آفرینش از دیدگاه زرتشت: 

 

نظریه و اظهارات زرتشت درباره آفرینش محدود به چند آیه گاتهایی است و به موجب سرود روشن و زیبا که در این باره دارد، از آفرینش افلاک و کیهان توسط پروردگار یکتا به شیوه ای دلپذیر و عارفانه یاد کرده است، تا آنجایی که چون دلداده ای به پروردگار درباره آفرینش، هستیِ، خورشید و ستارگان و ماه و پُری( ماه کامل یا تمام) و کاستی  ( ماه نیمه) آن و زمین و آسمان و ... یاد کرده  بلافاصله در گاتها، یسنای 44 بند 3 و 4 به آنها جواب می دهد.

« چون به ژرفا، درمنش (اندیشه) خویش به تو اندیشیدم تو را دریافتم که نخستینی و پسین، و به چشم درون (با چشم خرد و عقل) دریافتم که در من هستی.» و بعداً اضافه میکند که آفرینش بسیار قدیمی و همیشه با آفریدگار بوده، در زمانهای مختلف انجام گرفته و صورت افزایشی و تکاملی (یا باوستایی سپنتایی) داشته است.*  این آیه های بسیار نغز و شیوا را که به طور سوال و جواب در گاتها مطرح شده، نشان دهنده عمق دانش و فهم حضرت زرتشت است که 37 سده پیش انسان را راهمنایی و از خرافات برحذر نموده است. آوَخ که آموزش های والا و بی مانند آن ابرمرد فرهیخته و آموزگار راستین را پس از مدتی دگرگون نموده و آن را با آن همه ناراستی آلوده اند.

بعد از سلطه تازیان بر ایران موبد فرنبغ دادگی کتابی را تالیف نمود که تا حدی با نوشته های عبرانی – اسلامی تطبیق دارد و نام آن را بُندهِش نهاد  ( بنیاد آفرینش). این کتاب در مقابل مطالب آفرینش مذاهب سامی بود که در حدود 1100 – 900 سال پیش نوشته شده و از کتابهای تاریخی زرتشتیان است. هیچ ارتباطی با تعلیمات زرتشت و گاتها ندارد و پژوهشگرانی که از آن به عنوان کتابهای مقدس زرتشت استفاده می کنند یا نام می برند، باید آن را از کتاب گاتها و آموزش های زرتشت جدا و همیستار بدانند.*

نیاکان آریایی ما را تصور بر آن بود که ماه و خورشید گرفتگی بر اثر آن است که ماه اپاختری یا ماه سیاه و خورشید اباختری(اپاختری) ((شمال و مشرق و مغرب واژه هایی هستند تازی. در ایران باستان شمال را اباختر یا اپاختر – جنوب = نیمروز، مشرق را  خورآوران یا خورآیان و مغرب را خوربران می نامیدند. شمال (اباختر) و خوربران(غرب) را که آفتاب زیاد نمی تابید، نحس و بد می دانستند چون طبیعتا گیاه و ..... نیز در آن سوها رشد زیادی ندارد.)) یا مِهر سیاه خود را میان خورشید و ماه از یک سو و زمین از سوی دیگر قرار می دهند و این سبب می شود که ماه و خورشید دیده نشوند. هم چنین ایرانیان باستان، اختران ثابت را که صورتی در حرکت است و شناسا داشتند ستوده و تقدیس می کردند. از دیگر سو، اباختران یا سیارات را چون در دیدگاه آنان از حرکتی منظم و شناسا برخوردار نبودند، برای آن جنبه نحوست و بدی قائل می شدند. ( این نظریه بیشتر توسط مغان بابلی و کلدانی ارائه می شد).

بدون گمان در ایران باستان باورها و معتقداتی بسیار در مورد اثرات ماه و نور ماه بر زندگی و رشد گیاهان و جانوران وجود داشته که همه آن منابع جز کلیات در دست نیست. باور عامیانه بود که ماه به گل ها رنگ میدهد. ماه سیاه یا ماه اباختری در شمار سیاراتی است که به موجب تحرک و جابجایی و عدم برخورداری از حرکتی منظم در برابر اختران یا ستارگان ثابت، به خیال پیشینیان خوش آیند نبوده و بدانها لقب هرزه میدادند. هنوز هم در قرن 21 مردم زیادی باور دارند در شبی که ماه پر است قتل و کشتار زیاد تر می شود. ایرانیان باستان بالا آمدن و پایین رفتن آب دریا را می دانستند که در اثر کشش قوه ماه است. 

