بنام خدا

پیرامون تعیین سرنوشت

 دولت ملی و کثرت گرایی فرهنگی

برخی از صاحبنظران، کار شناسان و تیوریسن های امورسیاسی درجامعه ی روس، پس از تحولات دوران گرباچف در پیوست تغییرات اساسی جامعه ی پس از باز گشت ا زساختا ر سوسیالیسم بسوی گسست سیاسی - اجتماعی، که دچار نوعی بی شیرازگی شد، اندیشه های خودرا بگونه دیگری بیان کردند. دولت روسیه از اداره ی کشورها ویا جمهوریهای اتصالی؛ به انفصال آنان از بدنه نظام بزرگترین و پرزور ترین کشور عالم تن داد و مساله تعین سرنوشت ملتها بار دگر بعنوان گرایش مسلط و اولویت سیاسی، به جایگاه اصلی خود برگشت.

مساله ملی در شوروی وقت و پس از آن درروسیه امروز، از حیث رنگارنگی و موزاییکی بودنش بیشتر به  افغانستان شباهت می یابد.  مسایل ما نیزهمانند روسیه از موجودیت ملیتها، اقوام و تبار گوناگون تأ سی میشود. در آغاز دهه سوم قرن 20 میلادی برخی جمهوریهای فدراتیف روسیه از حالت ملی خارج وبه تابعیت دولت شوراها درآورده شدند. مسلما این امر بساد گی و داوطلبنه انجام نیافته است؛ چنانکه جدایی آنان نیز در پی کوششهای اقوام ساکن در آ ن سرزمینها و بدون رضایت روسیه انجام یافت.

من این نظریات را برای درک شباهتهای مساله هم از حیث تیوری و نیز از جهت مفاد پراگماتیکی آن به درک مسایل امروز کشورمان، بطور نمونه می آورم تا خواننده با دقت و تیز هوشی خویش گذشته و امروز مساله ملی و داد خواهی اقوام در سرزمینهای چندین قومی  دارای نظامهای تک ملیتی را خود به بررسی و داوری بنشینند.

افغانستان همیشه در نوعی کشاکش میان اقوام، نارامیهای فراوانی را تحمل نموده و تبعات ناشی از آن را در نفس خویش تجربه کرده است.  توجه به درک مساله ملی و تشکیل نظام هم در گذشته  وهم امروز درحالیکه از مهمترین مسا یل سیاسی جامعه بود و میباشد؛ دولتهای قومگرا وتک روش واتنیک محور، با این پدیده برخورد سطحی و غیر واقعی نموده اند.  ازاین جهت هر نظامی که در این سرزمین بیاید وبه ماهیت اقوام، فرهنگ وزبان و اهمیت و مقام آنها در ساختار سیاسی  نظام توجه نکند؛ بحران را یاری نموده است.

بیان نقلی و مستدرک کار شناسان مسایل سیاسی جامعه روس، با توجه به معانی و مفاهیم برخی از  نمونه های زیر، ماهیت ساختار اتنیکی و واقعیت طاقت اصلی نظام ( شوروی وقت )  وروسیه پیش و پس از دوران شوروی را نسبت به  برخورد یکسو، غیرعادلانه و استبدادی آن نظام  دربرابر اقوام و کشورها و ملتهای گوناگون بر میتابد.

ب. سیلیویچ:

" تعیین سرنوشت ودولت ملی مفاهیم پیوسته باهم اند. من نمیخواهم که این موضوع را بازکنم. ولی فقط تاکید میکنم که به هر دولتی که مرز ومشارکت شهروندی دارد میتوان دولت ملی گفت. بلی این یک دولت ملی است نه دولت اتنیکی. ولی متاسفانه باید گفت که  درسطح متخصصین و بازیگران سیاسی ( من درمورد سطح شعورهمگانی،حرفی ندارم )، متاسفانه زمانیکه از دولت ملی نام میبرند، منظورشان همان دولت اتنیکی میباشد. من فکرمیکنم که وظیفه ی مدافعین حقوق بشرارایه نقطه نظرالترناتیف میباشد. 

