|
داکتر زمری ( وارد
)
سردارمحمد ( وارد ) فرزند محمدنظربیگدروازی
سردارمحمد ( وارد ) فرزند محمدنظربیگ درسال 1317 درقریه چاریکه ولسوالی
درواز ولایت بدخشان دریک فامیل روحانی وسرشناس دیده به جهان گشود تحصیلات
ابتدائی رادرابتدائیه فطرت که درآنزمان جدیداّ ازجانب وکیل عبدالله بیگ
مظلوم کاکایش اعمارگریدیده بود به پایان رسانیده نسبت مشکلات نتوانست
غرض ادامه تحصیل بمرکز ولایت برود ناگذیربحیث معلم دهاتی شامل وظیفه شده
ودرسال 1339 بخدمت عسکری رفت ومدت دوسال را درقوماندانی امنیه پروان
سپری وبعد اخذ ترخیص دوباره بولایت بدخشان آمده ودرسال 1341 بحیث
مامورمالیه ولسوالی دروازمقررشد.موصوف درآنزمان( قاصر) تخلص میکرد
و کم کم به سرودن شعر
آغاز کرد واولین شعرش را به تخلص قاصر زیر عنوان :
چرادرقول مابوی عمل نیست
چرا اشکال مارا راحل نیست
سرود . بعدها به اثر ادعا یکی ازمامورین ولایت بدخشان مبنی بر اینکه برادرش
قاصر تخلص دارد مناقشه را باوی جواز ندانسته بامشورۀ دوستان تخلص خود
رابه ( وارد ) تبدیل واشعارش را به تخلص (
وارد ) میسرود . موصوف درسال
1348 بولایت تخار نزد پسر عمه اش عبدالقدیر ( مقصود )
بدخشی که خود شاعر توانائی بود آمده تا از یکطرف بحیث اولین استاد شعرهایش
را ازنظر او گذرانده وازجانبی دریکی از اداره های دولت کار نماید همان بود
که به کمک مقصود صاحب درنمایندگی سپین زرتالقان شامل ماموریت گردید .
بعد ازچند سال ماموریت درنمایندگی تالقان درسال 1351 به نمایندگی سپین
زرچهاردره وازآنجا درسال 1355به نمایندگی سپین زرخواجه غار وبالاخره درسال
1357به مرکز ریاست سپین زرتبدیل وتاسال 1375درآنجااجرای وظیفه نمود .
سردارمحمد ( وارد
)
اشعار زیادی سروده است که قسمت زیاد اشعارش درجراید وروزنامه وقت
چون روزنامه بدخشان ، کندز وسپین زر بچاپ رسیده است اشعار وی
شامل غزلیات ، رباعیات ، مخمسات ، بهاریه ، خزانیه میباشد ودیوان
اشعارش که بیشتر از دوصدوپنجاه قطعه شعر دارد بقلم
خودش نوشته شده وتا هنوز زیور چاپ نیافته است .
سردار محمد ( وارد ) عضویت انجمن شعرا ونویسنده گان ولایت کندز را داشت
وتا آخرین روزحیات به سروده هایش ادامه داد اما دریغ ودرد که بتاریخ سیزدهم
جوزای سال 1375 درحالیکه سخت مصروف سرودن شعر بود دست اجل گلویش را فشرد
وباثر حمله قلبی داعی اجل را لبیک گفته به رحمت حق پیوست واشعارش
برای همیش درگلویش خفه شد .
ازموصوف نه فرزند که پنج پسر و چهار دختر میباشد مانده است که همه در ولایت
کندز رندگی می کنند .
حمد
ثنا و حمد گویم مرخدای مهربانم را که از کتم عدم آورد بیرون جسم
وجانم را
هزاران شکر گویم بردررحمن وغفاری که بخشیده است برمن قدرت سمع وبیانم را
شود گرهرسر مویم زبان وحمد اوگویم نمی آرم بجا یک زره شکراین
و آنم را
خداوندیکه اوداده به چشمان نوربینائی به ذکر خود حلاوت میدهد کام و
زبانم را
خداوندیکه تخمیرم نمودازاربعین عنصر عنایت کرد بر من قوت و تاب
وتوانم را
خداوندیکه میباشد قرینترازعروق جا ن
یقین میداند او اسرار پنهان
و عیانم را
خداوندیکه او دارد عطا ها وگرفتن ها بعلم خویش میداند ره سود
و زیانم را
ز دربارش امید عفودارد"وارد"عاصی درآن ساعت که میگرد زملک تن روانم را
عالم جاوید
درراه تواز صدق هرآنکس که قدم زد حقا که به وارستگی خود رقم
زد
در عالم جاوید سر افراز نهد پا از بهر سجودت قد هر بنده
که خم زد
او را که دل ازنور تو گردید مصفا رو سوی تو بنمود وبپا فرق صنم
زد
چون صبح بهاری نشودمصدرخورشید هربنده که از بندگی ذات تو دم زد
ما راه روی قافله یاءس بد نیا آنجا بلب چشمه کوثر
همه دم زد
هرکس که زارشادرسول تو ابا جست فردا زندامت کف افسوس بهم زد
" وارد " نشود راحت جاوید میسر
او راکه دل خویش بدنیا و درم زد
نعت
من فدای خاک پایت یا رسول مطهر کز وجود تست دنیا وهم عقبی
مفتخر
من فدای چون تو ذاتیکه خداوند کریم ا ز برای مهر تو بنمود خود
را مشتهر
تا لقب شد مر ترا محبوب رب العالمین آمدی زیر لو ا یت سا کنان
بحر و بر
تا منور شد زشمس دین تو خاک عرب گمرهان را شد مبدل ظلمت شب با
سحر
