شیوای شرق

نامزدمستقل مجلس نمایندگان

 آموزش : کارشناش ارشد وروزنامه نگار

تماس:  0093799550894                                       

دوستان گرامی ! من سرمایه ندارم، معامله نکرده ام تا کسی حمایتم کند، حاضرم پای پیاده برای مردمم مبارزه کنم. بدون تردید خدا را دارم و در راه سروری مردمم از مرگ هراسی نخواهم داشت.  در یک هفته ی دیگر از پول روزنامه نگاری برنامه ام چاپ می شود بخوانید اگر دیدید که به درد بخور است همکاری ام کنید. من فریاد مشترک انسان محروم سرزمین شما هستم، من وجدان مشترک شما هستم، در من درد گرسنگی و پا برهنگی هزار انسان بدخشان باستان جاری است. من دربرابر انسان سرزمینم مسوولیت دارم و باید مسوولیت پذیرانه عمل کنم.

نباید هنوز متهم باشیم. حالا هرجاییکه هستید و درهر سرزمین تنها برایم دعا کنید. من برگشت و عقب گرد را به رسمیت نمی شناسم. زیرا من درد جاری سرنوشت محتوم به فقر وشکست شما را نمی توانم بپذیرم. راه را تا پایان خودم می روم. و سمت تاریخ را تغییر خواهم داد. قهر تاریخ و کچ خوانی آن را با حمایت خدا و شما نابود خواهم کرد. من با کمال کوچکی که دارم گلوی مشترک برای بلند ساختن آواز های چند خفته ی شما هستم . چشم به راه همکاری مدنی و انتخاباتی شما هستم در جریان رای دهی یک جغرافیا درد را یک آسمان تراژدی را یعنی مرا از یاد نبرید.

 --------------------------

نویسنده : شیوای شرق

بدخشان سرزمین یلان آزادی پرور

آفتاب آیینه ی ماست اگر بگذارند       صبح پشت در فرداست اگر بگذارند.

برای دریافت شناسنامه و هویت بدخشان باید از گذرگاه های آهن و آتش عبور کرد و زندگی دشوار را انتخاب نمود زیرا هنگامی که سخن از بدخشان باستان و فرهنگی است نمی شود بدون تعمق به داشته های سیاسی و ادبی آن  نوشته ی را بیان داشت. خواننده ی گرامی هفته نامه ی هری در نخستین چاپ خود در بدخشان زمین در سخن روز به نقد و نظر در باره ی جوانان بدخشان به قلم  فرزانه ی گرامی عبدالبصیر وثیق پرداخت که این امر سبب گردید که شماری از جوانان و نویسندگان بدخشان برآشفته شوند و برما خیره بگیرند ناگفته نباید گذاشت اراده ی نویسنده ی گرامی خدا ناخواسته توهین و کم شمردن نموده بل ابراز نظر جهت خودشناسی و خودسازی همه ی ما بوده که نباید به داشته های موجود قناعت کرد بل باید به سمت های ارجمند خرد معاصر و جهانی گفتمانی شده حرکت کرد.

هرچند نقد ها و نگاه های متفاوت همیشه زمینه ساز بسترتفاهم و شناخت های راستین می گردند با آنهم ما به نمایندگی از اداره ی نشریه ی هری دربدخشان از تمام خوانندگان گرامی این هفته نامه ی جوان، ازجان ودل پوزش می خواهیم و خواستارنشر انتقادها و پیشنهادات همه ی نویسندگان و خبرگان بدخشان زمین هستیم. به هر صورت با ذکر این پیش آمد سخن را در باره ی انتخابات مجلس نمایندگان دربدخشان آغاز می کنم و آن اینکه فرصت تغییر و تبدیل سرنوشت در انتخابات مجلس نمایندگان فرا رسیده است این مردم هستند که با رای آگاهانه ی خود سمت ها و آینده ی سیاسی خود را تعیین می کنند و نمایندگان برمی گزینند که مایه ی سرافرازی و بلند همتی بدخشان باشند. همه می دانیم که مجلس جای تدبیر و فهم مدرن است که سیاست ها و چارچوب های سیاسی کشور را تدوین می کند و راه های قانون پذیری را با تصویب قوانین شفاف و روشن هموار می سازد. بنابرین نیاز است تا برای داشتن مجلس نمایندگان مردم سالار و کارا نمایندگان چیز فهم را بدور از تعلقات قومی و تباری انتخاب کنیم تا درآینده تحولات مثبت را رقم بزنیم. انتخابات مجلس نمایندگان در آستانه ی رسمی شدن و آغاز کارزار مبارزه های انتخاباتی قرار دارد؛ ما و شما دوباره به خاطر ایجاد نمایندگی کارا و کارورز بدخشان به پای صندوق های رای خواهیم رفت. پس جا دارد به قول خداوند ج در قرآن کریم " امانت را به اهل آن بسپاریم" یعنی با دیده ی بینا به سراغ آنانی برویم که تفکر مردمی و خرد معاصر دارند و می توانند با تعهد به خدا ومردم برای شما خدمت کنند.

بیداری و پرسشگری درباره ی درجه ی آموزش و میزان سواد یک کاندیدا می تواند این گزینه ها را برای ما نشان دهد تا ما درانتخاب خود به بی راهه ها نرویم. بدخشان باستانی به مرحمت خداوند بزرگ سلاله های نجیب و فرزانه را داراست که بتوانند از عهده دشواری های آینده به درآیند و تاقت فرسا در خدمت مردم و سرزمین شان باشند. روی این امر باید گفت که درنظام های مردم سالار و رای باور این مردم هستند که آینده را رقم می زنند و سرنوشت خود را مشخص می کنند. بناء مشارکت عمومی و فراگیر مردم یکی از نیاز های اصلی بازیهای مردم سالارانه ی ماست. مردم بدخشان با پیشینه ی فرهنگ همه پذیر و سیاسی که دارند باید دست به دست هم داده در انتخابات آزاد و برنامه محورمردم خود اشتراک ورزند تا به مردم ولایات همجوار دیگر درس مشارکت و همدیگر پذیری را عنوان کنند. واقعیت امر این است که نتیجه ی انتخابات ومشارکت در روند های مردم سالار بستگی تمام به میزان نظارت مردم و صداقت مردم دارد یعنی اگر مردم خود در فرایند رای و نظرخود ناظر روند و شفافیت انتخابات باشند و از روی صدق و شناخت نماینده ی خود را تعیین کنند هیچ نیرو وقدرت دیگر نمی تواند رای و تصمیم مردم را نادیده بگیرد و یا امیتاز شهروندی کسی را سلب کند. جوهر دموکراسی های جهان و جان مایه ی ارجمند تجربه ی بشری این است که مردم خود حق دارند که به برنامه و فرد مورد نظر خود رای بدهند و نماینده ی خود را تعیین کنند.

اینک ما باید با شناخت از اصول ارزشمند تجربه های مثبت برای آینده ی رو به پیشرفت خود چارچوب تعیین کنیم و نگذاریم  بی تفاوتی ها و بی ثمری ها ما را در اسارت خود داشته باشد و میراث دار بدخشان فقیر، وامانده و دست چندم باشیم بل باید نگاه قدرت و برخورد آن برسرنوشت و حق مردم ما عادلانه و مردمی گردد نه درجه یی. به همین منظور به خاطر داشتن آینده ی سالم و نترس و برای به دست آوردن فرصت های توسعه و پیشرفت این بار درپی انتخاب خوب و فرزانه بدر شویم و نگذاریم فریاد های به جامانده ی محرومیت چندین قرن دوباره درگلوی خرد خفقان گردد و ما زندگی ناعادلانه را تجربه کنیم. حالا بازگشت را را با تدبیر رای دادن رقم بزنیم و به سوی بدخشان همدل و سرافراز درحرکت شویم و نگذاریم که همشهری من و شما در قرن بیست و یک نان جوین داشته باشد. مسوولیت درس خوانده ها، دانشگاهیان، آموزگاران، مردم سرافراز بدخشان است که در کارزار انتخابات افراد با اعتمادو با دانش را انتخاب کنند و با آنها همکاری کنند زیرا نمی شود ازین پس به سمت شکست و نا امیدی گام برداشت زیرا سمت شکست همه چیز را از ما می گیرد و ما نمی توانیم به ساختار عادلانه و انسانی قدرت برسیم. به آنانی باید رای داد برنامه و حرف متفاوت و کارا را دارند و می خواهند پاسخ ده باشند. نشود آیینه ی انتخاب دوباره زنگار پرستی کند و مایه ی عقب ماندگی تمام گردد. باید رای را آگاهانه به آنانی داد که پرسیدن از آنها درآینده برای مردم ساده و سهل است. رای را به آنانی داد که برنامه ی برای کشور و جامعه ی انسانی و اسلامی جهان دارند. باید اعتماد بالای آنانی کرد که خود را پلی میان مردم و قدرت سیاسی کشور می سازند تا مشکلات مردم حل گردد. برای همه ی مردم آزادی پرور و رهایی خواه مردم از استبداد از بارگاه خداوند بزرگ سعادت و سرافرازی آرزو می کنیم و می خواهیم ما فریاد همه ی شما باشیم زیرا درآیینه ی هفته نامه ی هری همه ی شما جا دارید و عادلانه خواست ها ودیدگاه هایتان فریاد خواهد شد.

