آينده هم بدانند.
آقاي محسني به آنها مي گويد كه شما بايد مرا تقويت كنيد؛ من از نگاه تشكيلاتي 14 سال مبارزه كرده ام، آيت الله هم هستم، امكانات بدهيد، از اينكه وحدت جا بيفتد، جلوش را مي گيرم. من با شما هيچ اختلاف ندارم. وقتي كه اين مسأله پيش مي آيد، در پاكستان به تقويت كردن آقاي محسني مي پردازند. مولوي خالص هم كه قبلاً شعارهايش را داده است در يك مصاحبه اي كه با خبرنگار انگليسي دارد، آقاي محسني در كنارش نشسته است. اين خبرنگار از مولوي خالص بازخواست مي كند كه تو مي گفتي: من شيعه ها را قبول ندارم، حالا كه آقاي محسني در كنارت هست، چطور است؟ مولوي خالص واضح مي گويد كه محسني از ماست! مردم ما بايد اين نكته را توجه كنند و بدانند كه براي چيست؟ استنباط من از اينجاست كه عمل مولوي خالص ـ بر خلاف شعارش ـ نژادي است، نه مذهبي. چرا كه محسني شيعه است، عالم شيعه هم هست. پس چطور مي شود كه مولوي خالص بگويد: آقاي محسني از ماست؟ بلي، آقاي محسني هزاره نيست و مولوي خالص هم با هزاره ها اختلاف داشته است، راست مي گويد.
بعداً وقتيكه وحدت بوجود مي آيد، تبليغات به راه مي افتد كه اين وحدت را نجيب بوجود آورده. شما ديديد كه آلة دست اجانب قرار گرفته بودند، آنروز در مقابل پول، مصاحبه ها و سخنراني هاي زيادي كردند كه اين وحدت، وحدت دولت كابل است. آقاي محسني در اين رابطه، عليه قومندانان داخل افغانستان (كساني كه با دولت تماس گرفته اند) صحبت مي كند و آنها را محكوم به اعدام مي نمايد و مرتد مي گويد. در آنوقت تعدادي از قومندانان حركت اسلامي با دولت تماس داشتند و متأسفانه در اخير دوران جهاد، مثل دوران فعلي كه قومندان، خريدن و پول پخش كردن است، تعدادي آلوده شدند.
اين دوره، همينطور مي گذرد و سه سال مي كشد؛ يعني اين باوري كه مردم دنيا و مردم افغانستان داشتند كه پيروزي حتمي است و ايادي روسها بعد از بيرون شدن آنها نمي توانند مقاومت كنند، خنثي شد و حكومت نجيب سه سال دوام كرد. استراتژي حزب وحدت در اينجا اين بود كه با اقوام داخل افغانستان تماس بگيرد و با آنها تفاهم كند. زيرا آنهايي كه در خارج اند، تحت تأثير كشورهاي خارج اند. براساس اين تلاش داخلي حزب وحدت بود كه تحول مزار پيش آمد. در اينجا حزب وحدت نقش تعيين كننده داشت. با اين تحول، آنهايي كه در خارج نشسته و مردم ما و باقي اقوام محروم افغانستان را حذف كرده، و ناديده گرفته بودند، غافلگير شدند و جو تغيير كرد. متأسفانه در اينجا توافقاتي كه در رابطه با مجاهدين سمت شمال شده بود، آقاي مسعود خيانت كرد. اگر نه در آن توافقات حق هيچكس ناديده گرفته نشده و حذف هيچ مليتي مطرح نبوده. برداشت عده اي از برادران پشتون اين است كه در توافقات جبل السراج، پشتونها حذف شده بودند؛ نه. اين حرف نبود. يك چيزي كه در اينجا شده بود، اين بود كه انحصار بشكند، ديگر در افغانستان انحصارطلبي نباشد. فيصله در اين توافقات اين بود كه حكومت تشكيل شود و قدرت را در داخل افغانستان تحويل بگيرد. رهبراني كه در خارج بوده، از خون مردم استفاده كرده، حرف زده و آخرش هم يك عدة را نفي كرده اند، بگوييم شما براي يك سال در خارج تشريف داشته باشيد؛ بعد از يكسال كه زمينه انتخابات فراهم مي شود، اگر محبوبيتي در بين مردم داشتيد، به كابل بياييد. فيصله اين بود. اما آقاي مسعود با اين فيصله خيانت كرد. در توافق همة احزاب بود، فقط رهبرها نبود. مسعود آقاي رباني را پيغام داد كه شما يك دولت تشكيل بدهيد و اين بود كه دولت تشكيل دادند: دوماهه، چهارماهه. اين بود كه بعد از آن همه نقش تعيين كننده اي كه مردم ما در تحولات داشت و بيش از صد جاي استراتژيكي كابل هم در دست مردم ما بود، باز هم تعدادي در پيشاور نشستند و با فشار سعوديها و وهّابيت(كه دوصدميليون بيعانه اش بود) ما را باز هم بنام شيعه حذف كردند!
قبلاً گفتم كه در افغانستان شعار مذهبي است، اما عمل نژادي است. در پيشاور مذاكرات ادامه داشت. از طرف حركت اسلامي، آقاي جاويد مذاكره مي كرد و از طرف ما هم آقايان خليلي و بلاغي. جلسات ده، پانزده روز ادامه پيدا كرد. بحث بر سر اين بود كه ما يك حزب كلان هستيم كه از نُه حزب تشكيل شده است؛ فقط يك قسمتي از حركت جدا شده، احزاب ديگر همه در وحدت هستند. لذا ما به عنوان يك حزب، سهم نمي گيريم، بايد به ما سهم بيشتر داده شود. در شوراي قيادي نفر بيشتر بدهند، در شوراي جهادي نفر بيشتر بدهند و ... اما اينها فيصله كردند و گفتند كه حرف شيعه ها را بعداً مي زنيم. در اينجا موضعگيريها باز خلاف انتظار مردم ما بود و نافهمي اينها يكبار ديگر در تاريخ تكرار شد كه بعد از سه سال و بعد از اين حضور نظامي فوق العاده، باز هم مي گويند كه بعداً حرف اينها را مي زنيم. در اينجا هم آقاي جاويد موضع گرفت و هم آقاي خليلي. آقاي صبغت الله مجددي مصاحبه كرد و در آن مصاحبه اش معذرتخواهي نمود. شما همة تان راديو ها را گوش كرديد و شنيديد كه گفت: اين مسأله اشتباه بوده و ما براي اين برادران خود، حق قائل هستيم. اما وقتيكه با آقاي محسني وارد مذاكره شدند، او مصاحبه كرد كه ما اختلاف نداريم، سوء تفاهم شده! يعني اينهايي كه در پاكستان تصميم گرفته اند، تبرئه شدند. در حاليكه فيصله بر اين بود كه اين دو جريان، روي مصالح تشيع در اينجا مشتركاً يك موضع بگيرند. ولي ايشان اين فيصله را زير پا كردند و معامله كردند. خوش برادران بيايد يا بدشان بيايد، اين را ما در تاريخ مي گوييم كه با سرنوشت مردم ما معامله كردند.
