مولانا بحرالدین باعث مرد اندیشه و عمل

یازدهم دلو مصادف است به روز شهادت مولانا بحرالدین باعث دبیراول محفل انتظار ، رهبر محبوب سازمان فداییان زحمتکشاناقبال علی شاه "دهقانپور" افغانستان (سفزا) ویکی ازشخصیتهای کمیاب حوزۀ نواندیشی دینی و دین باوری ، جنبش روشنفکری دوران استبداد خاندان سلطنتی و مبارز نستوه راه آزادی و عدالت اجتماعی ، که 30 سال پیش بدست خون آشامترین چهره بدنام تاریخ روشنفکری تاریخ کشور مان ، حفیظ الله امین به شهادت رسید.
مولانا بحرالدین باعث ، درسال 1320 خورشیدی دریک خانواده منور و روحانی مربوط درواز بدخشان  چشم به دنیا گشود، چند سالی ازدوران کودکی خویش را صرف آموزش درزاد گاه خویش نمود، اما ازهمان آوان کودکی با طرح سوالاتی که پاسخ به آنها درحدود  صلاحیت روحانیون زادگاهش نبود، مشکل سازگردیده، برای دریافت پاسخهای مناسب خویش تن به آوارگی گذاشته شهربه شهردنبال آنانی بود که به قناعتش درست بپردازند. هیچ مولوی بنامی دربدخشان نبود که باعث به سراغ آن نرفته باشد ؛ بشمول بزرگترین مولوی اسلام شناس افغانستان مرحوممولوی عبدالغفارخان جویی.

قرارحکایت ریش سفیدان وروحانیون درواز، درهمان دوران کودکی قرآن کریم را حفظ نموده به آموزش فقه وکلام واحادث پیامبراسلام پرداخته، نورسی بیش نبوده که درنزد مولوی مدرسۀ شهرسبزدروازبه درس طلبه ها می پرداخت، اوهنوزبه سن قانونی بلوغیت خویش نرسیده بود که درنتیجۀ پرسش وپاسخها وخطابه های تند وکم نظیرش ازجانب روحانیون حوزۀ بدخشان وتخارلقب مولانا برایش بخشیده شد  واورا انسان بجای رسیده میگفتند.

 مولانا به زبان و فرهنگش عشق می ورزید و به اندیشه های فلسفی اندیشمندان وبزرگان و فلاسفه شرق اسلامی(ابن سینا، مولانا، رازی ، ناصرخسرو , .. وغیره ) نه تنها دسترسی بالایی داشت، بلکه به شخصیت آنها عمیقاٌ احترام داشت و به زبان عربی دسترسی تخصصی داشت و آزادانه تکلم میکرد .
مولانا بحرالدین باعث، درسال 1344 خورشیدی شامل صنف دوازدهم  دارالعلوم کابل گردید وبعدازفراغت درسال 1345 خورشیدی به دانشکده شرعیات دانشگاه کابل راه یافت و تا سال سوم درس خواند و بعداً بنا بر فعالیتهای سیاسی و اعتراضا تش در برابر سیاستهای حکومت تک قومی شاهی و بحثهای تند با استادان متعصب مصری دانشگاه کابل وبه چالش کشیدن جامعه روحانیت الازهرمصرورد دید گاه های آنان اخراج شد.
مولانا بحرالدین باعث ، بادرک رسالت تاریخی و شناخت عمیقیکه از دین مبین اسلام وفلسفه یونان داشت 
، بارها صدای اعتراضش  را آزادانه و بدون اندکترین ملاحظه ای  ازمنبر دین به نفع دینداران وبرضد سودجویان خرافاتی بلند کرد ، تانقاب پوشان تنگ نظراسلامی ، مبلغین واپسگرا وکوران دنباله روفلاسفه یونان ، بیش ازاین  سرنوشت دین باوران را دردست نگیرند  و دین مقدس اسلام  را به بیراهه نکشانند و دربرابر پژوهشگران عرصه دین ، ساینس و تکنالوژی مزاحمت ایجاد نکنند و بگذارند که مخلوقات کره زمین ازنعماتی که خالق شان برای شان  ارزانی نموده استفاده اعظمی نمایند ؛ طوریکه خود درمقاله ء " پیروزی علم وشکست خرافات" می فرماید: " خـام پنداران متحجر همیشه ازخـواب غـفلت دیگـران سود جسته درپـناه دیـن ومـذهـب سرسخـتانه کـوشیده انـد تا افــرادی را که داعـیهء خرد ودانش دارند ازمیان بـردارند، سعی کرده انـد تا ازراه بر انگیختن احساسا ت عـمومی شعلهء تابناک علم ودانش را که غــذای اساسی دین است، خامـوش سازند مگـر از آنجا که جهـل وبـی دانشی در تحــمیق عمومی رول عمده داشته وخوشبختانه درعصریکه ما در آن حیات بسرمیبریم، آفتاب دانـش بشر به نصف النهار خود رسـیده وگلیم جهــالت بـرچیده شده است، پدیـده هـای پیهم عـلمی یکـی بعد دیگـری بر تـیوریهـای بـی اساس کـهنه پــــرسـتان خـط بطـلان کشـیده، مشت آنـها را بـازوخبطـهای شـان را آشکارمیسازد " .*