 --------------------------------

شیوای شرق

نظارت می تواند مایه امید واقع گردد.

انتخابات شفاف و بدون دستبرد یگانه زمینه ی تحقق آرمان های راستین شهروندان به شمار می رود. مردم باید در راستای نظارت و صیانت آرای خود همکار مدنی نهاد برگزار کننده انتخابات باشند و از روش های خردی و ملی استفاده کنند. ما در آستانه ی رسمی شدن کارزارهای انتخاباتی قرار داریم و قرار است دوباره مجلس نمایندگان، دور دوم را ایجاد کنیم. پیداست که کسی نباید گره را درباد بزند و یا آب را درآونگ بکوبد؛ زیرا فرصت انتخاب فرارسیده و مامی توانیم که با رای شفاف خود نماینده ی آگاه وخبره را انتخاب کنیم. این بار انتظارعملکرد و رویکرد ملی انتخابات می رود که چگونه نمایندگانی را ما باید به مجلس روان می کنیم.

پروسه ی انتخابات همانگونه ایکه برای شما معلوم است یکی از رکن های اساسی نظام دموکراسی و یا مردم سالار است که مردم با رای خود مستقیما نماینده ی خود را تعیین می کنند ویا نظام را از صحنه سیاسی کنارمی زنند. ما درمرحله چند بار تجربه کردن این پروسه هستیم وعملن دیدیم که چگونه توانستیم نظام و نمایندگان خود را انتخاب کنیم. مجلس نمایندگان خوب برایند آگاهی و ر.وشنگری است که ما درمیان مردم به آن پرداخته ایم. به هرصورت بحث نظارت و مشارکت بزرگ درانتخابات می تواند راه ها را برای رسیدن به جامعه ی ایدیال کوتاه تر کند و بستر مردم سالاری را فراهم سازد. نهاد برگزار کننده ی انتخابات برمبنای اصول و قانون کاری خود مسوولیت دارد تا زمینه ساز برگزاری انتخابات دموکراتیک وشفاف باشد هرچند این تجربه درچند انتخابات گذشته به مشکل عملی شده است اما این بار با توجه به اعتراضات مردمی و انتقادهای جامعه ی جهانی امید می رود که تکرار نگردد. من درین نوشته به چند نکته ی عمده در امر داشتن انتخابات آزاد مردمی اشاره می کنم

نقش مردم:

مردم یا شهروندان که کارت رای دهی دارند درامرنظارت و شفافیت انتخابات می توانند مهم ترین نقش را بازی می کنند. جا دارد که بگویم این مردم هستندکه سمت دموکراسی وبازی های انتخاباتی را هدایت می کنند. توقع می رود با برخورد های مدنی و راهبردهای عملی که نمایندگی از تساهل و مدارا می کند مردم درانتخابات سهم بگیرند و آگاهانه به کاندیدای خود رای بدهند. مشارکت مردم در روند انتخابات ورای دادن بدون تقلب می تواند مردم سالاری و حاکمیت قانون رابه بار آورد. مردم افغانستان درکنار همه ی دشواری ها و مشکلات که داشتند ثابت کردند که از بازی های مردم سالار و روش های مدرن مجلس سازی و حکومت سازی حمایت می کنند. چنانچه با وجود تهدیدها امنیتی مردم رفتند ونمایندگان خود را انتخاب کردند. این بارهم شجاعت وتوانایی رفتن به پای صندوق های رای را دارند و هرگز تن به دموکراسی ستیزی نخواهند داد. بنابرین نظارت هم می تواند رویکردی باشد که از مردم و نوع عملکردآنها به دست می آید.

نهاد های مدنی:

از نظر تیوری سیاسی جامعه و یا روند سیاسی بدون موجودیت نهادهای مدنی به توسعه نزدیک نمی گردد. همانگونه ای که انتخابات یکی از رکن های نظام های مردم سالار می باشد جامعه ی مدنی هم از رکن های اساسی دموکراسی به شمار می رود نهادهای مدنی در امر آگاهی دهی و روشنگری درمیان مردم موثرترین نقش را بازی می کنند. جامعه ی مدنی می تواند تجربه ها مردم سالاری و روش های مشارکتی مردم را در بازیهای بزرگ به وجود آورد. نهادهای مدنی افغانستان و نهادهای نظارتی در انتخابات افغانستان بزرگترین بستر صیانت آرای مردم به شمار می روند. چنانچه نبود این نهادها درانتخابات مایه عقب ماندگی و عدم آگاهی میگردد. بنابرین آمید واریم که بتوانیم مشارکت مدیریتی همه ی نهادهای مدنی افغانستان را درانتخابات مجلس نمایندگان داشته باشیم و نظارت این نهادها بتواند روند مردم سالاری را کمک کند. با توجه به عدم تجربه درست مردم از انتخابات و شیوه های نظارتی آرا، نقش نهاد های مدنی یکی ازنیازهای جدی و اساسی است. انتخابات مجلس نمایندگان باید نظارت و میزان سهم گیری نهادهای مدنی را داشته باشد. درغیر آن سمت مولفه های مردمی قدرت سیاسی تغییر خواهد کرد و دوباره استبداد ریشه خواهد دواند. انتظارمی رود که با راه اندازی کارهای مدنی این نهادها شیوه ی نظارت و آگاهی رای دهی را برای مردم بیاموزانند.

احزاب سیاسی.

ساختار جامعه ی ما بدون داشتن احزاب سیاسی نیرومند و ملی نمی تواند به کمال برسد. داشتن جریان های اپوزسیونی و سیاسی نیازهای اصلی جامعه است. مشارکت نهادهای سیاسی و چگونگی نظارت آنها ازپروسه ی انتخابات درکشور می تواند راه را برای فراگیرشدن قانون و روند درست سیاسی هموارسازد. درچند انتخابات گذشته نظارت نهادهای سیاسی به گونه ی منفعلانه بوده و این کار سبب شکل گیری نهاد ناکارا و قانون نشناس گردید. چنانچه ما درچهارسال تجربه ی مجلس نمایندگان دیدیم که دارای چه نوع نظام پارلمانی بودیم. حالا درتجربه ی بعدی، دوباره انتظار می رود که احزاب با برنامه های مشارکتی شان بتوانند از روند برگزاری انتخابات حمایت کنند ونگذارند که نمایندگان مردم آنانی شوند که از راه تقلب و مردم ستیزی به مجلس می آیند. بهتراست اگر حزب یا نهاد فعال سیاسی که وجود دارد با برنامه ریزی در راستای آگاهی دهی و نظارت برگزاری انتخابات شرکت کنند. با روش های خیابانی و رسانه یی مشارکت مردم در پروسه ی انتخابات را تشویق کنند و راه های انتخابات شفاف و مردمی را به همه بفهمانند. با ترتیب می توانیم امیدوار باشیم که داشتن مجلس نمایندگان تصمیم گیرنده از نتایج عملکرد های فراگیر جریان های سیاسی به دست می آید. آنچه که می تواند آینده ی را برای شدن نزدیک کند نظارت دقیق از انتخابات و میزان مشارکت مردم  توسط نهاد های مسوول وجریان های سیاسی می باشد.

رسانه ها:

از آنجاییکه رسانه می تواند رکن چهارم، یک نظام به شمار رود در آگاهی دهی و نقش اطلاع رسانی نیز این رکن درجامعه ی می تواند آینده سازی کند. افغانستان بزرگترین دسـتآورد که دارد در بخش رسانه هاست. امروز چشم شیشه یی تلوزیون ها ورسانه ها موجود جای همه گروه های سیاسی را تسخیر کرده اند و کاراتر از همه موتور های دیگر کارمی کنند. به همین اساس درانتخابات هم رسانه ها می توانند برای مردم بزرگترین همکاری کنند و ازطریق برنامه ها و داشته های نشراتی خود مردم را به مشارکت وادار سازند. زیرا تجربه ی انتخابات های گذشته نشان می دهد که رسانه ها توانسته اند برای بازی های مردم سالار آینده تعیین کنند و آرای مردم را به تعریف بنشینند. به هرصورت نقش نظارتی رسانه ها از حوزه های رای دهی و پروسه ی انتخابات  می تواند مردم را به سرنوشت شان حاکم سازد. حالا بیاید با شناخت از تجربه ی مجلس نمایندگان دور اول به سراغ مجلس مردم سالار و قانون ساز برویم و نماینده ی آگاه و قانون شناس خود را تعیین کنیم.

