|

گوشه های ازخاطرات بی ریای مردم درواز عقاب تیزبین از کوه درواز به اوج آسمان ها کرد پرواز
مان مرد دلیری نکته پرداز قیام داد خواهی کرد آغاز سلام و درود به مردم سرزمین مولوی باعث ، سلام و درود به یاران و پیروان مولوی باعث ، سلام و درود به سر سپرده گان و شهیدان راه مولوی باعث، سلام و درود به خواننده گان و رهروان مولوی باعث و سلام و درود وعرض ادب به دست اندر کاران و دبیران سایت های که یازدهم دلو را برای یاد بود سلطان شهیدان راه آزاده گی تخصیص داده اند. بعداز تقدیم سلام و عرض ارادت از شما آرزو دارم تا نبشته ی کم ارزش بنده را در کنار نوشته های پرارزش شیفته گان مولانا بحرالدین باعث دبیر اول محفل انتظار و رهبر سازمان محبوب(سفزا)به نشر بسپارید. من تمام عمرم را درمسیر اندیشه های والای انسانی مولانا بحرالدین باعث سپری نموده ام، ولی تمام عمر افسوس خوردم که نتوانستم پای صحبتش بنشینم و از بحر بیکران دانشش لب تر کنم، هرکسی که با من آشنایی دارد بنکوی میداند که من به مولانا چنان عقیده داشتم ودارم که او انسان بود، ولی نه انسان معمولی و نه هم مانند انسان های یک و دو قرن اخیر. عاشقان پاک مولانا !!من از شما معذرت میخواهم که در توانم نیست تا اکادمیک درمورد شخصیت چند بعدی مولانا بنویسم و خاطرات شخصی هم ندارم چون تماس مستقیم با جنابشان نداشته ام ، یکبار حضرت مولانا را درخانه ی آخند ملا سلیم سالها پیش دیده ام که چهره مبارکشان هم در خاطرم نیست. بنا به دو دلیل اول اینکه خورد سال بودم، دوم اینکه مدت زیادی از زمان دیدنم تا حال گذشته است.
مولانا به هر مکان و منزل که فرود می آمد، مردم از گوشه وکنار از جوانان وکهن سالان به زیارت شان می شتافتند. نام مبارکشان ورد زبان عموم دروازی ها بود از دیدنش همه خوش حال میشدند . افتخار می کردند که مولانا را از نزدیک دیده اند. هرکس تا توان داشت در موردش تعریف می کرد حتی بچه ها هم از اعمال نیک وشایسته اش برای دنیای خود از نام وشخصیت مولانا استفاده می کردند...
معذرتم را بپذیرید شاید این نبشته من زیبنده حال نباشد ولی چون ساده است و بی ریاء با جرأ ت می نویسمش. خوب بیاد دارم مولانا در سالهای که نو به شهرت رسیده بود، مردم به نام مرد آتشین،صادق،عادل،غریب پرور، مبارزوانقلابی می شناختندش ... کوه گردی، شب گردی ، شهامت وشجاعتش برای کودکان ونوجوانان درواز ی الگو شده بود. بچه های نوجوان برای خود یک نوع بازی ساخته بودند بنام « باعث بازی » یکی از بچه ها را که نسبت به دیگران دلیرتر و شجاع تر بود « باعث » انتخاب میکردند. اکثریت بچه ها رعایا بودند. چند تن هم ازمیان بچه ها رول قوماندان امنیه، حاکم ، قاضی و مفتش را بازی می کردند . تعدادی هم معلم ومتعلم ، بازی از مخالفت شخصیتی بنام « باعث » با استبداد ،د فساد اداری ، خرید وفروش تریاک وجنایات مامورین حکومتی آغاز میشد. تا دست گیری ، محاکمه وزندانی نمودن مولانا بازی ادامه می یافت...
