مولانا باعث 

فریادی درانزوای سکوت

بیاد مولانا باعث انقلابی ترین انسان میهن

ازانزوای خود سخن میگویم، ازرنج زنده ما ندنم که شور وحال گذشته برمن سنگینی میکند. یاران من شاید 70 درصد زنده نیستند ومن از آنکریم دهقا ن سی درصدی هستم که بداقبال و کم بخت بوده اند. اکنون اگر نفس میکشم بیاد دوران باهمی من وآن رفقای تهران و شیراز و اصفهان و چالوس است. بیادروزنامه بدستان فدایی، دستمال پوشان فدایی، روسری داران و جوانان هوادار ودلباختگان فدایی، بیاد دسته های گوناگون انقلابی در قزوین، رشت، زنجان، کرج وتهران.

آنسوی دیگریکه مرازندگی داد، قوت ناشی از خوانش روزنامه ها، خبرنامه ها، کتاب ومجلات سازمانهای انقلابی، گروههای مردمی، دسته های تبلیغاتی و فضای سیاسی جوانان پاکباز انقلابی در ایران بود. من گارگربودم، دوستانم همه گارگر بودند، ما گارگربودیم، اما ازمیان همه اعضای سازمانهای سفزا وسازا که درایران بسر میبردند؛ من یکی خودم را به درون دسته های انقلابی ایران فروبردم و با عشق و حرارت فراوان خودآموزی را آغاز کردم.

پنهان نماند که در دمونستراسیونها، راهپیمایی ها، مجالس سخنرانی رهبران چریکها و درنمایشگاههای کتاب و تصاویر بدون غفلت میرفتم و اشتراک مینمودم. مجاهدین خلق و سازمان پیکار درراه آزادی طبقه کارگر هردو پیروان میرزا کوچک خان سردار جنگل وجنبش سوسیالیستی گیلان بودند. درمیان محافل واجتماعات سخنرانی رهبران حزب و سازمان طوفان، سازمان کوموله، حزب رنجبران وحزب دموکرات کردستان نیز بودم. آنها هم با شور انقلابی از داعیه و آرمان آزادیخواهانه خود برای مردم فریاد میزدند.

در اجتماعات آرام وکم جمعیت حزب توده نیز شرکت میکردم، درخیابان 24 اسفند، در میدان فردوسی، درمیدان شهیاد، دربازارچه کتاب و کتاره های دانشگاه تهران ودر سایر میادین و بازارهای پرجمعیت تهران وشهرهای دیگر ایران. چون فعالیت فکری وتبلیغاتی مسلط آنروز آهنگ انقلابی داشت و سازمان چریکهای فدایی خلق، مجاهدین خلق، سازمان پیکار، سازمان طوفان، حزب جمهوری اسلامی وپیروان امام خمینی، حزب دموکرات کردستان ازدیگران پررنگ تر و چشمگیر تر بودند، لذا از آرامشهای دنباله روانه حزب توده، حزب طوفان و برخی سازمانهای دیگر راضی نبودم.

اکنون چون دریایی که پس از طوفان بنیانکن و امواج درهم شکن آرام میگیرد، شل و ویل شده ام. چون پاره تخته های قایقیکه درهم شکسته است و تخته تخته جدا شده است، بر روی آب دریای فراموشی مانده ام. دوستان من که 80 درصد ایرانیها بودند، با همین طوفان مورد نظر در ایران، به تخته های پریشانی بدل شدندکه، از دریای ایران به بحرهای پایان و قبرستان گمنامی رفتند. آن بقیه عزیزان و یاران خودم نیز به نحوی پراکنده شدند وجماعت خوب آنزمان ما کاملا ازهم پاشید.

راستی فضای روانی و عاطفی من سرشار از احساس همسویی ونزدیکی با سازمان چریکهای فدایی خلق پیش از انشعاب بود. رنج درونی و آزار دهنده من آنبود که، در تمام  دوران اقامتم در ایران، وقپاره یی از نام سازمان فدایی زحمتکشان ( سفزا )، سازمان انقلابی زحمتکشان (سازا) و جنبش به اصطلاح "ستم ملی" نیافتم ونخواندم. فقط بدلیل همدیاری با مولانا باعث وبخاطر شجاعت و ایمان انقلابی او بود که خودرا منسوب این جنبش میشناختم. بارها نام واعتبار ونقش و مقام اورا در امرشجاعت انقلابی وروحیه ی آزادگی یی که داشت، بروی چریکها کشیده ام. 