آقاي نونس خالص كه شيعه ها را نفي مي كرد، وقتي كه شوراي قيادي در كابل تشيكل شد، با حضور آقاي محسني اعتراض نكرد، يا خودش يا نماينده اش مرتب در شوراي قيادي شركت مي كرد. شما شاهد اين مسأله بوديد. باز ببينيد كه اگر در اينجا مسأله مذهب مطرح است، آقاي محسني شيعه است، كسي منكرش نيست. پس چرا اعتراض نكرد، جلسه را ترك ننمود؟ ولي وقتي كه حزب وحدت وارد جلسات شد، از آن تاريخ به بعد جلسه را ترك كرد و ديگر نيامد؟ از اين مسائل هم مي گذريم.
آقاي مجددي از شوراي قيادي هيأت تعيين كرد كه با ما مذاكره كند. به هشت نفر در شوراي جهادي موافقت كرديم، به دو وزاتخانه و يك وزارتخانه كليدي(كه وزارت امنيت بود) به محض موافقت روي اين مسأله، تا هنوز در بيرون اعلام نشده بود كه آقاي سياف بر ما حمله كرد.
بعد از آنكه جنگ اول خاتمه پيدا كرد، اين توافق از راديوي بي بي سي اعلام شد. بلافاصله در چهلستون شوراي قيادي داير شد، در اين جلسه آقاي محسني پيشنهاد كرد كه وزارت امنيت بايد منحل شود و همان بود كه منحل شد!
شما اينها را شاهد بوده و به دقت دنبال كرده ايد، براي اينكه بطور مسلسل در تاريخ بيايد، من دوباره ياد آور مي شوم.
وقتيكه وزارت امنيت منحل شد، ما گفتيم كه معادلش را قبول داريم، هر چه كه هست. عضويت هشت نفر را كه در شوراي جهادي پذيرفتند، آقاي جاويد از جلسه برخاست كه اگر شما به وحدت اينقدر امتياز مي دهيد، ما ديگر در كنار شما نيستيم! شما و وجدانتان؛ اين را چه فكر مي كنيد؟ آيا به مردم شيعه اي كه حذف شده بود و با تصميمي كه گرفت، ديگران را وادار كرد كه موجوديت شان را جبراً قبول كنند، خدمت صورت گرفته است يا خيانت؟
بهر حال، اينكار را كردند، مصاحبه شد، رد شد و دوران آقاي مجددي به همين شكل تمام شد و شما اينجا (كابل) حضور داشتيد.
در اين دوراني كه 13 جنگ بر سر شما تحميل شد و بيش از 20 هزار نفرتان زخمي شده و سه هزار شهيد داديد و شايد ده هزار خانة تان خراب شد، ما يك بار از آقاي محسني و آقاي جاويد نشنيديم كه گفته باشند ما عاملين اين جنگهاي تحميلي را محكوم مي كنيم. و چه بسا كه آقاي محسني اينجا صحبت كرده و گفته است كه اين جنگها بي مفهوم است و اين جنگهاي كور است.
شما سخنرانيهايش را شنيده ايد ولي همين آقاي جاويد و آقاي محسني، كه برادرمان آقاي صادق مدبر هم اين مسأله را يادآور شدند، به سر يك موتر با حزب اسلامي جنگيدند.
من تا اين زمان كه موضعگيري هاي آقاي محسني را نديده بودم، نمي دانستم كه تصميم ايشان يك چيز است و شعارشان چيز ديگر. به خاطر خشنودي حزب اسلامي، آقاي محسني مصاحبه كرد و اين جنگ را محكوم كرد. به همايون جرير گفته بود كه شوراي نظار قوماندانان ما را خريده و اينها تحت تسلط ما نيستند و ما كشتة شان را مرتد مي دانيم. «جرير» آمد و مسأله را براي من بيان كرد و گفت كه آقاي محسني با اين جنگ ها و كساني كه جنگ افروزي مي كنند، اختلاف فوق العاده دارد، ما بايد به او بها بدهيم. من خنديدم و گفتم كه فكر نمي كنم اينطور باشد. بعد هم وقتي كه آقاي محسني در مدرسه مهديه آمد و صحبت كرد. اين جنگ را بطور ضمني رد كرد، ولي ـ برادر مان داكتر صادق اينجا هست ـ به شكل خصوصي به شوراي مركزي حركت گفته بود كه اين جنگ براي ما افتخار آفريد. بعد از آنكه شما قصر(دارالامان) را گرفتيد، چند دولت برايم تلفن كردند و گفتند كه حركت در كابل قوي بوده است!!
اين جنگ براي آقاي محسني و جاويد افتخار آفريده است! آقاي جاويد هم در جلسه گفته بود كه شوراي هماهنگي مي خواست در قصر، دولت تشكيل بدهد، شما جاي دولت آنها را گرفتيد اين براي ما افتخار است و دولت هم براي شما فوق العاده پول مي دهد!!
اما شما مي دانيد كه اين جنگ كه براي آقاي جاويد و آقاي محسني افتخار بود، براي مردم ما فاجعه بود، شما شاهد گرسنگي در اينجا بوديد، شاهد قحطي بوديد، شما شاهد بوديد كه در اينجا مواد غذايي پيدا نمي شد، شما خساراتي را كه در ظرف سه ماه بسته بودن بازار دوغ آباد برداشته اند، مقايسه كنيد كه چند برابر پولي كه اينها از دولت گرفته اند و چند برابر بهاي موتر آنها مي شود. ما اينها را خلاف منافع مردم خود مي دانيم.