 --------------------------

نویسنده : شیوای شرق  

چرخه ی تحولات افغانستان به کدام سمت روان است

افغانستان کشوری است که در بحران و تنش های بزرگ منطقه یی به عنوان بستر آبستن رقابت های بزرگ در سطح بین المللی مورد بحث است موقعیت استراتیژیک و حساس ارضی این کشور از گذشته های دور مورد هدف قدرت های بزرگ بوده و حافیظه ی تاریخ این سرزمین رویداد های بزرگ و خون اشام را به یاد دارد به گونه ایکه مردمان این سرزمین قربانی بزرگ را داده اند.از سالیان دراز و متمدادی همه ی تلاش ها برای بدست آوردن این مکان به خرچ داده شده است و تا هنوز تقابل قدرت های جهان روی این هدف جریان دارد همه ی امپراتور های بیگانه در چند سال پسین به سرچشمه ی ذخیره یی و منطقه یی بودن این جغرافیا چشم دوخته اند. چنانچه در ادبیات سیاسی جهان نام مشهور این سرزمین گورستان بزرگ امپراتور های مهاجم می باشد لایه های خاک این سرزمین استخوان های مردمان قدرتمند را هنوزباخود دارد.

مردم این سرزمین هرچند در فقدان امکانات شهروندی نسبت به شهروندان جامعه های دیگر بسر می برند به هر حال شگفت انگیز و تعجب آور به نظر می رسند که این مردمان مهاجم ترین و سرسخت ترین امپراتور های قدرتمند را شکست داده اند و دشواری های تاریخ متقبل شده اند.اما نکته افسون آور رویداد های تاریخی این سرزمین این  است که تا هنوز این خاک به ثبات سیاسی و داشتن نظام پاسخگو نرسیده است و کشور ما امروز کانون توطیه ها و دسیسه های سازمان دهی شده ی جهان مدرن به شمار می رود.اندیشمندان بیرونی دلیل بحران ها و تاخت و تاز های بزرگ این سرزمین را گذرگاه بودن و پل تمدنی بودن این مکان می دانند و عنوان می کنند جغرافیای افغانستان می تواند نقطه ی وصل همه ی قدرت های منطقه یی  باشد و ازین سرزمین قدرت های بیرونی می توانند به اهداف استراتیژیک خود برسند. اهداف استراتیژیک قدرت های بیرونی سبب شده که کشور ما تخته ی خیزش قدرت های بزرگ باشد. رویداد های تاریخی ما نشان می دهد که همیشه تقابل قدرت ها جهان درین جا سبب تحولات بزرگ سیاسی  جهان گردد.

به همین اساس است که امروز در جهان مدرن تمام قدرت های گسترده ی جهانی خود را شریک حادثه های افغانستان می دانند به گونه ی در معضل این کشور درگیر هستند.هویت سیاسی کشور ما نقطه ی عطف همه کشورهای جامعه ی جهانی شده است و هیچ قدرت بزرگ و توسعه یافته ی نیست که خود را در معضل افغانستان بی طرف عنوان کند کشور ما سوژه ی استراتیژیک قدرت ها و هژمون های فرامیلیتی جهان گردیده است، جهان تک چند هژمونی امروز سرنوشت امنیتی خود را وابسته به اوضاع سیاسی ما می دانند و تیوری های نوین قدرت های جهانی نشان می دهد که همه قدرت های می خواهند به نحوی با ما شریک باشند. به همین اساس است که بحران ما منتج به همگرایی منطقوی شده است و قدرت های بزرگ امروزه خود را مسوول می دانند دیده شد که پس از حادثه ی مهندسی شده برج های بازرگانی نیویارک تمام قدرت های درگیر با هم ظاهرا در یک سطح در اتحاد استراتیژیک قرار دارند و از موقعیت سیاسی کشور ما تصامیم خود را آینده سازی می کنند.بازی های گرم و توانمند قدرت های بزرگ در بحران نوین جهانی زیر عنوان مبارزه با ترورزیم در کشور ما امروز به الیت قدرتمند مبدل شده و بن بست های بزرگ ما همه قدرت های درگیرخود ساخته است.

به هر حال دشمن درجه یک قدرت های بزرگ و ابرابزارکنونی که عنوان تروریزم را به خود گرفته و جهان احساس نا امنی را از آن می کند در سال اول و نخستین پدیدارشدن اش از آستین همین قدرت های بزرگ بدر امده بود و هزینه های گزاف استخباراتی و سیاسی را قدرت های غربی به همکاری نهاد استخباراتی پاکستان بود که با مصرف گزاف گروه طالب ها را ایجاد کرد. بررسی های تاریخی و سیاسی نشان می دهد پدیدار شدن گروه های طالب در قدم نخست برای این بود که اهداف استراتیژیک غرب به دست آید.پیشینه ی دشمنی ها و تنش های سیاسی میان قدرت های بزرگ منطقه یی و آسیا نشان می دهد که غرب در صدد بدست گرفتن ابزار درست و کارا برای تهدید رقیب های جدی سیاسی خود است و این امر با داشتن ابزارهای افراطی می توانست بدست آید و تحقق بپذیرد. انگیزه ایکه جامعه های باز و ارزشمدارغربی ها به گروه های افراطی و جنگ گرا میل و رضایت داشتند این هشدار قرمز را می رساند که پدیده ی سیاه قرن و جزم گرا می تواند برای از پا درآوردن قدرت های رقیب کارا واقع شود. به همین هدف ظهور پدیده ی جزم گرا و انحطاط طلب از استین قدرت های غربی زیر عنوان یک پروژه استراتیژیک مورد حمایت قدرت های بزرگ قرار گرفت و این پروژه سبب رویداد بزرگ منطقه یی  و بحران امنیتی شد. نگرانی های که در سطح ملی و منطقه یی ایجاد گردیده همه قدرت های همسایه ی کشورما را به آمادگی ها استراتیژیک واداشته است. برخورد وهمگرایی های که در منطقه میان قدرت های منطقه ایجاد شده و به اتحاد استراتیژی نظامی انجامیده است همه واکنش ها و آمادگی های قدرت های رقیب توسعه خواهی های غرب را نشان می دهد.

برگزاری رزمایش پیمان شانگهای در منطقه چراغ بیداری قدرت های مورد هدف امریکا را نشان میدهد که آنها نیز از پیامد های توسعه خواهی و نظامی گری غرب باخبر هستند و به گونه ی در تلاش ایجاد راهبرد دفاعی خود می باشند.سیاست گذاری غرب در افغانستان پس از پروژه ی مبارزه با تروریزم جهانی اوضاع سیاسی ما را در برابر چشم های کشورها و قدرت های منطقه قرار داده است و هیچ رویداد بدون بررسی و تحلیل همه ی قدرت ها به تاریخ سپرده نمی شود.زیرا پیوند استراتیژیک دولت مورد حمایت امریکا از دیدگاه سیاسی و پیشینه ی توسعه خواهی های امریکا و همچنان تنش های قطبی گرایی سردمداران نبرد سرد (امریکا و روسیه) همه مسایل است که اوضاع سیاسی کشور ما را وخیم و دشوار ساخته و پیامد های این دشوار کشور های دیگر را به توجه واداشته است.

افغانستان پس از پیمان استراتیژیک:

روند سیاسی که پس از فروپاشی نیروهای طالبان در افغانستان آغاز شد پشتیبانه ی قدرت های سیاسی بزرگ غرب به گونه استراتیژیک را همراه خود داشت و افغانستان را به بازی هاو مبارزه های نا همگون مواجه ساخت.قدرت سیاسی که در افغانستان امروز به عنوان دولت وجود دارد در اختیار قدرت های متفاوت است و هر قدرت که در پروسه ی مبارزه با تروریزم خود را درگیر ساخته به گونه درین نظام تصمیم گیرنده و به اختیار خود کار می کند. بررسی مبارزه های قدرت های دولت بریتانیا و امریکا در نبرد های آنها در افغانستان نشان میدهد که همه یی قدرت های درگیر بحران افغانستان از خود اهداف و برنامه های مشخص دارند و می خواهند با شیوه های متفاوت به اهداف خود نایل آیند. علت اینکه  تا هنوز مبارزه با تروریزم نتیجه نداده و نیروهای مخالف دولت به عنوان تهدید بزرگ قرار دارد هم ریشه در همین ناهماهنگی آنها دارد.ناهماهنگی هزینه های گزاف اقتصادی را در بر گرفته و قربانی زیاد را از میان مردم و نیروهای ناتو گرفته است.

از دیدگاه نظام شناسی آنچه در کشورما می گذرد نمایانگری روند سیاسی که بتواند نهادمندی دولت را به بار آورد نمی باشد ما بیشتر با پروژه ی قدرت های بزرگ روبرو هستیم و اختیار بحران ما در دست ما نیست. قدرت سیاسی که در افغانستان از هفت سال بدینسو دارد کار می کند نشان می دهد که استقلالیت عمل و اختیار ملی را دارا نیست. زیرا غربی ها با حمایت مهره های دیکته پذیر خود مدیریت سیاسی را ما بدست گرفتند و مطابق به آرمان خود موتور حرکتی سیاست ما رهنمایی کردند.