مولانا بحرالدین باعث  ، نظربه خصلت وتفکر تجدد طلبی  و تجاربی که از سیستم غیرعادلانه قضایی و استبداد  سلطنتی جامعه سنتی مان داشت، درجریان مبارزات سیاسی پیرامون ساختار حاکمیت مردمی و بحثهای پیچیده دینی  توام بادلایل مستند و منطق رسا و بدون ترس و حراس ابرازنظرمیکرد ، مردم و هوادارانش را به لزوم دید مبارزه سرسخت سیاسی و اصلاحی  برضد هرنوع سیستم غیرعادلانه دولتی  فرا می خواند ، و میگفت :  " 

همینکه  میخواهیم جامعه را اصلاح و حاکمیت را عادلانه بسازیم،  باید ابتدا سلطه ی فاسد دین را از روی دوش مردم در حاکمیت برداریم . ما نباید سیستم قضا یی دینی را عمل کنیم.  تاریخ قضاوت دین بسیار تاریک و نا منصفانه است.  دین اصلا برای قضاوت نیست،  کار دین هدایت و مشورت است وکار مومن دیانت و صداقت ...". 

او مرد اندیشه ، عمل انقلابی ، جستجوگرراه حقیقت ، مبلغ و متفکر عرصه سیاست و دین بود که برای مردم ورهروانش نقش مردمک چشم را داشت ، اما برای مفسدین دین و خاندان قبیلوی خارچشم بود. همین دلایل بود که ، چندین بار ازجانب جمعیت العلمای قرن سنگ به تکفیر کشانیده شد و از سوی حاکمیت استبدادی رهسپار زندان قرون وسطی گردید ،  ولی هربار بعداز تجربه دردو رنجها ی سلولهای تاریک زندان  و آبدیده ترشدن ،  برتیوریهای کهنه پرستان  خط بطلان کشیده، از زندان رهایی می یافت ودر فعالیتهای بعدی سیاسی خود نسبت به گذشته مصمم تر ، خوبتر و بهترمی درخشید.
مولانا بحرالدین باعث ، در اوج استبداد قبیلوی و خود کامگی آخیرین سردار خاندان آل یحی و اوج  جنبشهای چپ و راست  و لزوم دید مبارزه همه جانبه جهت سرنگونی حاکمیت غیرمردمی سردار داوود ، در تشکیل محفل انتظارتحت رهبری  شهید محمد طاهر بدخشی ، شخصیت شناخته شده جنبش روشنفکری ، تساوی حقوق شهروندی ، ملی وبین المللی کشورمان،  قیام مسلحانه ای رابا جمعی از دوستان و یاران وفادارش  پیش از دیگرسازمانهای سیاسی طرح ودر دورترین بخشداری درواز بدخشان عملی نمود. شهید عین الدین و شهید جلال الدین
گرچه
قیام مسلحانه فرزندان اصیل کوهپایهای درواز و هندوکش  که هدفی جز خدمت به این خاک و مردم بلاکشیده نداشتند  بعداز یک و نیم ماه مقاومت دربرابر ژاندارم دولتی ، بنابرخیانت یکی ازروحانیون مرتجع  به شکست مواجه شد وبا از دست دادن دو شهید آرزومند عین الدین و جلا الدین همه اعضای سازمان را درعزاو ماتم گرفتار ساخت ، ولی آغازتحرکی بود  دربین توده ها که دربرابر نابرابری های ملی ، وجود ستم طبقاتی و ملی  در کشور مقاومت نمایند و به مبارزه خستگی ناپذیرخویش تا سرحد قربانی نمودن جانهای شیرین شان ادامه دهند ، که کنون ادامه دارد (از شکست چنین قیامها ی مردمی تاریخ بشریت  نمونه های زیادی در حافظه  خود دارد که که وجودش  را دیگرگون ساختند) .
پیروزی انقلاب برگشت ناپذیر ثور و سرنگونی قدرت سیاسی از چنگال خاندان مستبد و عیاش  که  لحظه ای غیر از شکارحیوانات و انسانها درفکر آبادی نبودند ، رویدادی عظیم تاریخی بود که تمام آرمانها و آرزوهای نیروهای مترقی توده های ملیونی مردم افغانستان را به یاس و نا امیدی مبدل ساخت ، سیاست مصئونیت ، قانونیت و عدالت شان در جامعه به وحشت ، عذاب وماتم ملی مبدل گشت، ستاره های انقلاب و رهبران خردمند انقلاب شکوهمند ثور جامه بدل نموده تمام روشنفکران ، منورین، استادان ، شاگردان، دوستان و دشمنان شان را زنده بگور کردند، تا توانسته باشند چند صباحی به زندگی شرم آور خود ادامه حیات دهند وزمان رسیدن  به مرحله سیستم رویای سوسیالیستی خویش  را از طریق ترور و نابودی کدرهای برجسته و تحصیل کردگان سازمانهای چپ و راست کوتاه تر نمایند .