میخواهم به اصل مطلب خویش برگردم، چون موضوع تعریف ملت وتعریف گروه اتنیکی بسیارباهم نزدیک اند وازهمین لحاظ، تفکیک این دومفهوم هم خیلی دشواراست.  من حل این مسئله را نه درتجدید نظر درمرزها ونه درتقسیم مجدد جهان می بینم، بلکه آنرا درتوسعه حقوق انفرادی ازطریق حقوق اقلیتها مینگرم . به بیان دیگرمن مطمئن نیستم که حقوق اقلیت ها را میتوان حقوق گروهی دانست. درواقعیت امر، برای اینکه برای بچه ها زبان اوکرایینی تدریس شود باید من بحیث عوض جامعه، گروهی ازهمفکران خود را پیدا کنم که؛ هرگاه تعداد ما زیاد باشد، درانصورت ازدولت تقاضا خواهیم کرد تا این  خواست فرهنگی مارا به مثابه خواست مالیه دهندگان، تمویل نماید؛ درغیر ان ما ازکیسه خود مخارج تعلیم فرزندان ما را خواهیم پرداخت. همه ی این پرابلم ها را میتوان ازلحاظ نظری درچوکات دولت موجود حل کرد، حل درست این مسئله وابسته به آن خواهد بود که این دولت تا چه اندازه دموکراتیک میباشد.

ازنظرمن، برای حل این پرابلم ها، مشی کثرت گرایی فرهنگی بیشتر امیدوارکننده میباشد. این طرح ازجانب کانادا وبرخی ازکشورهای دیگر وسیعا تبلیغ میگردد. من فکرمیکنم که در دورنما طرح کثرتگرایی فرهنگی برنده میباشد. نه اینکه نقشه ی جهان را طوری بازسازی نماییم که هراقلیتی روی ان قطعه زمین کوچک خود را داشته باشد ونماینده هریک گروه اتنیکی چنین دریابد که پدران شان گناه تاریخی کرده ند واکنون آنها باید ان را اصلاح نمایند ".

س. چرونایا:  درصحبت وکتور کوچیرینکه نظریه خوبی درمورد  جوامع کثیرالقومیی آزادی که درهریک آن برای شهروندان حقوق مساوی تضمین شده باشدودیگرنه "رهبران قومی" ونه اولویت های ملی وجود داشته باشد، ارایه شده است. این نظریه هم کهنه است وهم خیلی دلچسپ، به مانند اندیشه ی کمونیزم و برابری همگانی وبرادری. روزگاری بود که دست توانایی مارا به سوی جامعه ی سعادتمند انترناسیونالیستی میراند وبرای ما قبلا مودل " سوپرمشارکت اتنیکی" را به شکل مردم اتحاد شوروی، تهیه دیده بودند. مارا دیروز سعی ورزیدند که به روحیه ی انترناسونالیزم پرولتری بحیث انسان هایی که ملت ندارند، حافظه ی تاریخی ندارند وازخود فرهنگ ملی وزبان خودی ندارند، تربیت نمایند. طوریکه میدانید ، نتیجه این تجربه  دلخراش بود. واکنش های شدیدی که در مناطق اتنیکی نشان داده شد ، بیانگراین مشارکت مصنوعی وتلاشی برای ساختمان جوامع متحد کثیرالقومی که دران اپارتمان ملی وجود نداشت، بود.

وزمانیکه من بیانیه شعله افروز را دردفاع ازجوامع کثیرالقومی بدون قدامت های ملی میشنوم، دلم میخواهد پرسشی ساده وپیش پا افتاده ی نمایم که، شهروندان این جامعه ی کثیرالقومی ایکه مخالف همه تجارب وسنن شکل گیری دولت ها درشریط مشخص کنونی ساخته میشود،  به کدام زبان افهام وتفهیم مینمایند؟ اگردرین جامعه ی کثیرالقومی بازهم برای همه زبان روسی را پیشنهاد مینمایید، مثل گذشته ها در امپراطوری روسیه یا درزمان اتحاد شوروی(که مکاتب به زبان های سایرملیت ها بسیارمعدود بود ویا شهادتمنامه ی این مکاتب اصلا بی ارزش وبدون دورنما بود)، ازصبح تا به شام رادیووتلویزیون به زبان روسی گوش فرادهید ، بنیاد پروگرام درسی را درادبیات ، تدریس اثارکلاسیک روسی تشکیل بدهد، وتاریخ را ازعینک روسها وپیرامون روسها بیاموزانید، وتاریخ کشوررا به تاریخ مردم روس تبدیل کرده و تنها پیروزی های روسها افتخارات ملی ما باشد، درآن صورت ازجامعه ی ایدیال وتخیلی کثیرالقومی -(کثیرالاتنیک) ما روسیه شوروی اعمارخواهد شد. واینکه زندگی سایراتنیک ها درروسیه ی شوروی چگونه بود ازخود این اقوام بپرسید. جنگهای متعدد درقفقاز وسایرگوشه های این کشور، شاهد این مدعاست که باشندگان مناطق متذکره با مودل ارایه شده موافقت نداشته و به دنبال راه دیگری میباشند.