پس از زرتشت، نگاه داری درست ساب سال و ماه و تعیین زمانی که می بایستی در آن کبیسه بگیرند از وظایف اخترشناسان بود و اجرای کبیسه با تمام تشریفات آن، یکی از مراسم بزرگ مذهبی و دیوانی و از کارهای مهم دولت به شمار می رفته است. برای حساب مساحت اراضی مزروعی و کندن کاریزها به منظور بیرون آوردن آبهای درونی زمین از علم نجوم بهره می گرفته اند. دانش اخترشناسی را در ایران پیش از اسلام، اخترماری (ستاره شناسی – حساب ستارگان) می نامیدند.* 

علم مساح یا اندازه گیری از طریق ایرانیان به تازیان نقل شده و به همین جهت هم تازیان واژه پارسی را گرفته و به تازی درآورده اند. آنگاه چون آثار یونانی هم در این فن به عربی نقل شده، آنها را هم بر مباحث این دانش افزوده و همه را به نام هندسه خوانده اند، چوت در نوشته های اولیه تازیان واژه مهندسین یا آمارگران در یک جا و بطور مترادف ذکر می شود. 

جبراختری و تقدیر : فلسفه جبر اختری و تقدیر که در آیین های میترایی و زروانی با باورهای نجومی و ستارشناسی یک اصل بنیادی است در آثار مورخان و نویسندگان پیشین با نقوش و نگاره هایی بازمانده که آنها را تایید می کند ولی این اصول با بینش والای گاتهایی وخردگرایی زرتشت همیستار (ضد) هستند. زروانیان زمان ساسانی همه چیز را وابسته به بخت و تقدیر می دانستند و حتی باور می کردند که زایش و مرگ افراد بستگی به خواست افلاک و ستارگان دارد. فردی که زاده میشد، با دقت هنگام مرگ او را از روی ستارگان تعیین می کردند و بر آن باور بودند که ستارگان دارای جان و تدبیر هستند. این سنت های بی پایه و غیرواقعی حتی بعد از چیرگی تازیان در میان ایرانیان بطور شدید تر ادامه پیدا کرد وتازیان نیزبیشتربرروی آن خرافا ت تاثیر گذاشتند. موجب آن دوچیزبود: 

1- باورمذهبی اسلام گرایان به تقدیر و سرنوشت.

2- ایرانیان سعی می نمودند با این گفته ها که شکست آنها در برابر تازیان خواست خداوند بوده است، ناکامی و واقعه شوم و تلخ شکست خود را معنای معنوی بدهند.»(7)

اما مؤرخین، باستان شناسان وپژوهشگران تاجیکستانی دربارهء زادگاه اصلی، وطن وآغازرسالت پیامبری پیامبرآریایی اشوزرتشت نگاه دیگری دارند، که ازریشه با دیدگاه های خاورشناسان غربی وایران کنونی متفاوت بوده ونزدیک به واقعیت میباشد. چنانکه همه جا هایی را که پیرامون زادگاه زرتشت وآغازدعوت به آئین زرتشتی درتحقیقات آنها بکاررفته است، بدون کدام تغیرهنوزبه همان اسمایی بکاربرده میشوند، که درکتاب مقدس اوستا آمده اند. بگونه مثال دیههء  "دراج" دریای تند وخروشانی که ازکناراین دیهه میگذرد با کوه های سربفلک کشیده ای که ازماه میزان تا جوزا(ازمهرتا خرداد) پوشیده ازبرف میباشند دراین منطقه وجود دارد، که سرچشمهء این دریای خروشان ازهمان جهیل شیوا، ایش آب و سبزی دشت میباشد. دیههء دراج یکی ازبیست وهشت دیهه یی است، که اکنون بنام کوف یا کوف آب یاد گردیده ومربوط درواز افغانستان میباشد. راه دروازازکنارهمین دیهه(دراج) گذشته ارطریق یک کوتل به ایش آب وبعداً به منطقه وسیعی درراغ- که ازسالهای متمادی به همین نام یاد میگردد- وصل میشود.

