|
محمدشریف شایق
ناصرخسرو مبارز عصر استبداد
افغانستان امروزکه به سرزمین تریاک و تروریزم و انتحاری شهرت یافته است، دیروز که خراسان نام داشت، گهواره یی بود که اندیشه های بزرگ را پرورش می کرد، که اگر به تاریخ درخشان زبان فارسی دری نگاه کنی درخواهی یافت که هر برهة از زمان اندیشه ورانی درخشیده و گفته ونوشته اند آثار بجامانده از این بزرگان امروز علاوه برآنکه برای ما هویت می بخشند راهکارهای خوبی برای خوب زندگی کردن ما نیز هستند. آنچه در تاریخ شعر وادب فارسی بیان شده چیزی است که امروز جامعه شناسان و مدرنان قرن بیست ویک برآن تاکید می کنند. در این بحث کوتاه می خواهم سراغ کسی را بگیرم که صدها سال قبل از امروز و در زمانی که دیگران با ابزار قرار دادن زبان شان صاحب شأن و شوکت بودند، حاضر نبود تا در دری را در پای خوکان بریزد. من در این نوشته تلاش میکنم تا به صورت بسیار گذرا به ابعاد زندگی این بزرگمرد خراسان نگاهی داشته باشم، البته بررسی همه جانبه شخصیت ناصرخسرو شاعر بزرگ زبان فارسی، از توان من که تازه به نوشتن آغاز کرده ام دشوار باشد و به قول مولاناجلال الدین محمد بلخی: آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید ناصرخسرو در 394 قمری درقبادیان بلخ چشم به دنیا گشوده است، سیر زندگی این متفکر بزرگ خراسان فرود و فراز های فراوانی دارد، وی در آوان جوانی در دربار سلطان محمود و سلطان مسعود خدمت کرده ولی روح پوینده وتلاش گرش که در آرزوی پیوستن به حقایق بود وی را آرام نگذاشت و این متفکر بزرگ را وا داشت تا سیر و سفر بپردازد که چنین کاری را کرد حکیم آغاز پرداختن به این سفر را دیدن خوابی دانسته که به تعبیر خودش از خواب چهل ساله او را بیدارمی شود چنانکه بعد از دیدن این خواب در سال 473 راه سفر را در پیش می گیرد. در این سفر ناصر خسرو کشورهای زیادی را سیاحت می کند؛ چندین بار به زیارت خانة خدا می شتابد در مصر با فاطمیان مصر رابطه بر قرار می کند و این رابطه او را دچار یک انقلاب بزرگ فکری می سازد؛ تغییر اندیشه می دهد. ناصرخسرو بعد از آنکه به بلخ باز می گردد، در بلخ به ترویج اندیشه که همانا آئین اسماعیلی است، می پردازد، اما این کار ناصرخسرو با واکنش تند متعصبان مواجه می شود و مخالفت با وی به حدی می رسد که حتا حکم قتلش را صادر می کنند و او مجبور می شود تا از بلخ فرار کند و به مازندران و از آنجا به یمگان بدخشان پناهنده می شود و درآن جا به ترویج عقیده اش می پردازد. بقیه عمر خویش را در آن جا می گذراند و سرانجام در سال 481 به رحمت حق می پیوندد و درهمان جا دفن می گردد. از فحوای اشعار ناصر خسرو بر می آید که او در زندگی مشقت های فراوانی را سپری کرده، اما با همت بالای که داشته هیچگاه در برابر این دشواری های سر خم نکرد. دوشینه شبی که برف تا دوشم بود زانو چو عروس نودر آغوشم بود پو شیدنی نبود به جز چشمانم چیزی که به زیر سر نهم گوشم بود یمگان جای که امروز ناصرخسرو در آن خوابیده در اشعار به صورت های گوناگون بازتاب یافته است او گاهی به بودن خود در یمگان افتخار می کند، اما درجای دیگر سکونت در یمگان را ناشی از ظلم دیگران می داند: پانزده سال برآمد که به یمگانم چون و از بهر چه چرا که به زندانم یا: بگذر ای باد دل افروز خراسانی به یکی مانده به یمگان دره زندانی یا: به یمگان من غریب و خار و تنها از اینم مانده بر زانو زنخدان اما در جای دیگر از بودنش در یمگان اظهارخوشی می کند و می گوید: اگر یمگان خار و نا ستوده است مرا این جا بسی عز است و مقدار اما یاد بلخ زادگاه اصلی ناصرخسرو او را آرام نمی گذارد و بار در اشعار آن را یاد می کند: ای باد عصر اگر گذری بردیار من بگذر به خانه من و آن جا جوی حال بنگرچون شده است پس ازمن دیارمن با من چه کرد دهر جفاجوی بدفعال
