اسماعیل خراسانپور

مولوی و  اختیار

امر و نهی و خشم و تشریف و عتیب                       نیست جز مختار را ای پاک جیب

اگر تقدیر بر سرنوشت آدمی حاکم است، ای بسا اختیاری را هم خداوند به او بخشیده است که اگر اختیار نداشت همه چیز بر حکم جبر صورت میگرفت، پس انسان چنان مقام را  دارا نمیبود که خداوند به او بخشیده است. و چون سنگی ساکت و صامت و پذیرای هر جبری بود و چون آفریده های دیگر، عناصر اراده، تغیر و تدبیر درنهادش وجود نمیداشت. و سرنوشت خویش را به دلخواهش نمی آراست و برهرجبری تن درمیداد و هراستبدادی را می پذیرفت و برهراستعمارو استکبارگردن میداد. اما تاریخ گواه این حقیقت است که ابر انسان ها، روشن بین ها درادوارمختلف درلحظاتکه برلب ها مهربود، برگوش هامهربود و برسینه ها مهر خاوموشی 

گذاشته بودند سکوت را شکسته اند و ازلذت آزادی و شگوفای سخن گفته اند ودرظلمتسراها چلچراغ راافراشته اند وبااختراعات، اکتشافات و آفریدن آثار علمی و فرهنگی،خوان رهبانیت،نازایی، استایی،استبداد،استبعاد و استحماررابرچیدند  که امروز هرسهولت که درعرصه ی اعم ازطب،فلسفه،تکانالوژی و تمدن دررسیدن به اهداف مختلف بکار میگیریم، همه ازخدمات انسانی آنها بوده واست.  آری اندیشمندان و فرهیختگان،دنیا رامیدان پیکاربرای خویش دانسته ورازجاودانه زیستن رادرخدمت به هم نوع و آفریدن آثار گران سنگ و ایجادمحیط انسانی دانستند. آری انسان را اختیاری هست و اراده و توانایی و مقامی که درهیچ آفریده ی نیست. چه بهتر این ادعا را اززبان شمس بشنویم:

(( نگویم خداشوی !کفرنگویم! آخر اقسام نامیات(گیاهان)،حیوانات وجمادات، و لطایف جوفلک ، این همه درآدمی هست! وآنچه درآدمی هست، دراین ها نیست! خود عالم کبیری،حقیقت آنست… زهی آدمی که هفت اقلیم و هفت وجود ارزد!

 : بقول ناصر خسروبلخی

 چوتوخود کنی اختر خویش را بد                   مدار ازفلک چشم نیک اختری را

 : وبقول اقبال

خدا آن ملتی را سروری داد              که تقدیرش بدست خویش بنویشت

     به آن ملت سرو کاری ندارد                 که دهقانش برای دیگران   کیشت

مولانا با آنکه عطای خداوندی را به نیایش گران صدیق و خشم اورا به آنانیکه از حد بگذرانند انکارنمیکند، انسان را فاعل مختارمیداند. مولانا کسانیکه هیچ گونه تحرک و عکس العملی درمقابل تعدی دیگران از خود نشان نمیدهند جبون خطاب کرده و کسانی را که آگاهانه استبداد میکنند و دست قضا رابهانه می آورند،ظالم و اغوا گرمیداند. اوانسان را مختار دراجرای هرعملی میداند

اختیاری هست مارا بیگمان            حس رامنکر نتانی شد عیان 

امرونهی و خشم و تشریف و عتیب      نیست جز مختار را ای پاک جیب

اختیاری هست درظلم و ستم           من ازاین شیطان و نفس این خواستم 

 او نیرو های ضدین را که درنهان خانه ی وجود ما نهفته اند، دیو و فرشته می خواند که تا مارا تصمیم دراجرای عملی نبود، آنها خفته اند؛ چون خواسته ای درمیان پیش آمد بفعل آیند و عرضه دارند برغم هم:

((اختیاری دردرونت ساکن است        تا ندید او یوسفی کف را نخست ))

 (( چونکه مطلوبی برین کس عرضه کرد      اختیار خفته بگشاید      نورد  ))

((وان فرشته خیر ها بررغم دیو         عرضه دارد میکند دردل  غریو   ))

 ((تا بجنبد اختیار  خیر  تو زانکه           پیش ازعرضه خفتست این دو خو))

((پس فرشته و دیو گشته عرضه دار                بهر تحریک عروق اختیار  ))

 ((   دیو گوید ای اسیر طبع و تن         عرضه میکردم نکردم زور من  ))

(( وان فرشته گویدت من گفتمت         که از این شادی فزون گردد غمت ))

 (( اختیاری کرده ی تو پیشه یی          کاختیاری دارم و اندیشه     یی   ))

(( چون برد یک حبه ازتو یارسود               اختیار جنگ درجانت گشود ))

