داكتر اسدالله شعور
خاطره يي از شهيد مولانا بحرالدين باعث استعفاي محمد داؤود فقيد از صدارت افغانستان در حوت سال 1342 و به نخست وزيري رسيدن زنده ياد داكتر محمد يوسف؛ جنب و جوش جوانان شهر كابل كه پيش ازين، بهعلت قيود مستبدانهي دولت، بيشتر بهفعاليتهاي ورزشي، هنري و ادبي می پرداختند، ازين پس به مطالعهي جرايد آزاد و آثار علميِ سياسي ـ فلسفي روي آوردند و با اين حركت هرچند توجه به ورزش به ويژه پهلواني، كمتر شده، تياتر از رونق پيشين افتاد و علاقمندي مفرط به سينما نيز اندكي فروكش كرد، ولي در مقابل مشغوليت اصلي بيشترين جوانان بهمطالعه و مباحثه مبدل گرديد. و در همين بحبوحه استعدادهاي خارق العادهيي مجال تبارز يافتند كه در جريانات سياسي، علمي، ادبي و هنري چندين دههي بعد از آن تأثيرگزار بودند. زنده ياد مولوي بحرالدين باعث يكي از همين جواناني بود كه براي آموزش اكادميك علوم شرعي از درواز ولايت بدخشان به مركز آمده در آن روزگار كتابهاي به دردبخور جوانان به ندرت ميسر بود، ازينرو همه مجبور بودند تا آثار فلسفي و علمي را به قلم رونويس گرفته، با استفاده از كاغذ كاربن كه امكانات گرفتن همزمان تا شش نقل را ميسر ميگرداند، هرچند نقل هاي پنجم و ششم آن به زحمت خوانده مي شد؛ تكثير نموده، به دسترس دوستان و آشنايان قرار دهند. بازهم اين كتاب هاي قلمي دست به دست مي گشت و صاحبان چنين كتب اغلب سياههي طويلي از متقاضياني داشتند كه تا شش ماه نيز منتظر مي ماندند. راه بدست آوردن اين كتب دوستان و آشناياني بودند كه بهحلقههاي سياسي تماس داشتند و يا كتابفروشان شهر كابل كه اغلب انسانهاي بزرگواری بودند. آنها كه محدوديت توانايي مالي محصلين دانشگاه و شاگردان مكاتب براي شان هويدا بود، بعضاً كتب مهم را براي نقل گرفتن بهآنها بهامانت ميدادند و اين عمل نيك دكانهاي شان را بهمراجع روشنفكران و مراكز مباحثات و مناقشات آنها مبدل ساخته بود و اين امر مشتريان بيشتري را نيز بهسوي شان جلب مي كرد. يكي ازين كتابفروشي ها كه در مدخل كوچهي كتابفروشي موقعيت داشت، مربوط به رحيم جان اميري بود كه فعلاً نيز در كابل چندين كتابفروشي داشته و انتشارات اميري را تازه به راه انداخته است. خانوادهي اميري كه در آن زمان دو، سه دكان ديگر را نيز در اختيار داشتند از همكوچه هاي قديمي ما بودند و خود او كه تا صنف ششم در مكتب ابتدائيهي بيهقي درس خواند؛ همصنفي برادر نگارنده بود؛ پس از ختم دورهي ابتدائيه بهادامه تحصيل نكوشيده به كتابفروشي پرداخت. چون او خود نوجواني بود، با همسن و سالان محبتي داشت و بر بزرگان ارادت خالصانه؛ از همين لحاظ دكان او بيشتر به يك مجمع اهل كتاب مبدل گرديده بود. يكي از دانشمنداني كه تقريباً هميشه بعد از وقت رسمي ميشد او را در كتابفروشي رحيم پيدا كرد، جوان دانشمندي بود، اهل بدخشان به نام صلاح يمگاني كه اگر اشتباه نكرده باشم او نيز كارمند وزارت عدليه بود، زبان عربي را نيك ميدانست و ترجمههاي فراوني ازين زبان را در روزنامهها و مجلات كابل بهنشر سپرده بود. او تا اواخر دورهي جمهوريت از چهرههاي مطرح مطبوعاتي كابل بود؛ ولي پس از فاجعهي ثور در كابل ديده نشد، شايد از قربانيان اوليهي قهرمانان تاريخ ساز! هفتم ثور باشد. اگر زنده ميبود با آن دانش و نيروي سرشار كارش، ناممكن بود كه در گوشه انزوا بخزد. در سال 1344 گاهگاهي جواني ديگری نيز با او سرگرم مباحثات تند و دوامدار ديده مي شد كه او را مولانا خطاب مي كردند، ولي ظاهر ملايي نداشت. هرچند او بسيار جوان