|
سـفربـلـــخ
بلخ، نامی است به قدامت تاریخ وتداومی است به ماندگاری زمان ورازی است ازعظمت وآفرینش انسان، انسانیکه نماد وتبلورناب شکوه وزیبایی هستی درنظام خلقت است. وقتی ازبلخ سخن بمیان می آید، آنچکه درذهن وروان انسان آگاه این سرزمین اهورایی بازآفرینی میشود، بازهم عظمت وتوانایی انسان است، که به زندگی وماندگاری تاریخ درعالی ترین شکلش هستی میبخشد. آری! وقتی ازبلخ سخن میگوئیم، بی اختیارذهن وروان ما با نام کسانی پیوند میخورد، که قله های شامخ آفرینش درنظام هستی معنوی انسانی هستند. برگزیدگان دانش وآفرینش(دانش درهمه ابعاد زندگی)، نخبگان آیین شهریاری، پهلوانان استواری وپایمردی، عیاران جوانمردی وراستکاری وفرهیختگان عشق واخلا صمندی. بلخ، نه تنها یک نامست درجغرافیایی، که حدود راستینش را فردوسی بزرگوار درشاهکارهمیشه ماندگارش شاهنامه(یاآیین راستین شهریاری) مرزبندی مینماید، بلکه، بیان یک هویت است، هویتی که مارا دربُن تاریخ پیوند میزند. تاریخیکه بیان آفرینش ارزشهای همیشه ماندگارملت ما است. ملتی، که برای همین آفرینشهای سترگ ملی، که فلسفهء وجودیش را درخط هستی بیمه نموده است، خوارچشم حسودان وتجاوزگران کینه توزآدم خواراست. بلخ را بی جهت اُمُ البِلاد (مادرشهرها) نام نگذاشته اند. زیرا درروز وروزگاری، که دردیگرنقاط دنیا مفاهیمی ازگونه دولت ودولتمداری، مفهومی فراترازمرزهای دودمانی نداشت وفرمانروایان وفرمان برانش درزیرخس پوشکها زندگی مینمودند، بلخ نماد فرمان روایی فرمان روایان مقتدردربنا های با شکوهی بودند، که هنوزمایهء حیرت دولتمداران کنونی است. درروزگاری، که انسانهای جغرافیای دیگر، سرگرم شِرک وبت پرستی ونسل کشی بودند؛ بلخ پیام آوریکتا پرستی، حقیقت گویی وتعلیمات مفید اجتماعی بود واولین اثرمکتوب(کتاب مقدس اوستا) درین سرزمین تقدیم بشریت گردید. بازهم به گواهی تاریخ دراین سرزمین ادب پرورودانش آفرین بود، که درعهد مه آباد نخستین پیام آوریکتا پرستی، که سده ها پیش ازاشوزرتشت پیام آورآریایی، اساس یک نظام شورائی بنام مجلس مهستان(مجلس بزرگان یا به سخن دیگرفرهیختگان) وقانونی بنام"میتراداد" پی ریزی گردید. نهم پشت زرتشت پیشین بُد او مــه آبــاد پیـــغـمبرراســـتگوبلی، بی هیچ تردیدی بلخ شناسنامه راستین ما دردل ایران قدیم یا آریانای بزرگ است. بلخ نماد تمدن دیرین سال، شکوه فرهنگ اصیل، جایگاه دانش وخرد وپیام آورتاریخ کهنسال هزاران ساله ماست. اما، اینجا سخن اصلی بیان خاطراتی است، که ازدوران نوجوانی درذهنم شکل گرفته بود. خاطره سفربه مناطقی ازکشورم، که مظاهرگویای تمدن وفرهنگ کهنسال ما درحوزهء بزرگ تمدنی ماست. کودکی بیش نبودم، که به دنیای پرماجرای سیاست درشهرزیبای کابل کشانیده شدم (نیمهء دوم سال 1350صنف هشتم مکتب). پای گذاشتن درجاده پرمخاطره سیاست ملزمم داشت تا ازنزدیک مردمم را بشناسم، به سنت وفرهنگ شان آشنایی پیدا نمایم وازجغرافیایی که مارا محاط نموده است معرفت وشناسایی دقیق داشته باشم. تا اوایل سال1357به اکثرولایات کشورم درجنوب، شرق، شمال شرق وغرب مسافرت نموده وازجاهای دیدنی آن درحد ضروری دیدن نمودم وخاطرات شرین وفراموش ناشدنی ای باخود دارم. درخط تداوم آن سفرها تصمیم داشتم، که درتعطیلات تابستانی سال 1357 ازطریق بامیان وولایات مرکزی به بادغیس وفاریاب وشمال سفرنموده دوباره به کابل برگردم. اما، ازروزگاربد با رویداد هفتم ثور1357همه رویاها وبرنامه هایم برهم خورده رهسپارزندان پلچرخی گردیدم، جایی که سرنوشت محتوم هرانسان ازخودگذربه آن گره خورده است. زندگی چند ساله درزندان کوچک وتبدیل شدن کشورم به یک زندان بزرگ دیگر، برنامه های رویاهای سفرم را برای سالهای سال عقیم گذاشت.