  ((ترک کن این جبر را که بس تهیست         تا بدانی سر سر جبر چیست      ))

(( اختیاری هست مارا بیگمان         حس رامنکر نتانی شد عیان   ))

  (( امر و نهی و خشم  و تشریف و عتیب   نیست جز مختار را ای پاک جیب))

درمثنوی هر مسی زر میشود!  مولوی به هر شئی ساکت جان میبخشد...! داستان های او همه زنجیر وارباهم درتسلسل اند. مثنوی که سیر روح انسانش میتوان نامید درپهلوی آنکه تفسیر ادیان و قصص پیامبران است شامل بسا داستان های مشهور که درزبان عام مروج بوده نیزاست . اما با زبان دیگرکه مولوی درخلال آن اندیشه های عرفانی-فلسفی را علاوه میکند. درحقیقت باتأییدجلمهء بالاقصه هاراجان میبخشد.

دردفتراول قصه ای از کلیله ودمنه(کتاب مشهور که مسایل سیاسی را بزبان حیوانات آورده اند) رامی آوردکه درین داستان منظورمولوی تایید اختیار و رد جبر است. قصه چنان است که نخچیران دریک جلسه ی عمومی ریفورمی  راوارد کرده،  قطعنامه ی رابه شیرپیش کش میکنندتا پادشاه جنگل از حمله های ناگهانی برآنها صرف نظرکند. دراین مانیفست این مطلب نوشته شده که حیوانات هرروز قرعه کشی میکنند ونام هرکس که برامد،همان حیوان به پای خودبه نزد شاه جنگل(شیر) رفته خویش راطعمهء اوکند:

قرعه بر هرکه فتادی روز روز      سوی آن شیر او دویده  همچو پوز   و شیرهم ازتصمیم و ابتکار آنها استقبال گرم میکند و مدتی بدین منوال سپری میگردد،تا اینکه نوبت به خرگوش میرسد فریاد میزند که او این جبرراپذیرا نیست.

 (( چون به خرگوش آمد این ساغربدور      بانگ زد ازخشم آخر چند جور))

چون نخچیران دیدند که ازرفتن نزد شیر سرباز می زند به وحشت افتاده اورامجبور به قبول این امرمیکنند؛ زیرامیدانند که شیر دوباره درکمین آنها بقصد شبخون خواهد نشست و روزگارشان را تباه خواهد کرد. اما خرگوش اذهان میکندکه او چاره ی دیده است که اورادراین جدال موفق خواهد ساخت و ازآنها مهلت میخواهد:

((گفت ای یاران مرا مهلت دهید     تا به مکرم ازبلا بیرون جهید ))

((  تا امان یابد به مکرم جانتان   ماند این میراث فرزندانتان ))

و همچنان این راز راپوشیده میدارد و آنها را هم بدین امرترغیب میکندکه ازتصامیم شان دیگران راآگاه نسازند زیرا... تا اینکه دیرترک نزد شیر میرود و شیر که ازتأخیر به خشم  آمده چنین میغرد:

 ((مکرهای جبریانم بسته کرد    تیغ چوبین شان تنم را خسته کرد))

 (( زین سپس من نشنوم این دمدمه    بانگ دیوان است و غولان آن همه)) 

مگر خرگوش با چالاکی عذز خواسته تقاضامیکند تا شیرفرصتی برایش بدهد تا واقعه راشرحه دهد.. و بعد میگوید که ما دو خرگوش بودیم بروقت به سوی تو می آمدیم که درراه ناگهان شیردیگرکه چند برابر شما بود به ماحمله برد و اسیرکرد. هرقدر ما برایش گفتیم که ما ازخود شاهنشاهی داریم ولی نتنها تمسخر کرد بلکه تحدید هم کرد:

 (( گفتمش ما بنده ی شاهنشهیم    خواجه تاشان که آن درگهیم  ))

(( گفت شاهنشا که باشد هوش دار    پیش من تو نام هرناکس میار))

(( هم تراو هم شهت را بردرم     گرتو بایارت بگردید از درم))

بنأ اگر شما میخواهید که صاحب طمع شوید باید آن بلا را از سر راهتان پس کیند...