عدم دقت و ناآگاهی قدرت های بیرونی از بافت اجتماعی و سیاسی افغانستان و نداشتن اطلاع درست از هویت های متفاوت قومی و تباری درین کشور سبب شده که قدرت سیاسی را یک حلقه ی بیرونی بر مبنای تعهد و دیکته پذیری خود بدست گیرد و همگام با نیروهای بیرونی عمل کنند. امروزه  افغانستان دیگر قدرت و دولت ملی ندارد و بدان جایگاه نخواهد رسید زیرا کشور ما بانداشتن رابطه متعارف با قدرت های بیرونی و پیوند استراتیژیک خود با قدرت های توسعه خوا جهان به محور تنش های بزرگ قدرت های منطقه و جهان مبدل شده است و پروسه ی سیاسی هم بر مبنای همین دلیل مطابق به نیاز مردم شکل نگرفته است. تحلیل های رابطه ی متولیان سیاسی ما با قدرت های بزرگ غربی  در سالیان گذشته و پس از نیروهای طالب می رساند که امریکا در افغانستان شبه دولت را برای خود ایجاد کرده است و از آن برای تحقق اهداف منطقه یی خود کار می گیرد.دلیلی  اینکه بحران روز به روز توسعه یافته،بازی های رقابتی میان قدرت های منطقه و غربی ها شکل گرفته و کشورما هنوز در حال جنگ است و این جنگ به سالها کشانده خواهد شد نیز ریشه در موجودیت قدرت امریکا در افغانستان دارد.موجودیت برنامه های قدرت های ناهماهنگ درکشور نه تنها اوضاع سیاسی را دشوار و بحرانی ساخته بل روند و پروسه دولت سازی را پس از طالبان به شکست مواجه ساخت.تجربه ی دیکته های امریکا نشان داد که نهاد سازی و روند بازسازی در کشور در سطوح گوناگون شکل نگیرد.به جای دولت و روند مردمی سیاسی در سرزمین ما نهاد های شبه دولتی و دیکته پذیر به میان آید.کاستی های تیوریک حضور جامعه ی جهانی در چند سال پسین و عدم توجه به مسایل مهم منطقه یی و نقش کشورهای همسایه در بحران کشور،ارزش زدایی قدرت های غربی در جریان های سیاسی و روند دولت سازی،پایان دادن به دموکراسی و ارزش های مردم سالاری و بی توجه یی در باره ی خواسته های مردم افغانستان همه می رساند که این کشور دوباره پس از سه دهه بحران و جنگ دوباره به عمق بحران گسترده سپرده خواهد شد.

زیرا دستآورد جامعه ی جهانی در هفت سال نه تنها اوضاع را آرام نساخته بل رقابت های استراتیژیک را شدت بخشیده است. شدت رقابت قدرت های مطرح بین المللی به گونه توسعه یافته که در بحران موجود ما همه قدرت های در فقدان راه و برنامه بسر می برند.به نظر میرسد که در پشت جنگ افغانستان دست ،تنش های دیرینه ی تاریخی قدرت های مهم نهفته است و برآمدن از معضل نظامی خطرناک ساده به نظر نمی آید.خوش باورانه است اگر کسی اندیشه کند که روزی همه قدرت های درگیر بر مبنای اتحاد استراتیژیک کار خواهند و بحران در کشور پایان خواهد یافت.بلکه تا زمانی این بحران ادامه دارد که در داخل کشور دولت ملی و فعال پدیدار شود و رابطه ی متعارف و متوازن را با همه قدرت های جهان ایجاد کند و در مورد همسایه های کشورمان سیاست تعریف شده را به کار بندد.امریکه هیچگاه مورد پسند امریکا و قدرت های بیرونی نبوده و آنها همواره از سیاست های واگرایانه ی دولت ما همراه همسایگان مان حمایت کرده اند.

قدرت سیاسی:

قدرت در کشور ما بر اساس پیش زمینه ی مدنی و مردمی خود به میان نیامده بل برایند پروژه ی است که سالهای قبل از طرف قدرت های بیرونی به کار انداخته شده بود.سازمایه ی قدرت را که عنوان می شد باید دموکراسی و آرای مردم تعین کند در برنامه ریزی ها و دیکته دهی پسین دیده شد جامعه ی جهانی در صدد نهادینه کردن ارزشهای مدرن نیست و آنها نمی خواهند در کشور نهاد های دموکراتیک شکل بگیرند و دولت بر اساس دیدگاه مردم و نظریه ملی ایجاد گردد.قدرت سیاسی از آغاز همکاری های جامعه ی جهانی در دست لابی های بیرونی قرار دارد و مهره های که از طرف غربی ها گماشته شده اند قدرت را در دست دارند و مطابق به میل آنها کار می کنند.از آغاز پروسه ی سیاسی  نشست بن برنامه ی واگرایانه ی مهندسی شده و سازمان یافته ی غربی زیر عنوان روند نوین سیاسی بخاطر راه اندازی دیدگاه ها و راهبرد های توسعه خواهانه شان قدرت در دست آنانی قرار گرفت که وابستگی بیرونی سیاسی دارند و اطاعت پذیر غربی ها هستند.مهره های اساسی و تصمیم گیرنده ی که در روند دولت داری همه سرچشمه های قدرت را در دست داشتند تا هنوز هم مورد حمایت کشور های بیرونی به ویژه امریکا می باشند. برخورد های غرب در جریان انتخابات و نادیده گرفتن آرای عمومی مردم توسط امریکا،جامعه ی جهانی و سازمان ملل متحد و پذیرفتن پیروزی کاذب آقای کرزی با گروه همراه اش بدون انتخابات شفاف و دموکراتیک، نشان داد که غربی ها مهره های اساسی خود را تا رسیدن به اهداف استراتیژیک شان بدون اعتنا به ارزشهای ملی و مردمی ما مورد حمایت قرار می دهند و قدرت از هفت سال بدینسو در دست همین افراد قرار دارد.با وجودیکه جامعه ی جهانی از آغاز مداخله گریهای خود تا حال همیشه برخورد های متناقض را دارا بودند واز بینایی درست در امر ایجاد قدرت مدنی و مردمی کار نگرفته اند.

خطا های استراتیژیک روند دولت سازی در افغانستان

عمده ترین خطا و اشتباه سیاسی در روند دولت سازی پس از نشست بن این بود جامعه ی جهانی بر مبنای راهبرد درست و تعریف شده در برابر بحران کشور موضع نگرفت.مردم و همسایه های افغانستان را در امر ایجاد برنامه کارا و موثر نادیده گرفتند.گزینه ی روی دست گرفتن راهبرد فرامنطقوی  که همیشه از نشانی گروه های مخالف مدنی دولت عنوان شد به دیده ی اغماض نگریستند.و به جای مردم افغانستان خودشان در همه عرصه های سیاسی تصمیم گرفتند تا جاییکه مفهوم دولت و مدیریت سیاسی ما مورد پرسش منتقدین نظام  قرارگرفت و از لحاظ پرستیژ و هویت ملی اتوریته ی سیاسی ما را نابود شد عمده ترین کاستی نیروهای جامعه ی جهانی در امر دولت سازی  این بود که ناآگاهانه قدرت را به آنانی سپرد که تفکرمدرن و مردم سالار مردود می شمارند و با دموکراسی سر اشتی ندارند.بیشتر از افراد حمایت سیاسی کردند که از اندیشه و تفکر قوم گرایانه و قبیله یی برخوردار بودند نکته ی دیگر که جامعه ی جهانی بدان توجه نکرد، سپردن سرچشمه های اقتصادی و بازاری به باند های سرمایه اندوز بود در حقیقت جامعه ی جهانی از دولت مردانی در افغانستان حمایت کرد که همه ی شان برای خود و توسعه ی اقتصادی خود اندیشیند نه مردم افغانستان،دلیل اینکه امروز تمام سرمایه های بزرگ حیف و میل شده و در بازسازی جامعه ی ما به مصرف نرسیده همین حرف است و حتا در برخی زیادی این حیف و میل شدن های امکانات اقتصادی جامعه ی جهانی خودشان نقش داشتند چنانچه نهاد های بیرونی و حامی دولت افغانستان به فساد متهم هستند و مردم افغانستان عامل بحران های مهلک جامعه ی جهانی را می دانند.

امنیت:

چالش اساسی که مایه شدن و توسعه سیاسی را از دولت افغانستان گرفت مسآله ی امنیتی بود. بحران امنیتی که همیشه از مردم ما قربانی گرفته و دشواری های زیادی را پدید آورده است.عدم جدیت دولت مردان و جامعه ی جهانی در مورد مسایل حیاتی و راه های جلوگیری از توسعه ی امنیتی سبب شد که بحران گسترش پیدا کند. اوضاع نا بسامان سیاسی و بحران سیاسی کشور می رساند که افغانستان حتا پس از اینجاد روند تازه دولت سازی و نهاد سازی کشور درگیر جنگ و در حال بحران است و هیچگاه در موضع گذار قرار ندارد.وضعیت امنیتی نشان می دهد که این تراژیدی ادامه خواهد داشت. دولت افغانستان و جامعه ی جهانی از آغاز مبارزه ی  و تعهد خود برای دولت سازی و تامین امنیت مسایل عمده و راهبردی را در نظرنگرفتند از دیدگاه تیوریک جامعه ی جهانی در امر داشتن ارتش ملی و کارا و پولیس توانا توجه نکرد و دولت مردان سیاسی ما نیز از استعداد ساختن ارتش ملی موفق و کارا برخوردار نبودند. در کل راهبرد و شیوه ی مبارزه با چالش های امنیتی به گونه ی کار بسته شد که نتیجه ی منفی بار آورد.نکته ی عمده ی را که جامعه ی جهانی به آن توجه نکرد پیامد های منطقه یی مبارزه با تروریزم بود که همه ی همسایه های افغانستان و قدرت های منطقه یی را در بر می گیرد.و آن عدم توجه جامعه ی جهانی به نقش سازنده ی قدرت های نزدیک به افغانستان و نادیده گرفتن راهبرد همگرایانه می باشد.