سینا دلیری درمیدان وحدت دوشنبه شهرپیش روی هیکل اسماعیل سامانی. با سفرجدیدم، که بتاریخ 15/2/2007 شهردوشنبه را بعزم کابل ترک نمودم وازکابل تابلخ وتخارمدت یکماه به طول انجامید، باردیگربه گوشه ای ازخاطرات ورویاهای جوانی تحقق بخشیده، خاطرات شرینی را فراچنگ آوردم، که بحق درغنامندی شناخت بیشترازین کشورغنامند سرشارازتاریخ وتمدن، خواهد افزود. بی هیچ تعارف وتظاهری، درمجموعه سفرهایی، که ازافغانستان تاکشورکانادا طی طریق نمودم، دوشهرمرا درخود فروبرده وبی اختیارتا نا کجاهای تاریخ همراهیم نمودند، درحقیقت یکی شهرآتن ودیگری شهربلخ میباشد. درنهم فبروری سال 2006وقتی ازشهرمونتریال کانادا بسوی افغانستان وتاجیکستان آهنگ سفرنمودم، بمحض ورود درشهرآتن یونان درچنان جومعنوی غوطه ورشدم، که گویی پای مناظرهء سقراط وپروتاگوراس درباره سیاست، نشسته ام ودرس سیاست را می آموزم. اما غمین وناراحت وبا خود این سوال معمایی را زمزمه مینمودم، که چرا کشوری با داشتن نخستین پیشگامان نهضت روشنگری، این همه شکوه وعظمت تاریخی واولین پیشکش کننده جامعه شهروندی، امروز درمقایسه با کشورهای پیرامونش درنهایت فقروتنگدستی؟ سوالی که دربرابرسرزمین وانسان سرزمین من نیزقرارداشته، شاید هریکی آگاهان تاریخ کشورما ازخود بپرسد، که چرا کشورما با این همه آفرینشگران وفرهیختگان وباداشتن این همه پشتوانهء بزرگ فرهنگی- تمدنی، امروزدرخاک سیاه نشسته وچشم امید به یاری آنانی دوخته است، که ویران گران حقیقی این آب وخاک اند؟ دومین شهریکه مرا درخود فروبُرد شهرتاریخی بلخ است. بلخی که درحقیقت گوشه ای ازبلخ قدیم است. روزچهارم مارچ، همراه با انجینرصدیق دوست وهمسفرروزهای دشوارزندگی من، دوستی که قدم به قدم دردوران حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان واشغال کشورتوسط ارتش سرخ شوروی، مادامیکه دراختفا به سرمیبردم(سال 1360) مراتا پشت میله های زندان پلچرخی همراهی نمود، کابل رابقصد ولایت بلخ ترک نمودیم. حوالی ساعت2بعدازچاشت وارد شهرمزارگردیدیم، یکی ازدوستان واخلاصمندانم به نام محمد یوسف بلخی، که زادگاهش ولسوالی بلخ امروزه است، بی صبرانه به انتظارمن نشسته بود، تا درین سفرنه تنها میزبان من باشد، که مرانیزدرجهت دیدنی جاهای ضروری وتاریخی بلخ همراهی نماید. به محض ورود به جای تعین شده درشهرمزار شریف، با ماشین خویش به سراغ من حاضرگردیده، مستقیماً رهسپارولسوالی بلخ گردیدیم. من تصورات عجیبی ازشهر وساختمان بلخ داشتم. شهری توی درتوی به سان گودی که با دیوارهای فروپاشیده وقلعه های فروریخته محاط گردیده باشد. اما، بلخ را زیباترازآن یافتم، که درذهنم مجسم گردیده بود. شهری همواربا چشم اندازوسیع وناکرانمند، که قسمت مرکزی آن با دیوارهایی که قصه هزاران ساله درخود نهفته دارد، به بند کشیده شده است. پیش ازورود به شهربلخ، در5-6 کیلومتری آن، قلعه بزرگ وچهارضلعی با دیوارهای گلی، که جاده عمومی ازوسط آن گذشته وحکایتگرتاریخ معینی است به استقبال شما نشسته است. چنین پنداشتم که شاید قرارگاه اصلی فرمانروایان بلخ همین باشد. پرسیدم که بلخ قدیم همینجاست؟ دوست رهنمای من گفت: "نه اینجا قرارگاه امیرعبد الرحمن خان است". امیری که نام کنونی افغانستان با نام آن گره خورده است. او درزمان حاکمیت پدرش که فرمان روای شمال افغانستان بود، این قرارگاه را ساخته بود وازینجا برای فرو نشاندن هرگونه سرکشی دربرابرخانواده اش را فرمان خاموشی میداد. چند دقیقه بعد ازپشت سرگذاشتن این مقرفرماندهی، وارد چهارراهی ای شدیم، که سمت راست آن شهراصلی وقدیمی بلخ با دیوارهای بلند قرار داشته ودرسمت چپ چهارراهی جاده عمومی دردومحل پیوست جاده دو بنایی که ازبیرون بسان یک تپه به مشاهده میرسد، عبادت گاه های زرتشت وزرتشتیان قرار دارد (آتشکده های زرتشتی). با یک اشاره مختصرومعرفی این بناها، سمت راست پیچیده رهسپارمنزل مسکونی دوستم- که درقسمت مرکزی شهرودردرداخل آن دیوارهای بلند صف کشیده واقع است- گردیدیم. شهرقدیمی بلخ، مقرفرمان روایان پیشین- که سلسلهء آن به یما پادشاه نخستین شهریاردودمان پیشدادیان میرسد- توسط دیوارهای بلندی، که درحقیقت یک چهارضلعی را تشکیل میدهد، احاطه گردیده است.
تصویروشرح حال مختصرکیقباد، نخستین شاهنشاه کیانی بلخ. این شهرمحاط با دیوارهای بلند شگفت انگیزش توسط چهاردروازه به بیرون راه داشته، که توسط پاسبانان نگهداری میگردیده است. هردروازه ازخود نام بخصوصی داشته است ودر اصلی ورودی شهرمشهوربه دروازهء نوبهار میباشد. انسان وقتی به این دیوارهایی، که نماد تاریخ هزاران ساله است، مینگرد، دچارشگفتی میشود. شگفتی ازرمزخلقت وخلاقیت انسان. مادامیکه به این بناها ودیوارهای هزاران ساله مینگری، باورمند میشوی، که تاریخ سرگذشت کارنامه های نیاکان ما، افسانه واساطیری نه، بلکه حقیقتی است مسلم وانکارناپذیر. زیرا دیوارهای بلند قد برافراشته، که ریشه دردل تاریخ دارند، با صدای رسا درگوش شما حقیقت را طنین اندازنموده وبا زبان رمزتاریخی با شما سخن گفته، گواهی میدهند، که ما بوده ایم وهنوزهستیم وفردا نیزبا قامت افراخته وغرورسربه عرش کشیده خواهیم بود. این دیوارهای مبیین تمدنی را اگردست بی رحم زمان وگردش روزگاربی مروت وشاهان وامیران بی فراست وتمدن ستیزازسرتعصب کور وجهالت خرد سوزبه تخریش وتخریب کشیده اند؛ دست دیگری ازآستین صداقت وپاسداری ارزشهای همیشه ماندگارتمدنی بیرون گردیده به فرمان خرد ودور اندیشی چونان استحکام واستواری بخشید، که تا هستی انسانی است پایداروگزند ناپذیر باقی خواهندماند. آری، فرزند فرهیخته تاریخ غنامند ما هزارواندی قبل ازامروزاین حقایق عینی وارزشهای مادی را چنین جامهء سبزجاویدانگی بخشید:
بــنا هـای آبــاد گـــردد خـراب زبــاران وازتـــابــش آفـــــتاب پـی افگـــندم ازنــظم کاخی بلند که ازبــاد وباران نـــیابد گــزند چو عیسی من این مردگان راتمام ســـراســـرزنـــده کــردم بـــنام نمــیرم ازین پـس که من زنده ام کــه تخــم سخــن راپــراکـنده ام بـــراین بــر، سالــها بگـــــــذرد بخـواند هرآن کس که دارد خــرد.