 اخبارخرگوش به آخر نمیرسد که شیر کاسهء صبرش به سررسیده به جائیکه خرگوش بود می دود چون به نزدیک آنجا میرسد که همانا چاه عمیقی است که خرگوش به بهانهء آنکه زهره ی دیدن آنراندارد، پای پس میکشد و شیر میبیند که واقعأ شیر دیگری با خرگوشی که اسیرش کرده به سویشان بی پروا مینگرد و بی تآمل وتحمل به خاطر طمع به شیرکه جز عکس خود اونیست حمله میکند و خویش را غرق درچاه که خرگوش یافته بود می افگند و نابود:میکند

  (( شیر عکس خویش دید از آب تفت    شکل شیری دربرش خرگوش زفت))

(( چونکه خصم خویش را درآب دید     مر ورا بگذاشت و اندرچه جهید))

(( عکس خود را او عدوی خویش دید    لاجرم برخویش شمشیری کشید))

(( چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد    موسیی با موسیی در جنگ شد ))

((چونکه رنگ ازاین میان برداشتی    موسی و فرعون کردی آشتی ))

 (( پیش رو بگذاشتی شیشه ی کبود    زان سبب عالم کبودت می نمود))

 و خرگوش با شعف  به سوی یاران میدود تا آنها را از این پیروزی باخبر سازد:

((  مژده مژده کان عدوی جان ها    کند قهر خالقش دندانها))

  ((جمع گشتند آنزمان جمله وحوش     شاد و خندان از طرب درذوق وجوش))

 (( گفت تأیید خدا بد ای  مهان   ورنه خرگوشی که باشد درمیان))

او در تمثیل نخچیران که جبرأ خود را طمع شیر ژیان می ساختند، تدبیر  و ذکاوت خرگوش را نشان میدهد که با آن جسد نحیف،  جبر را پذیرا نیست و در راه نجات تدبیر به کار می بندد تا خود و یارانش را از کام مرگ برهاند.

 و در نتیجه تدبیر او کار گر می افتد و شیر ژیانی را در چاه می افگند و با شتاب به سوی یارانش می شتابد  و فریاد می زند:

مژده مژده کان عدوی جان ها         کند قهر خالقش   دندان ها

البته زیبایی این داستان در  جرو بحث نخچران باشیراست  که نخچران توکل را اولی تر میداند و شیر جهد را ویا  اولی بر جبر تأکید میکند و دومی بر اختیار. که درفرجام بعد از بحث فراوان و ادله وارد کردن آنها برمدعایشان همه حیوانات جهد را بر توکل ترجیح میدهند.

(( زین نمط بسیار برهان گفت شیر    کز جواب آن جبریان گشتند سیر))

جان کلام اینجاست که  داستان در کتاب کلیله و دمنه خیلی خشک و بی روح است اما در مثنوی مولوی با ابعاد فلسفی و عرفانی بر بعد سیاسی آن علاوه میشود که داستان را روح دیگری میبخشد و خواننده را مجذوب می سازد.

این داستان زیبا را که خیلی طولاانی است به اختصار ابیات می آوریم: البته این داستان از (  بیت            ) تشکیل شده که در دفتر اول مثنوی معنوی از ص  شروع و در ص ختم شده است که به  اختصار و اصل داستان را آوردیم و  ابعاد فلسفی و عرفانی آن را نیز با اختصار تفسیر کردیم تا  عصاره آنرا پیش کش دوست داران مولوی نمایم.

آغاز داستان

از کلیله باز جو آن قصه را                       واندران قصه طلب کن حصه را

بس که آن شیر از کمین می درربود            آن چرابر جمله نا خوش گشته بود

حیله کردند آمدند ایشان به شیر                   کز وظیفه ماترا داریم سیر

بعد از این اندر پی صیدی میا                      تا نگردد تلخ برما این گیا

دراین داستان بین شیر و نخچیران مبحث جبر و اختیار درمیگیرد که بلاخره بعد از استدلال فراوان جهد رابر  تسلیم وارد دانسته ادعای شیرکه تأکید بر جهد میکند به کرسی می نشیند.

 :  جواب شیر 

گفت آری گروفا بینم نه مکر                 مکر ها بس دیده ام از زید  و بکر

من هلاک فعل و مکر مردمم                من گزیده ی زخم مار و گژد   مم

  : نخچیران و ترجیج توکل بر جهد

جمله گفتند ای حکیم با خبر                  الحذر دع لیس یغنی عن قدر

در حذر شوریدن شور و شر است          روتوکل کن توکل بهتر است

با قضا پنجه مزن  ای تند و تیز             تا نگیرد هم قضا با تو ستیز

مرده باید بود پیش حکم حق                  تا نیاید زخم از رب الفلق

 : شیر:

گفت آری گرتوکل رهبر است            این سبب هم سنت پیغمبر است

گفت پیغمبر به آواز بلند                    با توکل زانوی اشتر ببند

رمز الکاتب حبیب الله شنو                 از توکل در سبب کاهل مشو

 :  نخچیران

 

قوم گفتندش که کسب از ضعف خلق      لقمه ی تذویر دان بر قدر حلق

نیست کسبی از توکل خوب تر             چیست از تسلیم خود محبوب تر

بس گریزند از بلا سوی بلا                 بس جهند از مار سوی اژدها

حیله کر د انسان و حیله ش دام بود        انکه جان پنداشت خون آشام بود

درببست و دشمن اندر خانه بود            حیله ی فرعون زین افسانه بود

صد هزاران طفل کشت آن کینه کش      وانک او میجست اندر خانه اش

شیر

 