دانشمند وپژوهشگرتاجیک پروفیسور یوسف شاه یعقوبف دررسالهء پژوهشی خویش تحت عنوان" وطن زرتشت" (زاد گاه زرتشت کجاست؟) چنین مینگارد:

«امروزباکشف واقعيتهای تاريخی نظريه طرفدا ران نسبت دادن زرتشت به آريانای غربی خيلی کم شده اند، اما تعدد آراء در بين عالمانی که اوستا و زرتشت را به آريانای شرقی متعلق ميدانند، نظير سغد، باختر، هامون (سيستان) و بيشتر خوارزم جريان دارد. ای. مارکوارت، ف ادرياس، يی. بين فيسيت، ا.کريستن سن، ان، س. نيوبيرگ، س، پ تالستوف، م. آشتيانی زرتشت را از خوارزم گفتند.* و.ای.عبايف زرتشت را برخاسته از مردمان سکايی دانسته است.* موافق عقيده طرفداران از خوارزم بودن زرتشت، وی يک آدم جامعه پيش از تاريخ، يعنی موبد مردمان خوارزم بود، که عقيده های دينی او در نزد شاه اين ناحيه دستگيری نيافته اند و به نزد پادشاه تورهای سير ويشتاسپ ميرود و زير حمايه وی دين خود را گسترش ميدهد. از جمله ان. س. نيوبيرگ چنين می شمارد، که زرتشت در اول در خوارزم در ساحل سيحون ميزيست و بعد به بلخ می آيد و درينجا عقيده های دينی خود را پهن مينمايد. زرتشت به نزد گشتاسپ در عصر ششم پيش از ميلاد آمده بود که اين مقارن به همزمانی بودا و کانفسيوس ميباشد.* يی. بينونيسيت نيز چنين عقیده دارد، که آيين زرتشت در باختر رشد کرده است. بايد گفت که سواحل رود سيحون هيچگاهی به خوارزم اطاعت نميکرده اند و جز خاک خوارزم محسوب نميشدند، اما ريزشگاه رود سيحون به تورهای افراسياب و ارجاسپ اطاعت مينمود.

تعجب آنست که عالمان از يکطرف زرتشت را مربوط به زمان پيش از تاريخ میدانند، از طرف ديگر وی را به عصرهای (6-7) پيش از ميلاد نسبت ميدهند؟ دانشمند تاجيک ح. مومين جانوا زرتشت را از ترکهای ساحل راست رود سيلس (سير) می شمارد، که اين پندار کاملاً اساس علمی ندارد.

اکنون به سرچشمه هایی مراجعت ميکنيم، تا ببينيم در کدام اساس عالمان وطن زرتشت را خوارزم گفتند. سرچشمه ايکه از خوارزم ياد ميشود، مهريشت است، که در آن گفته ميشود: "آنجائيکه شهرياران دلير قوای بسيار مرتب سازد: آن جائيکه کوههای بلند و چراگاههای بسيار برای چارپايان... موجود است، آنجائيکه درياهای عميق و وسيع واقعست، آنجائيکه رودهای پهن قابل کشتيرانی با امواج خروشان به سنگ خارا و کوهها برخورده بسوی اشکت پارواته، مرو، هرات بسوی سغد گاوه و خوارزم می شتابند.* در آنجا از رودهای هرات، آمو و زرافشان و سيحون سخن ميرود و خوارزم در کنار ولايتهای مرو، هرات و سغد ذکر ميشود. اما درباره آنکه زرتشت از خوارزمست، اشاره ای نيست. در ميان 15 ناحيه از نواحی عريضه هی، سواهی و فرا دادافشو، ويدا دافشو، بريشتی و وروسريشگی باين کشور خوانيرسی. * درخشان آنجائيکه ستوران آرا می دارند و پناهگاه سالمی ستورانست، مهر توانا نظارت ميکند".*