آقاي محسني در صحبت اخيري كه كرده است، باز روي بي معياري و بي قانوني و لجام گسيختگي كه فعلاً در افغانستان حاكم است ـ كه فتوا دادن يك چيز معمولي و رايج شده است ـ ما را لقب «محارب» و «متجاوز» داده و در بيانية خود گفته كه اينها مخالف سيدها هستند! شما اين حرفهاي او را شنيديد و خوب گوش داديد؛ ما اين حرف و اين قبيل تبليغات را به نفع جامعة افغانستان، به نفع جامعة تشيع نمي دانيم كه كسي به نام هزاره، سيد، قزلباش، بلوچ و تاجيك، چيزي را مطرح كند و نفاق اندازي نمايد و هر كس هم كه اين مسأله را دامن بزند من يقين دارم و اعلان مي كنم كه مزدور بيگانه است. اين موضع ما است.
از نگاه تشكيلاتي هم شما مي دانيد كه اين حرف آقاي محسني ـ كه گويا من مخالف سيدها هستم ـ تا چه حد راست است. فعلاً مسئوول عمومي نظامي من سيد است، رئيس اركانش هم سيد است، در دفتر، سكرترم نيز سيد است!
بلي، درست است كه من مخالف خيانتكاران و معامله گران هستم و اگر خائن و معامله گر از هر قشر و هر طايفه و هر مردمي باشد، هيچ مراعات ندارم.
از سوي ديگر آقاي محسني كه اين حرف را مي گويد، بياييم يك نظري در تشكيلات حركت اسلامي بيندازيم كه آيا او تبعيض نژادي اعمال كرده يا ما؟
اول كه انقلاب شروع شد و حركت اسلامي بوجود آمد، (خود برادران قندهار اين مسأله را بمن گفتند و اكنون من به عنوان يك امانت براي شما بازگو مي كنم تا در تاريخ شما ثبت باشد) از هزاره هاي قندهار رفته بودند، پيش آقاي محسني كه خوب حالا جنگ شده، تكليف ما چيست؟ آيا ما از آنجا بيرون شويم يا بمانيم؟ ايشان شش قِسم آيه و روايت برايشان مي خواند كه دفاع واجب است. اگر شما از آنجا بيرون بياييد، عنعنات مذهبي از بين مي رود، رسومات ديني از بين مي رود، بايد مقاومت كنيد. اما از قوماي آقاي محسني كه هزاره نبودند، پيش ايشان مي رود، ايشان مي گويند كه من برايت كمك مي كنم، از قندهار بيرون بيا، آنجا جنگ است، اولاد و زندگي تو تلف مي شود!!
اين اول قضيه است؛ بعد بياييم در داخل حركت اسلامي نظر اندازيم كه در اينجا حركت براي هزاره هايي كه جهاد كردند، شهيد دادند و فداكاري كردند، چه قائل شده است؟ آيا غير از آقاي هادي و انوري و جاويد، ديگران جبهه نداشته اند؟ شهيد نداده اند؟ فداكاري نكرده اند؟
بياييد سواد اينها را هم با يكديگر مقايسه كنيم و ببينيم كه آيا از هزاره ها يكنفر در مرجع تصميم گيري حركت بوده است؟ داكترشاه جان داكتر است، داكتر صادق داكتر است، حتي فيضي هم سوادش از انوري بالا است، اما در كجا اين شايستگي مد نظر گرفته شده است؟
از طرف ديگر اينها كه رفتند، سر «حركت» معاملة شخصي كردند، هيچ، سر «وحدت» هم معامله كردند. آقاي محسني در يك سفري كه آمده بود، پيش آقاي رباني رفته بود كه براي حركت به عنوان يك تنظيم كمك كند. آقاي رباني برايش چهل ميليون داده بود. بعد آقاي محسني به رسم اعتراض گفته بود كه ما يك حزب قوي در كنار تو هستيم، براي ما چهل ميليون مي دهي؟ آقاي رباني گفته بود: اين پول براي آن كساني است كه در نزد من نيامده اند، شما هم براي آنها بدهيد. ديگران اكثراً مي آيند و حق شان را مي گيرند!!
حتي بعد از قضيه افشار ـ كه من معتقدم اين فاجعه هرگز از ياد ما نمي رود و از ياد مردم ما هم نمي رود ـ در ظرف دو ساعت، چهارنفر از برادراني كه در رأس حركت قرار دارند، پشت دروازة آقاي رباني، در ارگ ايستاده بودند!! در حاليكه ملت ما شايد يك سال روي خود را به آن طرف نمي كرد و ناراحت بود.
در وقتيكه تعيينات حزب وحدت پيش آمد، در معامله اي كه اينجا صورت گرفت، جناب آقاي جاويد پول كلاني را از رباني گرفت. اين مسأله از آقاي انوري پنهان بود، وقتي كه آگاه مي شود كه آقاي جاويد پول زيادي را گرفته، اما به خزانه حركت تحويل نداده است، از جاويد بازخواست مي كند كه چرا اين كار را كردي؟ چرا پول را گرفتي و تحويل ندادي؟ آقاي جاويد صريح گفته بود كه من اين را براي آقاي اكبري و بخاطر تعيينات حزب وحدت گرفته بودم، نه براي حركت. بعد آقاي انوري رفته از آقاي اكبري بازخواست مي كند كه آيا آقاي جاويد پول را كه گرفته به شما داده است؟ آقاي اكبري جواب داده بود كه نه، ما از آقاي جاويد پول نگرفته ايم. ولي دولت خودش ما را مستقيم پول مي دهد!!
اينها را ما در تاريخ ملت خود «معامله» مي گوييم!
قضية افشار و فاجعة دردناك آن كه تا مردم ما زنده اند و تا نسل هاي آينده ما باشند، از آن رنج مي برند و مي سوزند، بخاطر همين معامله گريهايي بود كه سرنخ آن در دست آقاي انوري بود.