گفت شیرآری ولی رب العباد               نردبانی پیش پای ما نهاد

پایه پایه رفت باید سوی بام                  هست جبری بودن اینجا طمع خام

پای داری چون کنی خود را تو لنگ       دست داری چون کنی پنهان تو چنگ

خواجه چون بیلی بدست بنده دا د           بی زبان معلوم شد او را مراد

دست همچون بیل اشارتهای اوست         آخر اندیشی عبارت های اوست

سعی شکر نعمتش قدرت بود                جبر تو انکار آن نعمت بود

شکر قدرت قدرتت افزون کند               جبر نعمت ازکفت  بیرون کند

جبر تو خفتن بود در ره مخسب            تا نبینی آن درودرگه مخسپ

گر توکل میکنی درکارکن                   کشت کن پس تکیه بر جبار کن

 : نخچیران

جمله با وی بانگ ها برداشتند             کان حریصان که سبب ها کاشتند

صد هزاراندر هزار از مرد و زن        پس چرا محروم ماندند از زمن

صد هزاران قرن زا غاز جهان           همچو اژدر ها گشاده صد زبان

مکرها کردند آن دانا گروه                 که زبن برکنده شد زان مکر کوه

کرد وصف مکرهاشان ذولجلال            کتزول منه اقلال  الجبال

جز که آن قسمت که رفت اندر ازل        روی ننمود از شکار و از عمل

جمله افتادند از تدبیر کار                    ماند کار و حکمهای کردگار

کسب جز نامی مدان ای نامدار            جهد جز وهمی مپندار ای عیار

نگریستن عزرائیل برمردی و گریختن آن مرد درسرای سلیمان و تقریر ترجیح توکل برجهد و قلت فاید ی جهد

اینجا مولوی داستان مردی را میاورد که از ترس عزرائیل به نزد سلیمان میرود که باد را فرمان دهد تا اورا از کجا به هندوستان که هزاران فرسنگ دور است ببرد زیرا او میداند که عزرائیل در قصد جان اوست. چون سلیمان ازعزرائیل سبب را می پرسد،میگوید که خداوند مرا مأمور کرد تا جان او را به هندوستان بگیرم...!

 که مرا فرمود حق کامروز هان           جان او را تو به هندستان ستان

ازعجب گفتم گر او را صد پر است       او به هندستان شدن دور اندراست

توهمه کار جهان را همچنین                 کن قیاس و چشم بگشا و ببین

از کی بگریزیم از خود ای محال           از کی برباییم از حق ای وبال

  : شیر 

شیر گفت آری ولیکن هم ببین                جهد ها انبیا و مؤمنین

حق تعالی جهد شان را راست کرد          آنچ دیدند از جفا و گرم و سرد

حیله ها شان جمله حال آمد لطیف           کل شی ء من ظریف هو ظریف

دام ها شان مرغ گردونی گرفت              نقصها شان جمله افزونی گرفت

جهد میکن تا توانی ای کیا                     درطریق انبیأ و اولیا

مقرر شدن ترجیح جهد بر توکل

زین نمط بسیار برهان گفت شیر            کز جواب آن جبریان گشتند سیر

روبه و آهوو خرگوش و شغال                جبر ر ا بگذاشتند و قیل و قال

عهد ها کردند با شیر ژیان                   کاندرین بعیت نیفتند در زیان

قسم هر روشن بیاید بی جگر                حاجتش نبود تقاضای دگر

قرعه بر هرکه فتادی روز روز             سوی آن شیر او دویدی همچو یوز

چون به خرگوش آمد ای ساغر به دور     بانگ زد خرگوش کاخر چند جور

انکار خرگوش و تأخیر

قوم گفتندش که چندین گاه ما                   جان فدا کردیم در عهد و وفا

تو مجو بدنامی ما ای عنود                    تا نرجد شیر رو رو زود زود

جواب خرگوش

گفت ای یاران مرا مهلت دهید                تا بمکرم از بلا بیرون جهید

تا امان یابد بمکرم  جانتان                    ماند این میراث فرزندانتان

هر پیمبر امتان را درجهان                   همچنین تا مخلصی می خواند شان

کز فلک راه برون شو دیده بود              درنظرچون مردمک پیچیده بود

مردمش چون مردمک دیدند خرد            دربزرگی مردمک کس ره نبرد

اعتراض نخچیران بر سخن خرگوش

قوم گفتندش که ای خر گوش دار           خویش را اندازه ی خرگوش دار

هین چه لافست اینکه از تو بهتران         درنیاوردند اندر خاطر آن

معجبی یا خود قضامان درپیست            ورنه این دم لایق چون تو کیست

جواب خرگوش

گفت ای یاران حقم الهام داد                  مرضعیفی را قوی رایی فتاد

آنچ حق آموخت مر زنبور را                آن نباشد شیر را و گور را

خانه ها سازد پر از حلوای تر              حق برو آن علم را بگشاد  در

آنچ حق آموخت کرم پیله را                 هیچ پیلی داند آن گون حیله را

اینجا مولوی معارضه میکند:

آدم خاکی زحق آموخت علم                  تا به هفتم آسمان افروخت  علم

نام وناموس ملک را درشکست             کوری آنکس که درحق در شکست

زاهد ششصد هزاران ساله را                پوزبندی ساخت آن گوساله را

تانتاند شیر علم دین کشید                      تا نگردد گرد آن قصر مشید

علمهای اهل حس شد پوزبند                  تا نگیرد شیر از آن علم بلند

قطره ی دل را یکی گوهر فتاد               کان به دریا ها و گردون ها نداد

چند صورت آخر ای صورت پرست       جان بی معنیت از صورت نرست

گربصورت آدمی انسان بدی                 احمد و بو جهل خود یکسان بدی

نقش بر دیوار مثل آدم است                   بنگر از صورت چه چیز او کمست

جان کمست آن صورت بی تاب را          رو بجو آن گوهر کمیاب را

شد سر شیران عالم جمله پست               چون سگ اصحاب را دادند دست

چه زیان استش از آن نقش نفور             چونک جانش غرق شد در بحر نور

وصف صورت نیست اندر خامه ها         عالم و عادل بود در نامه ها

عالم و عادل همه معنیست و بس              کش نیابی درمکان و پیش و پس

می زند برتن ز سوی لامکان                 می نگنجد درفلک خورشید  جان

باز طلبیدن نخچیران سر اندیشه را از خرگوش

بعد از آن گفتند کای خرگوش چست          درمیان آر آنچ در ادراک تست

ای که با شیری تو درپیچیده ای                باز گو راهی که اندیشیده ای

مشورت ادارک و هشیاری دهد                 عقلها مر عقل را یاری دهد

گفت پیغمبر بکن ای را ی زن                     مشورت کلمستشار متمن

منع کردن خرگوش از راز ایشان را

گفت هر رازی نشاید باز گفت                  جفت طاق آید گهی گه طاق جفت

از صفا گر دم زنی با آیینه                      تیره گردد زود با ما آیینه

دربیان این سه کم جنبان لبت                   از ذهاب و از ذیب و مذهبت

کین سه را خصم است بسیار و عدو          درکمینت ایستد چون داند او

 گردوسه پرنده را بندی به هم                  بر زمین مانند محبوس از الم

مشورت دارند سرپوشیده خوب                در کنایت با غلط افگن مشوب

مشورت کردی پیمبر بسته سر                گفته ایشانش جواب و بی خبر

در مثالی بسته گفتی رای را                   تا ندانند خصم از سر پای را

او جواب خویش بگرفتی ازو                   وزمثالش می نبردی غیر او

 قصه مکر خرگوش

ساعتی تأخیر کرد اندر شدن                 بعد از آن شد پیش شیر پنجه زن

زان سبب کاندر شدن او ماند دیر           خاک را می کند و می غرید شیر

گفت من گفتم که عهد آن خسان              خام باشد خام و سست و نارسان

دمدمه ی ایشان مرااز خر فکند              چند بفریبدمرا این دهر چند

تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش

همچو آن خرگوش کو بر شیر زد           روح او کی بود اندر خورد قد

شیر میگفت از سر تیزی و خشم            کز ره گوشم عدو بر بست چشم

مکر های جبریانم بسته کرد                  تیغ چوبینشان تنم را خسته کرد

زین سپس من نشنوم آن دمدمه               بانگ دیوان است و غولان آن همه

بردران ای دل تو ایشان را مه ایست       پوستشان برکن کشان جزپوست نیست

باز بحث فلسفی

پوست چه بود گفته های رنگ رنگ         چون زره بر آب کش نبود درنگ

.........

هم دربیان مکر خرگوش

در شدن خرگوش بس تأخیر کرد                مکر را با خویشتن تقریر کرد

درره آمد بعد تأخیر دراز                          تا به گوش شیر گوید یک دو راز

تا چه عالم هاست در سودای عقل                تا چه باپهناست این دریای عقل

اینجا مولوی به زبان خرگوش مسائل فلسفی و عرفانی را می آورد که خیلی ها جالب است که ما درآخر داستان آوردیم تا تسلسل داستان از هم نپاشد ...!