درینجا که خوانيرس ياد ميشود، که به جغرافيای آن آريانای مرکزی وارد ميگردد، يعنی بآن سرزمينهای افغانستان امروزی و آسيای ميانه داخل ميشوند. رود ايش.* به ايشکت پروتی ميرود، که کابلدره و ثانياً هند در نظر ميباشد. در بندهش در باب 17 گفته ميشود، که ايم جمشيد آتش فرنبغ را در کوهها فررامندين خوارزم بنياد گذاشت. در زمان ويشتاسپ آتش فرنبغ در کوههای اپرشن کابل گذاشته شد. همينطور اينجا اشاره ای آنکه زرتشت از خوارزم باشد، نيست. در ونديداد در بين 16 کشوريکه اهورامزدا آفريده، نام خوارزم را نگفته اند، اما معلوم نيست که محققان از چه رو آريان ويچ را با خوارزم نسبت ميدهند.

بفکرما يکی از سببهای به خوارزم نسبت دادن آريان ويچ اين کاوشهای باستان شناسی سالهای 30-40 درين ناحيه از طرف باستان شناسان شوروی با سروری س.پ.تولستوف بود. خرابيهای تو پراق قلعه مرکز شاهان خوارزم با نام فير با قصر و معبدهای بزرگ گشته بنای کوی کريلگن قلعه با حشمت که با عصرهای 1-4 پيش از ميلاد و 1-5 ميلادی نسبت دارند و صدها يادگاری ديگر که در سبک سوفستی معماری آرياييان ميباشد کشف شده و توجه اوستا شناسان را بخود جلب نمودند، و با اين سبب خوارزم را وطن زرتشت دانسته اند. شايد به خوارزم نسبت دادن نام خيوا يا خيوه نيز نقشی داشته باشد. زيرا در اوستا کشور خوانيرس در آريان ويچ جای دارد. بعبارت ديگر آريانويچ در خوانيرس است. واژه خيوا و خوانيرس از يک ريشه بوده معنی مملکت مرکزی را دارند. اما خيوای خوارزم خوانيرس شده نميتواند، چونکه موافق گفته بندهش در خوانيرس بزرگترين کوه از جمله چيکک دايتی جايگير بود. طوريکه معلومست در خوارزم و خيوا چنين کوه بزرگ وجود ندارد. امروز که کهن ترين معبدهای آتش در باختر کشف شده اند، خود عقيده وطن زرتشت بودن اين جا را تصديق مينمايند. اول آنکه گفته های سرچشمه ها درباره زمين آريانويچ به خوارزم راست نمی آيد. در ونديداد درباره آريانويچ گفته ميشود "نخستين سرزمين و کشور نيک که من اهورامزدا آفريده ام  آريانويچ بود، برکنار رود دايتی نيک. پس از آنگاه اهريمن همه تن مرگ بيامد و به پتياره گی (اژدها) در رود دايتی بيافريد و زمستان ديو آفريده را برجهان هستی چيره گی بخشيد. در آنجا ده ماه زمستان است و دو ماه تابستان و در اين دوماه نيز هوا برای آب و خاک و درختان سرد است. زمستان بدترين در آنجا آسيبها* را فرود مياورد".* تدقيقات تاريخی اقليمی خوارزم نشان ميدهد، که درينجا هيچگاه در طول تاريخ چنين سرديها نبوده است. پس آريانويچ را در خوارزم جستن اشتباه ميباشد.

ازوطن زرتشت تنها در ونديداد ياد ميشود. درفرگرد (نوزدهم) چهار نقل شده است. "زردشت از جايی برخاست و بی هيچ ترس و وهم سنگ چندی که از آفريدگار- اهورامزدا گرفته بود، بچرخ آورد. اهريمن پرسيد... تو، که برفراز کوهی در کناره رود دراج در خانه پوروشاسپ ايستاده ای اين سنگها را از کجای اين زمين پهناور گاوثانی دور کرانه برگرفته، برای چه آنها را به چرخ در آورده ای"؟ درين متن دقت نمائيد که خانه پدر پيغمبر آريايی در کنار رود دراج نامبر شده است. در بند يازدهم همين باب باز گفته ميشود: "زرتشت به فراز کوهی در کناره رود دراج نيايش کنان به پرستش به بارگاه اهورامزدا، به امشاسپندان نيک بهمن اردیبهشت شهريور و سپندارميزد نشسته بود". درينجا نيز زادگاه او دراج معين شده است. در بندهش باب 20 آمده است که، "رود دراج در آريانويچ بوده، خانه پوروشاسپ پدر زرتشت در کنار اوست". در باب 24 گفته ميشودآریبشی که "رود دراج رود بالا بوده، خانه پدر زرتشت آنجاست".