هنگامیکه دیگر وشام پس از اتمام کارهای سنگین بنایی و کار در انبارهای بزرگ،بادهها نشریه، روزنامه، اعلامیه و چارت و کارتون تبلیغاتی نیروهای سیاسی ایران بر میگشتم، در اطاق کارگری آنها را میخواندم وسپس در خفا می گریستم. گریه برای فقر فرهنگی سازمان خود، برای ناتوانی و درماندگی یاران خود وبرای بیچارگی ما!

اگر به مساله افغانستان بپردازم، رفقای نازنین ما، مصطفی سنجر، کریم پور، کریم ژیگلو، بهاوالدین، منان، وزیر، رضا مشتاق ودهها تن دیگربودند. یاد آقایان مزارحبیب، نذر سیید، رخمت الله، قدمدار، حیدر، نظر جمیل، محمدزمان، مامورالدین، عبداللطیف، دولت ناخوان، انجینرحسن، امام الدین خان، فتح الدین، مامااعظم، عبدالله، داکترجمال، داکتر اقبال، مولانا صنعت الله، استاد ولی احمد، داودخان، ترجمان، صدیق و بقیه بخیر باشد.

این یاران و دوستان هم نعمت بزرگی بودند. از ایشان در زمان مختلف استفاده وبهره ی خوب برده ایم، برخی از آنها مستقیما استاد آموزش ما بودند. دونفر از میان دهها تن حق زیادی برمن دارند و مرا در آموزش وخوانش بشدت یاری کرده اند. من حق دارم از همه دوستان وبخصوص از آقای رحمت الله و مصطفی سنجر بسیار ممنون باشم. آنها بودند که بزرگواری و مقام انقلابی مولانا باعث، محمدطاهر بدخشی، حفیظ پنجشیری، قربان پساکوهی و یاران آنها رابرای من معرفی کردند. مفهوم و مرام سازمان بدخشی و باعث را بمن فهماندند و از مبارزات انقلابی آنها ودیگر نیروهای فکری مرا آگاه نمودند.

دوستان!

باورکنیم که همه ی آنها انقلابی و آزادیخواه واقعی بودند، آنها مردان راستین اندیشه وعمل شدند، راههای مبارزه با طاغوت سلطنت وجمهوری بدتر از سلطنت را گشودند. آنهابا سلاح اندیشه و عمل در برابر رژیمهای خونخوار ومستبد قدراست ایستادند و تاپای مرگ درفش آزادی را بلند نگه داشتند. بازهم باورکنیم که ما نسبت به آنها بی روحیه، کم طاقت، ناصادق و ناتوانتر هستیم. آنها مارا در سیاست وعمل آفریدند، رهبری ورهنمون کردند، راه را باخون خود خط همیشگی کشیدند. درحالیکه ما زنده مانده ایم ونه تنها راهشان را ادامه نمیدهیم، بلکه سنگهای تهمت و ناروایی زیادی بسوی آنان پرتاب میکنیم. معلوم است که آنان بزرگ بودند وما کوچک هستیم.

حال جای گله پیش آمد، حوصله پیش آریم و درپایان این یادداشت، درخواست نماییم که:  تاریخ سازمان وشکست وریخت آنرا با واقعبینی بنویسیند ومن درسهم خود میتوانم، چیزهایی به ارتباط  روابط بیرونی منجمله با چریکهای فدایی خلق ایران بگویم و یادداشتهایی را در اختیار دوستان قرار دهم.

جفای ما درحق آن بزرگمردان کمتر ازاقدام خونریزانه دشمنان علیه آنان نیست. دشمن رهبران وبزرگان وانقلابیون مارا از نظر فزیکی کشته و نابود کرده است، اما ما بدلیل بی تفاوتی در برابر آنان، و بی اعتنایی در معرفی شخصیت و نقش آنها؛ آنهارا از لحاظ معنوی و تاریخی کشته ایم. برشویم ونام ونشان آنهارا دوباره زنده کنیم. حتی نقد آنها نیز برای شناختن ایشان بسیار مهم است.

من مراتب تسلیت ویژه ی خودرا به محضر همسر گرامی مولانا، دختران دلاور مولانا و یگانه پسر مولانا تقدیم میدارم.

 

درود بر مولانا و همه یاران انقلابی آن.

دوست شما

کریم دهقان - درواز