تهدید بزرگ تنها مساله ی امنیتی است که همه تلاش ها و راهبرد های عملی و سنجیده را می خواهد.تا هنوزدر هفت سال مبارزه با چالش های موجود نشان داده که جامعه ی جهانی از راهبرد مشخص در مورد بحران برخوردار نیست. راهبرد تازه ی آقای اوباما هم که ازدیاد کردن نیروهای تازه نفس می باشد دوباره گام زدن به سمت و سوهای است که در هفت سال نتیجه مثبت را در پی نداشت.بحران درین جامعه به حدی گسترده است که تیوری نظامی گری و تکیه کردن با زمینه های داخلی نمی تواند چالش ها را دور بسازد.واضح است که بحران کنونی نیازمند ایجاد تیوری و نظریه ی همگرایی منطقه یی است.تنها اشتراک قدرت های همسایه به ویژه اشتراک فعال و کارا دولت پاکستان می تواند چالش های امنیتی را کاهش بخشد.امریکه جامعه ی جهانی تا هنوز بدان بپرداخته است و دولت افغانستان هم استعداد ایجاد انرا ندارد.به هر صورت جنگ که در پشت صحنه ی قدرت های رقیب را دارد در افغانستان جریان دارد و تا بدست آمدن راهبرد اعتمادی میان همه یی قدرت های این بحران ادامه دارد. به نظر می رسد که قدرت های درگیر در بحران کشور طرفدار ایجاد توافق منطقه یی در مورد بحران نیستند به همین منظور است که نیروهای جامعه ی جهانی قدرت های منطقه را نگران پیوند استراتیژیک و نظامی خود در افغانستان ساخته است و همسایه های افغانستان با درک منافع و اتوریته ی جهانی شان در امر موضع گیری و حراست از قلمرو آینده ی سیاسی خود بی تفاوت نیستند.حرف عمده و آخری در باره ی بحران موجود این است که اختیار پایان دادن به این معضل در دست قدرت های است که منافع سیاسی و استراتیژیک منطقه یی شان در خطر است.

نظام اقتصادی:

ایجاد بازار آزاد و نبود بستر مناسب اقتصادی آن پس از فروپاشی رژیم طالبان همه داشته ملی را به هدر داد.نبود سیاست درست اقتصادی و فرهنگ بازار آزاد در کشورما سبب شد تا سرمایه های ملی و همکاریهای بزرگ اقتصادی جامعه ی جهانی همه بیهوده به مصرف برسند و هیچ کار حیاتی انجام نیابد.عدم سیاست گذاری های درست و سنجیده شده ی اقتصادی از کشور ما مارکیت و بستر مناسب تقاضای تولیدات دیگران سا خته است و ما را به جامعه ی انتظار و طلب گار کالای دیگران مبدل کرده است. سیاست های درهای باز اقتصادی نه تنها سرمایه های بزرگ را به گونه ی ملی رهبری نکرد بل سبب گردید که سرمایه های بزرگ به نفع مافیایی اقتصادی یکدست گردد و اکثریت مردم بی درآمد باقی بمانند.بازار ما امروز به اسب دیوانه ی می ماند که لگام آن در دست مافیایی اقتصادی است و مافیا به او را به هر جای می تازد.این امر سبب شده تا سیاست های ملی اقتصادی برای نگهداری مارکیت و ایجاد منابع عادلانه درآمد در کشور مورد توجه قرار نگیرد و ما در فقدان تولید ودرآمد باقی بمانیم. دولت افغانستان با مهار شدن و ذوب گردیدن خود در کوره مافیایی نهادهای چپاولگر و مهارپذیری اش تا هنوز نتوانسته به گونه تیوریک و حداقلی به روح بازار و روش اقتصادی مهار داشته باشد و قرارداد های را وضع کند. نه تنها دولت برای نهادهای خصوصی قانون ایجاد نکرد بل خود در توسعه انجیو سالاری و باند مافیایی اقتصاد همکار شد. امروز بدنه برزگ دولت را آنانی رهبری می کنند مالکان شهرک های خصوصی،مافیای زمین ها، بلند منزل ها و هزار رابطه های اقتصادی به شمار می روند.رشد سرسام آوری بانک ها ویکدست شدن سرمایه های ملی در آنها،قاچاق پول از داخل کشور به بیرون همه نمایانگری سیاست از دست رفته ی اقتصادی کشور است. از طرف دیگر سیاست سازان اقتصاد و افراد کارورز مسایل اقتصادی بدین باور هستند که ما باید برای پذیرش سیاست درهای باز به یکسری پیش زمینه ها و توانایی ها سیاسی و اجتماعی نیازمندیم تا بتوانیم از سیاست درهای باز اقتصادی درست استفاده کنیم.

جامعه ی مدنی از نظر دولت چرا مردود است؟؟؟

پس از تعهد و پایه گذاری روند موجود  یکی از مولفه های که نهاد های جامعه ی جهانی متعهد بود بدان توجه داشته باشد توسعه ارزشهای مدنی و دموکراتیک بود. جامعه ی جهانی در پیوند به مسایل سیاسی پس از نشست بن خواست تا نهاد های مدنی و جامعه ی مدنی پیدا ودشد یابد. زیرا نبود نهادهای مدنی و عدم نظارت نهاد های مدنی از کارکرد دولت روند دموکراتیزه شدن و مردمی شدن قدرت را در هر جامعه ی به چالش روبرو می سازد. نهاد مدنی بنابر فلسفه ی وجودی  که دارند مجموعه نهاد غیر دولتی هستند که در کنار دولت برای دفاع و صیانت ارزشهای مدنی نقش نظارتی و مردمی دارند و همیشه از نشانی ارزشهای بشری و شهروندی به کارها و برنامه های دولت ها نگاه می کنند. جامعه ی ما نیز در هشت سال گذشته شاهد روند رو به تکامل نهاد های مدنی بوده و اکنون در جامعه ی خود بسیار از نهاد های مدنی داریم که به ضم خود در روند مردمی سازی قدرت و مولفه های مدرن سیاسی کار می کنند اما  حرف عمده و اساسی در باره ی کارکرد و تجربه نهاد های مدنی این است که همیشه حکومت در باره ی خواسته های آنها بی توجهی و بی میلی را نشان داده و بی اعتنا از همه ارزشهای مدرن این نهاد عبور کرده است.

تازه ترین مورد که این نهاد را بسیار دلسرد ساخت برخورد ناباب حکومت افغانستان در رابطه به اشتراک نهاد های مدنی در نشست جهانی لندن بود که رسما هیچ نهادی از نشانی حکومت جهت اشتراک دعوت نشده بود. هرچند برخی نهاد ها به گونه ی غیر رسمی بیانیه ها و دیدگاه های نهاد های مدنی را در لندن خواندند اما این کار به گونه ی ناخواسته انجام یافت. به هرحال با همه ناتوانی ها و کاستی های مدیریتی که نهاد های جامعه ی مدنی دارند نمی شود این نهاد ها را در جامعه ی کنونی نادیده گرفت و بی اعتنا از خواسته ها و دیدگاه های آنها عبور کرد. به نظر ما هر نظامیکه کارایی نهاد های مدنی و سهم این نهاد ها در روند شکل گیری ارزشهای مدرن و مردمی نادیده می گیرد مشروعیت ندارد . حکومت افغانستان تا اکنون نشان داده در امر ایجاد زمینه های مشورتی با نهاد های مدنی بی میل است و هرگز طرفدار شکل گیری نهاد های مدنی نیرومند نیست اما این مهم بر می گردد به بیدار و مدیریت همه نهاد های مدنی که چگونه از طریق توانا سازی خود می توانند در روند موجود به قدرت  مردمی و آگاهی بخش مبدل شوند تا ارزش و سهم خود را در روند سیاسی تعریف کنند. حالا درین روزها سروصدا های از برگزاری دو نشست بزرگ در کابل می باشد که هر دو می تواند در نبود نهاد های مدنی خطرناک قلمداد شود. حکومت افغانستان همانگونه ایکه اعلام کرده نشست کابل و مجلس بزرگان ملی را برای صلح در کابل برگزار می کند و این دو نشست روی موضوعات عنوان شده گام خواهند برداشت .