دریسنای 19 بند 18 آمده است: "کدام اند آن پنج ردان (رهبر) نمانپت - خانه خدا، ويسپت- دهخدا، زنتوپه – شهرخدا و دهيوپت – ولايت خدا و هيربت در راغ زردشتی".

دراینجاراغ را نيز به زرتشت نسبت داده اند. از تحليل سرچشمه ها برمی آيد:

1- درابتدا فعاليت دينی زرتشت درراغ شروع شده است،اما وطن پدرش ومحل تولدش دیهه دراج بوده است.

2 - راغ در همان وقت يکی از ناحيه های بزرگ باختر به شمار ميرفت و در ادارهء آن خانه خدا، دهخدا، شهر خدا، هيربت و ولايت خدا يعنی کی شاه اشتراک داشته اند. يعنی بعلت منسوب دانستن زرتشت به سرزمين مادها از سوی پژوهشگران و اوستا شناسان راغ را که در يسنا آمده است راغ زرتشتی ناميده اند. از اينکه اوستا شناسان تنها از ری ايران کنونی آگاهی داشته اند و واژه "راغا" يا "راگا" را ری تعبير نموده و زرتشت را از مردم مادها دانسته اند، که اين برداشت اساس منطقی ندارد.

اوستا شناس ای. هرتسفلد وطن مادری و محل تولد زرتشت را نيز راغ - ری در ايران بوده می حسابد. بعقيده اين اوستا شناس دين آورده زرتشت را شاهان ماد نمی پذيرند، ازينرو به آريانای شرقی می گريزد و شاه سيستانی ويشتاسپ داعيه او را قبول و زرتشت را مورد پشتيبانی قرار ميدهد.

تدقیقات درباره تاريخ و جغرافيای اوستا نشان ميدهد که، ری ايران راغ زرتشتی نيست. اول آنکه واژه "راغ" در نواحی باختر شرقی جای خيلی معلومست و با نام های مثل پشته راغ، پستی راغ، کمراغ، راغ، راغون، راغستان، راغک، راغدشت و غيره دهها دیهه و موضعها وجود دارند که ميشود بالای آنها مکث علمی نمود. بنابرين ناحيه ری را راغ دانستن اوستاشناسان اشتباه می باشد، و واژه "راغ"، "ری" شده نميتواند و این کاربرد جز قرینه سازی بیش نیست.

معلوم است، که راغ از جمله 16 سرزمين اوستايی بوده و يکی از محلات بزرگ و واحدهای اداری ولايت بدخشان در افغانستان بوده، زياده از 180 روستا دارد. در زمان زرتشت راغ ولايت بزرگ بوده است. از بسکه اوستا شناسان از راغ در بدخشان (باختر شرقی) آگاهی نداشته اند، آنها ری را بعوض راغ قرينه سازی کرده اند و زرتشت را به ری نسبت داده اند.

من ازآن اوستا شناسان در تعجبم، که وطن زرتشت را در ماد دانسته و زبان گاتها را به لهجه آريانای شرقی نسبت ميدهند. چطور ميشود، که زرتشت در مملکت مادها تولد شده، آنجا بزرگ شود، معلومات گيرد و دعوای پيغمبری نمايد، اما به سبب آنکه سروران مادها دين او را نپذيرفته، و اورا مورد تعقيب قرار دادند، وی به باختر فرار نمايد و اينجا کتاب خود گاتها را به لهجه آریانای شرقی نوشته، باری از وطنش و شاهان آن ديار نامی نبرد.