آقاي انوري، آقاي سلطاني را نزد مسعود برد و مبلغ دوصدميليون پول گرفت تا براي چهار نفر قومنداناني كه در افشار بودند، توزيع كند؛ غير از سلطاني و يك نفري كه اعدام شد، فعلاً سه نفر ديگر در دست ما است كه آنها اعتراف دارند ولي ما روي مصالح اين مردم و بخاطر آنكه وحدت اين مردم نشكند لب از لب پس نكرديم و چيزي نگفتيم. آقاي بليغ بخاطر پيروزي افشار براي آقاي انوري پيام تبريكيه مي فرستد كه شايد به دست شما رسيده باشد و خوانده باشيد. پيام تبريكي پيروزي!! چه پيروزي!؟ آيا در افشار تنها هزاره ها قتل عام شدند كه آنها پيروزي حساب مي كنند؟ آيا افشاريها قتل عام نشد؟ سيدها قتل عام نشد؟ آيا براي آن طفل ها و آن زنهايي كه سر شان بريده شده و همه در فيلم ثبت اند، پيام تبريكي مي فرستند!؟
آقاي انوري پس از قضيه افشار خارج مي رود، پس كه برمي گردد، دوستان نزديك خود را از داخل حركت جمع مي كند و مي گويد كه ما بخاطر كوبيدن فلاني(كه مرا اسم مي برد) و جلوگيري از جمع شدن هزاره ها در دور او، قضيه افشار را بوجود آورديم، ولي باز هم ديديم كه محبوبيت او بيشتر شده و مردم از او زيادتر حمايت مي كنند، حالا چه كار كنيم؟ اين حرف خود آقاي انوري است و اينها را مي گوييم كه با خون مردم ما معامله كردند. ما خط اينها را از برادران واقعي حركت ـ كه فرزندان شما مردم بوده و در مقابل حملات دشمنان از شما دفاع كرده اند ـ جدا مي دانيم.
بعد از قضية افشار، آقاي مسعود براي آقاي هادي پنج تا غند داد، چون آقاي هادي مثل آقاي انوري در اين فاجعه نقش فعال و تعيين كننده داشت. شاهد مسأله كسي است كه در جلسه قومندانان حضور داشته است. در اين جلسه آقاي هادي با آقاي عباس پايدار صحبت مي كرده است و جريان جلسه همان روز براي من گزارش داده شد. متأسفانه آقاي عباس پايدار در اين جنگ اخير اغفال شد و كشته شد. كه من بسيار متأثر هستم كه چرا آله دست قرار گرفت. اما آن روز سه بار از جلسه حركت مي كند كه من مي روم در جنگ افشار، از مردم خود دفاع مي كنم. آقاي هادي مانع شده و او را نگهداشته است كه اين جنگ با شيعيان نيست، جنگ با مزاري است!
بلي آقاي مسعود و آقاي رباني پس از اين فعاليت و اين حسن عمل نشان دادن، آقاي هادي را پنج غند داد. آقاي انوري به آقاي مسعود اعتراض مي كند كه شما چرا حركت را از غير كانال حركت تقويت مي كنيد؟ مسئوول نظامي حركت من هستم، اگر شما به حركت كمك مي كنيد، بايد از كانال من باشد نه جاي ديگر. آقاي مسعود مي گويد كه من اين كمك را براي حركت نداده ام، بلكه در مقابل خدمتي به شخص آقاي هادي داده ام كه ايشان در قضيه افشار به ما كمك كردند و حيات سياسي و اجتماعي ما را از مرگ نجات دادند!
بناً شما بايد بدانيد كه اين فاجعة تلخ افشار كه بالاي شما تحميل شد و پيش آمد و شما زجرش را كشيديد، خود بخودي نبود، يعني دفعتاً و تصادفي بوجود نيامد، بلكه كسان ديگري بودند كه در قضيه از داخل دست داشتند. اين در تاريخ گذشته مردم ما نيز ثابت شده كه دشمن در رويارويي ما را شكست داده نمي تواند، اما مزدور پيدا مي كند و از داخل شكست مي دهد.
اين جناب آقاي هادي است، كه خون بهاي هفت صد نفر شهيد و مفقود شما را در افشار و بهاي ويراني و تاراج چهارهزار خانه را پنج غند مي گيرد.!
اخيراً پيش از اين حادثه هم جناب آقاي هادي از بهسود براي آقاي سياف نماينده و نامه مي فرستد كه براي ما كمك كن كه در بهسود ولسوالي ها را بوجود مي آوريم. در نامه اش خطاب به سياف مي نويسد كه :«عموي بزرگوارم»! اين در نامه اش قيد است! آقاي سياف بعد از 13 جنگي كه با شما كرد، براي آقاي هادي «عموي بزرگوار» مي شود!
اينها مسائلي است كه من بايد براي شما بگويم تا در تاريخ و براي نسل هاي آينده تان بماند، روشن باشد كه اين همه ستم هايي كه بر ما تحميل شده، چرا، بخاطر چه و توسط چه كساني بوده است؟ اين را بايد بگويم.
مسأله ديگري كه در اينجا پيش آمد و شما شاهدش بوديد، اين بود كه پيش از شروع جنگ دارالامان، ما در تپه خاكي يك پوسته داشتيم كه سه متر راه تداركاتي مسعود را تهديد مي كرد. يعني وقتيكه درگيري مي شد، سه متر راه اين سرك را مرمي پوستة ما مي گرفت. آقاي مسعود براي قومندانان خود دستور داده بود كه شما صد نفر كشته هم اگر بدهيد، بايد اين پوسته را بگيريد. اين موضوع از طريق بي سيم، ثبت شده است. متأسفانه در شوراي ما ـ كه آقاي مسعود نفوذ فوق العاده داشت ـ وقتي بحث مي شد، بچه هاي ما را محكوم مي كردند كه اينها جنگ افروزي مي كنند! بالاخره ما مجبور شديم هيأت تعيين كرديم كه برود بررسي كند كه آيا در تپة خاكي بچه هاي ما جنگ افروزي مي كنند، يا ديگران؟ اين در وقتي بود كه ما در آن تپه سه نفر شهيد داده بوديم. در اين حال آقاي جاويد شوراي مركزي حركت را جمع كرد و عليه ما اعلاميه داد كه شما آن را خوانديد. در اعلاميه گفته بود كه اگر كسي در غرب كابل جنگ افروزي كند، ما بي تفاوت نيستيم. يعني در حمايت آقاي مسعود ـ كه نذر كرده بود، صد نفر كشته بدهد و آن پوسته را از ما بگيرد ـ وارد جنگ مي شود!
در اينجا ما سه متر راه تداركات مسعود را تهديد مي كرديم، اما اين كوهها كه بيش از دو سال زندگاني مردم ما را تهديد كرده بود، اصلاً از هيچ زباني بيرون نشد كه از اين كوهها مردم غير نظامي را مي زنند. وقتي كه آرد، سر شما قطع شد، باز هم آقاي جاويد با بي شرمي اعلاميه داد كه از فلان كوتل پنجشير براي شما آرد مي رسد! و شما هم ديديد كه آرد را برايتان آورد!!
ما اين كار ها را معامله با مردم خود مي گوييم و اين مسأيل را بايد براي شما روشن كنم.