فردای روزدوشنبه پنجم مارچ همراه با دوستان میزبان(محمد یوسف بلخی، محمد آصف بلخی وعبید الله بلخی) ودوتن ازمهمانان تاجیکستانی( سنگ علی وشهرت) به باغی که درآن آرامگاه برخی ازمشاهیرزبان فارسی (رابعه بلخی، خواجه ابونصرپارسا وسلطان حسین خطیبی پدربزرگ مولانا جلال الدین محمد بلخی) قرارداشت، رفتیم تا دمی با آن بزرگان وفرهیختگان رازونیازی داشته باشیم.
به محض ورود درین باغ، که درنهایت بی تفاوتی مسئولین وحاکمان این شهر، سخت آسیب پذیرفته است، اولین بنایی، که توجه شمارا بخود معطوف میدارد، مسجدی است، که خواجه ابونصرپارسا درآن تعلیم وتربیت دینی مینموده است.
شگفت آوراینجاست، که درجامعهء دینی ای مانند جامعه ما، که حاکمان مستبدش مشروعیت خویش رامدیون این حوزه هابوده وبرای فریب مردم مسلمان اگرکاردیگری نکردند، حد اقل ازروی ریا به مساجد توجه داشته وحتی تلاش ورزیدند، که درجنب مساجد پیشین مسجد دیگری بنا نمایند. اما چگونه به این مساجدی، که درعین مرکزآموزش دینی بودن شان، یادگارپرشکوه تمدنی گذشته میباشند، اینگونه بی توجهی ظالمانه نموده اند؟ بعد ازادای زیارت واحترام بمقام شیخ پارسا، رفتم کنارتربت رابعهء بلخی شاعرتوانایی، که عشق وصداقت را درکمال ایثارگری دررگ رگ تاریخ سیالیت جاویدانه بخشید.
بانو اندانی بلخی شاعرهء نامداربلخ که2000 سال پیش ازمیلاد با ادبیات ویدی شعرمی سرود. رابعه فریاد رسای مظلومیت زن دربیداد گاه تاریخ است. تاریخی که عشق وباور وایمان را به تازیانه می بندد وصداقت وپایداری بردلباختگی را به حمام خون میکشد. اما اوبا باورخارایین خود نه تنها به همگنانش، بلکه به انسانیت هزارسال پیش فریاد برآورد، که عشق وآزادگی گوهروالای انسانی اند، که هرگزبه بند کشیده نمی شوند وبا خون خویش قدسیت آنرا به شهادت نشست وحکایتگرراستین زمانه ها ساخت. عشق اوبازام درآوردند به بند کــوشش بسیار نایــد ســودمـند تـــوسنی کـــردم نــدانستم همی کــزکشیدن سخت تر گـردد کمند عـشق دریاییست کــرانه ناپــذیر کی تــوان کـردن شنا ای مستمند عـشق را خـواهی کـه تاپایان بری بـس بباید ساخت با هــرنا پسند...
اما رابعه این نمونه بی بدیل ایثارگری، با هیچ نا پسندی نساخت وبا هدیهء خون سرخ خویش، عشق پاکش را بربلندای درفش سرخ انسانیت وآزادگی رنگینی بیشتر بخشیده بردل زمانه ها درا هتزاز نگهداشت.
سینا دلیری درکنارتربت رابعه بلخی. خواستم دربارهء این شاعروسرنوشت رقت انگیزش چیزی به همراهانم بگویم، اما صدایم درگلوخفه واشک درچشمانم حلقه زده، زیرلب شعرزیبای بهاریه اش را زمزمه نموده، ناگزیراً ازآرامگاهش به سمت بزرگان دیگری رفتم تا دمی با آنها نیزرازونیازی داشته باشیم. اینهم پارچه ای ازآن بهاریهء همیشه بهاررابعه بلخی: زبس گل که درباغ مأ وا گرفت چمن رنگ ارژنگ ما نا گرفت مگرچشم مجنون به ابراندراست که گل رنگ رخسار لیل ا گرفت همی مانــد اندر عقیقین قـــــدح سرشکی که در لاله مأ وا گرفت سرنــرگــس تازه از زر و سیم نشان سـر تــاج کسرا گــرفت چــو رهبان شد اند رلباس کبود بنفشه مگر دین ترسا گرفت...
آرامگاه های برخی ازمشاهرومشایخ دینی که درباغ مسجد ابونصرپارسا به مشاهده میرسند. درهمین باغی که آرامگاه رابعه بلخی وشیخ ابونصرپارسا قرار دارد، ده ها تن ازبزرگان دانش وادب خوابیده اند، که با دریغ واندوه جزتکه هایی ازآیات کلام آسمانی برسنگهای روی تربتها، دیگر نه نامی ازین بزرگان باقیست ونه تاریخ وفاتی. همه نام ونشانی که وجود داشته تراشیده وپاک ساخته شده اند، که این وضعیت اندوه بارمتوجه سنگ فرش رابعه بلخی وابونصرپارسا نیزبوده است، که ازجمله تنها سنگ جدیداً کندن کاری شده روی مزاررابعه نصب گردیده است. تربت دیگری درچند متری آرامگاه رابعه قرار داشت، که دوستان رهنمای من براساس نقل بزرگان محل گفتند، که آن تربت، آرامگاه پدربزرگ مولا نا جلال الدین شاعروفیلسوف بزرگ، مرحوم سلطان احمد خطیبی است.
