متولی ولی رحمکیان

سپیدی پارسی


فرهنگیان برفتند وماوارثان شان
بادست و پاچه گی
هرسوی خویش تا که چشم کاره می کند
امواج شوخ در تلاطم آدم ربایی اند
ما میبینیم وچنین دست وپا چه ایم
کونا خداوکشتی سنگین تیزرو
تا موج های تند، سیاه وکبود را
بلعیده وبه سینه خود اوفرو برد
تا ما به سوی ساحل فرهنگ ومعرفت
نزدیک تر شویم
فرهنگ روشنایی شب های تارماست
مانند یک چراغ
اما
خفاشها این موشهای بال وری چرم ،پای کور
با روشنیی دورهء مادر تناقض اند
فرهنگ این نشانه ای تاریخ ملت است
ما در تلاش حفظ همین معدنیتیم
بعضی مخالف اند بعضی موافق اند
آنان موافق اند درصلح و آشتی
با کاغذ و قلم ،با شعروشاعری
آنان مخالف اند دردست هایشان
شلاق های ریزینی و نیزه های تیز
شلاق می زنند
با نیزه های خونین خود کله می برند
ما در میان این دو چونان مرغ بیگناه
مانند موسیچه
آراءی بال وپر کشیدنمان را مجال نیست