رسیدن خرگوش به شیر

شیر اندر آتش و درخشم و شور                  دید کان خرگوش می آید زدور

می دود بی دهشت و گستاخ او                   خشمگین و تند وتیز و ترش او

کزشکسته آمدن تهمت بود                         وزدلیری دفع هرریبت بود

چون رسید او پیشتر نزدیک صف              بانگ برزد شیر های ای ناخلف

من که پیلان را زهم بدریده ام                    من که گوش شیر نر مالیده ام

نیم خرگوشی که باشد که چنین                   امر ما را افگند او بر زمین

ترک خواب و غفلت خرگوش کن               غره ی این شیر ای خر گوش کون

عذر گفتن خرگوش

گفت خرگوش الامان عذریم هست              گردهد عفو خداوندیت دست

گفت چه عذر ای قصور ابلهان                  این زمان آیند در پیش شهان

مرغ بی وقتی سرت باید برید                   عذر احمق را نمی باید شنید

عذرت ای خرگوش از دانش تهی              من نه خرگوشم که درگوشم نهی

گفت ای شه ناکسی را کس شمار               عذر استم دیده ی را گوش دار

خاص از بهر ذکات و جاه خود                 گمرهی را تو مران از راه خود

بحر کو آبی به هر جو میدهد                   هر خسی را بر سرو رو می نهد

کم نخواهد گشت دریا زین کرم                 از کرم دریا نگردد بیش و کم

گفت دارم من کرم برجای او                    جامه ی هرکس برم بالای او

گفت بشنو گرنباشم جای لطف                  سر نهادم پیش اژدر های عنف

من بوقت چاشت  درراه آمدم                   با رفیق خود سر شاه آمدم

با من از بهر تو خرگوشی دگر                جفت و همره کرده بودند آن نفر

شیری اندر راه قصد بنده کرد                  قصد هردو همره آینده کرد

گفتمش ما بنده ی شاهنشهیم                     خواجه تاشان که آن درگهیم

گفت شاهنشه که باشد شرم دار                 پیش من تو یاد هر ناکس میار

هم تراو هم شهت را بردرم                     گرتو بایارت بگردید از برم

گفتمش بگذار تا باردگر                         روی شه بینم برم از تو خبر

گفت همره را گرو نه پیش من                 ورنه قربانی تو اندر کیش من

لابه کردیمش بسی سودی نکرد                یارمن بستد مرا بگذاشت فرد

یا رم اززفتی دو چندان بد که من             هم به لطف و هم بخوبی هم به تن

بعداز ای شیر این ره بسته شد                حال ما این بود و با تو گفته شد

از وظیفه بعد از این امید بر                   حق همی گویم ترا و الحق مر

گروظیفه بایدت ره پاک کن                    هین بیا و دفع آن بی باک کن

جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او

گفت بسم الله بیا تا  او کجاست                پیش درشو گرهمی گویی تو راست

تاسزای او و صد چون او دهم                ور دروغست این سزای تو دهم

اندر آمد چون قلاووزی به پیش               تا برد اورا به سوی دام خویش

سوی چاهی کو نشانش کرده بود             چاه مغ را دام چاهش کرده بود

می شدند این هردو تا نزدیک چاه            اینت خرگوشی چو آبی زیر کاه

آب کاهی را به هامون می برد               آب کوهی را عجب چون می برد

دام مکر او کمند شیر بود                      طرفه خرگوشی که شیری می ربود

اینجا مولوی تلمیحأ به داستان موسی و فرعون و دیگرقصص که چگونه درروز موعود با آن همه قدرت به وسیله چیز های غیر قابل تصور به خواست خدا نابود می شوند و پند های حکیمانه در اعتماد نکردن به دشمن.