آرامگاه سلطان احمد خطیبی پدربزرگ مولانا جلال الدین محمد بلخی.
ضمن ادای احترام ودعای خیربرروح مغفور متوفی وتصویربرداری، دیدارازین فرهیختگان را پایان بخشید یم وبعد ازصرف نهاردرمنزل دوستان بلخی ام، که اقامتگاه مؤقت من دربلخ بود راهی شهرمزارشدیم.
حدود ساعت بین دو تا سه بعد ازچاشت بود، که وارد ریاست مقام دفترولایت بلخ، محل کارآقای فیاض مهرآیین دوست دوران تبعیدم درتاجیکستان گردیدیم. بعد ازدیداربا آقای مهرآیین ومعرفی با آقای صالح محمد خلیق یکی ازفرهیختگان وپژوهشگران سرشناس دیگربلخ درین اداره، همراه با آقای مهرآیین وارد مقام ولایت گردیده با استاد عطا محمد نوروالی توانمند ولایت بلخ دیدارتعارفی نموده، بعد ازنیم ساعت، دفتراستاد عطامحمد نوررا ترک گفته همراه مهرآیین ودوستان همراه من، درپی پیگیری برنامهء ازپیش تعین شدهء خویش شدیم. با مشورهء آقای مهرآیین خواستیم ازتحولات وبازسازیهایی، که درسطح شهرمزار صورت پذیرفته است، دیدارنمائیم. همراه با مهرآیین وهمراهان دیگرازتمام نقاط شهردیدن نموده، آنچکه برای من درجنب بازسازیها ونوآوریهای این شهرجالب بود، نامگذاریهای تمام خیابانهای شهربا نام فرهیختگانی است، که نه تنها مایهء عزت کشورما وحوزهء بزرگ تمدنی ماست، بلکه تاج افتخارفرهیختگان جامعهء علمی جهانی نیزهستند. جالب ترازهمه دیواری است بنام " دیوارفرهیختگان " درپنجاه متری ورودی قسمت شرقی روضهء علی (ع) درضلع جنوبی مکتب سلطان غیاث الدین درامتداد جادهء عمومی، که ازیما پادشاه نخستین شهریارآریایی تا شهید سید اسماعیل بلخی، همه مشاهر وفرهیختگان بلخ قدیم با تصاویرو زندگینامهء کوتاه شان درسنگهای فرش حک گردیده است. دیدن این دیوارسبب شد تا برنامه خویش را تغیرداده، بجای تصویربرداری، این چشمدید ها را ثبت نوارویدیوی سازم. بعد ازختم دیداراین دیوار، با آقای مهرآیین خدا حافظی نموده با همراهان خویش، شهرمزاررا بعزم شهربلخ ترک نمودیم. فردای روزسه شنبه ششم مارچ به سراغ آن دیوارهای بزرگ برخاسته ازدل تاریخ وآن استوپه ها وآتشکده ها ومعابد هزاران ساله رفتیم تا شکوه وعظمت تاریخی را درنماد های دیگری به تماشاه بنشینیم. روزسه شنبه ششم مارچ دوربین نواربرداری را با خود گرفته همراه با تنی چند ازدوستان، نخستین باررفتیم برفرازآن دیواربزرگی، که شهرقدیم بلخ را محاط نموده است.
ازراست به چپ: شهرت، سینا دلیری، محمد ابراهیم ساویز، محمد قاسم وسنگ علی. آنجا کناربرج عیاران، سنگروجایگاه ابومسلم خراسانی، سرداربزرگ مقاومت قرارگرفته خواستیم ازآن بلندا به آفرینش شگفت انگیز دستان آفرینشگر انسان بنگریم، که باوجود گذشت هزاران سال وبدون هیچ التفات وحتی دربرخی موارد تخریبات جاهلا نهء حاکمان خرد ستیز وتمدن گریز، هنوز قامت برافراخته وبا شما ازشهریاری یک سلا لهء بزرگ وازخلاقیت یک تمدن سترگ وتاریخی حکایت میکنند.
ابومسلم خراسانی سرداربزرگ مقاومت خراسانیان.
رهنمای من درمعرفی این برج وباره ومعابد وآتشکده ها، استاد محمد ابراهیم ساویزبلخی بود. هرچند درجریان نواربرداری ومعرفی این باره های بزرگ تاریخی ومعابد وآتشکده ها، استاد ساویزازمعلومات اندک خود معترف بود، اما بدون شک مارا درروشنی خوبی قرار داده آنچه را فراچنگ آوردیم، با آنچه که بزرگان دیگردرزمینه تکمیل برداشتهای ما یاری نمودند، تفاوت اندکی داشت. البته معلومات دقیق ومفصلی، که آقای انجینر فیاض مهرآیین دانشمند، محقق ونوسیندهء فرهیخته کشور دربارهء فرهیختگان وبزرگمردان سرزمین تاریخی بلخ دریک CD گردآوری نموده وقراراست، که آنرا دراختیارمن بگذارد، ازین طریق ودریک فرصت مناسب دراختیاردانشمندان وپژوهشگران قرار خواهد گرفت. بعداً ازفرازبرج عیاران فرود آمدیم ورفتیم کنارتربت شاعربزرگ وتوانا ویکی ازپیامبران شعرزبان فارسی انوری ابیوردی، که بیرون ازباره های بلخ ودرچند متری برج عیاران آرمیده است (ناگفته نباید گذاشت، که به روایت برخی پژوهشگران وبلخ شناسان، شهرقدیمی بلخ وبخصوص مرکزفرمان روایی شهریاران این د یا ر با سه باره یا دیوارچهارضلعی بگونهء کمربند امنیتی محاط بوده است، که ازجمله تنها داخلی ترین کمربند وآنهم ضلع نوبهارباقی مانده است وآرامگاه انوری دربیرون ازهمین دیوار یعنی بطرف جنوب با جمع دیگری از بزرگان وپرهیزگاران بنام آن روزگار، واقع است).