پرسش که در اذهان مردم مطرح است چگونگی عملی شدن موضوعات این دو نشست است که روی چه مسایل این دونشست به ویژه  روی صلح و مذاکره با مخالفین بحث صورت خواهد گرفت و چه برنامه ی را برای آینده ی سیاسی مردم تعیین خواهند کرد.بر نهاد ها و جامعه ی مدنی افغانستان است که با همگرایی درونی و تدوین برنامه و دیدگاه ویژه ی خود روند نا شفاف این دو نسشت را برای مردم تعریف کنند و از حکومت بخواهند که مردم و دستآورد های مدنی و شهروندی را باید در نظر بگیرد در غیر آنچه که درین دو نشست در غیاب نهاد های مدنی عنوان شود  ملی و مردمی نخواهد بود.نهاد های مدنی مسایل بشری و حقوق شهروندی را که از جمله می توان از حق بانوان یاد کرد درنشست ملی برای صلح نباید به دست های جبر تاریخ بسپارند دیده می شود هر گونه بی تفاوتی و سهل انگاری در باره ی مسایل مهم و ارزنده  استبداد را دوباره حاکم برسرنوشت مردم می سازد و همه ی ارزشهای در حال شدن رو به نیستی می رود.تا جاییکه معلوم است اگر نهاد های مدنی با هم نشست نکنند و تصمیم جدی در باره ی دو نسشت ملی نگیرند ما شاهد شکل گیری برنامه های خواهیم بود در آن هیچ تعهد ملی و بشری دیده نخواهد شد و جای ارزشهای شهروندی را تفکر اکراه تاریخ و جزم اندیش خواهد گرفت.یکی از راهبرد ها و برنامه های که می تواند نقش نهاد های مدنی را در داخل دولت تعریف کند این است که نهاد های مدنی توانایی و خواسته های خود را از نشانی مردم در نشست های مدنی به دستگاه حاکم کنونی پیشنهاد  کنند و از قدرت مداران مردم ستیز بخواهند که نباید در برابر خواسته های مدنی و ارزشهای شهروندی از تفکر مرده ی تاریخ کار بگیرند.در غیر آزادی بیان در چارچوب ارزشهای تعریف شده و مولفه های مدرن شهروندمدار در بستر مدنی همه از بین خواهند رفت و ما را بلای متروک شده ی تاریخ دوباره تسلیم گرفته به سیاه چاه خود می اندازد.

مردم و نهاد های  اجتماعی همه نگران نبود نهاد های مدنی درین دو نشست بزرگ و ملی هستند. مسوولین نهاد های مدنی نباید ازین دو مسوولیت بزرگ و خطر فرار کنند و زمینه را به یکه سالاران مدرن و نقاب مدار مساعد  سازند. یکه سلارانی که تنها در نظرگاهشان منافع و قدرت سیاسی مهم است نه مردم و ارزشهای مدرن شهروندی و انسانی چنانچه  تجربه ی انتخابات و بی توجهی آنها به نهاد های مدنی در گذشته نشان داده است. بی ارزش خواندن و سهم ندادن این نهاد ها در زمینه های ملی و مردمی به مثابه ی مردود خواندن این نهاد هاست در غیر موجودیت نمادین نمی تواند گونه ی از پذیرش ارزشهای مدرن دولت به شمار رود.

--------------------------

شیوای شرق :

جرگه ی مشورتی با شیوه غیر ملی گزینه ی خردی نیست.

جامعه ی جهانی در افغانستان از برنامه و راهبردی معین برخوردار نیست، نوسانات وموضع گیریهای تند و محافظه کارانه ی مقام های غربی همه را به تردید و شک کشانده و باور منفی را در اذهان مردم تداعی کرده است. بر مبنای تجربه ی  جامعه ی جهانی  در روند سیاسی افغانستان امروز هر کار و برنامه ی نمی تواند بدون توافق آنها عملی گردد و یا مطرح شود. بررسی ها از تنش های میان امریکا و کابل نشان می دهد که دلیل این همه سردی ها میان دو کشور هم پیمان شاید این بوده که گزینه های کاری حکومت افغانستان در مخالفت به خواست آقای اوباما باشد. اگر واکنش  آقای حکمتیار در برابر پیامد سفرهای آقای اوبا ما در نظر بگیریم معلوم می شود که روند مذاکره با گروه مخالف مورد نظر امریکا نبوده و به همین دلیل او به اخطاریه سنگین و خشمگین پرداخت.

اینک  واکنش نهاد های جامعه ی جهانی و مسله ی به تعویق انداختن برگزاری جرگه مشورتی صلح از نشانی آقای هالبروک می رساند گزینه ی دومی حامد کرزی هم مورد تردید جامعه ی جهانی قرار دارد و هرگزحکومت نمی تواند در غیاب قانون اساسی و توافق جامعه ی جهانی هر گونه امر بزرگ را انجام دهد.ازطرف دیگر به نظر می رسد که پژوهشگران عرصه ی سیاست افغانستان در جریان بررسی واکنش های مردمی در مورد جرگه ی مشورتی صلح باشند و توافق خود را بنا بر موازینه های ملی در مورد جرگه ی مشورتی صلح ابراز کنند.

نفس برگزاری جرگه آنهم به شیوه ی  قبیله یی و غیر ملی می تواند مایه ی نگرانی کشور های حامی افغانستان باشد. برای هر کشور و قدرت که در بحران افغانستان درگیر هستند پذیرفتن بدون بررسی جرگه در قرن 21 دشوارو خطرناک به نظر می رسد. زیرا در جهان معاصر و دوران ابرگفتمان های دموکراتیک که خرد و فهم بشری درآنها دخیل است نمی شود، بدون تعمق گزینه ی غیر رسمی حکومت افغانستان را پذیرفت. جامعه ی جهانی باید بداند که جرگه میراث تفکرو باور های مرده ی تاریخ است و درموجودیت قانون اساسی کشور که در آن همه نشست های ملی تعریف شده نمی شود به جرگه ی مشورتی ارباب مدارامید بست.

ما وجامعه ی جهانی خوب می دانیم که این گونه جرگه سازی ها گزینه ی مناسب برای پایان بحران نیست؛ زیرا ماهیت و تفکر رهبری کننده ی جرگه مشورتی صلح همان اندیشه های است مسله ی افغانستان را غیر ملی تعبیر می کنند و پروای قانون و فرمان آنرا ندارند. حالا مثل همیشه مردم و جامعه ی جهانی از گزینه های حمایت می کنند که برنامه و طرح  ملی و فراگیر باشد. در چند سال ما دیدیم که ارباب بزرگ روند سیاسی کشور چه کار های را به میل و خواست خود انجام داد و چرخه کار سیاست را گرداند و ازین به بعد هم ارباب کاخ سفید می خواهد به میلش کار شود درغیر آنها می دانند که چگونه روند سیاسی را در اختیار خود بگیرند و دوباره رهبری کشور را بی استعداد و اداره ی کابل را فاسد بخوانند. حالا هویداست که برگزاری جرگه ی مشورتی نمی تواند قانونی و مردمی باشد زیرا قانون اساسی هیچگونه جرگه ی اینگونه ی را حکم نمی کند بل لویه جرگه ی قانون اساسی تعریف شده و مبنا های ملی و قانونی خود را دارد. متولیان سیاسی باید بدانند که جرگه نمی تواند تصمیم ملی و مردمی بگیرد، هرگونه اراده و تصمیم درچنین جرگه ی الزام آور نیست. این جرگه را بهتر است جرگه آقای وردک و گروه معین نام کرد نه جرگه ی برخواسته از بستر قانون اساسی کشور.

نکته ی شگفت انگیز دیگر اینکه حکومت از جمع آمد مجموع ارباب ها و شاید مکتب نخوانده ها می خواهد برای بن بست موجود راه حل پیدا کنند، آنهم بن بست که جامعه ی جهانی، کشور های منطقه، چندین نهاد استخباراتی بزرگ جهان و مردم افغانستان در آن گیرمانده اند و نمی توانند راه برون رفت را جستجو کنند. بنابرین مردم که می خواهند تاریخ خودکشی نکند و بازگشت به قرون وسطا رقم نخورد باید در برابر برگزاری جرگه ی مشورتی بی تفاوتی را اختیار نکنند. هرچند معلوم است که غرب در گزینه ی های مرده ی روند سیاسی حکومت خود را نمی بیند ازهمین حالا حرف ونظرهای در باره ی گزینه های موجود گفته شده اینک هالبروک نماینده ی امریکا از تعویق جرگه ی مشورتی حرف می زند وبگومگر های تردید آمیز در برخی رسانه های بیرونی مطرح است، دلیل عمده اش این است که خرد معاصر به هیچ کسی اجازه ی گرایش به قرون وسطا را نمی دهد. نمی دانم چرا تکنوکرات های غرب زده و ظاهرن رای باور به بستر های مردمی و قانونی متعهد نیستند و نمی خواهند از گزینه های ملی و مدنی مشکل کشور را به بحث بگیرند که پهنا می برند به شیوه های مرده تاریخ که تنها متبلور دوره ی بدویت بشر چیزی دیگر نیست. هیچ راهکار مدرن و مفهومی درچنین جرگه های دیده نمی شود در یک کلام جرگه ی مشورتی تکرار جرگه امنی است که بسیار از مردان پیر سیاحت کردند و نان خوردند و سرانجام در گورستان تاریک پوچی دفن شدند یعنی کوچکترین دستآورد نداشتند این بار هم تکرار فاجعه ی حضور چند تا ارباب خواهد بود و مشکل همچنان باقی. همه می دانند که هیچ گاه در نبود قانون اساسی ومردم افغانستان بحران راه حل پیدا نخواهد کرد.