بت پرستان رانمودی تاکه دعوت سوی حق بر شکستن هر یکی اصنام خود را پا
وسر
عده قبل ازظهورت درضلالت بود رق با طناب معرفت بنمودی شان ازچه
بدر
تاپی تبلیغ دین بشتافتی بر کافران شاطرت بودی همیشه شاهد فیض
و ظفر
یا شفیع المذنبین دستم بگیر ازروی لطف
" وارد " است بس عاجز منزل درازوپر خطر
نعت
ای مکدر پیش رخسار تو قرص ماهتاب آفتاب از شرم رویت می درآید در
حجاب
تاصبا می آورد ازبوی مویت شمه ئی ازخجالت می خزد دربرگ گل بوی
گلاب
تاتو قد بالا نمودی درقعود آمد همه تا حجاب انداختی شد
سایرین زیر نقاب
زبتدا تا انتها و از الفی تا ره یا اول و آخر توئی
نزد خدای مستطاب
ای که هستی افتخار آدم وجن و ملک کی جهان بیتد بمانند تو ای
نکو ثیاب
تا شب معراج میرفتی بسوی آسمان حضرت روح الامینت میگرفتی از
رکاب
تاشدی مامور از بهر شیوع دین حق برکشیدی گمرهان را از درون
منجلاب
ماهمه ازتابعین امروفرمان تو ایم زین گره هرکس جدا شدرفت
راه ناصواب
باهمه عصیان بود امید"وارد"راازآن
تا زجمع امتانش آوری اندر حساب
بال پرواز
بدرت روز وشبم روی نیاز است هنوز چشم امید به الطاف تو باز است
هنوز
چون توهستی به فلک نیست سرپروایم گرچه او بهرغمم در تک وتازاست هنوز
نکنم دور ز دامان تو من دست امید سروکارم بتو بس دیرو دراز
است هنوز
بال پروازهمی بخش که در روی زمین تن مرغان هدف چنگل باز است هنوز
مددی از سر الطاف به من عاجزیارب که زارباب ستم جان به گد ا زاست
هنو ز
پای کو بان وبلا و قفه رود محمل عمر که ره زند گی را شیب و فراز است
هوز
نازم ان عا شق پاک دلان راکه به دهر همه جا قصه محمو د و ایاز است
هنوز
غم بیش وکم دنیا ز چه باشد " وارد"
ضا من بنده که ان بنده نوازاست هنوز
صف مژ گا ن
دل بود در گرو زلف سمنسای کسی که ندارد بجز او میل و تمنای کسی
مردم دیده خدا گفته صفا ئی دارد بصد امید بجا روب نگه جائی کسی
چشم بیخواب مرا خواب نیاید هرگز تا بسی سیر نبیند رخ زیبا ی کسی
بسته باهم نشودهردو صف مژگا نم با مید نگه و سیر و تماشا ی کسی
قلب نا راحتم ارام نگیر د قا صد تا نیاری تو بمن نامه بامضای کسی
مدتی شد هدف تیر نگاهم کرده چشم اهوصفت و نرگس شهلای کسی
گذر ازپیش من ای ناصح اندرزمگو نکنم گوش دیگر گفته بیجا ی کسی
توان سبحه صد دانه وان زهد وریا من واینگریه شبازغم وسودای کسی
روزمحشر که روند خلق بپای طوبی
"وارد"وسایه ان قامت با لا ی کسی
داغ د ل
باز دل مایل یاریست که من میدا نم عاشق لاله عذار یست که من مید انم
زشب وروزمن ای یار بیا هیچ مپرس بسر م لیل و نهار یست که من مید انم
نتوا نم شد ن از فتنه چشمشش ایمن دلبرم شو خ عیاریست که من مید انم
نیست تنها دل من بسته زلفش یاران درگهش همچوحصاربست که من میدانم
زهمه داغ دل و جوشش خوناب جگر سینه ام موج بها ریست که من مید انم
گرچه نبود گل بیخار به گلزار جها ن گل من حایز خا ر یست که من مید انم
کی زدستش ببرم جان بسلامت"وارد"
چشم مستش به شکاریست که من میدانم
چاک گریبا ن
نگه گوشهء چشمان تو بی چیزی نیست جوهرخنجر مژگان تو بی چیزی نیست
غرض کشتن من بوده و یا قتل رقیب بکف ان خنجرعریان
توبی چیزی نیست
روزعشاق چو خود کرده پریشان وسیاه سنبل زلف پریشا ن تو بی چیزی نیست
شده رنگین رخت ازخون دل عاشق زار شهرت لعل بد خشان تو بی چیزی نیست
شمع عشقت که افروختهء د ر خانه د ل پرتو چهرهء تا با ن تو بی چیزی نیست
با تو امرو ز کسی دست درازی کر ده به یقین چاک گریبان تو بی چیزی نیست
می نیشنی با رقیبا ن و بمن می خند ی بخدا خند هء پنها ن تو بی چیزی نیست
حا ل من دید ی و از روی تغا فل گفتی
"وارد"این دیدهءگریان توبی چیزی نیست
------------------------------

زمری (
وارد )
زمری (
وارد )
فرزند سردارمحمد ( وارد) در سال 1346 تولد شده تحصیلات ابتدائی را درمتوسطه
تجربوی ولیسه شیرخان کندز به پایان رسانیده درسال 1363 شامل دانشگاه طب
کابل شده ودر سال 1369 از آنجا فارغ ودرصحت عامه کندز به طبابت آغاز نمود
فعلاُ بحث آمرشفاخانه سپین زر کندز ایفای وطیفه مینماید . موصوف متاهل بوده
داری پنج فرزند دو پسر وسه دختر میباشد .
|