از طرف ديگر آقاي جاويد رئيس حركت اسلامي بود و تمامي برادران حركت اسلامي 14 سال اين رياست را قبول كردند و مردم شريف مربوط حركت اسلامي هم زحمتش را كشيدند، او دومين نفر در حركت بود. اما وقتي كه در كابل آمد، از روز اول از خاد آقاي مسعود ماه پنجصدهزار افغاني به عنوان كراية منزلش مي گرفت! شما مي دانيد كه حزبي كه سرنوشتش در دست همچو آدمي بيفتد، چه مي شود؟ حالا ممكن است در يك كشور كساني باشند كه از نگاه عقيده و آرمان، و بخاطر مردم با دستگاه امنيت همكاري كنند، ولي هيچ شخصيت بارزي عضو امنيت يك دولت نمي شود كه در مقابل كار خود حقوق بگيرد. در اينجا با همة ظلم و كشتار و جنايتي كه از طرف دولت نام نهاد آقاي رباني بالاي مردم ما صورت مي گرفت، آقاي جاويد به عنوان مسئوول شوراي مركزي حركت اسلامي، ماه پنجصدهزار افغاني حق الزحمه مي گرفت! اين حق الزحمه را كه مي گرفت، چه كار مي كرد؟ در اين كه او از اين پول براي امور شخصي خود استفاده مي كرد، جاي شكي نيست.
اما بر علاوه آن دنبال قوماندانان ما مي رفت تا با آنها معامله كند و آنها را پيش جناب آقاي فهيم ببرد. جاي شك نيست كه من هم قوماندانان حركت اسلامي را كمك مي كردم و كمك هم مي كنم و اين را برايتان توضيح خواهم داد كه من هيچگاه قوماندانان حركت اسلامي را به اين حساب كمك نكرده ام كه گفته باشم شما در وحدت بياييد، بلكه به اين عنوان كمك كرده ام كه شما از اين منطقه دفاع كنيد و اين پول را هم كه مردم ما از خارج در دست ما مي گذارند، به خاطر دفاع كابل است و شما هم حق داريد. اي كاش آقاي جاويد قوماندانان ما را به حركت دعوت مي كرد. او اينها را در موتر خود ـ كه وزير صاحب بود و رئيس حركت اسلامي بودـ در نزد فهيم مي برد. تعدادي از قوماندانان مي آمدند و اين حرف را به من مي گفتند و از من كسب تكليف مي كردند. من براي آنكه مسأله روشن شود و بدانم كه اينها چقدر پست اند، مي گفتم كه برويد و ببينيد كه اينها شما را چه مي گويند، آقاي جاويد اين كار ها را مكرراً انجام مي داد، اما ما همة اين مسأيل را تحمل مي كرديم و هيچ نمي گفتيم. حتي براي آنكه نشان بدهيم كه با حركت اختلاف نداريم، كميسيون مشترك تشكيل داديم، گارنيزيون مشترك تشكيل داديم.
با اين همه، آنان تصميم گرفتند كه بايد راه چهلستون را قطع كنند و دارالامان را به گذرگاه وصل نمايند تا ما محاصره شويم، تنها پنجاه ميليون براي مهمات جنگ گرفتند. در اين رابطه ما باز با دوستاني كه در حركت داشتيم و آنها از مردم ما بودند و دل شان براي مردم ما مي سوخت، وارد مذاكره شديم راه تفاهم را پيش گرفتيم. ميهماني راه انداختيم تا جلو اين مسأله را بگيريم، آقاي جاويد در مصاحبه خود مي گويد: اين توطئه بود كه قوماندانان ما را مهمان كرده بودند، حال آنكه اگر ما توطئه مي داشتيم، قوماندانان شما را مهمان كرده بوديم و آنها هم در مهماني ما آمده بودند، همه شان را مي گرفتيم، پس چرا نگرفتيم؟ روشن است كه ما اين نظر را نداشتيم.
اما واقعيت اين است كه اينها تصميم گرفتند كه با دولت، پلان نمايند و با هماهنگي، ما را از اينجا بردارند ونظامي هاي ما را نابود كنند. در رابطه با اين مسأله چند روز پيش از حادثه، جناب شيخ ناظر با يكي از قوماندانان ـ كه حالا بندي است به وزير اكبرخان مي روند و در آنجا با انوري جلسه مي كنند. بعد آقاي انوري به جبل السراج مي رود و در همين حال سيدنورالله عماد مي گويد كه در زودترين فرصت تحولي پيش مي آيد و وحدتي در كنار ماست كه ديگر با ما مخالفت ندارد. آقاي فاضل هم اين حرف را در مشهد در يك جلسة خصوصي مي گويد! من گفتم كه در اين قسمت دربارة وحدتي هايي كه فرار كرده و در كنار جناب مسعود رفته اند، صحبت نمي كنيم، اسناد منتشر شده، يك وقت ديگر مفصلاً صحبت خواهم كرد. اما حالا اينقدر مي گويم كه آقاي محسني در داخل حركت آن كار را مي كند، آقاي فاضل هم به عنوان رئيس شوراي عالي نظارت حزب وحدت با آقاي مسعود توافقنامه امضا مي كند و مي گويد كه من فلاني را تشكيلاتش را و نظامي هايش را از بين مي برم ولي در مقابل اينكار شما حقوق سادات و قزلباش ها را در نظر بگيريد!
من در اول خدمت شما عرض كردم كه مخالف اين نوع تبليغات هستم، اين تبليغات، زهرآگين است كه مسأله هزاره و سيد و قزلباش مطرح شود، ولي كسيكه اين مسأله را مطرح مي كند و روي اين غرض حركت مي كند، ما مجبوريم براي مردم خود روشن كنيم كه شما آگاه باشيد و فريب نخوريد. در اينجاست كه بايد دقت كرد كه علت اين كارها چيست؟ و چه معني دارد؟ شما خودتان بازخواست كنيد كه آيا در حزب وحدت كوچكترين تبعيضي در رابطه با برادران قزلباش و سادات وجود دارد؟ اگر وجود دارد و شما ديده ايد بياييد تذكر بدهيد. شما مي دانيد كه در اسلام و مذهب شيعه اين تبعيض ها وجود ندارد. داشتن تقوا و علم و دانش مهم است. اگر روي مسأله تبعيض بحث شود، از جمله 160 نفر اعضاي شوراي مركزي حزب وحدت، چهل و چند نفر آن از برادران محترم سادات اند. اگر مسأله لياقت نباشد، اگر مسأله عملكرد نباشد، با مقياس نفوس، اين معيار جور نمي آيد. ما در اين مورد هيچ بحثي نداريم. ولي يك نفري كه عالم است، آيت الله است، وقتي مي آيد اين مسأله را مطرح مي كند، خلاف انتظار ما است.