دکترجمال الدین سینا دلیری روی پله های آرامگاه خواجه ابونصرپارسا درحال ایستاده به مشاهده میرسد.
درشــــــعرسه تن پیامبرانند قولی است که جملگی برآنند هــر چند که لا نــبی بـــعدی فــردوسی وانوری و سعدی(2)
شاعرشناخته شده ایرانی رهی معیری درمورد انوری درمجموعه" گلهای جاویدان "چنین ابراز اندیشه مینماید: « انوری ابیوردی استاد مسلم وسخن سرای نام آورقرن ششم است که طبعی قوی واندیشه یِ پهناورداشته وعلاوه برقصاید بلند وکم نظیر خود، که بعد ها، پس ازیک قرن سیرتکاملی، طبع ظریف سعدی آن شیوه را به اوج کمال رسانیده است. صاحبان تذکره ومؤرخان، عموماً رفعت مقام ادبی انوری را ستوده واورا ازارکان شعرفارسی شمرده اند. مولاناعبدالرحمن جامی درکتاب بهارستان میگوید:
درشعر، سه تن پیمبرانند هرچند ، که لانبی بــعدی اوصاف وقصیده وغزل را فردوسی وانوری وسـعدی.*
انوری چنانکه ازآثاراوپیداست، ازمعلومات متداول زمان خود بهرهء تمام داشته وازعلوم منطق وموسیقی وریاضی ونجوم نصیب وافربرده است. وی معاصرواتسزخوارزمشاه بوده وشاعران هم عصراوعبارتنداز:سنایی، سوزنی، امیرمعزی، خاقانی، جمال الدین عبد الرزاق، نظامی گنجوی، رشیدالدین وطواط بلخی وادیب صابرترمذی. معروف است که انوری پیشگویی کرده بود که درفلان روز، طوفانی عظیم وتند بادی هولناک برخواهد خاست وزیان فراوانی به مردم خواهد رساند. اما برحسب اتفاق، درروزحکم وی نسیمی هم نوزید وچراغی که برسرمناره یی افروخته بودند تا هنگام شب میسوخت. یکی ازظریفان آن زمان دراین باب گفته بود:
گفت انوری، که ازاثربادهای سخت ویران شود سراچه وکــاخ سکندری درروزحکم او، نوزیده است هیچ باد یامـرسل الریاح، تــودانی وانــوری!
انوری درقصیده سرایی، صاحب شیوهء خاصی بوده وبسیاری ازگویندگان درقرون بعد، سبک وی را تقلید کرده واورا مقتدا واستاد خویش دانسته اند. ازمشهورترین قصایداو، یکی قصیده یی است که درستایش سنجربن ملکشاه سروده وچند بیت آن ازغایت اشتهار، مانند امثال سائره زبان زد خاص وعام گردیده است:
گـــردل ودست، بحــروکان باشد دل ودست خــدایـــــگان باشــــد دستهء خنجرش، جهانگـــیراست گــرچه یک مشت استخوان باشد نـــرسد کارعــالــمی به نــظـام گــــرنه پــای تــودرمـیان بـاشد درجــهانــی وازجــهان بــیــشی همچــومعنی، کــه دربــیان باشد
ودیگرقصیده ای است که هنگام فتنهء غزان، اززبان اهل خراسان به خاقان سمرقند نگاشته، این قصیدهء پراحساس ازبهترین ودردناک ترین قصاید زبان فارسی است که چند بیت ازآن نقل میشود:
به سمرقند، اگــربگـذری ای باد سحر نامهء اهـل خــراسان، بَه بَرخاقان بَر نامه ای مطلع آن، برنج تن وآفت جان نامه ای مقطع آن، درد دل وخون جگر نامه ای بررقـمش، خـون غریبان پـیدا نامه ای درشکنش، خون شهیدان مضمر نقش تحریرش، ازخون مظلومان خشک سطرعنوانش، ازدیدهء محرومان، تر...
درتاریخ وفات اوبین مؤرخان اختلاف است ولی به احتمال قوی درحدود سال 583 هجری درگذشته است. واینک منتخبی ازآثاروی:
آزار جـرمی ندارم بیش ازین، کزجان خریدارم تورا ورقــصد آزارم کــنی، هرگــز نـیازارم تـــورا زین جوربرجانم کنون، دست ازجفا شستی بخون جــانا چه خـواهد شد فــزون، آخرزآزارم تورا؟
رشک بتان ازدوربــدیـــدم آن پــــــری را آن رشــک بــــــــتان آزری را درمعــرض حــسن، جــلوه داده صد قــافــله، مـاه ومشـتری را بــردامـن هـجـرووصل بـــسته بـد بخــتی ونــیک اخــتری را تــرسان تــرسان، به ناله گفتم آن مایــهء نــــازودلـــبری را کــزبهـر خــدا بگـو کــــرائی؟ گفتا: به خدا، که" انوری" را.
دست قضا جانا، به جان رسید زعشق توکارما درد ا، کـه نیستت خبرازروزگار ما برآسمان رسد، زفــراق تو هـرشبی فـریـاد ونــاله هــــای دل زارزارما بــودیــم برکــنار، زانـــدوه روزگار تا داشــت روزگار، تــورا درکنار ما آن، شـد که غمگسارغم ما توبوده ای امـروزنیست، جــزغـم تـوغمگسارما آری بـه اخــتیاردل انـــــــوری نبـود دسـت قـضـــــا ببست، درِ اخــتیارما.
اندوه تو کـارم زغمت به جــان رسیده ست فــریــاد برآســــمان رســیده ست درعــشق تــو، بی امـــیدِ ســودی صدبار، مــرا زیـــان رسیده ست هـرجــــــا که رسم، بــرابــر مـن انـدوه تــو، درمـیان رســـیده ست ایـن آب، زفـــــــرق سرگذشته ست وین کارد، به استخوان رسیده ست.
دل تاکی زغم تو، رخ به خون شوید دل آزاروجــــفای تو، به جان جـوید دل دریاب کــزآسمان نمی بــارد جـــان رحم آر، که اززمین نمی رویـد دل.