شیفته گان مولانا !! محترمانه باید به عرض برسانم که حالا میخواهم ، حقایق و شایعات که از زبان مردم درواز و غیره درمورد شخصیت مولانا شنیده ام تا جای که در حافظه ام حفظ مانده است بنگارم...۶ سال داشتم که با نام مبارک مولانا آشنا شدم، در آن زمان فکر می کنم نو مولانا به شهرت رسیده بود، اکثردعوی ها ، کشیده گی ها قومی و مناقشات جنجالی نا حل شدنی مردم که برایش محول میشد در مورد عادلانه تصمیم می گیرفت و عادلانه فصله میکرد . به دعوی ها به صورت احسن خاتمه میداد. شرینی و پاره از هیچ طرف دعوی اخذ نمی کرد. او همیشه از حق طرفداری میکرد و علیه باطل می ایستاد . در غریب پروری نام وشهرت سترگ داشت. مردم درواز که سالها رنج استبداد، ستم ورشوت را با جسم وجان لمس کرده بودند . مولانا را از انسان دور وزمان خود یک درجه بالتر می شناختند.
شب ها در کانون خانواده ها از مولانا و عمل کردهای مولانا صحبت میشد. من هم برای اولین بار در یکی از شب های زمستان نام مولوی باعث را از پدرم شنیدم که داشت برای اهل خانواده ی ما در باره ی مولانا ، سخن رانی های مولانا ، پند ونصحیت مولانا که به مسجید« پری سیدون »انجام داده بود، پیام های مولانا را کنده وپاره چیزی که در یادش مانده بود با همان فهم خودش تشریح می کرد. افسوس که هیچ چیز از صحبت های پدرم جزء یک نام همان نام مولوی بحرالدین باعث دیگر هیچ چیزی در یاد و خاطرم باقی نمانده است...
بعد ها که صنف پنج مکتب بودم ، بار دیگر نام مولانا سرزبان ها شد ، این بارمردم با اشتیاق بیشتر به استقبال مولانا میرفتند و جدی تر در موردش صحبت میشد ، این باربیشترعالمان دینی تلاش داشتند ، خودرا با مولانا هم فکر وهم سنگر نشان بدهند ، از قریه ماهم ملا عبدالصمد آخند که بعد ها به جرم پیروی از خط فکری مولانا بحرالدین از طرف اخوانی ها در زمان جهادشان اعدام شد (روحش شاد باد ) ملا سلیم آخند مشهور به « دو آسیابه » که تا آخرین روز های حیات در خط فکری مولانا استوار بود، ملا عبدالجمیل آخند ، ملا امان ومولوی حق نظر، از امامان مساجد بودند که برای اولین باراز مولانا به دفاع برخواستند . بعد ها آموزگاران و دانش آموزان به صف رهروان مولانا پیوستند.
این بار کار کرد ها و اعمال خیر اندیشانه مولانا خوب یادم است. در تاریخ اوغان شاهان برای اولین بار برای مردم بی بضاعت دروازی در یک خشک سالی و قحطی از طرف دولت شورا ها آرد گندم کمک شده بود . آرد از راه تاجکستان به مرکز درواز ( نسی ) وچند جای دیگرانتقال گردیده بود، به مردم ، روشنفکران آگاهی داده بودند، که این از جمله کمک های شوروی به دولت افغانستان است که برای مردم غریب آمده و حق مردم است باید به مردم رایگان توزیع شود، برای مردم درواز با داشتن حکومت های ظالم طی چندین سال چنین کمکی آن هم از نوع آرد گندم در گونی های چند سیره، پدیده نو و باور نشدنی بود، ولی مردمی مجبور، برای دریافت این کمک ها دسته جمعی به طرف « نسی » وجاهای دیگری که گدام گردیده بود، روانه شدند با افسوس بعداز اعلان مقامات حکومت محلی که گویا این کمک ها مجانی نه، بلکه قرضه است ، دست خالی بر گشتند . پدر من هم از جمله کسانی بود که دست خالی برگشت ، تعدادی از فرط مجبوری یک بوری آرد را شریکی آورده و میان سه یا چهار خانواده تقسیم کردند، مردمی که سالها در ترس و وحشتِ حکومت های اوغانی زنده گی کرده بودند از ترس آنکه قرضدار حکومت نشوند ، مورد آزار واذیت حکومت قرار نگیرند، قرضه را برگشتانده بتوانند با همین مقدار قناعت کرده بودند، اما