وقتي كه حزب وحدت تشكيل مي شد، جناب آقاي جاويد ـ بعد از آنكه ميثاق وحدت را در باميان امضا كرده بود ـ خارج رفت و بناي مخالفت را گذاشت، بعداً ما هم به عنوان هيأت خارج رفتيم. آقاي سيرت طالقاني ـ كه معتقد است ازبك و هزاره و اينها همه يك قومند و در اين موارد مصاحبه هم كرده كه كار خودش است و ما با آن كاري نداريم ـ نزد آقاي جاويد مي رود و مي گويد كه صلاح در اين است كه شما يكجا باشيد، چون يك قوم هستيد، يك مردم هستيد.
در اينجا آقاي جاويد براي او مي گويد كه ما اينها را اولاد چنگيز مي دانيم. اگر اينها مجتهد شوند، از اينها تقليد نمي كنيم! اين حرفي است كه آقاي جاويد به آقاي طالقاني مي گويد در يك صحبت ديگر خود مي گويد كه «حكومت لنين را قبول داريم ولي مزاري را قبول نداريم!!»
ما اينها را مي گوييم كه نژادگرايي دارند و اينها يند كه به ملت ما خيانت مي كنند.
هر چنديكه صحبت هايم در اين رابطه زياد مانده و من داستانهاي فراواني دارم كه تحمل كرده ايم ولي از اينكه وقت تمام شده و موضوعاتي را كه بنا بود براي شما برادران مطرح كنم، در اين جلسه نمي رسم، لذا فشرده مي كنم. اما در اينجا يك نكته را درباره آقاي انوري هم مي گويم، بعد روي اصل موضوع مي روم كه قبلاً وعده داده بودم.
ما يك انگليسي را در اينجا دستگير كرده ايم كه از انگلستان است. وي از طرف يك مؤسسه انگليسي وظيفه پيدا كرده كه بيايد، قوت و قدرت شيعه ها را در افغانستان بررسي كند و گزارش آن را تهيه نمايد. اين مأموريت او بوده است كه بايد هم در دوران جهاد و هم در دوران پيروزي كابل انجام مي داده است. اين نفر مسافرت هاي مكرري در افغانستان داشته است و جالبش اينجاست كه آن مؤسسه اول بار كه ايشان را فرستاد، گفته است كه شما هر چه گزارش تهيه مي كنيد، براي آقاي انوري بدهيد و آقاي انوري براي ما مي رساند.
اين را خود شما تا آخر قضاوت كنيد. من بيشتر از اين ديگر، حرف نمي زنم. در اين اواخر آقاي انوري به اين نفر مي گويد كه براي من بدنامي دارد كه تو اينجا مي آيي. من وابسته به خارج جلوه مي كنم. به آن مؤسسه هم مي گويد كه اين جاسوس را بگوييد كه ديگر همراه من تماس نگيرد. اينها همه اش اعتراف شده و آن جاسوس مصاحبه كرده، دوسيه اش تكميل شده و امكان دارد كه ما مصاحبه اش را بزودي برايتان منتشر كنيم.
در جنگ اخير وقتي كه بالاي اسكاد فشار مي آيد، صداي آقاي انوري را آقاي اميني(قومندان فرقه 96 حزب وحدت اسلامي) ثبت كرده است. اين زمانيست كه چهل نفر از مصلحين علم برداشته و در غرب كابل به راه افتادند كه اصلاح كنند و اينها دوبار نزد ما آمدند و از ما خواستند و ما هم نظر خود را كتباً نوشتيم. قمبر در بي سيم از آقاي انوري باز خواست مي كند كه مردم اينجا آمده اند. ما را جنگ كردن نمي گذارند، علم را هم آورده اند، ما چه كار كنيم؟ آقاي انوري در جواب داد مي زند كه بر پدر اين مردم لعنت! علم شان را هم بزنيد! و شما شاهد هم بوديد كه زدند.
ولي همين قمبر كه آن قدر از آقاي انوري اطاعت كرده و علم را در اينجا زده. و چند نفر را هم در زير آن كشته است، حالا به جرم اينكه در گذشته از مردم خود دفاع كرده، پيش آقاي انوري بندي است.
اما در مورد توطئه اخير ـ كه گفته بودم براي شما توضيح مي دهم ـ براي ما خبر رسيد كه در اينجا يك همچو تصميمي است كه گرفته مي شود. مسلم بود كه در اين تصميم گيري فقط كساني از حركت شامل بودند كه وارد معامله شده بودند. اشخاص ديگري مثل داكتر صادق و داكتر شاه جان و اينها در جريان نبودند. اين بخاطر ذهنيتي بود كه در داخل حركت وجود داشت كه هر تصميمي عليه وحدت باشد، اينها خبر مي دهند. باز هم در رابطه به اين مسأله نمونه اي از حرف خود آقاي محسني را خدمت شما مي گويم كه كشفي از يك واقعيت هم است و نشان مي دهد كه ارتباطات چطور زنجيره اي قايم اند. در حاليكه ظاهراً با هم اختلاف دارند. بهر صورت، آقاي فاضل و آقاي محسني هم در خارج و هم در اينجا بر عليه يكديگر شعار مخالفت مي دادند. اما وقتي كه آقاي محسني از پاكستان بعنوان بي طرف اينجا مي آيد، آقاي فاضل با داكتر صادق مدبر تماس مي گيرد كه تو به آقاي محسني بگو كه من مي خواهم تو را خصوصي ببينم. آقاي صادق هم مي رود اين مسأله را با آقاي محسني مي گويد؛ آقاي محسني در اينجا آن طينت دروني خود را بيرون مي كند و مي گويد كه :«چقدر اين فاضل نافهم و خر بوده!! اين را كه به تو گفته تو كه رفته اين را به مزاري مي گويي!!» اين تعبير آقاي محسني است(خندة مردم)
به اين خاطر است كه مي گويم آقاي صادق مدبر و امثال اينها از توطئه خبر نداشتند و همانطوريكه خودش هم در اينجا پيش شما بيان كرد كه من از جريان 23 سنبله خبر ندارم، راست مي گويد. ايشان خبر نداشتند و علتش هم اين بود كه اگر خبر مي داشت، بخاطر روحية وطن دوستي و مردم دوستي اي كه داشت، ما را خبر مي داد. لهذا احتياط كرده و ايشان را خبر نكرده بودند. ولي به كسان ديگري از برادران حركت كه گفته بودند آنها باز روي ملت دوستي و وطندوستي خود به ما گفته بودند و ما نيز اين را اعلام كرديم.