ولی ساختن مودلهایی که حتی ازلحاظ نظری کاملا درست به نظربخوردوتحمیل ان بالای مردم کاری است که دورنما ندارد وازلحاظ حقوق بشری، انسانی نمیباشد. من میگویم که،  بشریت تا اکنون دولت بهتری را نسبت به دولتی که بنام دولت ملی یادمگردد، تجویزنکرده است.  مردم برای دولت ملی به مثابه مناسب ترین شکل سازمان سیاسی خود تلاش کرده اند؛ شرایط بهتررا برای رشد فرهنگ اتنکی وهویت ملی خود فراهم آورده اند؛ راست سخن چنین دولتی ناشی از منطق روند طبیعی تاریخی میباشد. این چیزی هست که  داده ی طبیعت  انسانها بوده وبیانگرتمایل طبیعی مردم به سوی تعیین سرنوشت خویش میباشد. تمایل طبیعی هر انسان که میخواهد درخانه ی خود زندگی کند، با خانواده ی خود باشدودر درون چاردیواری خود نه درچوکات سیستم پولیگامی تخریش کننده وهم چنان نه در پالیگون بازی ایکه  برای تجربه کردن مشارکت وهمگرایی ملیت ها وبین المللی ساختن اتنیک ها ساخته میشود، زندگی نماید.

ازهمین لحاظ ما نمیتوانیم  تمایلات جدی بسیاری ازمردمان را بسوی ایجاد "دولت های ملی" بزرگ ویا کوچک ، طبعأ بادرنظرداشت حقوق مساوی برا انسان های مربوط به هر نژاد وملتی که باشند وبخواهند درین دولت ها زندگی کنند، منتفی بدانیم ، درنظرنگیریم ویا ازروند معاصر اتنولوژیکی،حذف بکنیم .

شما میتوانید اصل " دولت ملی" را انارشیک و خام وناقص اعلام کنید، شما میتوانید به هرطوریکه دل تان بخواهد اتنیک هایی که خودرا" صاحب خانه " ( آقا ) و" پیشوا " اعلام کرده اند، را به استهزا بگیرید که گویا ازروی کوچک نوازی " اجازه فرموده اند"  تا منسوبین گروه های اتنیکی دیگردرین سرزمین یا به طورمهمان یا بحیث مهاجرین مساوی الحقوق  باقی بمانند. من هم متوانم موافقت نمایم که اصل "دولت ملی" ویا "دولتمداری ملی" ایدیال نبوده و تجزیه وتقسیم لایتناهی سرزمینها به مجموعه ی ا زدولت ها تا حدی است که ازتصور وخیال بیرون شود وبرابر به تعداد همه اتنوس ها وپاره اتنوس ها شود، نه از لحاظ اقتصادی ونه ازهرلحاظ دیگر، خوش آیند نمی باشد. ولی یک باردیگرمیگویم که، ما درچنین حالاتی که مردم ها خود متمایل باشند ودرکیسه ی روند طبیعی تاریخی تا حال چیزی دیگری وجود نداشته باشد، هیچ کاردیگری کرده نمی توانیم. درغیرآن زورگویی خواهد بود وبا امپراطوری، حاکمیت مطلقه، یکسا ن سازی تفاوت ها و ویژگی های زنده اتنیکی باساختن "جوامع انترناسیونالستی" مانند دولت امپراطوری روسیه یا دولت شوروی،مواجه خواهیم بود.

بلی، یکبار دیگر برجسته میسازم که "دولت ملی" – بصورت قطع دولت یک اتنیکی نخواهد بود؛ دراثرروند طولانی تمدن واختلاط چندین بارانسان ها وجریانات شدید مهاجرت، هیچ "دولت ملی" نمی تواند یگانه اتنیکی باشد. دراروپای معاصر تنها سلاونیا به یک دولت یک اتنیکی نزدیک میشود. درین کشورسلاوینی ها، تقریبأ 97 درصد را تشکیل میدهند. سایردولت های تا زه بنیاد همه چندین قومی میباشند. دردولت ها ییکه، فرهنگ مسلط معلوم نیست، چنین "دولت ملی" هیچ ربطی با جوامع کثیرالقومی ندارند، وبرهم زدن سرشت دولت های ملی ، ودگرگون کردن بشریت با اختلاط نژادها ومردم ها وساختمان جهان براساس مودل جوامع مشترک سوپراتنیک ها وچندین اتنیکی، درحقیقت همان تخیل کمونستی میباشد. 