بعداز یک هفته خبر های خوش و نوید بخشِ برای مردم رسید و سروصدا ها در تمام درواز طنین انداخت که یار غریبان مولوی بحرالدین باعث به درواز رسیده است . از عمل شوم وظالمانه مقامات محلی سخت غضب شده ، در حویلی حکومتی طی یک سخن رانی کارکنان حکومتی را محکوم وملامت نموده افراد ی را به طرفِ شکی، جوی، مایمی وسراسردروازفرستاده تا به مردم ابلاغ کنند که هر چه زودتر خود را به« نسی » رسانیده به حق خود برسند. بعداز قریه ی « اوبغن » بالا قریه ی ما « جامرچ » پایان به « نسی » نزدیک تراست پنج
الی شش ساعت راه پیاده وخره کی ، اسپکی تیز تر میرسد. فردای همان روز مردم احتیاج باز دسته جمعی خود را به مرکز رسانیدند وحق به حق دار رسید مردم می گفتند : بعداز رسیدن به « نسی » ساعت 9 پیش ازچاشت مولانا در جمع مردم شکم گرسنه حضور یافت و همه با یک همبستگی به طرف گدام های حکومتی رفتند ... دروازه ی گدام را شکستاندند، به مردم مولانا فرمان داد هر قدر که احتیاج دارید بردارید که فرصت کم است، مردم قریه ی ما یک یک بوری آرد باخود آوردند می گفتند : کسانی که خانه هایشان نزدیکتر بود بیشترمستفید شدند، بعداز آن اقدام نیک و عمل خیر با مولانا حکومت چه برخورد کرد و چه بلا ها آورد قیصه اش دراز است ... خزان رسید خرمن ها جمع شد ، حکومت با مردم چه کرد و چه بلا ها را بالای مردم آورد هم قصه اش جالب است اما این جا جایش نیست می گویند « یارزنده وصحبت باقی » ولی آنچه که مهم بود ، این بود که مولانا در قلوب مردم دروازو تاریخ درواز برای ابد جا یافت و جاویدان شد.
من مکتب شش صنفی جامرچ پایان را تمام کرده شامل مکتب میانه ی فطرت درواز شدم درست سال ۱۳۵۴ خورشیدی . دراین ایام به تمام محافل و مجالس ذکرو فکر مولانا میرفت هر کس خوش داشت در موردش بگوید و در موردش بشنود، این همان سال قیام مولانا و یاران مولانا علیه آخرین سردار مستبد خاندان آلیحی سردار داود مشهور به سردار دیوانه یعنی داود خان بود که بعداز خاموشی این قیام ، دیگر مولانا و یاران با وقار مولانا به درواز عزیز و دوست داشتنی بر نگشتند، داغ و درد شان برای ابد در قلوب دروازی های پاک طینت وپارسا باقیست ، تا درواز است تا این فلک است نام نیک شان ثبت جریده عالم وآدم خواهد بود ونام و اندیشه موالانا پایدار...
مولانا ویارانش یک ونیم ماه در برابری قوای ظالم وخونخوار داود خان که بنام قوه ی ضربه یاد میشد ، مردانه وار ایستاده گی کردند، به مردم افغانستان و بخصوص به مردم با شهامت درواز درس ایستادن را در برابری استبداد و ستم تعلیم دادند، آنها ده نفر بودند ولی چنان شهامت ،غیرت ، شجاعت و ابتکارعمل داشتند که قوه ضربه ی داود جرأ ت روبه روشدن و جنگ رویا روی را با آنها نداشت، تعداد عسکر و افسر که در این حادثه به درواز آمده بودند بطور دقیق کمیت شان را نمیدانم ولی گفته میتوانم که از صدها نفر بشیتر بودند، در تمام مدت که مولانا به درواز بود قوه ضربه ی داود خان نتوانست، به آنها اندکترین زیان برساند، شب ها تمام عسکر و منصبدار در یک محل جمع میشدند، تا روز پهره وگشت زدن داشتند، روزانه به آزار واذیت مردم بیگناه می پرداختند، به مردم فشار می آوردند شکنجه شان می کردند، امر میدادند که بروید به کوه ها ودره ها مولانا را جستجو کنید، دستگیر نموده تسلیمش دهید، دهاقین کم بغل وبی گناه را روزها ی متمادی برای پیدا نمودن ودستگیری مولانا به کوه وپشته روان میکردند، همه مولانا را میدیدند ولی هیچ دروازی حاضر نبود جزئی ترین اطلاع در مورد به حکومت بدهد.