یاد چون کسی نیست، که ازجورتو فریاد رسد چه کــنم، صبرکــنم، گــرزتو بــیداد رسد گـروصال تـوبه ما، می نــرسد، ما وخیال آرزو گــربه گــدایان نــرسد، یاد رسد!...
باغ وصال ای دیــربد ست آمــده، بس زود برفــتی آتــش زدی اندردل وچــــون دود برفتی چــون آرزوی تنــگدلان، دیـــر رسیدی چـون دوستی سنــگدلان زود برفــــتی زان پیش، که درباغ وصال تو، دل من ازداغ فـــراق تـــو بــیاسود، برفـــــتی آهـنگ به جـان من دل سوخـته کــردی چون دردل من، عشق تو افزود، برفتی.
پیراهن غنچه باد سحــری، گــذربه کویت دارد زان، بوی بنفشه زارِ مویت دارد درپــیرهـن غنچه، نمی گـــنجد گل ازشادی آن که، رنگ وبویت دارد.
گلهای شرمنده گلها چو به باغ، جــلوه ها سازکنند درغنچه ، نخست، هفـته یی نازکنند چــون دیده به دیدارجهــان بازکنند ازشرم رخت، ریختن آغازکنند.»(3)
ازراست به چپ: محمد یوسف بلخی، سینا دلیری، عبیدالله بلخی، سنگ علی تاجیک وشهرت تاجیک.
آرامگاه انوری شاعرزبان فارسی، دریک چهاردیواری درسمت جنوب بارهء نوبهارواقع گردیده وزیارت گاه مردم متدین این دیار است. اعتقاد وباورمردم محل به این شاعرفرهیخته چونان است، که هنگام مبتلا به بیماریهای طرق تنفسی وشفابخشیدن سرفه وناراحتیهای تنفسی، آب را بروی فرو رفتگیهای روی سنگ مزاراومیریزند وازآن دوباره مینوشند تا بیماری هایشان شفا یابد، که این درذات خویش نشانهء باورواحترام ژرفی است، که مردم نسبت به انوری وجایگاه بلند او دارند. بعد اززیارت واحترام ودعا بمقام انوری وبزرگان دیگری ازین تبار، رهسپارآرام گاه دوتن ازنخبه گان دیگربنامهای سلطان احمد خضروی وهمسرش فاطمهء بلخی شدیم. ایشان درزهد، تقوا، پرهیزگاری وسخاوت پیشگی شهرت به سزایی درمیان مردم بلخ دارند. چنانکه حکایت میکنند، هرکسی دچارمشکل میگردیده ونیازمند همیاری مادی میبوده نزد سلطان احمد خضروی رفته، ازوی استمداد می جسته، سلطان بگونه وام ازمردم محل میگرفته وبه نیازمندان می بخشیده است. تا اینکه ازهمه همسایه ها وخرده فروشان محل وامدارگردیده، اعتبارخویش را تا جایی ازدست داده مردم بجای توجیه سخاوت پیشگیش، اورا به فریبگری متهم دانسته، روزی همهء طلب کاران به نزد او رفته طلب وام میکنند وداد وفریاد گرسنگی سرمیدهند، که چیزی دیگردربساط ما برای خوردن باقی نمانده است. شیخ خضروی درمانده وناراحت پیش روی آنها ایستاده وبه حرفهای آنها گوش میدهد، که ازتصادف کودک حلوا فروش دوره گردی با ظرف پرازحلوا ظاهرمیشود خضروی آن ظرف حلوا را گرفته به طلب کاران تقسیم نموده با آه سردی میگوید خدا مهربان است. به کودک هم میگوید، که من بعداً پولش را میدهم حالا برو خانه. وقتی کودک حلوا فروش بخانه برمیگردد وماجرا را حکایت میکند، اولیایش اورا تهدید نموده وحتی سیلیی را برویش حواله میکنند، که چرا حلوا را به یک آدم دروغ گوی وفریبکاردادی وبقول مردم محل میگوید او( سلطان احمد خضروی) یک دوپه است وازین قبیل حرفها. کودک گریه کنان نزد خضروی میرود ماجرای کتک خوردنش را حکایت میکند. اما ازخضروی درین فرصت چیزی ساخته نیست. خضروی درمانده وغمین درخانه خود نشسته وبه خود می اندیشد، که با مردم چه باید کرد وچگونه ازجاروجنجال اینها خودرا رهاسازم. درچنین حالت است، که دروازهء اورا کسی دق الباب مینماید. خضروی ازخانه بیرون گردیده وقتی دروازه خانه را بازمیکند، می بیند، که مردی با عبا وقبای سفید وتمیز(که درمیان مردم عوام نشانه فرشته بودن است) ایستاده ویک خریطه سربسته دردستش. خضروی سلام میدهد وجویای احوال می شود. آن مرد پوشیده با لباس سفید برای خضروی میگوید، که پدرمن ازپدرشما یک کیسه زربدهکاربود وبه من وصیت نموده بود، که وام پدرشمارا به شما بدهم، این هم کیسهء زروامی، که پدرشما ازپدرمن طلب کاربود. مرد جامه سفید بعد از دادن کیسهء زربه سلطان احمد خضروی، خدا حافظی نموده روی خودرا برگشتانده به راه می افتد. ابتدا خضروی ازخوشی زیاد یادش میرود، که ازمرد جامه سفید دعوت ورود به منزلش را کرده وچای برایش تعارف کند. بناءً سراسیمه ازخا نه بیرون میشود تا اورا بخانه دعوت کند. اما وقتی بیرون میشود، که درچند لهظه، آن مرد جامه سفید ازدیده ها پنهان میشود. بعد خضروی به رازغیبی پی میبرد. خضروی با گردن بلند وسرخ رویی طلب کارانش را دعوت میکند واین کیسهء زررا به آنها تقسیم نموده هیچ چیزی برای خود باقی نمیگذارد. اینجاست که مردم سرتعظیم به مقام این مرد وارسته فرود آورده میدانند، که خضروی یک انسان فریبکارنه، بلکه ازمردان وارسته وعزیز خدا است وبعد با خود میگوید که:
تا نَگُریَد کودک حلوا فروش دیگ بخشایش کجا آید بجوش.