درگاتها از "کیها" ی خودسر آريانای شرقی اوسيچ، کراپانها- و از رقيبان خود با درد و الم می نويسد. چرا در باره سرداران مادها چيزی نگفته است. يا گاتها را به لهجه آريایيهای غربی نه بلکه به گويش آرياييهای شرقی مينويسد. چگونه او در يکمدت کوتاه لهجه آرياييهای شرقی را از بر کرد و به آن کتاب نوشت، و حتی لغت "زند" را برای فهميدن آرياييهای ديگر ترتيب نمود. بنابرين عقيده این گروه دانشمندان که وطن زرتشت را در آريانای غربی ميدانند پايه علمی و منطقی ندارد.

اکنون می آييم به سر عقيده عالمانی که وطن زرشت را از گزان شيز آذربايجان میدانند. آنها نيز در زمينه دليل قطعی و استدلالی ندارند و تنها برای آنکه نام آذربايجان معنی (غنی از آتش) را دارد، که شايد شکل اصلی (کلمه آذربغان باشد) و درينجا در شيز در زمان ساسانيان معبد بزرگ آتش پرستان عمل مينمود، ازينرو آنرا بوطن زرتشت نسبت داده اند. دربخشهای اوستاگاتها ويشتها نام آذربايجان- اترپادکن نيست، اين نام تنها در زمان پارتها و ادبيات پهلوی پيدا ميشود. ديگر اين که معبدی در شيز بوده بزمان پارتها، ساسانيان نسبت دارد و در وی حتی آثارهای زمان هخامنشيها يافت نشده است. همه اين دليلها بآن گواهی ميدهند که عقيده زادگاه زرتشت را به آذربايجان نسبت دادن نيز پايه علمی ندارد.

درباره اينکه چرا مورخان اسلامی زردشت را از فلسطين گفته اند و با ابراهيم پيغمبر يهودیان يکی دانسته اند و اين آميزشها کی و چگونه پيدا شده اند، بايد گفت، که سال 539 پيش از ميلاد کوروش کبير بابل را فتح نموده و همه اسيران از جمله يهودیان زيادی را که در اسيری و غلامی بسر می بردند، آزاد نموده و با زنی بنام سارا از يهودیان ازدواج کرد. از همين زمان يهودیان کوروش را فرستاده خداوند برای آزادی خود شناخته اند و او را چون انبيا تقدیس میکنند. آنها در دربار يهودیان کار ميکردند و به دين و آيين آرياييها از نزديک آشنا شده اند. شايد آميزش برخی از جنبه ها و ارزشهای دينی در همانوقت به کتاب تورات وارد شده باشد. اين کار بيشتر در دوره اسلامی بعد از آرییان و بدست عربها در آمدن اين سرزمين و بعوض مزدايسنا و خط اوستايی جاری شدن خط عربی سرعت پيدا کرده است. محمد معين درين باره درست مينويسد: "پس از حمله اعراب به ايران همچنانکه دين مزدا يسنا در برابر دين اسلام سر اطاعت فرود آورد و زبان ايرانی بزبان تازی مخلوط گرديد و خط پهلوی از استفاده باز ماند و رسم مرز و بوم ايران ديگر گشت. داستانهای ملی ما نيز با قصه های سامی آميخته گردید. پادشاهان و داستانهای ايران با پيغمبران بنی اسراييل رابطه و خويشاوندی يافتند. از جمله زرتشت و تنی چند از فرشتگان و شاهان با چند تن از پيغمبران سامی و بنی اسراييل منتسب گرديدند. موبدان زرتشتی نيز که خود منبع اخبار تاريخی و داستانهای ايرانی باستان بوده اند، نظر به تعصب قشريون کوشش کرده اند تا پيروان مزد يسنا را همچنانکه پيغمبر اسلام گفته بود، در زمرهء اهل کتاب وارد نمايند. ازينجاست که زرتشت را با حضرت ابراهيم پیغمبر آميزش داده اند." یا یکی گرفته اند، اين موضوع دامنه دار است و درينجا ما ازين بيشتر سخن گفته نميتوانيم.