بلی همگرایی ومشارکت درهمه جهان جریان دارد، همگرایی اقتصادی، سیاسی، فرهنگی ولی همه ی انها در گستره ی ( دردرون ) "دولت های ملی" انجام می پذیرندکه هرایینه این همان نیست که همگرایی درداخل جوامع کثیرالقومی که براساس امپراطوری های کثیرالمله ساخته شده اند، صورت بگیرد. درچنین حالت میتوان ازین ضرب المثلی کارگرفت : پیش ازاتحاد، اول با ید جدایی آید. (نخست جدایی وسپس همبستگی).

شما میدانید که همگرایی داوطلبانه ی دولت های مستقل درچارچوب اتحادیه اروپا، چیزی دیگری بوده وحفظ  به زور مردمان تحت ستم درچوکات یک دولت، مردمان اسیر و سرزمین های غصب شده کاملا چیزی دیگری وتصویری دیگری بوده وبا سخنانی همگرایی قانونمند ویا مثال های بی مورد ازموجودیت اتحادیه ی اروپا، دیگر قادرنیست که  کرووات هارادرچارچوب اتحادیه یوگوسلاویا نگهدارد ویا اینکه لتوانیها با ماسکوی ها اتحاد جدیدی را بوجود بیاورند.

این کاربه همان اندازه وحشیانه خواهد بودکه اگرصحبت برسرهمگرایی عمومی اروپایی، بطورمثال پنجاه سال قبل، زمانیکه عساکراشغالگرهتلری دروارسا وپاریس خرگاه زده بودند، میبود. تصورکنید که فرانسوی ها یا پولندی ها به پیشکسوتان "پروسه های همگرایی" درسال 1942 که همه رابرای اروپای واحدی که از مرکز جرمنی اداره میشد وهمچمنان اگراین مبلغین آنهارا معتقد می ساختند که اروپای پارپاره وتقسیم شده به چاردیوارهای ملی آینده ی تاریخی ندارد، چه پاسخ میدادند؟. هتلربه گونه، پیگیرترین اندیشه آفرین همگرایی بود: نظم واحد، اروپای واحد، وباالاخره جهان واحد وبدون مرزهای دولتی وکتاره های ملی. ولی اینکه پاسخ مردمان جهان وآروپا دربرابراین پیشنهاد فریبا چگونه بود،به همگان روشن است.

بشریت اززمان اسکندرمقدونی تا اکنون دربرابرجهان واحدی متکی به اشغالگران استعمارگر، توسعه طلبی واسارت "مردمان بیگانه" سرسحنتانه مبارزه کرده وآنرا رد کرده است. هیچ استدلالی به نفع چنین "همگرایی" و"جماعت های کثیرالقومی" متکی براجبارمورد تایید قرارنمیگیرد وبرای هیچکس چنین دورنمایی جالب نمی باشد( طبعا به استثنایی انانیکه اندیشه های امپراطورمابانه دارند).

ازهمین لحاظ یکباردیگرتاکید میکنم آن " دولت های ملی" ایکه روی ویرانه های امپراطوری های کثیرالاتنیک بوجود می آیند، بدون شک که ازنگاه بسیاری از پارامتر ها کامل نیستند ولی افسوس که چیزی بهتری را مردم اختراع نکرده اند. به هرحال ما باید این مرحله را به مانند مرحله ی تاریخی پشت سربگذاریم. ما منظورازمردمان شوروی سابق است. ما نمیخواهیم واز همگرایی درزمان شوروی، روسیه شوروی، امپراطوری ویا هرنامی را که بالایش میگذارید، تا گلو سیر هستیم.