اما باز هم براي شما مي گويم كه آقاي صادق نه از اقدامي كه ما كرديم خبر داشت و نه از اقدام آنها؛ ولي از آنجاييكه ايشان معاون نظامي حركت بودند، سوق و اداره در خانه اش بود و در غياب آقاي انوري، ايشان تصميم گير نظامي بودند، ما هم نتوانستيم كه او را در جريان قرار دهيم. ايشان اين گلايه را از ما دارند و حق هم دارند.
اما ما جلو توطئه را در روز اول گرفتيم، شما ديديد كه در اينجا آنچنان جنگ و آدم كشي پيش نيامد. اسكاد در روز اول هيچ فير نكرد، چون ما به برادراني كه آنجا روي منافع و مصالح ملت شان فكر مي كردند، گفته بوديم كه ما نمي خواهيم اسكاد چور شود، شما آن را نگهداريد و آنها هم قبول كرده بودند. اما از آقاي صادق هم ناراحت نيستيم. چون او در جريان و تشكيلاتي بوده، 14 سال مبارزه كرده و بعد هم آمده 13 روز در اسكاد در مقابل ما جنگيده است. ما هيچ ناراحتي نداريم. ولي اين را مي دانيم و مي گوييم كه اگر آقاي صادق در اسكاد نمي رفت، از اسكاد فير نمي شد؛ خودش هم مي داند و من هم مي دانم كه جنگ اسكاد را آقاي صادق فعال كرد. يك تعداد فرار كردند، يك تعداد دستگير شدند، اما او 13 روز جنگيد، ما منكرش نيستيم و شما هم ديديد كه در اين مدت 13 روز از اسكاد سر اين منطقه فير مي شد. ولي ما ملاحظه داشتيم، واقعاً ملاحظه داشتيم. هم ملاحظه مردم را داشتيم و هم ملاحظة شوراي مركزي را. بعد از 13 روز تصميم گرفتيم كه چاره نداريم، جز آنكه بر اسكاد عمل نظامي نماييم. هم شوراي نظار و هم اتحاد و همه مي دانند كه اسكاد بعد از 13 روز به زور گرفته شده است. مقاومتي هم كه در اينجا كرده، داكتر صادق كرده. آقاي انوري بعد از اينكه در اينجا جنگ درگرفت، پايش در اسكاد ننشسته، آقاي جاويد، غرب را نديده و آقاي هادي اش اصلاً نبود. اين مسأله بود. اما با آنهم ما از مقاومتي كه داكتر صادق كرده، ناراحت نيستيم. درست است كه براي ما فاجعه بود و براي مردم ما هم فاجعه بوده، ولي من شخصاً از اين مقاومت و پايمردي اش راضي هستم. در يك جريان و يك حزب بوده، 14 سال جنگيده، شهيد داده، فداكاري كرده و اين مسأله هم برايش توجيه نبوده و خيال مي كرده كه ما اقدام كرده ايم.
اما بعد از اينكه اسكاد به زور سلاح ثقيله گرفته شد و شما شاهد بوده ايد كه آقاي قمبر و آقاي صابر بالاترين فاجعه را در دشت آزادگان بوجود آورده بودند، ما باز هم براي آقاي قمبر كه در آن اواخر در قلعه قاضي بود، نفر فرستاديم و نامه داديم و گفتيم كه برادران ما، در آنطرف نرويد، اين يك توطئه بود و ما جلوش را گرفتيم، با شما جنگ نداريم، آقاي شفيع را گفتم كه به قمبر نامه بنويس، او هم نوشت؛ خانوادة قمبر را نزدش فرستاديم، و برايش گفتيم كه تو در گذشته اينجا از ملت خود دفاع كرده اي، به جرم اين دفاع، آنجا بندي مي شود و كشته مي شويد؛ نرو، من دلم بخاطر اين مي سوزد كه در مقابل اتحاد، در مقابل شوراي نظار از مردم خود دفاع كردي و امروز آلة دست قرار گرفته اي، اما متأسفانه كه او قبول نكرد و رفت. ما نمي خواستيم كه يك دانه سلاح مردم ما در دست آقاي سياف بيفتد، متأسفانه اين كار شد، حالا هم در آنسوي شهر 50 نفر از قومندانان و مجاهدين حركت را به جرم اينكه شما با فلاني همكاري داشتيد، بندي كرده اند. در حاليكه شما در اينجا هم جنگ آقاي قمبر را شاهد بوديد. و هم به دستور آقاي انوري علم زدنش را، اين بخاطر اطاعتي بوده كه او از انوري كرده است. شما مي دانيد كه براي مردم تشيع افغانستان، علم ابوالفضل آنقدر ارزش دارد كه براي مردم ما داستان اهانت باري درست شده كه هزاره ها تيغ ابوالفضل را برنمي دارند. ولي قرآن خدا را مي خورند! اين را در مورد ما گفته اند، اما اين از يك عقيده سرچشمه مي گيرد كه ما با آن موافق نيستيم. ما علم ابوالفضل را و خود ائمه را بخاطر خدا و بخاطريكه در خط خدا مي دانيم، احترام داريم؛ ولي بهر صورت آنها اين علم را زدند و در پايش آدم هم كشتند!! اين اطاعت را آقاي قمبر از آقاي انوري كرده، ولي امروز بندي است!
حالا اگر كسي از من كمك گرفته و در اينجا مصرف كرده، اين به جرم همكاري با حزب وحدت، جرم است. انوري اولين نفري است كه از من پول گرفته است. بعد از جنگ دوم با آقاي سياف، آقاي انوري پيش من آمد كه اسكاد مصرف ندارد. من ده ميليون پول برايش دادم و هيچ نگفتم. اصلاً امكان اين نيست كه من بخواهم آقاي انوري را جذب كنم، ولي بخاطريكه اسكاد در خدمت مردم ما بود و بچه هاي اسكاد از مردم ما دفاع مي كردند، مثل يك سنگر وحدت برايش كمك كردم. ده ميليون پولي را كه انوري گرفته، هيچ قومندان حركت برابرش از من نگرفته است. من خيلي كمك كه كرده باشم، پنج لك و شش لك بوده و خدا را هم شاهد مي گيرم كه هيچگاهي اين كمك را براي آن نكرده بودم كه بگويم شما بياييد در وحدت. بلكه براي آن بود، كه مهاجرين ما از اروپا، از كويته، از خليج و از ايران پول جمع مي كردند و براي جنگ كابل مي فرستادند. اين بچه هاي غيور و سربلند حركت هم در كنار برادران وحدت از مردم خويش دفاع مي كردند. لهذا براي ما فرق نداشت، هر چه داشتيم و داشته باشيم، در اختيار شان قرار مي داديم و مي دهيم.
