دوکتور وفأمعصومی

شهید بحرالدین باعث

یادی از قهرمانیهای یک چریک نستوه

، یک ابرمرد دلاور و عدالتخواه، شهید بحرالدین باعث

میدانم ومرا به آن سخت باور است که آهنگ نعره های جانسوز ، گیرا ،نجات بخش وفنا ناپذیرت را که ناشی از ژرفای احساسات عدالتخواهانه دوکتور وفأمعصومی ات بود دشتها ، کوهها ودره ها چون امانت بی بدیل وسراسرمباهات تا پای جان و جهان در بغل خواهد داشت و از یاد رهروان راه ظفرنمونت نخواهد رفت، وآب وباد وآتش وخاک محبوبت دشمنان زبونت را یارای محو نقش های فنأناپذیر قدم ها وقلمهای متین وبرحقت نخواهد داد. ولی پایداریها ومتانتهای کوه آسا ولایزالت ، راه پرفروغ وسبز رهروان راه آزدی خواهد بود که هست. ومن در لحظه های غمگینی که دیگر هیچ غمگساری در یادی ازفراز نشیب فداکاریهائی چون کوه بزرگت باخود نداشتم ،وخودرا باتو و تپ وتلاشهای مقدس ومصمم تکاپوی گذار ازموانع ودفع ناامیدیها می دیدم، دیدم که در ودیوار دفترم همنوأ بامن وبا احساس هم نشینیهای همیشگی ایکه بامن دارند ،یکجا می گِریند ومنی ماتمزده وپریشان، تنهای تنها به خزانی می اندیشیدم که آبرو، عزت وعظمت بهاران سرزمینم ، سرزمین آفتاب خراسانم را دزدیده بودند. چه لحظات سختی که اگر سروش ایمان به پیروزی به یاری نرسد ،آدم هارا به انکار از برآمدن فردای آفتاب حقیقت وسوسو زدنهای دلکش ستاره هامجبور خواهندنمود.

 درگِردباد دزدی ها وبربادیهای عمدی ومزدورانه ایکه بندگان زور وزر واجیران سیه دل چرمین کمرِ یک رنگ وبد رگ ،از دستۀ پرورش دیدگانی در جنگلستان غلامان که درآن، اهریمن جنگلبان وبوزینه های آدمگون آن از شاخی به شاخی می پرند و رقص اجابت فرمان اهریمن میکنند،وبا صداهای پست وبلند تلموت را ایستاده از حفظ نموده وشانه های پربرگ وپشم جنگل را با ساطوران  خشم در دست، وغضب درسر ولگام به دندان ،بازبان نانجیبانه ناسزا میگویند، درس تیغ ودروغ ونهی ونفرت از انسانیت وانسان نجیب فرامی گیرند، وبه دزدی، جنگل فروشی وکوکنار ِغفلت عادت میدهند ، باید از « بحر » وآرمانهای پاکش ، از جوانمردی ، میهن دوستی ونظر وسیع وبلندش برای آدمیت حرفی به میان گذاشت وخاطره های تابناکش را با مرواریدهای « قرآن فارسی» زمزمه کرد و در سوگش ازکران تا کران احساسها به درد واندوه نشست واز مظلومیت عمدی او ، یاران وهمتباران رشیدش درس ایستادگی، همرهی ، مقاومت وپیکار آموخت. مگر کدام جائی شنیده ویا دیده ایم که نجات ازاستبداد ورهائی از چنگ قلدران مزدبگیراستکبار را، راه دیگری غیر از ادامۀ مبارزات برحق وفیصله کن در دستورباشد؟

حالا دیگر از تو گفتن واز پهنای « بحر » سخن به میان آوردن وکارنامه های رستم گونه ات را دُرسفتن ،کار ساده وآسانی نیست . در تکاپوی کلمات وعباراتی بودم که تا اگر میتوانستم به یاری ومرحمت ازآنها  عظمت شخصیت وقهرمانیهایت را صادقانه وآنطوریکه درخور حال قهرمانی چون توباشد، بازگو نمایم وهم آئینه ای کوچکی تاحد دانستنیهای من از قهرمان شهید باشد، که اگر قامت بلند عشق وایمانت  را الکن گونه تا حدود شأن ومقام عظیمت گویا نباشم ، اندکی ازآن وقطره ای از بحر بی کرانت را به خلق ومظلومان وطنت که ترا تاابد دوست دارند چون فریضه ای از ذکرگوشه ای از سپیده دم مبارزات ات در راه آزادی به مردمت بیان کند ، ونوری باشد که سر برافراختن اش از پشت کوههای تبعیض، وطنفروشی و مزدوری خوکان فاشیزم ،انگیزۀ توبیخ وسرزنش نباشد.