سرکوب خونین رهبران و کدرهای برجسته سازمانها سیاسی و علمای دین  من جمله محفل انتظار و شاخه های بعدی آن سازا و سفزا عملی بود فاشیستانه و جفای بود غیر قابل تحمل برپیکرخونین این سازمانهای بانی  وحدت ملی و عدالت اجتماعی و در مجموع مردم شریف و متدین کشور مان.
عمل مؤفقانه رهایی مولانا باعث از بندی خانه کودتاچیان قصاب و آغازقیام مسلحانه سازمان فدائیان زحمتکشان افغانستان  برضد حاکمیت انقلابی نوع امینی درتخار و بدخشان و گروگانگیری سفیر امریکا به هدف نجات مولاناباعث از چنگال رژیم پوشالی ح د خ ا توسط یاران و رهروان و فادارش و اقدامات بعدی دیگر سازمانهای سیاسی ودر مجموع  قیامهای مسلحانه سرتاسری مردم  افغانستان عکسل العملی بود در برابر اعمال نابخردانه  این انقلابیون قلابی و ستاره های انقلاب برگشت نا پذیرنوع هتلر ح د خ ا و باداران خارجی شان که ثبت تاریخ گردیدند.
مولانا بحرالدی باعث ، یگانه روشنفکر و رهبر سیاسی بود پیشتر از همه ماهیت اصلی رژیم خون آشام را درک کرده بود  و قاطعانه تر نسبت به هرکسی دربرابر حیله و نیرنگ امین  مقاومت کرد وتاآخرین رمق حیات خویش نه به رژیم  تسلیم شد و نه حاکمیت غیرمردمی شان را به رسمیت شناخت.

بنابرهمین دلایل بود که حفظ الله امین جلاد قدرتمند کودتای ثور 1357 موجودیت مولانارا بعداز دستگیری اش  حتی برای یک هفته هم در بندی خانه شخصی شان (درشش درک) تحمل نکرد و بطورناجوانمردانه بعدازسه روزدستگیری بتاریخ 11 دلو سال 1357 به شهادت رساند و کشور عزیز مان را از داشتن کمیاب ترین شخصیت سیاسی ، علمی و فلسفی محروم ودرنتجه قلب روشنفکران حقیقی ، علمایی واقعی دین،  دوستان و رهروان سالار شهدا ی آزادی و مردم مان  را برای ابد داغدارساخت  .

 روح مولانا شاد وروانش جاوید باد!