مردم که برای دست گیری مولانا روان میشدند، با دیدن مولانا توشه خود را به آنها میدادند تا گرسنه نمانند و بادادن گزارش از وضعیت قوای حکومتی بر می گشتند، مامورین حکومتی افراد نخبه وروشن نگر را شکنجه میدادند، چندین تن معلم و متعلم را باخود بردند که هر کدام با سرنوشت هایی جداگانه روبه رو شدند که در موقع مناسب احوالات شان را خواهم نوشت...
تا اینکه مولانا ویارانش درواز را ترک گفتند ودر شینگان راغ به نسبت خیانت یک روحانی ذلیل بدام حکومت افتیدند و روانه سلول های نمناک زندان آخرین مستبد خاندان اسکتبار وجبار داودشاه گردیدند.
دوباره مولانا ، کردارنیک مولانا ، رفتار و گفتار نیک مولانا سخن سره و کلام فاریدنی مجالس و محافل شد.
من زمستان ۱۳۵۴ توسط محمد نادر عادل به خط فکری مولانا پیوستم بعداً خوش داشتم تا در مورد شخصیت مولانا از هر کس بشنوم ، هر گاه سخنی در مورد مولانا شروع میشد، با گوش های باز و حواس جمع به شوق وذوق میشنیدم.
مردم عوام اکثراَ عقیده داشتند که به تن مولانا ، تیر دشمن اثابت نمی کند، به چشم خود در زمان قیام \ ۱۳۵۴ \دیده بودند که در « پل جَوَی آب » مامورین دولتی زمان که طرفشان شلیک میکردند، مولانا یارانش را فرمان داد که پیش روی مولانا حرکت کنند و مولانا در قفای ایشان میرفت ، تیر افراد دولتی به دو طرف انها اثابت میکرد، شاید هم امر کشتن شان را نداشتند، تیر های هوای شلیک میکردند، تا بترسند و تسلیم شوند، ولی مردم عوام فکرکردند که به جان مولانا تیر اثابت نمی کند، از این جاست که شایعات اینکه پنجه ی عزیزو بزرگی خدا را به پشتش دارد پیدا شد.
حال چند حکایه که حقیقت است برایتان مینگارم : کاکایم میرزا محمد یکی از کسانی بود که در قریه ما به کمک شان پرداخته بود ، ما در باغ مان که بالای ترازخانه ی مان قرار دارد یک یخچال طبیعی داریم ، که تابستان هوای سرد دارد و زمستان هوایش معتدل است « یخدون» می گویند، شب ها مولانا و یارانش آنجا فرود می آمدند و با مردم سخن می گفتند، کاکایم همیشه میگفت: من آد م های مانند مولانا و یارانش با شهامت و دلیری نشنیده و ندیده ام برایشان مرگ وزنده گی یکسان بود،
یکی از یاران مولانا بنام عبدالله( اسم مستعارحفیظ آهنگرپورپنجشیری) که از پنجشیر بود اورا از همه شجاع تر یافتم این زمانِ برایم دست داد که یک ماموریت پیش آمده بود ، یک میل تفنگچه از ایشان به خانه پدر مرحومی بیگی جان خسرومانده بود، باید برای آوردن تفنگچه کسی از مردم محل میرفت، خانه پدربیگی جان خسرواوستا نجارعطا محمد، که آنجا قوای حکومتی جابجا شده بودند و هیچ کس آماده به پذیرش چنین رسک نبود، همین مردک پنجشیری گفت : ما هرکدام حاضریم برویم ولی یک راه بلد باید با ما باشد، من مجبور این مرگ را پذیرفتم ، در همان تاریکی شب از چندین شینک و پهرۀ عسکر ها گذ شته با موفقیت بر گشتیم ، در او هنگام شب چه بالای من گذشت خدا میداند و من ، ولی این مردک پنجشیری در خیالش وهم وترس وجود نداشت، این شب آخری بود ، نزدیکی های صبح از همه ما تشکری نمودند، قریه و درواز مارا ترک گفتند.