من هيچ مخالفتي با حركت و مردم حركت و قوماندانان حركت ندارم و حتي براي كساني كه در جنگ ما آمده و كشته شده اند، بسيار متأثر شدم و هستيم. من از كشته شدن عباس پايدار زياد متأثر هستم. براي اينكه او درك نمي كرد كه آلة دست قرار گرفته است. اما در گذشته او از مردمش جانانه دفاع كرده بود.
روي اين مسأله است كه حالا ما از اينجا اعلان مي كنيم كه فقط چهار نفر از حركت در برابر مردم ما خيانت و معامله كرده و ما در مقابل شان موضع داريم. باقي برادران، برادر ما هستند. نور چشم ما هستند، و اگر هم با ما جنگ كرده اند، خوب كرده اند، چون براي شان توجيه نبوده و نمي دانستند. حالا هم برگردند اينجا، حركت سرجاي خود است، مردمش سر جاي خود است. همچنين براي آن عده كساني كه بندي هستند، متأثر هستم. چون آنها به عنوان همكاري با من بندي هستند. در حاليكه واقعيت اين نيست. جرم آنها اينست كه از ملت شان دفاع كرده اند، جرم آنها اين است كه در اينجا جانانه ايستادگي كرده اند. و اين در داخل حركت عدالت نيست، بي عدالتي است!
و اما در رابطه با مسائل جاري كشور:
آقاي رباني به اصطلاح خودشان شوراي عالي دولت تشكيل داده اند، در اينجا بايد بگويم كه من از آقاي يونس خالص بسيار خوشم مي آيد. با آنكه شما مي دانيد كه از رسانه هاي بين المللي اعلان كرده كه با ما دشمن است، اما مرد است. آلة دست قرار نمي گيرد، و من از كساني كه آلة دست قرار مي گيرند، خيلي بدم مي آيد.
آقاي رباني هر روز يكرُل را بازي مي كند، در جلال آباد تعدادي را جمع كرده، اعلاميه داد كه ما، ماركسيست ها را پاكسازي مي كنيم، ولي در كابل كه آمد ـ ماركسيستها مجاهدين را پاكسازي كرد! اين امر به ريش آقاي سياف مي خندد كه آن حرف ها را مي گويد. حالا هم اعلان مي كنند، شوراي عالي دولت، فقط اعلان كردن از راديو است. همة تصميمات از خود آقاي رباني و مسعود است، نه آقاي سياف تصميم گيرنده است نه ديگران كه آنجا جمع شده اند.
يكبار آقاي جلال الدين حقاني كه اينجا براي صلح آمده بود، يك تعداد از برادران پشتون از جمله آقاي فاروق اعظم نيز همراه او آمده بودند. فاروق اعظم از ما گلايه كرد كه توافقنامه اي را كه شما در جبل السراج امضا كرديد، حذف پشتونها بود و اين درست نبود. حالا هم كه اينها مي خواهند، ازبكها را حذف كنند درست نيست.(بحث ما سر جنبش بود) من خنديدم و گفتم كه در آن توافقنامه حذف پشتونها مطرح نبود، فقط مي خواستيم انحصار شما را بشكنيم! اگر شكستن انحصار شما نبود، حالا هم از 29 نفر وزيري كه در كابينه است، بيشتر از نصفش از پشتونهاست؛ در حاليكه آقاي مسعود سردمدار آن توافقنامه در جبل السراج بود. بعد آقاي فاروق اعظم يك داستان را براي من صحبت كرد كه من واقعاً قانع شدم كه اينها راست است. گفت ما فعلاً در تصميم گيري اين مملكت شريك نيستيم. درست است كه در اينجا از 29 نفر وزير امكان دارد 15 نفرش پشتون باشد. اما من يك نمونه براي شما ذكر مي كنم كه نشان مي دهد وزارتخانه هاي ما فقط نمايشي است، گفت: من يك وزير هستم و به عنوان وزير عودت مهاجرين و شهدا و معلولين كار مي كنم، يك وقت، پيشنهادي نوشتم به مولوي رحماني كه براي وزارت ما از باب نه هزار (سهميه وزارت) پول بدهد، چهل ميليون نوشته بوديم. وقتيكه خواستيم اين پيشنهاد را در بانك اجرا كنيم، پيش يك نفرشوراي نظار برديم، زيرش نوشته بود كه اين از صلاحيت صدراعظم نيست كه چهل ميليون را براي يك وزارتخانه بدهد! فاروق اعظم گفت كه من يك نمونه براي تو يادآور مي شوم كه رئيس ادارة سياسي وزارت دفاع، جناب آقاي قانوني، چهار ميليارد را به يك ولايت به عنوان تشويقيه داده است! آيا باز هم ما در اين مملكت تصميم گيرنده هستيم!؟
من چيزي نداشتم كه براي فاروق اعظم بگويم، خنديدم و گفتم: خدا لعنت كند آقاي رباني را، در دو سال حكومت كثيف خود، روي دوصدوپنجاه سالة حكومت هاي قبلي را شست!!!
حالا هم آقاي رباني كه اينها را به اصطلاح در شوراي دولت جمع مي كند، به ريش شان مي خندد، اينها اگر يك ذره بخاطر منافع مردم و ملت شان در آنجا جمع مي شوند، به اين شكل آلة دست قرار نمي گيرند.
شما شاهد بوديد كه آقاي عالمي از اينجا رفت, در حالي كه هيچ ممانعتي برايش نبود, يك تعداد كه خيانت كرده و گريخته بودند او هم از دنبال شان رفت و ما هم مانع نشديم, او به عنوان رئيس هيأت دولت به ايران رفت, از اينجا آقاي رباني او كوك كرده بود كه عليه شما مردم و جنبش موضع بگيرد و او هم موضعي را گرفت كه آقاي خالص و سياف مي گرفت؛ يعني سخنگوي آقاي سياف شد!!
(سخنراني رهبر شهيد - 5 /10/1373)