اجازه بفرمایید که ما خود سرنوشت خود را تعیین نماییم، بالای روشنفکرانی که ما آنهارا انتخاب میکنیم، باورنمایید؛ ما رامعتقد نسازید که  که رهبران نهضت های ملی ما وروسای احزاب ما "تاجران سیاسی" اند که احساس مارا درانحصارخود قرارداده اند. ما خود میدانیم که بالای کی اعتماد نماییم تا داعی خواست های ملی ما باشند. اجازه بفرمایید تا ما خود سرنوشت خود را تعیین نماییم و مارا نترسانید که گویا موجودیت شما با داشتن چنین  دولت های کوچک، نا ممکن است. ما ازین نمیترسیم، ما ازهیولا های بزرگ دولتی و امپراطوری های طرازنوین وکهنه میترسیم .    

یا. راچینسکی

اگرچه بهانه ای برای بیانیه وجود دارد، ولی من میخواهم با یک پرسش آنرا فشرده بسازم. برای خانم سویتلانا روشن است که درسلاوینا که  3% خارجی دران زندگی میکند، کدام تاریخ تدریس میشود وپرابلمی نمیتواند وجود داشته باشد. به این ترتیب این فیصدی تا چند برسد که خواست های خارجی ها درنظرگرفته شود. چرا درصورت 3 فیصد خارجی باکی ندارد که خواست ها پامال شود ودرصورتیکه این فیصدی بالا برود، پرابلم حل ناشدنی باقی میماند. نورم این فیصدی چند است؟

من درمورد "نورم هیچ فیصدیی" چیزی نگفته ام، این پرسش به آدرس من مطرح نشود. من گفتم وآنرا تکرار میکنم که اززمان فروپاشی خان های کازان ما دردولت های امپراطوری به سر برده ایم  وازهمین لحاظ مهم نبوده است که فیصدی غیر روس ها درکدام سطح میباشد، به هرصورت زبان روسی مسلط بوده است ، وقضایای گذشته، معاصروآینده همه ازعینک روسی دیده شده است. تا زمانیکه چنین سیستم وجود داشته باشد، درمکاتب به زبان روسی تدریس خواهد شد، تاریخ روسیه درس داده خواهد شدودرپارلمان عمدتا روس ها بحیث نمایندگان جلسه خواهند کرد ونمایندگان سایرملیت ها باقیمانده دسترخوان آقا را خواهند خورد.

واگرچنین سیستمی درچارچوب "دولت ملی" ای که ازاشغال سرزمین های دیگران خود داری نموده باشد ومردمان دیگر را تحت حاکمیت خود به زور نگهداری نکند،عمل نماید درآنصورت هر پرابلمی که  بااین سیستم ارتباط میگیرد ( سیستمی که ازهرلحاظ کامل نمیباشد وایدیال هم  نیست)، درحقیقت پرابلم شخصی اشخاصی میباشد که میتوانند ، آزادانه میهن وحق شهروندی خود راانتخاب کنند.

ولی اگرچنین سیستمی دریک فضای کثیرالمله اتنوپولیتیک عمل نماید، مانند روسیه پیشین وکنونی، درآنصورت نقض گسترده ی حقوق بسیاری از مردمان وگروهای اتنیکی اجتناب ناپذیرخواهد بود، واین سیستم بدون شک آن بدبینی وترس ازروس را دامن خواهد زد که خلق بافرهنگ روس سزاوار آن نمیباشد. برای هرخلق خود مختاری بدهید، استقلال بدهید ودریک سخن هرآنچه راکه این خلق برای خود انتخاب میکندوهرستاتوسی ( ظرفیتی ) را که برای سرزمین خود تعیین مینماید،حتی اگردولت آزاد ومسقل خود را پایه گذاری میکند؛ اگراراده ی این خلق چنین باشد. برای هرانسان امکان آن مساعد گرددکه درهرجایی که برایش بهتراست درآنجا زندگی نماید وشهروند آن کشوری باشد که آنرا میهن خود میداند وفرهنگ خود را آزادانه رشد بدهد، بچه های روس روسی بخوانند وبچه های اوکراین اوکرایینی وازچیچن چیچنی . من نمیدانم که فیصدی درین زمینه چه نقش دارد.

و. کوچیریننکا

سویتلانا میخاییلوونا! ساده ترین مثال برای اینکه خوب فهمیده شود، ایالات متحده امریکا است. درین کشورهمه به زبان واحد بخاطراین صحبت نمیکنند که بالای آنها تحمیل شده باشد، بلکه برای اینکه سهل واسان وعادی است. واما درمورد زبان روسی؛ کسی که این زبان را یاد داشته باشد به ان صحبت میکند. ساختاردولتیی دولت های چندین اتنیکی، مقتضی موجودیت دویا سه زبان دولتی میباشد. این هم کاررا آسان میسا زد.