چه عاشقانه رزمیدی ، چه مردانه جان وتن به خطر دادی ، چه نترس وشریفانه غریدی ، چه جانانه واز ژرفای احساس برحقت رزمیدی تا دَین ات را دربرابر وطن آبائی ومردمان خاکت ادا نمائی، وچه جوانمردانه ذلت ها ونامردمی های زندان بانان جنگل قبیله را شکوهمندانه ودلیرانه «نه» گفتی وبا ادای این تک کملۀ برحق ِ « نه ای مقدس » پرده از چهرۀ دژخیمان ، این بندگان و مزدوران ِاهریمنان برداشتی، که سپیدی صبح صادق ِگفتار وکردارت را حتی تنگنای زندان پذیرا نبود.

Stand up !

زندگی خوابگۀ ،خواب ِزمستانی نیست

که دران نی غم اغیار و دیاران باشد

فاژۀ خستگی خواب ِبی دردی ها را

اندران نوگل صبح ، اندران گاهیکه

باید غم ِحاصل باشد

شور ِهوشداری ِ باغ، غم محمل باشد

لحظه هائیکه کمر باید بست

قریه را از سر آن گردنه ها ، گرگها

فکر دریدن دارد وترحم نکندبرتو وگوسفندانت.

کمر ِ همت بند ! چکمه ها

بهر قدمهای متین در پا کن !

درب همسایه بزن ! تا اوهم  درب ِکسی دیگر را

وبدین سان همه یکجا گردیم

همه یک لشکر تصمیم ونجات

همه هم فکر وهم آوا گردیم

زندگی مجموعۀ پیکار است

وندرین روزی چند، که زکوه وکمر و

دره ودشت همه غوغای بهایم آید

مرگ ما ، زهر ِ هلاکندۀ تنهائی ماست

زودترک جمع شوید !

علت شام خراسانی ما ، همه در ما باشد

همه از خواب عطالت باشد

همه از سهو ِبدایت باشد

باید همرزم چریکان باشیم

بایدا همرۀ گردان باشیم.

(وفأمعصومی)

-------------------------------------------

 

ترا ای قهرمان ای « بحر » ترا از جان ودل تعظیم میداریم

وراه سبز پرنور ترا تا قله های روز آزادی

برای خاک آبائی ،برای حریت ،کآن قبلۀ مقصود میباشد

وآنرا قرنها چون تو، بسا گُردان ِدشمن سوز پیموده

ره پندار نیک وراه پیکار ترا بی باک پیمائیم.

ندیدم در خزان دَور ِ ستم مردی که

برپای نجیب ِ سرو ِ ایمانت که رو برآسمانهای

حریت داشت ، سرتسلیم نگذارند.

رهِ ما راه دیگر غیر ِآن راهیکه پیمودی نخواهد بود

وتوای قهرمان باخون سرخ ِرزم بنوشتی

که مهر ِ صبح آزادی نمی خندد

مگر با رزم وبا ایثار، وتو ای قهرمان مارا

چو گرُدان دیگر ، آموزگارانید

وغیر از راه تو راه ِ دیگر هرگز نخواهیم رفت.

ترا ای پهلوان ای زندۀ جاوید

ترا وآیه های حریت بخش ترا

 درسینه های گرم و پر از داغ خود داریم

ترا در جان ودل داریم

ترا ای قهرمان ! ای «بحر »! ای کوه فلک پیمای آزادی!

ترا ای سلحشور در یادها داریم

وراه تو همان راهیست که انجامدبه آزادی.

(وفأمعصومی)