عبدالستار آهنگرمحله مان شخصی با نفوذ ومحترم پدر محترم انجینر صاحب رحم خدا خان در یکی از مجالس که هر کی از مولانا و کار نامه های مولانا یاد میکرد، عبدالستار آهنگر چنین حکایه کرد، مولوی بحرالدین بعداز یک سال درس و تعلیم تازه به درواز آمده بود در میان ملاها بگو مگو های پیدا شده بود که گویا مولانا« با عث » با بحث های علمی و منطقی با بعضی باور های دینی ما مخالفت می کند، ملا ها آرزو داشتند تا با مولوی بحرالدین مناظره کنند. در یک مدت کوتاه ملاها به این عقیده شدند، که در حضور مولوی « باعث » حتی از دفاع عقیدتی خود هم عاجز اند، تا اینکه روزی با مولوی کرامت الله در یک مجلس در مورد ایمان ازلی و ابدی بحث شان شروع شد ، ملاها، مولوی ها و ازجمله ما هم حضور داشتیم ، بعداز آنکه صحبت های مولوی ها و صحبت مولوی کرامت الله خاتمه یافت ، سخن به مولوی بحرالدین رسید، زمانی که بحرالدین وارد بحث جدی شد، مولوی کرامت الله از چاینک بجای پیاله به بالای قالی چای ریخت، مولوی بحرالدین با یک مکث کوتاه به مولوی کرامت الله گفت : مولوی صاحب به پیاله دقت کنید که قالی را تر نمودید. بعداز دیدن دست پاچگیی مولوی کرامت الله دیگر کسی جرأت نکرد تا بحث را با مولوی بحرالدین « باعث » ادامه بدهد. چون مولوی کرامت الله از جمله مولوی های بود که مردم می گفتند،علمش زیاده شده گپش به جنون رسیده ، من( این قلم ) با این مو لوی از نزدیک آشنایی داشتم، این مولوی را من هیچ و قت به حال نور مال ندیدم همیشه در عالم بی خودی خود بود، به لهجه در وازی گی این حالت را« علم ورداشته گی » میگویند. این حکایه را از زبان اشخاص دیگر نیز شنیده ام و درحقیقت آن شک ندارم، شخص دیگری « تشریف » نام داشت آنقدر عمرش زیاد نبود ولی موی سر وریشش کاملا سفید شده بود، او این خاطره اش را همیشه به تکرار باز گو میکرد او به ابدیت پیوست و این خاطره اش را هم با خود برد، من حالا از شما بزرگان وداعیه داران متشکرم که زمینه ی را ایجاد نمودید که خاطره او مرد ثبت تاریخ درواز، روح آن مرد شاد و آسوده گردد.
تشریف می گفت : روزی که مردم را قوای حکومتی احضار کرده بود، که برای دستگیری مولانا هم کاری داشته باشند، دیدم که ملا سلیم را با چنان بی رحمی شکنجه می کنند، در میان انگشتانش چوب هارا می گذارند و فشار میدهند ، تا اقرار کند که مولانا را دیده ولی این مرد از پولاد بود از چه بود ؟ از دیدنش و بودنش در قریه ما یکسره انکار میکرد، من میدانستم که مولانا در قریه ی ماست و با ملا سلیم هم چندین بار دیده بودم. من پیش شدم و به مامور شکنجه گرگفتم : چرا ظلم می کنید، اگر مقصد تان گرفتاری مولوی « باعث » است، این کار آسان است، فردا همه مردم میرویم دنبالش میگردیم، دست گیرش می کنیم ، آورده به شما تسلیمش میداریم ، با این پیشنهاد من موافقه شد، و فردا مردم به کوه ها و دره ها برای جستجوی مولانا برآمدند، من خانه نان فرمایش دادم ومقداری تلخان هم باخود گرفتم، در راه یک « شینه لک» را بدستم گرفتم که دست خالی نباشم («شینه لک» در اصل علف است ولی پیر شود، چوب رقم میشود،اما به اندازه چوب سخت وسفت نیست) ... نزدیکی های نماز پیشین در « کراخک »با مولوی و یاران مولوی روی دَر روی شدم ، سلام دادم : سلامم را با یک مهربانی و محبت بی بدیل علیک گفتند، مولوی باعث از من پرسان کرد، پدرجان کجا روان استی؟ گفتم پسرم برای دست گیری و گرفتاری شما آمده ام ، در حقیقت روانم کرده اند، مولوی گفت : پدر ما حالا تسلیمت میشویم برای آنکه ما مسلح استیم و چند تن و تو تنها استی با یک «شینه لک» چطور میشه ؟ جواب دادم راست گپ : حقیقت این است که من با این بهانه برای شما نان و تلخان آورده ام ، راپور و پیشنهاد دارم شما به نان خوردن شروع کنید، من گزارشم را داده پیشنهادم را مطرح می کنم ، مردان خدا با من موافقه کردند،من از تعداد عساکر و نوع سلاح هایشان گفتم، از شکنجه های که به مردم میدادند، روایت کردم و پیشنهادم را هم با جرأت بیان کردم. پیشنهادم این بود که با این چند تن پیروزی و برانداختن حکومت ظالم اوغان شاهان را مشکل میدانم ، اجازه بدهید تا زن ومرد با سنگ وکلوخ بالای عسکر ها و منصبداران شان حمله کنیم \یا تخت یا تابوت\ یا مخفیانه به این قیام خاتمه بدهید. چه نازنین با این گپ های ساده ساده من خندیدند و گفتند : پدر مطمئین باش فکری می کنیم، آنها تصمیم خود را خود گرفتند ولی من در زیردل خوش حالم و همیشه افتخار می کنم که من( تشریف ) یک آدم عادی اینقدر کار کلان !!!
من این قلم روزی بایک مشاور ارشد شوروی که سال های زیادی در سفارت خانه شوری در کابل و ظیفه انجام داده، بعداز فرو پاشی شوری باز نشسته شده در سفارت افغانستان در اوکراین برای یافتن کار آمده بود, بعداز استخدامش دو روز بعد از اجرای وظیفه ای که سفارت برایش داده بود اباء ورزید، وبرای گرفتن حقوق دو روزه اش آمد ، یک ماهنامه بنام «صبح امید» که در تاجکستان به مدیریت « فیاض مهرآئین » نشر میشد در دست من بود، درآن روز نامه عکس های دو شهید ازهمراهان مولانا باعث درقیام 1354 دروازبنام های شهید جلال الدین و شهید عین الدین چاپ شده بودند، از فرصت استفاده کرده از من به زبان فارسی پرسید، این ها کی استند ؟ من تا آن زمان نمیدانستم که این مرد روسی به زبان فارسی بلد است. از او پرسیدم به زبان فارسی بلد استی ؟ گفت": آری ! من چندین سال در کابل در سفارت شوروی کارمند ارشد بودم. گفتم : حالا چرا به این روزگار؟ گفت : خودت میدانی که ما شکست خوردیم و اکنون بیکارم، باز همان سوال اولش را تکرار کرد که این ها کی استند ؟ من گفتم دراین ماهنامه چنین نوشته شده (متن مقاله و جان سخن را برایش خواندم) بعد من ازاو خواستم تو که کارمند ارشد حزب کمونیست شوروی در زمان حکومت حزب خلق بودی از رهبر این ها چه اطلاع داری ؟ او برایم گفت : من یکبار به آرشیف کوچک شخصی که در خانه دارم سر بزنم، برایت معلومات میدهم ...فردا با یک روزنامه ی زمان اتحاد شوری آمد ودر آن روزنامه عکس ترجمان ارشد سفارت شوری را بمن نشان داد ه گفت : تو اگر میخواهی در مورد مولانا باعث معلومات دقیق بدست بیاوری با این آدم صحبت کن این حالا به مسکو است نامش بختیارو ملتش تاجیک این آدم در جریان تمام وقایع افغانستان از اول تا آخیر بوده من ( این قلم ) آن زمان در وضعیت نبودم که بتوانم در مورد تحقیق کنم با کوچیدن های پی درپی و مهاجرت ها روزنامه نیز ازبین رفت حال اگر دوستان که در مورد میتوانند و میخواهند تحقیق کنند، این یک معلومات کوچک را در اختیارشان صادقانه گذاشتم ... تا باشد روزی حقیقت به همه گان آشکار شود
سر بلند و سرفراز باد یاران و پیروان مولانا بحرالدین باعث
روح آن مرد آزاده شاد و راهش پر رهرو باد
با احترام متولی ولی رحمکیان
۲۰جنوری ۲۰۰۹هالند
|