س. چرونایا. اصل اساسی جنبش دفاع از حقوق بشراین است که ازجانب کسی دیگر،صحبت نشود وبه عوض کسی دیگر،تصمیم نگیرند وحقیقت واراده ی خود را بالای دیگران تحمیل ننمایند. به طورمثال برای تاتارهای کریم بسیارمشکل است که به زبان خود برگردند ولی آنها این را میخواهند. آنها تلاش میورزند که کلورتای های خود را یعنی کنگره ی ملی خود را به زبان تاتاری کریمیا دایرکنند، مکاتب تاتاری بازکنند وهم نشرات رادیو به زبان تاتاری کریمیا داشته باشند. برای ما نگویید که اسان است اگرما به زبان روسی گپ بزنیم.

ممکن هم گپ زدن به زبان روسی برای ما ساده تر باشد ولی این بخاطری هست که مارا کاملا چنین تربیت کرده اید واین اسان است ها ثروت ملی ومیراث فرهنگی مارا روبه زوال و اضمحلال کرده است.  درروسیه ازکی ها بدین سو است که تاریخ را باردرنظرداشت خواست روس ها، به سود روس ها وافتخارات روس ها تدریس منمایند وشاگردان را معتقد میسازند که به طورمثال اگرکازان توسط ایوان گروزنی اشغال شد، عادلانه بود ویا اینکه "پیوستن" قفقاز به روسیه عمل مترقی بود ولی غرورملی پامال شده ی قفقازی ها برای شان ارزشی ندارد.

الف. تاوریزوف

وکتور کوچیرینکا درمورد اصل کثیرالقومی گفت: من این طورفهمیدم که لازم نیست که همه اتنوس هارا دریک دیگ به اندازیم تا با هم جوش بخورند ودرنتیجه یک چیزی نو بدست بیاوریم. باید مانند امریکاییها ازاصل سلا طه استفاده کنیم . درکاسه ی سلاطه همه مواد باهم خلط میشوند وهمزمان هریک به اندازه ی خود وبا شخصیت خود حفظ میباشد. هریک جماعت اتنیک وفرهنگی هویت خود را درمیان همه حفظ مینماید.

ب. سیلیویچ

درحقیقت من با وکتورموافق هستم ولی فکرمیکنم که  راه بیرون رفت، شاید دولت چندین ملیتی یا چندین فرهنگی خواهد بود. به بیان دیگراصل یک دولت، یک ملت، کارگر نخواهد بود. من برای خود چنین راهی را انتخاب کرده ام که همه فرهنگها برای من بیگانه نیستند وبا انتخاب یکی دیگرش را بدورنمی اندازم.

الف. اوسیپوف. آیا ملت شهروندیی چندین قومی وچندین فرهنگی ممکن است؟

 بیایید مواردی را که بحث انگیز نمیدانیم، برشمریم:

·        مدرنیته وساختمان دموکراسیی انتخابی، بیشتر درجوامعیی که ازلحاظ فرهنگی متجانس میباشند، موفقتر بوده است.

·        ناسیونالیزم ازلحاظ تاریخی ( به اشکال مختلف آن )، با مدرن سازی ودموکراتیک سازی  همراه بوده است ( نه علت بلکه همراه ). دراروپا این واقعییت است.  

 جامعه ی که دارای فرهنگ عالی یگانه وزبان واحدی باشد که اعضای ان به آن دسترسی داشته باشد، نسبت به جوامع که درانها رقابت زبان ها وفرهنگ ها وجود داشته باشد، پایدارترواستوارتر میباشد.

·        ساختمان جامعه ی کاملا مونو اتنیک ومونوکلتور، یک تخیل است.

·        ایجاد جامعه ی که دران همه اتنک ها وزبان همزمان دریک موقف قرارداشته باشند وقدامت ها واولویت ها وجود نداشته باشد هم تخیل است.

افکاراتنوناسیونالستی یا به بیان دیگر، برداشت هایی که مبنی بران صاحب سرزمین ودولت فقط یک گروه معین اتنیکی باشد، جنگ ونزاع وکشمکش را موجب میگردد ودر چنین حالت ساختمان جامعه ی شهروندی به مشکلات جدی مواجه میگردد.