بود، ولي معلوماتش از مسايل ديني و علوم سياسي با سن و سالش سر نميخورد، استعداد فوقالعاده و هوش سرشاري داشت. اين جوان نيز بهلهجهي بدخشي صحبت ميكرد. يكي از رسوم پسنديدهي آن روزگار اين بود كه كسي از دين و مذهب، قوم و مليت و ولايت و منطقهي كسي ديگر نمي پرسيد. صرف از روي قيافه و لهجه مي شد تشخيص داد كه طرف مقابل بهكدام گوشهي وطن مرتبط است. مولانا آدمي بود احساساتي و خون گرم، پر معلومات، رك و راستگوي، بيهراس و در مباحثه منطق عجيبي را بهكار مي برد؛ تا مدعاي خود را بر طرف مقابل نمي قبولاند، ماندني حريف نبود. با اين هم، همه دوستش داشتند و احترام فوق العادهيي برايش قايل بودند. در مباحثه با مولانا خسته، استاد قربت و امثال شان از علوم ديني بحث ميكرد، در مناقشات ادبي با كيوان رستاقي و بعضا با استاد ابراهيم خليل بهاصطلاح گير ميداد؛ با تأييد جريانات نوگراي ادبي دنباله روان متقدمين را ميكوبيد و آثار شان را كم ارزش جلوه ميداد، هنگام صحبت با صلاح يمگاني بر قواعد دستور زبان عربي مشاجره مينمود و در سياست با عَلَمِ ناخدا (يعني كشتيبان. ولي پسان ها براي عدم غلط فهمي تخلصش را به رشنو مبدل ساخت. او برادر بزرگ استاد اعظم رهنورد و عالم دانشور بود) و طاهر بدخشي هميشه مناقشه داشت. به تاريخ چهاردهم دلو همانسال (1344ش = 3 فبروري 1966) بود كه سفينه ي فضايي لوناي نهم، پس از دوازده بار تلاش ناموفق دانشمندان فضايي اتحاد شوروي وقت، بالآخره چهار روز پس از پرتاب بهمدار زمين، با موفقيت بر سطح مهتاب فرود آمد و اعلام گرديد كه كه اين سفينه براي نخستين بار قادر گرديد تا اولين عكسهاي سطح يك كره آسماني را بهزمين مخابره نمايد. اعلام اين خبر از طريق رسانههاي كشور واكنش متضاد و دوگانه يي را در بين مردم افغانستان برانگيخت. روشنفكران از آن بهعنوان گامي مهم در پيشرفت دانش انسان استقبال كردند و برخي از روحانيون محافظهكار، نشر اين خبر را كفر تلقي نموده، آن را قدمي براي گمراهي نسل جوان خواندند. مباحثات داغ سياسي براي چندين ماه متواتر در شهر كابل به بحثهاي علمي و مذهبي پيرامون اين موضوع مبدل گرديده بود.
فضا پيماي لوناي نهم نگارنده ي اين سطور كه در آن ايام متعلم ليسه نادريه بود، گاهگاهي سروده هايي را به نام نظم تمرين مي نمود و از نظر استادان مي گذراند، تصادفاً زير تأثير حادثهي فرود آمدن نخستين وسيله تخنيكي دستساز انسان به سطح ماه و رقابت هايي كه درين زمينه بين دو ابر قدرت وقت در جريان بود و همزمان با آن جنگ هاي ويتنام در نتيجهي اين رقابتها در اوج خود قرار داشت؛ چهارپارهيي سروده بود و در اوايل حوت همانسال آنرا براي نشر در جريدهي پيام امروز كه يگانه نشريهي غير وابستهي آن روزگار بود و نشرات تند و تيزش نيز محبوب جوانان بود؛ براي چاپ برد، ولي مدير آن نامه با شوخي گفت شوروي تازه نوكران خود را در كشور ما سازمان داده است؛ مي خواهي كه آنها هم ترا خفه كنند و هم مرا، مردم ازين موفقيت علمي استقبال مي كنند؛ ولي تو آن را قدمي ديگر در جنگ طلبي وانمود كرده يي، شعر را كمي اصلاح كن كه تاپهي امريكايي به پيشاني ات نكوبند و باز آن را از نظر يكي از استادان شعر بگذران بعد براي نشر بياور؛ حتما چاپش خواهيم كرد. قسمتي از لونا كه بر سطح ماه نشست اولين عكس مخابره شده از سطح ماه با زنده ياد عزيز مختار كه بعدها مجله ي شوخك را به نشر سپرد و حبيب الله پراچيوال از دفتر پيام امروز خارج شديم. هنوز چند قدمي نرفته بوديم كه جاودان ياد علم رشنو و مولانا