سرنوشت سیاسی افغانستان تقسیم می شود؟؟؟

برنامه و راهبردیکه بتواند توافق همه ی قدرت های بزرگ جهان را در خود داشته باشد  از دیرباز بدینسو مورد نگرش قدرت های است که در بحران افغانستان درگیر هستند و می خواهند که مسوولیت بزرگ و منطقه یی را در افغانستان آغاز کرده اند به همه کشور ها ی توانمند جهان شامل سازند و همین منظور پیشنهاد همگرایی جهانی در رابطه به مساله ی افغانستان همیشه از  نیروهای ناتو عنوان شده است.پیشنه ی سیاسی بحران های جهان به ویژه  افغانستان نشان می دهد که مهار کردن و راهبرد توانمند در زمینه ی پایان دادن به بحران بزرگ موجود در کشور نیازمند ایجاد استراتیژی فراگیر و شمولگرا است که هم سویی و توافق عمل اعضاء موثر منطقه  را کار دارد. نیروهای ناتو در هشت سال پیش با توجه به کارکرد ها و دستآوردهای که داشتند گمان می کردندکه در بحران کشور ما نیز می توانند موفق بدر بیاییند و راه حل ایجاد می کنند مگر دیده شده مساله ی تروریسم اینجا ریشه در قدرت های بزرگ منطقه دارد و عدم اعتماد میان نیروهای ناتو و آنها سبب شده که نگرانی های جدی را برای این نیروها خلق کند. چنانچه تجدید برنامه ها و تدوین راه کار های جدید این نیروها نشان می دهد آنها در تلاش هستند برای مبارزه ی در برابر تروریسم همگرایی منطقه یی و تقسیم مسوولیت به همه قدرت ها را عملی کنند و پای آنها را نیز به مساله ی افغانستان بکشانند پرسش اساسی  هم درین مورد این  است که چگونه قدرت های بزرگ و رقیب هم که در تنش های دیبلماتیک و تاریخی در برابر هم بودند می توانند یک باره بدون ایجاد اعتماد سیاسی در رابطه به بحران سیاسی  مشترک تصمیم بگیرند.

و مسوولیت را به گونه ی برابر پذیرا شوند زیرا بررسی ها نشان می دهد که آنها در آغاز اقدام نیروهای ناتو ایا در جریان بودند و از آنها به عنوان قدرت های تاثیرگذار پرسیده شده است و نظر خواهی شده ؟ از موضع گیریها و واکنش های دیبلماتیک همه ی قدرت های منطقه در هشت سال پیداست که آنها از موجودیت  نیروهای ناتو در راس امریکا و بحران افغانستان نگران هستند و می خواهند کشور میزبان این نیروها راه ها و موارد اعتماد بخش را ایجاد کند تا تهدید های منطقه یی برای شان پایان یابد.هر چند دید و نظر قدرت های سیاسی کشور های بزرگ جهان اخص قدرت های موثر منطقه  در باره ی حضور استراتیژیک  امریکا و نیروهای ناتو نظر وبرداشت  انتقادی است اما در آخرین موضع گیریهای این نیروها دیده می شود که آنها در تلاش هستند تا میان مقامات روسیه،چین،هند توافق نظر و دیدگاه پیدا کنند و آنها را به میدان کارزار مبارزه با تروریسم بکشانند این در حالی است که روسیه  از سیاست توسعه خواهانه و مسوولیت پذیری نیروهای ناتو در منطقه نگران است و هندوستان در تنش های دیبلماتیک با کشور پاکستان به سر می برد حتا تازه این دو کشور راه مذاکره و سازش را پس از حمله بر هوتل تاج محل آغاز کرده اند که تا هنوز نتایج این چانه زنی ها معلوم نیست. کشور چین هم به عنوان یک ابر قدرت اقتصادی در منطقه بیشتر در تلاش است که برای توسعه ی سیاست اقتصادی خود تقاضا داشته باشد و نمی خواهد به بستر مناسب توسعه های اقتصادی خود را در منطقه صدمه وارد کند از جناح دیگر تنش ها و عدم اعتماد میان کشور ها منطقه در چندسال پسین نشان می دهد که ایجاد برنامه و راهبرد سیاسی بر مبنای  توافق همه قدرت ها امر دشوار به نظر می رسد.

راهیکه اگر تحقق بپذیرد بسیار مسایل فرامیلیتی  را حل می کند. اما نباید از یاد برد که رسیدن به توافق سیاسی و ایجاد همگرایی منطقه یی،گذار از تنش های دیبلماتیک منطقه، ایجاد اعتماد میان قدرت های همسایه مان کار اندک و زود به تحقق رسیدنی نیست بل این برنامه  مدیریت و سازش های سیاسی فعال می خواهد که از پیشینه ی نیروهای ناتو و کشورما بدور است.به هر حال تحلیل ها نشان می دهد نیروهای ناتو در افغانستان می خواهند بحران را به همه قدرت ها بخشبندی کنند و مسوولیت را به همه قدرت های منطقه یی جهان واگذار کنند و خود را بدین بهانه به موضع و جایگاه برسانند که در آغازین مرحله های خود قرار داشتند اما از موقف ها و دیدگاه های قدرت های منطقه پیداست که چنین امری عملی شدنی نیست زیرا چشم انداز های که بتواند اعتماد میان همه قدرت ها ایجاد کند و نگرانی آنها را دور سازد در عملکرد و مدیریت نیروهای ناتو و امریکا دیده نمی شود. نکته دیگر یکه باید به آن اشاره شود این است که نیروهای ناتو می خواهند سرنوشت سیاسی کشور ما را به همه آنهایی که آشکارانه سهیم نیستند تقسیم کنند. 

صلح خواهی های قرون وسطایی:

فلیسوفان جنگ و صلح گفته اند که هیچ چیز دشوار تر از پرسش پایان جنگ نیست. یعنی عمده ترین امر در روند سازش های سیاسی دریافت روش ها و مفاهیم مسالیمت آمیزی است که خطوط توافقی را میان طرفین درگیر وضع می کند و موازی تفاهمی  را به وجود می آورد که منافع هیچ یکی به تهدید رو به رو نگردد. روی همین هدف صلح پایدارو توافق سیاسی برای پایان کشمکش های نظامی و خشونتی از دیدگاه همه ی فلیسوفان جنگ وصلح یک فرایند است که رویکرد آن بستگی به توافق و بستر تفاهم میان گروه های طرف دارد که روی مسایل حاد و منازعه یی خود چگونه روش ها و مکانیزه های کارا را پیشنهاد می کنندتا به تضاد های آنها پایان دهد. البته همه می دانند که روند صلح خواهی ها و آشتی پذیری بنا به پیچید گی ها و عوامل گوناگون دشوار و تلاش پذیر است اما طبق نظربه تجربه ی بشری یک فرایند دست نیافتنی نیست که جامعه ی بشری نتواند به صلح دست رسی داشته باشد. تجربه نشان داده که هر روند نظامی که منجر به قتل وبیدادی شده یک نقطه ی آغاز داشته و در پایان هم نقطه ی پایانی را نیز دارد. به همین هدف کار دست اندرکاران روند صلح در هر جامعه ی تشخیص و دریافت همان نقطه ی پایانی و تضمینی خشونت و درگیریهای نظامی است. نکته ی را که درین نوشته بنده درپی آنم این است که آیا امروزه صلح خواهی ها و روندی آشتی دهی گروه های درگیر که ریشه در دستگاه های اطلاعاتی جهان دارند بدون دخالت صادقانه ی جهان و قدرت های درگیر ممکن است یا خیر؟ دوم اینکه آیا فزون خواهی های غالب قدرت های جهانی طرفداری پایان ابزار های زیردستی خود هستند یا نه ؟

پیش از پرداختن به پاسخ این معترضه ی سیاسی در باره ی صلح لازم است به ریشه ها و عوامل خشونت ها درجامعه های جهان سوم اشاره داشته باشیم. آن اعتراف به حقیقت تجربه ی بشر است .همانگونه ایکه جهان سوم در روند سیاسی و انکشافی وابستگی محض و بدون قیدو شرط به قدرت های بیرونی و یکه تاز عرصه ی سیاست های جهانی دارد دربخش و روند آشتی خواهی اش نیز وابسته به موضع قدرت های بزرگ جهان است. جهان سوم دارنده ی چنین هویتی است یعنی درین کشور ها هم خشونت و هرگونه رویداد ریشه درقدرت های دارد که دخالت توانمند در وضع جاری آن دارند. نکته ی دیگر اینکه به همان گونه ایکه دولت – ملت ها امروز وارد گفتمان های مشارکتی جهان معاصر شده اند و امروز گفتمان غالب جهان روش هاو سرنوشت دولت های جهان را تعیین می کند به همان اندازه هم، صلح و تغییر وضع موجود در جامعه های جهانی، نیازمند و وابسته ی فرهنگ ها و گفت و گو های جهانی است. یعنی هیچ یک از فرایند های موجود در جهان نمی تواند بدون وارد شدن به کارزار گفت وگو های جهانی به پیش برود به همین خاطر صلح امر دشوار و گفتمان پذیر است. چنانچه روند صلح در جهان و دیدگاه های بسیار در باره ی آشتی دهی گروه ها و قدرت های متخاصم از سالیان متمادی جریان دارد حتا گفتمانی شدن آن بسیاری از منازعه های جهانی را حل کرد یعنی ما برای برقراری صلح پایدار و پایان دادن به منازعه ی موجود بی پیشینه و تجربه نیستیم. می توانیم از تاریخ جهان و تیوری های پایان منازعه های جهانی به نفع وضع موجود خود استفاده کنیم و نگذاریم که روند ویا رویکرد آشتی خواهی ما به شکست مواجه گردد. ما درکشور خود اگر خواسته باشیم که رویکرد صلح خواهی و آشتی دهی گروه های درگیر در نظر بگیریم در قدم نخست باید منازعه و کشمکش موجود را که در میان ما وجود دارد به شناسایی بگیریم و در قدم دوم رجوع کنیم به ارایه ی روش های معاصر پایان منازعه و کشمکش نظامی.