ملت شهروندی (civic nation) – ملتی هست که درآن گفتمان اتنوناسیونالستی وجود نداشته ویا کاملا درحاشیه رانده شده وبیرون ازتوجه ی جامعه نکهداشته میشود. د لچسپ است جوامعیی که مردمش ازلحاظ اتنیکی متجانش میباشد، ومسایل ملی کمترمورد توجه قرارمیگرند، زود تربه جامعه ی شهروندی میرسند. ما میتوانیم به سادگی کشوری را درنظر بگیریم که درآن فرهنگ مسلط وزبان مسلط وجود داشته وسایرفرهنگها وزبان ها به حاشیه رانده شده باشند ( ویا دروضعیت غیرمسلط قرارداشته باشند )، ولی انسانهایی که بخواهند ازین زبان ها ویا فرهنگها پشتیبانی کنند ویا آنهارا رشد بدهند، ازهمکاری وسیع دولت ها برخوردارمیباشند؛ درین دولت ها بطورپیگیرسیاست ضد تبعیض قومی تعقیب میگرد؛ نیروهای سیاسی پیش آهنگ ازلفاظی های مبنی بر"حقوق دسته جمعی"،" رشد قومی" ویا خواستهای قومی امتناع ورزند؛ ومکاتب جایی که ناسیونالست هایی ( که ازنام اکثریت ویا اقلیت صحبت میکنند)، بالای پروسه های سیاسی وافکارعامه تاثیرنمیگذارند، یا جایی که دررابطه به مسایل مربوط به اقوام واتنیک ها نظریات مختلف وجوددارد. درچنین کشوری، این مودل قابل تطبیق میباشد.

همچنان درکشورهاییکه ازلحاظ اتنیکی خیلی ها پارچه پارچه اند( مانند فلپاین، هند،یا اندونیزیا )، باحفظ پیچیدگی اش، ممکن است که "ملت شهروندی" یا" غیر ناسیونالستی" را تصوربکنیم؛زیرا درین کشورها هیچیک ازاحزب قومی بخاطرکوچک بودنش نمیتواند مسلط باشد. اما درکشورهاییکه چندین زبان وفرهنگ میتوانند با هم رقابت نمایند ویا خودکفا باشند، مغلق ترخواهد بود؛ درین جا باید مردم را معتقد بسازی که حقوق وموقف اجتماعی انسانها وابسته به اصل پیدایش آنها نمیباشد ولازم نیست که براساس علاما ت اتنیکی متحد شوند و.... ولی واقعیت چنین است که همیشه رهبری پیداخواهد شد که برعکس آنرا تبلیغ نماید وموفق تر هم خواهد بود.

اینکه چنین دولت ها با ثبات مباشند یا نه، پرابلم های داخلی میداشته باشند یا نه، ولی یک چیز روشن است که وجود دارند واین هم حقیقت است وآنها اکثریت اند. هیچ کس ثابت نکرده است که این دولت ها محکوم به زوال اند. بهای گذارازدولت کثیرالمله به یک دسته دولتهای کوچک "ملی" ( وهمچنان کثیرالاتنیک با اقلیت های نووپرابلمهای آن ) خیلی زیاد وگران خواهد بود ( تجربه یوگوسلاویا نمونه دراین زمینه است ).

برای من دشواراست که با ویتالی پانا ماریوف موافقت نمایم که گویا  پروسه ی تاریخی ازقبل برطبق قانونمندی پروگرام شده، جریان خواهد داشت. همیشه امکان انتخاب وجود دارد. هستند نیروهاییکه برای فروپاشی این دولت ها میرزمند، هستند نیروهایی که مخالف هستند. همه چیزوابسته به تناسب میان آنها دراوضاع مشخص میباشد که این خود تا حدی زیادی به عوامل خارجی ارتباط دارد.

فکرمیکنم که درهرحالت واوضاع ازنقطه نظرما مدافعیین حقوق بشر، همان سیستم ارزش ها و پروژه هایی که  به افکا رمبنی برحقوق دسته جمعی مربوط نباشند  یا به بیان دیگر، زمانیکه هیچکس کسی دیگری را تحریک نمیکند که مکان فزیکی یا گستره ی اجتماعی را براساس اصل اتنیکی تقسیم نمایند، دورنمای خوب خواهد داشت.      

                         پایان 

          ترجمه و گزینش از؛  دکتر نجیب الله مسیر