موسی فرعون را با رود نیل                  می کشد با لشکر وجمع ثقیل

پیشه ای نمرود را با نیم پر                    می شکافد بی محابا درز سر

حال آن کو قول دشمن را شنود                بین جزای آنک شد یار حسود

حال فرعونی که هامان را شنود              حال نمرودی که شیطان را شنود

دشمن ارچه دوستانه گویدت                    دام دان گرچه زدانه گویدت

گرتراقندی دهد آن زهر دان                    گر بتن  لطفی کند آن قهر دان

چون ترا قندی دهد آن زهر دان                گر ترا قندی دهد آن زهر دان

چون قضا آید نبینی غیر پوست                دشمنان را باز نشناسی ز دوست

چون چنین شد ابتهال آغاز کن                 ناله و تسبیح و روزه ساز کن

واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید

چونک نزد چاه آمد شیر دید                     کز ره آن خرگوش ماند و پاکشید

گفت پا واپس کشیدی تو چرا                    پای راواپس مکش پیش اندر آ

گفت کو پایم که دست و پای رفت              جان من لرزید و دل از جای رفت

رنگ رویم را نمی بینی چو زر                زاندرون خود می دهد رنگم خبر

پرسیدن شیر از سبب پای واپس کشیدن خرگوش

شیر گفتش تو ز اسباب مرض                 این سبب گو خاص کاینستم غرض

گفت آن شیر اندرین چه ساکنست              اندرین قلعه زآفات آمنست

قهر چه بگزید هر که عاقل است              زانک درخلوت صفا های دلست

ظلمت چه به که ظلمت های خلق             سر نبرد آنکس که گیرد پای خلق

گفت  پیش زخمم او را قاهر ست             تو ببین کن شیر در چه حاضر ست

گفت من سوزیده ام زان آتشی                 تو مگر اندر بر خویشم کشی

تا به پشت تو من ای کان کرم                  چشم بگشایم بچه در بنگرم

نظر کردن شیر درچاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را

چونک شیر اندر بر خویشش کشید            در پناه شیر تا چه می دوید

چونک در چه بنگریدند اندر آب                 اندرآب از شیر و او درتافت تاب

شیر عکس خویش دید آز آب تفت             شکل شیری در برش خرگوش زفت

چونک خصم خویش را در آب دید            مرورا بگذاشت و اندر چه جهید

در فتاد اند چهی کو کنده بود                    زانک ظلمش در سرش آینده بود

اینجا نتیجه کار ظالم را چنین تعبیر میکند

چاه مظلم گشت ظلم ظالمان                       این چنین گفتند جمله ی علمان

هر که ظالم تر چهش با هول تر                 عدل فرمودست بتر را بتر

ای که تو از جاه ظلمی می کنی                   دانک بهر خویش چاهی میکنی

گرد خود چون کرم پیله بر متن                   بهر خود چه می کنی اندازه کن

مرضعیفانرا تو بی خصمی مدان                 از نبی ذاجاء  نصرالله خوان

گرتو پیلی خصم تو از تو رمید                    نک جزا طیرا ابابیلت رسید

گر ضعیفی در زمین خواهد امان                 غلغل افتد در سپای آسمان

گربدندانش گزی پر خون کنی                     درد دندانت  بگیرد چون کنی

شیر خود را دید در چه وز غلو                     خویش رانشناخت آن دم از عدو

عکس خود را او عدوی خویش دید               لاجرم بر خویش شمشیری کشید

ای بسا ظلمی که بینی در کسان                    خوی تو باشد دریشان ای فلان

اندریشان تافته هستی تو                              از نفاق و ظلم بد مستی تو

آن توی و آن زخم بر خود می زنی                بر خود آن دم تار لعنت می تنی

درخود آن بد را نمی بینی عیان                     ورنه دشمن بودیی خود را بجان

حمله بر خود می کنی ای ساده مرد               همچو آن شیری که بر خود حلمه کرد

چون به قهر خوی خود اند ررسی                  پس بدانی کز تو بود آن ناکسی

شیر را درقعر پیدا شد که بود                       نقش او آنکش دگر کس می نمود

هرکه دندان ضعیفی میکند                          کارآن شیر غلط بین میکند

می ببیند خال بد بر روی عم                       عکس خال تست آن از عم مرم

مؤمنان آیینه ی همدیگرند                            این خبر می از پیمبر آورند

پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود                  زان سبب عالم کبودت می نمود

گرنه کوری این کبودی دان زخویش              خویش را بد گو مگو کس را تو بیش

مؤمن از ینظر به نورالله نبود                       غیب مؤمن را برهنه چون نمود

چون که تو ینظر به نورالله بدی                    در بدی از نیکوی  غافل  شدی

اندک اندک آب بر آتش بزن                       تا شود نار تو نور ای بولحزن

تو بزن یا ربنا آب طهور                           تا شود این نار عالم جلمه نور

آب دریا جمله در فرمان تست                     آب و آتش ای خداوند آن تست

گرتو خواهی آتش آب خوش شود                 ورنخواهی آب هم آتش شود

این طلب درما هم از ایجاد تست                  رستن از بیداد یارب داد تست

 بی طلب تو این طلب مان داده ای               گنج احسان بر همه بگشاده ای

مژده بردن خرگوش سوی نخچیران کی شیر در چاه فتاد

چونکه خرگوش از رهایی شاد گشت            سوی نخچیر ان دوان شد تا به دشت

شیر را چون دید در ره کشته زار               چرخ میزد شادمان تا مرغزار

دست می زد چون رهید از دست مرگ        سبز و رقصاد در هوا چون شاخ و برگ

شاخ و برگ از حبس خاک آزاد شد             سر برآورد و حریف باد شد

برگها چون شاخ را بکشافتند                     تا به بالای درخت اشتافتند

جمع شدن نخچیران گرد خرگوش و ثنا گفتن اورا

جمع گشتند آن زمان جمله و حوش               شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش

حلقه کردند او چو شمعی درمیان                 سجده آوردند و گفتندش که هان

تو فرشته ی آسمانی یا پری                       نی تو عزرائیل شیران نری

هرچه هستی جان ما قربان تست                 دست بردی دست و بازویت درست

راند حق این آب را درجوی تو                   آفرین بر دست و بربازوی تو

باز گو تا چون سگالیدی به مکر                 آن عوان راچون بمالیدی به مکر

بازگو تا قصه درمان ها شود                     باز گو تا مرهم جانها شود

باز گو کز ظلم آن استم نما                        صد هزاران زخم دارد جان ما

گفت تایید خدا بد ای مهان                         ورنه خرگوشی کی باشد در جهان

قوتم بخشید و دل را نور داد                      نور دل مر دست و پا را زور داد

ازبر حق میرسد تفضیل ها                        باز هم از حق رسد تبدیلها

حق بدور نوبت ان تایید را                        می نماید اهل ظن و دید را

پند دادن خرگوش نخچیران را کی بدین شاد مشوید

هین بملک نوبتی شادی مکن                   ای تو بسته ی نوبت آزادی مکن

آنک ملکش برتر از نوبت تنند                 برتر از هفت انجمش نوبت زنند

برتر از نوبت  ملوک باقیند                     دور دایم روحها با ساقیند

ترک این شر ب اربگویی یک دو روز      درکنی اندر شراب خلد پوز

ولی مولوی باتأثر هوشدارمیدهد که  کشتن خشم برون هزار بار سهل تر آید از خصم درون که منظورش همانا نفس شرور ویا (( اماره )) است که او را مادر همه بت ها میداند.

مادر بت ها بت نفس شماست           زانکه این بت مار و آن بت اژدهاست

و کشتن آنرا کار عقل و هوش و شیر باطن را سخره ای خرگوش نمی داند:

ای شهان کشتیم ما خصم برون         ماند خصمی زو بتر اندر درون

کشتن او کار عقل و هوش نیست             شیر باطن سخره ای خرگوش نیست

دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست    کو به دریا ها نگردد کم و کاست

و راه نجات از چنگ او را تنها در نیایش به خداوند و توکل به او و احسان او میداند که نزد ش چنان سهل باشد که کوهی را به کاهی کندن:

قوت از حق خواهم و توفیق لاف         تا به سوزن برکنم این کوه قاف

سهل شیری دان که صفها بشکند         شیر آنست آن که خود را بشکند

دربالا گفتیم که اختصارأ بحث فلسفی - عرفانی که مولوی در خلال داستان آورد در آخر ذکرمیکنیم

در بیان مکر خرگوش سبب پنهانی خدا و اصل نور را که چگونه اشیأ را در اثر ضدیت به هم می توانیم دید چونکه خدا عاری از عالم اضداد است بنأ  قادر به دیدن او نمی شویم . او نور چشم را از نور دل و نور دل را از نور خدا میداند که از نور عقل و حس ها جداست، در اثر ضدیت نور رنگ ها قابل دید میشوند:

جان ز پیدایی و نزدیکیست گم                 چون شکم پرآب و لب خشکی چو خم

کی ببینی سرخ و سبز و فور را              تا نبینی پیش از این سه نور را

لیک چون در رنگ گم شد  هوش تو         شد زنور آن رنگ ها رو پوش تو

چونکه شب آن رنگ ها مستور بود           پس بدیدی دید رنگ از نور بود

نسیت دید رنگ بی نور برون                 همچنین رنگ خیال اندرون

این برون از آفتاب و از سها                   وندرون از عکس انوار علا

نور نور چشم خود نور دلست                  نور چشم از نور دلها حاصلست

باز نور نور دل نور خداست                   کو ز نور عقل و حس پاک و جداست

شب نبد نور و ندیدی  رنگها                   پس به ضد نور پیداشد ترا

دیدن نور است آنگه دید رنگ                 وین به ضد نور دانی بی درنگ

رنج غم را حق پی آن آفرید                    تا بدین ضد خوش دلی آید پدید

پس نهانی ها به ضد پیدا شود                  چونک حق رانیست ضد پنهان بود

که نظر برنور بود آنگه به رنگ              ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ

پس به ضد نوردانستی تو نور                 ضد ضد را می نماید در صدور

نور حق را نیست ضدی در وجود            تا به  ضد او را توان پیدا نمود

: و در نفی نفی اشیأ چنین می آورد

صورت از بی صورتی آمد برون             باز شد که انا الیه راجعون

پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست         مصطفی فرمود دنیا ساعتیست

هر نفس نو می شود دنیا و ما                  بی خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوی نو نو می رسد            مستمری می نماید در جسد

این داستان زیبا را که خیلی طولاانی است به اختصارآور

دیم: البته این داستان از (  بیت  ) تشکیل شده که در دفتر اول مثنوی معنوی از ص  شروع و در ص ختم شده است که به  اختصار و اصل داستان را آوردیم و  ابعاد فلسفی و عرفانی آن را نیز با اختصار تفسیر کردیم تا  عصاره آنرا پیش کش دوست داران مولوی نمایم.