باعث نيز از منزل مولانا صاحب خسته كه در عقب اپارتمان دفتر پيام امروز واقع بود، برآمده، به جاده ميوند رسيده بودند، با آنها مشغول سلام عليك بوديم كه استاد قربت، مولانا بشار و حاجي يونس خوشنشين (كه در سال 1349 با استاد شيدا و سه چهار نفر ديگر در حادثهي ترافيكي شمالي جان باخت) به سوي منزل استاد خسته در حركت بودند، با ديدن مولانا باعث و علم رشنو به طرف ما آمدند. ضمن سلام عليك، رشنو شروع كرد به پرزهگويي بالاي حاجي يونس؛ زيرا او آدم خوش طبع، حاضر جواب و بذله گوي بود. ولي حاجي به جاي اينكه با رشنو در بيافتد، شروع كرد به آزار دادن عزيز مختار و اين نكته را مورد توجه قرار داده بود كه چرا عزيز مختار در پيام امروز به نام جميله شوخك مي نويسد و پرزه هاي آبدار و ظريفي نثار مختار مي كرد و همه مي خنديدند، عزيز مختار براي اينكه صحبت را تغيير بدهد؛ رو به من نموده گقت: شعور جان آقاي خاطر از تو خواست شعرت را از نظر يكي از استادان بگذراني؛ حالا كه استاد قربت اينجا تشريف دارند؛ چي خوبست شعرت بخواني كه استاد نظر بدهد. اين سخن او همه را متوجه من ساخت. از غافلگير شدن در برابر مختار، كمي زير تأثير رفتم؛ اما مولانا باعث گفتند كه خوب اين جوان شعر هم مي سرايد؛ بخوان ببينيم كه چي دري سفته يي؟ هرقدر عذر آوردم كه اين يك مشق ضعيفي از نظم است، ارزش خواندن در حضور بزرگان را ندارد، اما استاد قربت نيز با او همنوا شده، گفتند بياييد اينجا سر راه است، نزديك زينهي زيمنس كه آن طرف سرك بود، برويم كه اكهي شعور چي گفته است؛ چون از سرك گذشتيم، در آنجا من سروده ي خود را با آواز لرزان خواندم. اين شعر را سه سال پس از آن به تاريخ 31 جوزاي 1348 در هنگاميكه فرود آمدن اپولوي 12 با سرنشينانش به سطح ماه از طريق امواج راديو افغانستان نيز مستقيماً به نشر مي رسيد، تغيير داده بودم كه چنين شكلي به خود گرفته است. متن اولي با تأسف كه در حافظه ام نمانده، ولي يقين كامل دارم اين يكي به جز بند اخير آن، با متن اوليه تفاوت زيادي ندارد.
مهـتـاب اي الــهــهي آواره سـپـهر ! اي نـاظـر پـلـيـدي انـسان به سده ها اي شـاهـد شكستن پيمان و قول و عهد اي ديده صد ريا وشر و نقض وعده ها * * * ازدست اين بشر به جز از شـرنديده يي هرماه، ازان به رخ فگنـي پـرده ي سياه تا غدر و ظلم و كينه نبيني، نگردي خود از ديـدن جـنـايتـش آلــوده ي گـناه * * * اكـنـون همـيـن بشرز شر و از ره فساد چـنـد لـحظه بعد پاي گذارد ترا به فرق از فتح خود به شادي وسرمستي وطرب اما تـو هـوش كـن نـشوي درنبردغرق * * * از پـرچـم ظـفـر كه بكـوبد بـه قـله ات چند آزمند سيطره خواهـي رسـد به كام آگـاه بـاش و هـيـن كه بالايت اي عزيز بـرپـا شـود نـه صحنه ي خونين ويتنام
اپولوي 12 بر سطح ماه رشنو، مولانا باعث و حاجي يونس ازين شعر سست و ضعيف من خوش شان آمد و شروع كردند به گفتن عبارات تشويق آميز؛ ولي مولانا بشار با عصبانيت گفتند: اين كمونيست هاي مرتد براي انحراف اذهان جوانان چنين دروغ هاي شاخدار را تراشيده اند؛ هدف آنها چيزي جز از گمراهي مردم نيست، نبايد فريب آنان را خورد، آسمانها قابل تسخير نيستند، بشر ناتوان كجا و تسخير آسمان كجا؟ استاد قربت گفتند: روس ها نيز مي خواهند مانند كيكاؤوس خود را مسخره كنند. بهتر آنست كه در موضوع ديگري سخن بسرايي و دنبال اين شعر نگردي. مولانا باعث كه تازه از علم رشنو اسم كامل او را شنيدم، با تندي در پاسخ گفت جناب استاد! شما منكر علم نشويد و جوانان را نيز به نام دين به گمراهي نكشيد در كجاي قرآن گفته شده كه آسمانها قابل تسخير نيست و باز مهتاب كره ايست خاكي مثل زمين؛ در فضا معلق است و به آسمان ارتباطي ندارد. اين محدوديت ديد انسان است كه آن را در آسمان تصور مي كند. استاد بشار گفتند: آغا جان از دل خود حرف نزن! مهتاب در آسمان اول قرار دارد. آسمان را مدارجيست كه از اول آغاز يافته به هفتم ختم مي شود. مولانا باعث نگذاشت او سخنش را تمام كند و باز هم به احساسات گفت: اين باور، به اسلام و قرآن ارتباطي ندارد. اين يك نظر خرافيست كه ميراث حكماي يونان قديم و فرقهي صابئين است. عقايد آنها از عهد عباسيان به بعد در بين مسلمانان نفود يافته است. بنأً چنين نظريات خرافي را به اسلام پيوند دادن گناه است. مولانا صاحب قربت فرمودند: صابئين ستاره پرستان اند. مولانا باعث باز در جواب ايشان گفت: نخير صابئين يا مندائيان خود را امت يحيي پيغمبر معرفي مي كنند. مخالفين شان آنها را ستاره پرست ميدانند؛ نظير اينكه زردشتيان را آتش پرست مي گويند در حالي كه هيچكدام واقعيت ندارد از آنجاييكه صابئين در علم نجوم بيشتر از ديگران دسترسی داشته اند، آنها را ستاره پرست مي خوانند. اين بحث ها براي من جالب و آموزنده بود؛ زيرا در آن زمان كه متعلم صنف هشتم مكتب بودم؛ چنين مطالبي از زبان كس ديگري به گوشم نرسيده بود. لذا به دقت گوش مي دادم، تا جاييكه امروز پس از چهل و سه سال از آن روز، همه حرف هاي آنها را به دقت در خاطر دارم. مولانا بشار از مولانا باعث پرسيد: آيا به قرآن عقيده داري؟ باعث با لبخند و لحن شوخي آميزي گفت جناب استاد! من همين اكنون مصروف كار در ملاداني هستم (منظورش وزارت عدليه بود). علاوه برآن در بدخشان تحصيل علوم ديني كرده، بزرگترين عالم آن ولايت دستار مدرسي مرا بسته است و مانند شما عنوان مولانا را دارم، باز شما مي پرسيد به قرآن ايمان دارم؟ استاد بشار گفتند: عقيدهي تان كه به قرآن راسخ است، درين شكي نيست. آيا فكر نمي كني كه مسألهي تسخير ماه، تقدس معجزهي پيغمبر اسلام را كه شق القمرست زير سوال مي برد؟ مولانا باعث باز هم با زهرخندي در پاسخ گفت: ببين استاد همين گپ خودت، ادعايت را رد مي كند. حضرت پيامبر انسان كاملي بودند كه از ميان انسان هاي ديگر برگزيده شدند؛ و شق القمر هم معجزه او بود. آيا اين خود نشان نمي دهد كه ماه در خدمت انسان قرار داده شده است؟ و باز آيهي قرآن صريحترين مطلبي را در بارهي مهتاب گفته است. يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوْاْ الْبُيُوتَ مِن ظُهُورِهَا وَلَـكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَى وَأْتُواْ الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ. يعني: از تو در باره هلالهای ماه می پرسند ، بگو : برای آنست که مردم زمان کارهای خويش و موسم حج را بشناسند و پسنديده نيست که از پشت خانه هابه آنها داخل شويد ، پسنديده آنست که پروا کنيد و از درها به خانه هادرآييد و از خدا بترسيد تا رستگار شويد. ببينيد استاد درين آيهي مباركه دو موضوع مختلف بيان شده است. يكي اينكه علت تغيير شكل ماه توضيح داده شده است و دوم به اعراب جاهل يك مسالهي بسيار پيش پا افتادهي فرهنگي تعليم داده مي شود. مردم عرب آن زمان به جاي اينكه از در وارد خانه هاي خود شوند؛ براي غافلگير ساختن زنان شان از سر ديوار خيز مي زدند و يا از رخنهي ديوار وارد مي شدند. تجمع اين دو موضوع در يك آيت، نشاندهندهي آنست كه مهتاب نيز در خدمت انسان قرار داده شده و اهميت آن با داخل شدن از دروازهي خانه تفاوتي ندارد. باز اگر به شان نزول همين آيهي مباركه توجه فرماييد؛ مسأله كاملا برايتان روشن مي شود. در يك حديث شريف آمده است كه از آن حضرت پرسيدند اين هلال چيست و چرا پيوسته در تغيير شكل است؟ چي نفعي ميتواند از آن براي انسان متصور باشد؟ و در جواب اين سوال، آيهى مباركه ي يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأهِلَّةِ نازل گرديد. مولانا صاحب قربت گفتند يهودان سوال كرده بودند. ومولانا باعث باز به سرعت جواب داد: درين باب سه روايت است، يكي آنكه به فرمودهي شما يهودان از آن حضرت سوال كرده بودند؛ دوم آنكه معاذ بن جبل به خدمت ايشان رسيده و اين سوال را پرسيده بود و سوم آنكه يهودان از بن جبل اين موضوع را سوال كرده بودند و او، اين پرسش را به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله وسلم) انتقال داده بود. ببينيد وقتي كه خداوند خود مي فرمايد كه ماه را براي اين آفريده است كه انسان تقويم را از تغييرات آن بشناسند، فصل حج و عبادات را از روي آن معين نمايند در حقيقت فوايد مادى و معنوى آن را در نظام زندگى انسانها بيان كرده است و اين خود به وضاحت نشان مي دهد كه مهتاب در خدمت انسان قرار داشته، كدام تقدسي ندارد. پس كمونيست ها در صدد فريب و گمراه ساختن جوانان ما نيستند؛ بلكه ما و شما ملا ها مي خواهيم اين بيچاره ها را گمراه بسازيم. چون مولانا باعث عادت داشت كه با احساسات حرف ميزد، لذا جريان مباحثه رهگذران را نيز به خود جلب نموده، ده پانزده نفر ديگر با كنجكاوي در آن نزديكي متوقف گرديده، اين بحث را گوش مي دادند. مولانا قربت با ديدن اين وضع گفتند: بياييد برويم به منزل استاد خسته؛ ضمن نوشيدن چاي بحث را ادامه مي دهيم، عزيز مختار و من هر كدام دنبال كار هاي خويش بوديم، ازينرو نتوانستيم استادان را همراهي كنيم؛ ولي آنها همه باهم رفتند. چند روز بعد استاد قربت را در مطبعهي دولتي ديدم؛ زيرا كار اهتمام مجلهي قضأ را به دوش داشتند، از ايشان نتيجهي مباحثات آن روز را جويا شدم. در حاليكه سر شان تكان مي دادند، گفتند: اين جوانان را كسي بند انداخته نمي تواند، اين ها نسل صرف مير و شرح جامي نيستند، از ساينس و علوم عصري نيز اطلاع دارند، خداوند با اين گونه ملا ها خير اسلام را پيش كند! و ديگر چيزي نگفتند. فهميدم كه مولانا باعث غالب ميدان مباحثه بوده است. اين جريان يگانه ملاقات نزديك نگارندهي اين سطور با مولانا باعث بود، ايشان دو هفته بعد در شماره هشتم جريدهي پيام امروز (15 حوت 1344) در همين موضوع مقالهي مبسوطي نيز به نشر سپردند كه غوغايي به راه انداخت، چند سال بعد شنيدم كه او را به خاطر همين منطق قوي و روحيه مبارز و پرخاشجويش از دانشگاه اخراج كرده اند، و ديگر هرگز او را نديدم تا اينكه در جريان حوادث داغ سياسي پس از كودتاي نظامي هفت ثور نامش سر زبان ها افتاد كه توسط رژيم خلقي به شهادت رسانيده شده بود.
صفحه اول شماره 8 پيام امروز مقاله ي مولانا باعث درين شماره مولانا بحرالدين باعث از دانشمندان برجسته، مبارزين سرسخت سياسي و فعالين اجتماعي كشور بود كه جان شيرينش را قهرمانانه فداي آمال ملي و ميهني خويش ساخت، تا آخرين لمحهي عمر سازش ناپذير باقي ماند و از معاملهي سياسي و خيانت به آرمان همرهانش اجتناب كرد، در راه برابري ملي مبازره نمود، بر سنگرهاي ارتجاع، وطنفروشي، بيگانه پروري و خيانت یورش برد و قهرمانانه رزميد. بهشت برين جايگاهش باد كه چهره ايست مانا در اوراق تاريخ كشور.
|