وازآنگاه است، که مردم نسبت به این پیرخرد باورمند گردیده نه تنها دردوران حیاتش بس احترام میگذاشتند، بلکه تا هنوز مرقد مطهراو وهمسرش خواستگاه باورمندان ونیازمندان است. درینجا آرام گاه این دو دلدادهء خدارا ترک نموده بسوی مسجد نه گنبد، که نخستین عبادتگاه مسلمین درخراسان وقت بود، با یاران درحرکت شدیم. به روایتی این مسجد قبل ازینکه به عبادت گاه مسلمانان مبدل گردد، نخستین آتشکدهء زرتشت بنام آتشکدهء نوبهارنامیده میشده است، وپیامبرآریایی اشو زرتشت بعد ازروی آوردن گشتاسب پادشاه آریائیان به کیش زرتشتی، این آتشکده را بنا نهاده وازینجا تعالیم ودعوت به آیین خویش را آغازنموده است. بعداً این آتشکده درزمانی، که دین بودایی درینجا جای گزین دین زرتشتی میوشد، به معبد بوداییها مبدل گردیده وبنام معبد نوبهارنامیده میشود. چنانکه اقبال یغمایی پژوهشگرایران کنونی درزمینه چنین میگوید:" درزمان آشوکا پادشاه باستانی ونیرومند هند کیش بودایی تا بلخ وکشمیروکابل وقندهارگسترش یافته، ودرآن سرزمینها معابد بودایی بنا شد. مهمترین آنها معبد نوبهاردربلخ بود. این معبد به سانسگریت نَوَویهَرَNava Vihara به معنی دیرنونامیده میشد، ومدتی برمکیان تولیت آنرا داشتند.»(4) مسجد نه گنبد به روایت مردم، نخستین مرکزاسلامی درخراسان زمین بوده، که مسلمین بعد ازتسخیربلخ معبد نوبهاررا به اضافه نمودن یک محراب به عبادت گاه خویش مبدل نموده وازینجا اهداف وبرنامه های دینی خویش را تبلیغ وترویج مینمودند. به روایتی این مسجد را کعبت الاخبارنیزمیگفتند. بدین معنی، که هرخبر وهدایتی که مسلمین ازخانه کعبه برای خراسانیان میفرستادند، ازین مسجد پخش میگردیده است. این مسجد را نه گنبد هم میگویند، چون قبل ازتخریب دارای نه گنبد بوده است، و این نه گنبد بر فراز برج عیاران نیزقرارداشته، و شباهتهای برج عیاران ومسجد میرساند، که گنبد های مسجد یادگاردورانی است، که ابتدا آتشکده زرتشتی وبعداً معبد بودایی ها بوده است. متولی این مسجدی، که حالا تخریب ومتروک است، سابقه آن مسجد را به 1335 سال میرساند. این مسجد درمیان مردم عوام بنام مسجد حاجی پیاده نیزنامیده میشود واین ازنام مدرس وامام آن گرفته شده است، که چندین بارپای پیاده به حج خانه خدا رفته وبه عبادت درآنجا مشرف وموفق گردیده است. نام این مرد پرهیزکاروخداجویی قاضی محمد یونس است که درضلع شرقی این مسجد تاریخی آرمیده است. بساط خویش را ازمسجد نه گنبد بربسته راهی دواستوپه یا عبادت گاه دیگری- که بنام آتشکده های زرتشتی وبعداً معابد بودایی معروف گردیده ودرکنارجادهء عمومی درچهارراه ولسوالی بلخ واقع اند- شدیم. این دوعبادت گاه بسان یک گنبد بزرگی ساخته شده اند، که ازچهارجهت راه ورودی داشته وبه یک نقطه مرکزی- که یک چهارراهی را تشکیل میدهد- ختم میگردند وقرارروایات تاریخی همین چهارراهی نقطه مرکزی داخلی درحقیقت آتشکده بوده وآتش درهمینجا مشتعل بوده ومردم معتقد به آیین زرتشتی دورهمان آتشدانها عبادت مینمودند وآتش این آتشکده به روایتی هفتصد سال پیوسته روشن بوده وهیچ خاکستری ازخود باقی نمیگذاشته است. قول دیگری بر این است، که آتش این آتشکده با تولد پیامبرآخرزمان حضرت محمد مصطفی(ص) خاموش گردیده است، که یکی ازمعجزه های پیامبرآخرهمین خاموشی آتشکدهء زردشتی را میدانند.