و یا درجای دیگر این گونه بیان می کند: خراسان جای دونان گشت، گنجت به یک خانه درون آزاده با دون؟ نداند حال کار من جز آن کس که دونانش کنند از خانه بیرون همانا خشم ایزد بر خراسان بر این دونان بباریدست اکنون که او باشی همی بی خان و بی مان در او امروز خانه گشتند وخاتون اشعار ناصرخسرو از پند وحکمت وفلسفه لبریز است، و این حکیم بزرگ به صورت های گوناگون در اشعار جلوه می کند گاهی در قالب یک واعظ ظاهر می شود و مخاطبش را پند می دهد که: درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را اما گاهی با لحن شدید تری هشدار می دهد که انسان باید تفکر کند و بداند که دراین دنیا چرا آمده وچه مسؤولیتی در برابر خالق خویش و همنوع خویش دارد و هدف از خلقت او چه هست؟: تفکر کن ببین تا از کجایی در این غربت سرا بهر چرایی قفس بشکن به برج خویشتن شو چو ابراهم آذر بت شکن شو و این همان اندیشه یی است که بعد ها حافظ آن را بیان کرده است: قلک را سقف بشگافیم و طرح نو در اندازیم اما ناصرخسرو گاهی پا را از دایره وعظ و نصحیت فراتر گذاشته و چنان تند و درشت می گوید که فکر می شود، ناصرخسرو انسان تندخو، خود خواه و متعصب و وسعت دید بسیار تنگ دارد و در عین حال آدم بسیار عصبانی و احساساتی است، اما محقیقان در مورد شخصیت ناصرخسرو دید خوشبینانه دارند چنانکه علی دشتی دانشمند معاصر ایران نوشته است:" ناصرخسرو مردی است با مناعت طبع، خرسند وفروتن، در برابر رویدادها وسختی ها برد و بار، اندیشه ورز و در راه رسیدن به هدف پا می فشارد" خود ناصر خسرو در مورد شخصیت خود چنین گفته است: گه نرم و گه درشت چون تیغ پنداست نهان و آشکارم با جاهل و بی خرد درشتم با عاقل و نرم برد بارم ونصرالله جوادپور یکی دیگر از نویسندگان ایرانی در مورد ناصرخسرو چنین ابراز نظر کرده است:" اگر بتوان ناصرخسرو را عارف دانست یا دارای گرایش عرفانی ولی صوفی خواندن او روا نیست. در واقع شخصیت اخلاقی ناصر خسرو و توجه او به عقل و ریاضت کشی های او درمسیر تبلیغ دین از او بیشتر چهره یک حکیم زهد پیشه به دست می دهد تا صوفی خانقاهی. او در خراسان قرون چهارم و پنجم هجری نمونة تربیتی است که فردوسی و بیهقی را می سازد ولی کمی بعد در شخصیت های مانندغزالی که هر دو جنبة حکمت و تصوف را داراست به سمت تصوف میل می کند" اشعار و بیان ناصرخسرو زمانی لحن شدید و تند به خود می گیرد که او از دست آدم های متعصب و کور دل به تنگ می آید و به ناچار آن ها را مورد خطاب قرار داده می گوید: با جهل شما درخور نعلید به سر بر نه در خور نعلی که بپوشید و بیایید عصرزندگی ناصرخسرو همزمان است با خرد ستیزی و پوچ گرایی در خراسان که اعمال افراد بی خرد، متعصب، کور دل، اندک فهم، متملق و سوء استفاده از دین، روح هر انسان آزاد را می آزارد و ناصر خسرو نیز به عنوان یک انسان با درک از این وضعیت نا راضی است و در واقع او طرفدار جامعه یی است عاری از: مفاسد اخلاقی، بی عدالتی، حق تلفی، خیانت، چاپلوسی و سایر امور مغاییر با احکام و ارزش های دینی، ناصرخسرو اعتقاد دارد که چنین جامعه یی جز در پرتو احکام دین به وجود نمی آید. درد آور از همه این که نخبه ستیزی و منطق کشی در جامعة ما تا کنون هم ادامه دارد، و این جامعه طرفدار منطق نه بلکه