اکنون می آييم بعقيده عالمانيکه وطن زرتشت را به باختر نسبت داده اند. بايد تذکر داد که اکثريت علمای يونانی قديم که اوستا شناسان بوده اند، زرتشت را از اهل باختر دانسته اند. در تاريخ خلق تاجيک 1998 دولت کيانيان باختر را از دولتهای بزرگ و زرتشت پيغمبر را باختری شمرده اند. اين عقيده را همه وقت. محقيقین چون و.تماشيک، و گيگير، ای.م. دياکانف، ب. غفوروف و مولف اين سطرها طرفداری کرده اند.*

اممیان مارتسيلين درباره زرتشت باختری نوشته است، که او اساسگذار قاعده و قانون نو در باختر و جهان ميباشد.*

سالهای آخر ای.و. پيانکف نظريه ای از ساحل درگام بودن زرتشت را در سغد پيشنهاد کرده است. طوريکه در بالا آورده شد، موافق نوشته مولف ونديداد خانه پدر زرتشت در ساحل رود دراج در آريانويچ جای داشت. ای.و. پيانکف به تحليل معنا و مضمون واژه دراج، پرداخته مينويسد: "ريکه دراژه ايز اوسيتينسکيخ تکستف اوپامينوته تولکه فی" ويديودادی" (XIX,4) فی پديژنای فارمی Drajya ...* نامبرده سعی ميکند تا با جستجوی معنی دراج و قرينه سازيها برای زرتشت وطن جديدی در سغد پيدا نمايد.

اول آنکه در اوستا گفته ميشود، که پيغمبر در کنار رود دراج تولد شده است نه دريا جا و نه در گام.

دوم اينکه درياجا معنای درواز را نداشته معنای حوض يا قول جای آب جمع شدن را دارد. مثلاً مولف "حدود العالم" قول اسکندر را در پرگر درياجا ناميده است.*

سوم در گام اصلاً کانالست که از زرافشان درعصرهای چهار و پنج پيش از ميلاد ساخته شده است و زمانش بزمان زرتشت درست نمي آيد.

چهارم واژه "درگام" معنای دريا يعنی رود سيراب رادارد، ازهمين ريشه عبارت آب دريا گرفته شده است.

پنجم واژه "دراج" هم رود و هم محل است. بنابرين عقيده ای.و. پيانکف دربارهء آن که زرتشت يا پدر آن از ناحيه درگام سغد باشد پايه علمی ندارد.

بعقیده ما و به شهادت اسناد تاریخی فعاليت دينی زرتشت در باختر گذاشته شده است و از همين سبب جاي های گشت و گذار پيغمبر را در ناحيه های باختر شمالی، حوزه ميانه و بالا آب رودخانه دايتيا (دايتی) جستن لازمست.

بنابراین ما در خريطه امروزی افغانستان و تاجيکستان جاي هایی را پيدا نموده ايم، که بگفته سرچشمه های اوستايی هماهنگی دارند. مثلاً در تاپان ميکی درواز بدخشان افغانستان در ناحيه کوف ديهه و رودی بنام "دراج" تا هنوز باقيمانده است و بعقيده ما با دلایلی که بیان شد. اين دراج وطن پدری زرتشت ميباشد. واژه "darade" را اوستاشناسان رودی که از بالا می آيد ترجمه کرده اند و اين درست است. ديهه امروزی که دراج نام دارد همين معنا را دارد. به نظر ما ديهه دراج ناحيه کوف درواز همان وطن زرتشت ميباشد. درينجا ديهه ای با نام ايمی نو و ايمی کهنه ايميتل يمی و يما وجود دارند. طوريکه از ادبيات اوستايی معلومست، واژه ايم، ايمی، يمی، يما نام قديمی جمشيد ميباشد. در مهاباراته، ويدا ايمی مقام خدايی دارد. نورستانيها خدای بزرگ را ايمه مينامند. درين ناحيه ها باز نامهای قديم بمانند سيپخ، خيودر، و خشيديو، سينديو، مدگه، زرين آب، آب زنگ، جم کوه فروش (فره وش) وجود دارند که اين نام ها در اوستا هستند.

سفرکوهها، خانها (خاون) شاوون کوفه، کاف (کوه بلند)، یخچ و دهها نام ديگر هستند، که در زبان امروزی تاجيک ها نا مفهومند و بزبانهای قديم اوستايی- گاتی و ويدی هماهنگی دارند که از قديم بودن اين ديار گواهی ميدهند.