البته، من همراه با دوتن ازهمراهانم به سختی تا همان نقطهء مرکزی داخل شدیم، ولی ازبسکه تاریک بود، جزحرفهای ما، چیزدیگری درنوارویدیویی، که نوار برداری نمودیم، ثبت نشده است. اما بادریغ این بنا هایی، که ازتاریخ وتمدن هزاران ساله ما سخن میگویند وشاهد زندهء قدامت تاریخی این سرزمین است، درنتیجهء نفهمی ارزشهای تمدنی ازجانب حاکمان جاهل، نه تنها نگهداری نشدند، که به ویرانه ها وکثافت دانیها مبدل گردیده اند. درمورد نخستین آتشکده های زرتشتی اقبال یغمایی نویسنده ایرانی چنین ابراز نظرمینماید:« درزمان پادشاهی ساسانیان میان آتشکده های بسیاری که درایران دایربوده، سه آتشکده ازهمه نامبردارتروبزرگتر، وهرسه زیارتگه ایرانیان بوده است. یکی ازین سه آتشکده آذرگشسب یا آذرگشنسپ بوده. این آتشکده درجایی بنام گنجک بوده- امروزگنجک را تخت سلیمان گویند وآن تپه ایست دردهستان احمد آباد مراغه- مخصوص آرتشتاران بوده، وپادشاهان ساسانی تیمن وتبرک را پس ازتاجگذاری پیاده ازپایتخت به آنجا میرفته اند وبه آتشکده وخدمتگران آن هدایای گرانبها میداده اند. پس ازینکه خسرو پرویزدرسال 624 میلادی ازهراکلیوس قیصرروم شکست خورد، قیصرهمهء دارایی این آتشکده را که همانند گنجهای کرزوس آگنده اززر وسیم وگونه گون گوهربود تاراج کرد. آتشکدهء آذرگشسب تا چند قرن پس ازاستیلای عرب برایران نیزدایربود واعتبار داشت. یک نسخهء اوستا نیزدراین آتشکده بوده است. بنای آتشکدهء آذرگشسب را به کیخسرو نسبت داده اند. ازشگفتیها اینکه درمدت هفتصد سال که این آتشکده پیوسته روشن بوده هرگزازسوختن آتش آن خاکسترباقی نمی مانده است. آتشکدهء آذرفرنبغ- فرهء ایزدی- واقع درپارس خاص پیشوایان دینی بوده است. پس ازهجوم تازیان به ایران، نگهبانان این آتشکده، آتش آنرا چند پاره کرده، بخشی را درهمان آتشکده به جا نهادند، وبخش دیگررا به آتشکده های فسا وبیضا، وسه آتشکدهء دیگربردند تا اگردویا سه ازاین آتشکده ها به دست مهاجمان افتاد وویران گردید، آتش مقدس درآتشکده های دیگرهمچنان روشن بماند. سه دیگرآتشکدهء مهربرزین مهرواقع درریوند، نزدیک ابرشهر، نیشابورامروزی بود وزیارتگه کشاورزان بوده است. به گفتهء دقیقی درشاهنامه نخستین آتشکده ای گشتاسب پس ازپذیرفتن د ین مقدس وخشورزرتشت بنا نهاد همین آتشکده بود.»(5) اما اقبال یغمایی وقتی پیرامون ماجرای مرگ اشوزرتشت- درهمین اثری که از آتشکده های معروف زرتشتی نام میبرد- مینگارد، قدامت مرکزتعلیمات ودعوتهای اشوزرتشت را، که دربالا تذکرداده است، درحقیقت زیرسوال برده وازتوضیح ماجرای مرگ وی برمی آید، نخستین مرکزوآتشکدهء زرتشت باید درهمین بلخ باستان بوده باشد، همانگونه که مرگش درهمینجا اتفاق افتاده است. ازجانب دیگرنخستین آتشکده ای را که بنام آتشکدهء آذرگشسب نامیده وآنرا واقع درگنجک ویا تخت سلیمان امروزه ودردهستان احمد آباد مراغه، سوال برانگیزاست. زیرا بنا برروایات شهنامه فردوسی وابرازقرایین وشواهد متعدد، تخت سلیمان دراحمد آباد مراغه نه، بلکه درشهرایبک ولایت سمنگان افغانستان واقع میباشد. همچنان سمنگان افغانستان کنونی، که احتوا کننده یک قلمرو وسیع ویک ولایت درجنب ولایات افغانستان است، ازقدامت وتاریخ دور ودرازی برخوردارمیباشد. یغمایی مینویسد: « زرتشت: زرتشت ازدودمان سپیتماSpitama وپدرش پوروشسَپَ Pourusaspa بود. مادرش دوغدویه به هنگام زادن زرتشت چهل وپنج سال داشت. چون زادن زرتشت نزدیک شد اهریمن؛ تب دیو، درد دیووباددیو را با چهارصد وپنجاه دیوبه کشتن دوغدویه فرستاد. اوازدیدن ایشان هراسان ودر رنج شد. یک فرسنگ ازآنجا جادوگری سترگ Starag نام زندگی میکرد. اوبرهمه جادوان سربود دوغدویه خواست به چاره گری نزد سترگ برود، فرشته هرمزد وی را ازرفتن پیش جادوگربازداشت وچیزی به اوآموخت تا ازگزند دیوان درامان بماند. بنا به اعتقاد عده ای ازمحققان، زرتشت ششصد سال پیش ازمسیح، تولد یافت وروزگاری میان مردمی که درجنوب ساحل جنوبی رود سیحون بسرمیبردند ودامداری میکردند، زندگی کرد وآنان را به پیروی ازکیش خویش خواند. زرتشت چهاربرادرداشت که دوتا بزرگترودوتا کوچکترازاوبودند. وی درپانزده سالگی به عبادت پرداخت وچند سال بیش نگذشت که اورمزد اوستا را به اوعنایت فرمود. زرتشتیان براین باوراند که پیروان شت زرتشت باید معتقد راستین پندارنیک، گفتارنیک، کردارنیک باشند؛ صرفه جو، خوشخو، نرم گفتاروبا نشاط باشند واز هرچه برآنان رود دل آزرده ودژم نگردند. شت زرتشت روزخرداد ازماه اردیبهشت هنگامی که درآتشکدهء نوش آذربه نیایش اهورمزدا مشغول بود، دردومین حملهء تورانیان به بلخ بدست یک مرد تورانی که برتروکرس Bratokresh نام داشت کشته شد. درآن وقت هفتاد وهفت ساله بود وچهل هفت سال ازرسالتش گذشته بود.»(6) درمورد تاریخ، جایگاه تولد وظهورپیامبرآریایی زرتشت به پیامبری ووفات او دیدگاه های مختلف وجود دارد. برخی به این باوراند، که اشوزرتشت حدود 600 سال پیش ازمیلاد مسیح به دنیا آمده وآئین یکتا پرستی را درسرزمین ایران قدیم یا آریانا ترویج نمود. عده ای آئین یکتا پرستی را دراین قلمروپیش اززرتشت دانسته وآنرا به " مه آباد " بنیان گذارآئین مهری وایجاد گرنخستین قانون بنام" میتراداد " یا (مجلس مهستان) منسوب میدانند ودرباورفردوسی بزرگوارنیزاثرگذاشته وبگونه ای بازتاب یافته است. همچنان برخی ازپژوهشگران راعقیده براین است، که زرتشت 600 پیش ازمیلاد مسیح نه، بلکه 6000 سال پیش ازمیلاد میزیسته اما بنابربی توجهی ویا ازروی اشتباه یک صفرازاعداد کم گردیده و600 نویشته شده است، که روایات زیرین نیزمؤئید ادعای بالا میتواند باشد. |