طرفدار تفنگ است. و این خرد ستیزی و منطق زدایی در خراسان سابقه و تاریخ کهن دارد چنانکه پورسینای بلخی طبیب و دانشمند نامدار این سرزمین نیز طمع آن را چشیده و با برخورد نا بخردانة منطق ستیزان رو برو شده است و او زمانی که به بی دینی متهم گردید در پاسخ این عده کسانی که او را بی دین می دانستند این گونه سرود: کفر چون منی گزاف آسان نبود محکم تر از ایمان من ایمان نبود در دهر چومن یکی و آن هم کافر پس درهمه دهر یکی مسلمان نبود در عصر زندگی ناصر خسرو نیز وجود افراد تنگ نظر و کوتاه فکر روح بزرگ این متفکر خراسانی را آزرده می کرد و او را مجبور می ساخت تا شکوه سر دهد و در مقابلش حریفانش واکنش متقابل نشان دهد، چنانچه از اشعار وی بر می آید که افراد فرصت طلب دین را ابزار قرار داده و از احساسات دینی مردم در برابر حریفان شان استفاده می کرده اند. ناصرخسرو این افراد با انتقاد تندی چنین مخاطب قرار می دهد: این رشوه خوران فقها اند شما را ابلیس فقیه است گر این ها فقها اند ناصرخسرو از آیات قرآنکریم و احادیث پیامبر بزرگ اسلام در بیان عقایدش و همه مسایل استفاده می کند و برخوردش با مسایل مطابق به اصول این منابع است. ناصرخسرو به رغم آنکه همه معتصبان او را به چشم حقارت می دیده اند و او در برابر این همه خشم که حاکمیت متعصب وقت با او داشت از هیچ کسی نمی ترسد و با آنکه از بلخ رانده شده است و در درة تنگ یمگان تنهاست، خود را تنها احساس نکرده و دلیل نا ترسی خود را حمایت خداوند از خودش می داند، چنانکه می گوید: خداوند زمان و قبلة خلق مرا پشت وحصین ازشر شیطان اما اساسی ترین سوال این است که چه کسانی نسبت به ناصر و عقایدش دشمنی داشتند و او را به دیده حقارت می بینند؟ خود ناصر خسرو این افراد را کسانی می داند که در گرو مادیات اند و مانند حیوانات شب و روز در تلاش یافتن آب و گیاه هستند و از آموزه های دینی و ارزش های انسانی چیزی نمی دانند به حدی که حتا نسبت به ریختن آبروی خود بی تفاوت هستند: آب اربشود تان به طمع باک ندارید مانند ستوران ز پس آب و گیاهید ناصرخسرو در زمانی که در خراسان بیدادی، تعصب، استبداد، بی عدالتی و... همه جا را فرا گرفته بود با صراحت کامل بر حریفانش می تازد و آن ها را ضمن آنکه نکوهش کرده به نا دیده گرفتن احکام بزرگان دین نیز متهم می کند: فوج علما فرقة اولاد رسولند و امروز شما دشمن و ضد علمایید میراث رسول است به فرزندش ازاوعلم زین قول که او گفت شما جمله کجایید یکتا نشود حکمت مر طبع شما را تا بر طمع مال شما پشت دو تایید ناصرخسرو مردم را به شناخت واقعی دین فرا می خواند و یگانه راه نجات انسان را در دین جستجو می کند و اسباب خوشبختی او را در سایة دین می داند و گوید اگر می خواهی که از شر نفس سرکش که ترا به انحراف می کشاند نجات یابی به دین دست بزن: گر آسانی همی بایدت فردا مگیر از بهر دنیا کار دشخوار نهنگ بدخوی است این زوحذرکن که بس پرخشم بی رحم است ونهار به دین زن دست تا ایمن شوی زو که دین بندد دهانش را به مسمار چو تو سالار علم ودین گردی شود دنیا رهی پیش تو ناچار ناصرخسرو به عنوان یک متفکر بزرگ از برخورد های زمانه اش نا راضی است و مانند مولانای بلخ در جستجوی انسان است. برخورد های ناشیانه آدم های دون عصرش، گسترش نا هنجاری های دیگر در خراسان بخصوص در بلخ روح این حکیم را ناراحت ساخته و روحیة انتقاد گری را در وجود وی بیدارکرده است. وی ناچار شده است تا زبان به شکوه بگشاید: به صورت های نیکو مردمانند به سیرت های بد گرگ بیابان ویا: در بلخ ایمن است زهر شری می خواره و دزد ولوطی و زنباره ور دوستار آل رسولی تو چون من ز خاندان شوی آواره ناصر خسرو در ترویج اندیشه اش از هیچ نوع زور و ا کراه استفاده نمی کند و همیشه به استدلال منطقی دست یازده است. او زمانی به خشم می آید و بیانش لحن تند به خود می گیرد که بدخواهانش او را از منابر بالحن شدید طعنه می دهد او را تکفیر می کنند، در حالی که او قرآن کریم را از بر دارد و این امر بیانگر عقاید یک مسلمان متدین است، او نا راض است از این که رقیباننش او را به بی دینی مهتم می کنند اما برای مباحثه و استدلال نزدیک نمی آیند، آنها را این گونه مخاطب قرار میدهد: پیش نایند مگر از دور بانگ دارند چو سگ کهدانی با توجه به این شعار برخی ها فکر می کنند که ناصر خسرو به همة جامعه سنی مذهب مخالفت دارد و او را به دیدة حقارت می بینند. در حالی که چنین نیست و برعکس این پندار، ناصرخسرو حکیم، فیلسوف و شاعر بزرگ خراسان در عصری از خفقان و استبداد به عنوان یک مهرة مبارزه و آزادی طلب عرض وجود می کند وخواستار ترویج فرهنگ انسان مداری، آموزه های دینی و اخلاق صالح است او تبعیض را نمی شناسد مگر در مقابل بد خواهانش. ناصرخسرو مداح نیست و مانند دیگر شاعران مدح شاهان را نگفته و همواره مداح انسان های پست نمی شود او دیگر شاعران را که مدح سرای می کنند و با بکاری گیری زبان شان نان می خورد به شدت انتقاد کرده و گفته است: دل تان خوش کرده به دروغی که بگوید ای بیهوده گویان که شما ازفضلایید او با همت بالای که دارد پاسدار فرهنگ و زبان خود باقی می ماند و درُ دری را در پای خوکان نمی ریزد: ای شعر فروشان خراسان بشناسید این ژرف سخن های مرا گرشعر ایید برحکمت میری زچه پایید چوازحرص فتنه غزل و عاشق مدح امرایید در جای دیگر بر این نکته نیز انتقاد می کند اگر کسانی که مسلمان هستند لازم است که بالا تر از اصحاب کرام کسانی دیگر را مدح کنند: بسنده است بازهد عمار و بوذر کند مدح محمود مرعنصری را از سوی دیگر ناصرخسرو شیفتة رخ چون ماه و زلفک عنبری نیست و در اشعار خیال بافی نمی کند و شعر را درجنبه هدف مند به کار می برد و درحقیقت از شعر رویکردهای ترسم می کند که می تواند برای ترویح اخلاق در جامعه انسانی موثر باشد. دکتر ذبیح الله صفا در کتاب تاریخ ادبیات ایران در این مورد نوشته است:" اصولا ناصرخسرو با آنچه دیگر شاعران را مجذوب خود میکند، یعنی به مظاهر زیبایی و جمال و جنبه های دلفریب محیط و اشخاص توجه ندارد" همچنان ناصر خسرو در اشعارش بارها به این مساله اشاره می کند: نجویم غزال و نگویم غزل ناصرخسرو شاعر است اما نه همانند دیگر شاعران، اشعار این حکیم ویژه گی های زیادی دارد که وی را از دیگر شاعران جدا می سازد. آنچه ناصر خسرو را از دیگران متمایز می سازد نحوه بیان و درونمایه اشعار وی است. ناصرخسرو زمانی که به عقاید اسماعیلیه می گراید شعر را وسیلة تبلیغ قرار می دهد و موضوعات بسیار حکیمانه و فلسفی را به وسیلة آن بیان میکند. دکتر سیروس شمسا درکتاب سبک شناسی شعر، ناصرخسرو را صاحب سبک مختص به خودش می داند و می نویسد:" سبک اشعار ناصرخسرو به دلیل تداخل مسایل حکمت، فلسفه و مذهب سبک خاص است که از لحاظ کاربرد کلمات وقوافی مشکل، از دیگران فرق دارد". از این حکیم بزرگ آثاری زیادی باقی مانده که می توان از دیوان اشعار، سفرنامه و زادلمسافرین به عنوان معروف ترین آثار وی نام برد. و در آخر به قول مولانای بزرگ بلخ: چون نداند حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام
|