*********

خاطره دیدار: ماندگارترین خاطره زندگی که هرگز ازیادم نمی رود برمی گردد  به ایام نوجوانی ام : زمانیکه  دانش آموز مکتب ابتداییه جوی درواز بودم که با هیچ نوع سازمانهای سیاسی نه پیوندی داشتم ونه می دانستم که سازمان سیاسی یعنی چه ؟ ظاهر شاه را بعداز خداوند (ج)، حضرت محمد مصطفی(ص) پدربزرگوار ومادر مهربانم دوست میداشتم و اطاعت میکردم، فصلی بود که نه گرم ونه سرد یعنی ماه خزان بود، اما برگان درختان ریخته بودند و به مکتب هم نمرفتیم زیرا یک هفته قبل امتحانات نهایی را موفقانه سپری کرده بودم و پدربزگوارمرحومی ام که جنت مکان باشد بدین مناسبت من را از آوردن هیزم (باید ساعت 4  صبحگاهی بیدارشوی تا برآمدن آفتاف ، پیاده تا آخیرین قله کوه بالا شوی که 3 الی 4 ساعت را دربرمی گرفت،  بعداز خوردن نهار درقله کوه که تمامی دهات از آنجا قابل دید بود ، چیزی کم و یازیاد 2 کیلو متر پاین بروی تا به جنگل برسی و سپس چوب خشک جمع آوری کنی و نظربه قدرت و توانت بارببندی و بابارپشتاره ا ت به خانه برگردی که یقیناً  مدت 8 تا 9 ساعت را در برمی گرفت) برای سوخت زمستانی ، برای مدت دو هفته معافم کرده بود .
در شب یکی از این روز ها استاد محمد انور کوفی خطاط ورسام چیره دست
ومعلم ریاضی مان همراه چند استاد دیگر که دردوران حاکمیت ح د خ ا به کابل برده شدند وتا کنون ازسرنوشت شان کسی خبر ندارد ، طبق رسم و رواج محیط مان مهمان ما بودند ( دردهات ما عادت بود که معلمین را بعداز ختم امتحانات سالانه برای مدت یک ماه مهمانی میدادند که ناشی از خصلت مهمان نوازی و احترام مردم به مقام معلم است ؛ اینکه از آمدن مولانا قبلاً خبرداشتد و یانه؟ نمی دانم )، فردای آنشب خلق زیادی از هرگوشه و کنار دره جوی به شمول چاپ اندازان به قشلاک ما که " آرون " نام دارد و نسبت به دیگر دهات هموارتر و باوجودی آن نقطه تقاطع 3 دره است آمده بودند تا از تشریف آوری مولانا بحرالدین باعث به دره جوی ، با نمایش پهلوانی و بزکشی استقبال گرم نمایند، جناب شان پیراهن سفید و چکمن قندزی پوشیده بودند و کلاه قره قلی به سرداشتند ، در همین روز بود که  برای اولین باراسمش را شنیدم و برای اولین و آخرین بار رهبر آینده امرا که در فکر و خیالم نبود از نزدیک ببینم . فضای خوشی ، استقبال گرم مردم ، احترام پدرم و دیگر موی سفیدان به او مهمان عالیقدر،  سبب شد تا از پدرم بپرسم که او کیست ؟ پدرم به من گفت : مولوی بحرالدین . گفتم چرا مولی  ؟ پدرم گفت :
بخاطریکه مثل مولوی حبیب الله بنی مولوی است (من در زمستان نزد مولوی حبیب الله کتاب مختصر می خواندم آدم نرم ، خوش سخن و بی ضرر بود).

از علت نداشتن ریشش پرسان کردم اما پدرم جوابی نداشت  ودر عوض از من پرسان کرد : یادت است که یک سال پیش چنان گرسنگی بود که نان پودینه می خوردیم و من نسی رفتم و باخود 4 بوجی آرد آوردم اگراو چهاربوجی آرد نمی بودند همه مان از گرسنگی میمردیم . من گفتم بلی  وازش پرسان کردم که قصه یک سال پیش به نداشتن ریش مولوی چه ارتباط دارد ؟  پدرم  با لب خندۀ پدرانه گفت که : بچیم  اگر این  مولوی (باعث) مثل دیگر مولویها باشد ، ما صاحب  4 بوجی آرد گندم نمی شدیم (بعضی ملاها و مولوی ها مخالف دریافت مواد امدادی روسها بودند ، زیرا بنظر آنها مواد کمکی روسها برای مسلمانان حرام بود) وبخاطریکه هیچ کسی از ترس دادن قرض دولتی، آرد قرض از دولت نمی گرفت ، او بود که در بین جمعیت بزرگی از مردم درواز و کارمندان دولتی برای مان گفت :

مردم ! غیر از خدا از کسی دیگر نترسین ، هرقدر  که می توانید بوجی آرد قرض کنید و فامیل تان را از گرسنگی نجات دهید ، این مواد مواد امدادی است و مفت و رایگان ، دولت حق ندارد که آرد امدادی کمک شده شوروی را برای تان بفروش برساند ، این چال و نیرنگ دیگری است که و لسوال کته شکم برای فایده خویش فکر کرده ، شماجرأت کنید و آرد بگیرید ، من برای تان وعده می دهم که هیچ کس حق ندارد که حق شما را بخورد و یا از شما تیره ماه یک و نیم چند گندم و یا عوضی بگیرد .
 همه مردم به مولوی اعتماد کردند ، دروازه گدامها شکستانده شد ، بعداً یکی دو بوجی ، دیگری 3 و یابیشتر آرد گویا قرض گرفتند  و بخانه های شان برگشتند ، تا کنون نه قرض دادیم ونه کسی جرأت کرده بگوید که قرض دولتی را بدهید .

همین قصه پدرم و حس کنجکاوی خودم بود که آهسته و آهسته با دوستان و رهروان راه  مولانا آشنایی پیدا نموده و در راه مبارزات پرخم و پیچ شان  با ایشان همسفر شوم .

 

اقبال علی شاه "دهقانپور"