امروززبان شناسان باين عقيده اند، که زبان گاتها که بقلم و زبان زرتشت مربوط اند از زبان باختر دوره های بعد تفاوت دارد، يعنی زبان گاتها زبان باختريان شرقی میباشد.*»(8)

*-  بگونه ایکه شاعر محلی میرزا رجب راغی نوشته:

زعقرب تا به جوزا زیر برفیم          بهروتیرماهی نیست مارا

 

درتداوم همین روز، دیدارازآتشکده ها ی زرتشت ومعابد بودایی را به پایان بُرده، با جمعی ازهمراهان به آرامگاه نخستین سردارمقاومت وآزادگی خراسان زمین یعنی یعقوب لیث صفاری رفتیم. آری، به حق که نخستین سردارآزادگی بود. او بود که با برافراشتن درفش آزادگی به خراسا نیان فهماند، که دیگرسکوت ورَخوَت دربرابرفرهنگ ستیزان بس است ووقت آن فرارسیده است، که استقلال وآزادگی را به تمشا بنشینیم وبا زبان شیرین وشیوای فارسی- دری حضورمجدد خویش را با تاریخ وهستی پیوند زنیم. یعقوب لیث صفاری بود، که همراه با فرهیخته مردی ازتباردانش وفرهنگ لهظهء انتخاب خویش رادریافته وخیلی به موقع اقدام نمودند.

« به شهادت تاریخ، همینکه سرنوشت مقدرما دربرابرپرسش قرارگرفته وهویت ملی ما داشت بدست فراموشی سپرده میشد، واشغالگران وفرهنگ ستیزان به بهانه دین ومکتب قصد نابودی هویت ملی وفرهنگی دیرپای مارا داشتند، تا توانسته باشند اهداف سیطره جویانهء قومی خویش را دراین سرزمین اهورایی به سادگی پیاده نمایند، درچنین برههء خاص وحساس تاریخی بود، که فرزندان رشید ورسالتمند تاجیک تبارخراسانی چون محمد بن وصیف سیگزی(سیچزی) وسردار بزرگ یعقوب لیث صفاری،  یکی ازمنبرشعروزبان وفرهنگ ودیگری ازمسند قدرت، سیاست وآزادگی برخاسته، بعد ازدوسده سکوت برای نخستین باربا ندای وجدان وفرمان تاریخی یی، که میبایست به بی هویتی ودست نشاندگی پایان بخشیده شود، تا صاحب اقتدارهویت وفرمانروایی زبان علمی وغنامند خویش باشند، درفش آزادیخواهی وآزادگی را برافراشتند، تا به سلطهء سلطه گران پایان بخشند(9)

آرامگاه این مرد آزاده وعیاری که دراوج قدرت وشهریاری همان زندگی ساده دوران رویگری وکارکری خویش راداشت وساده زیستن وبی پیرایگی همگون پیروانش را برتجمل وخود پسندی ویژه شاهان ترجیح داده و انسانیت را درآزادگی میدید، درجنب راست دروازه ورودی نوبهارواقع بوده وبا یک پنجره آهنی ساده محاط گردیده است. شاید این وصیت خودش بوده باشد، که آرامگاهش مانند زندگیش ساده وبی پیرایه باشد. شهریاری با آن همه عظمت وآزادگی وآرامگاهی درکمال سادگی. شاید دریافتش این بود، که هیچ شکوهی بالاترازراه یافتن دردل مردمش نیست وهیچ آرامگاهی هم پرشکوه ترازدل مردم.

با اتحاف دعا برروح ملکوتی وادای احترامی بس ژرف نسبت به این سرداربی بدیل تاریخ کشورمان، که طلسم  سکوت وبردگی را درهم پیچید وآزاد زیستن را به آیندگانش بودیعه گذاشت، دیدارازشهرتاریخی وغنامند بلخ کهن را به پایان رسانیده بساط پژوهش درراستای دریافتها وبازشناسی تمدنی- فرهنگی دراین خطهء باستانی را برچیده درپی پیگیری سفرخویش درمسیرتعین شده گردیدیم.