حالا ناممکن است که به پرسش بالا که در باره ی نقش و اراده ی دستگاه های اطلاعاتی کشورهای دیگر است به دیده ی اغماض نگاه کنیم. اول باید در امرپایان دادن نقش این دستگاه های که حامی بلا قید و شرط منازعه هستند بدر آییم و شناسنامه ی از منازعه را تعریف کنیم تا برسیم به رویکرد های آشتی گرایانه در میان گروه های درگیر. روی همین واقعیت است که منازعه و خشونت افغانستان بدون پا درمیانی گروه های استخباراتی و کشور های همسایه حل ناشدنی است. حالا روند و صلح خواهی ما باید ازین پل های آگاهانه عبور کند و با تفاهم شفاف و روشن آشتی خواهی خود را عنوان کند. بحث دیگر مفهوم گفتمانی و فرامرزی صلح است که امروز روایت و معنای دیگر را به خود گرفته همانگونه ایکه مفهوم دولت –ملت ها مورد بحث و جدل قرار دارد و همه ی فرهنگ و قدرت های جهانی در آن درگیر اند به همان پیمانه  مسله ی رویکرد های هر کشور در زیر هژمون مسلط قدرت های جهانی قرار دارد. یعنی افغانستان امروز دارای هویت فرامرزی است و همه قدرت های جهان در بحران آن درگیر شده اند پس بدون گفت وگو با قدرت ها منطقه و جهان نمی توان به سادگی در افغانستان آشتی پایدار را میان گروه های درگیر به وجود آورد.

تجربه ی را که متولیان امور سیاسی کشور باید به آن توجه کنند مدرن شدن منازعه و کشمکش های موجود کشور است یعنی باید با پدیده ی منازعه ی کشور برخورد معاصر کرد و مفاهیم مدرن جنگ موجود را به تحلیل نشست. نبرد با تروریزم و فلسفه ی به وجود آمدن دهشت جهانی از شماری مفاهیم و معما های مدرن درجهان معاصر است پس این پدیده را می شود با ابزار ها و بسترهای معاصر به تحلیل و گفتمان نشست نه با دیدگاه ها و موازینه های مرده تاریخ و نامعاصر. کی از چالش های روند گذار به آشتی پایدار دولت ما این است که با عقل تاریخی مرده و قرون وسطایی می خواهد پدیده ی معاصر و نوین را به تعریف بگیرد. یعنی نمی شود درجهان معاصرو دوران ابرگفت و گوهای سیاسی با تدبیر چندتا ارباب کهنه اندیش و بی خبر از جهان چارچوب های آشتی ملی را میان بحران بزرگ و معمایی جهان انداخت و از آن امید مثبت داشت. زیرا فرایند صلح به مفهوم تقابل دو خواست متعارض و درتضاد هم می باشد یعنی گروه های که درگیر هم هستند از خود جهان بینی و ساحت ادیویالوژیکی دارند و روی خطوط قرمزی خود حرکت و عمل می کنند بناء گفتمان صلح باید راه سومی را برای تفاهم و وحدت نظر و دایره ی خواست های مشترک طرفین درگیر وضع کند و تضمین برآورده شدن خواست های متقابل را ایجاد کند. فرایند صلح بدون درآمد تحلیلی و پیشنهاد شناسی گروه های دشمن نمی تواند به تحقق انجامد و عملی گردد. اساسی ترین اصل برای روی کار آمدن آشتی ملی سازه ها و پیشزمینه های آن است که کی ها باید بخشایشگری و عفو را ارایه کنند آنانی که درجایگاه بخشایش کشمکش هستند یا سیاست مداران تمامیت خواه. صلح پایدار نخستین مرحله ی را که باید طی کند آسیب شناسی و منطق نیاز به آشتی ملی است.

این ارزش بدون گفتمان و تفسیر تضاد های گروه های درگیر حل شدنی نیست. درجامعه ی افغانستان گفتگوی آشتی دهی گروه های متخاصم خاستگاه های ایدیولوژیکی و اطلاعاتی را تقاضا می کند. آنچنانکه دیده می شود حکومت افغانستان با یکسری از معرفت های میانه روانه ی دینی وابستگی دارد و درمرحله ی دموکراتیزه شدن قرار دارد و گروه های مخالف در دایره ی تفکر و مبانی اندیشه ی انحصارخواهانه و جزم پرورانه ی خود. به هر حال ارایه ی تفسیر واحد و ایجاد خاستگاه یگانه ی سیاسی از دو موضع متضاد نیاز گفتمانی بودن و گفتگویی شدن آشتی ملی را موجه می سازد که بدون داشتن روایت واحد از خاستگاه های متفاوت نمی شود در خوان آشتی و توافق ملی نشست. اینک جامعه ی سیاسی ما درچنین تنگناهای خطرناک و واگرایانه ی فکری و ایدیولوژیکی قرار دارد و دربحران اعتماد به سر می برد. زیرا قدرت سیاسی موجود در افغانستان حیات سیاسی خود وابسته به رابطه و دادوستد غرب ومبانی نوی لیبرال کلاسیک می داند و گروه های مخالف بقایی بودش خود را وابسته به تفسیر جزم اندیشانه ی خود از داشته های معنوی و ایدیولوژیک. روی همین هدف است که گام های آغازین ما برای آوردن تفاهم ملی و آشتی ملی باید این خطوط را آگاهانه عبور کند و موازی توافقی را میان هربرداشت وضع کند تا روش های به کارگیر فرایند صلح تقویت یابد و به گفتگوی هر دوجناح مبدل گردد. ازدیدگاه من آشتی میان گروه های درگیر این پیشزمینه ها را می خواهد که قدرت سیاسی موجود باید در صدد عملی سازی آن بدر آید.

دریافت خاستگاه مشترک:

بدون تردید هر دو جناح هنگامیکه با هم درگیر هستند خاستگاه های فکری متفاوت دارند و هرکدام برای مشروعیت این خاستگاه ها دلایل اقناع کننده و به ضم خود را عنوان می کند و اگر از هردوجناح پرسیده شود هیچ یکی ازآنها خاستگاه های خود را مورد نقد و نظر قرار نمی دهند زیرا آنها برای خود دلایل و نظرگاه های را وضع کرده اند و برای عملی شدن آن مبارزه می کنند. خاست مشترک و دریافت وجوه اشتراکی میان دیدگاه ها می تواند هر دو گروه را به تفاهم نزدیک کند. اینجا پرسش اصلی برای آشتی میان طالب ها و حکومت افغانستان این است که آیا طالب که به قرایت متحجرانه از دین عادت کرده وهمه دیدگاه های غیراز نظرگاه های خود را نفی می کند آماده است که حداقل مسامحه پذیر و گفتگوی پذیری را در جهت رسیدن به خاست مشترک قبول کند یا نه؟ پرسش دومی آشتی پذیریی دو دیدگاه و دو مبانی بیگانه از هم هستند که چگونه می شود نگاه تنوع ناپذیر طالب ها را با نظرگاه ها و خواست های مسامحه ی پذیرو مردم سالار طرف دیگر همسو قلمدادکرد وهمچنان امید وار بود که دو نگاه متفاوت و بیگانه از هم خط میانی را پذیرا خواهند شد. پاسخ به این پرسش دشوارترین امر است زیرا نامعلوم است که طالب آماده ی قبول کردن افت از خاستگاه ایدیولوژیک و برداشت های قرون وسطایی شان نیستند وسر آشتی با مبانی بشری و سیاسی جهان گفتمانی شده ندارند واز طرف دیگر سیاسیون موجود کشور هرگز تفکر طالبانی را با نوع عملکرد طالبانی یی که تجربه شده سر سازگار ندارند چون مورد نقد عقل جهانی و خرد معاصر قرار خواهند گرفت. حالا بر بستر و عناصر گفتگو کننده ی فرایند صلح است که درمیان باور ها و قرات های متفاوت سیاسی راه واحد سومی را پیدا کنند و خطوط توافقی را میان گروه های درگیر باهم وضع کنند.

زیرا علت کشمکش ها ودرگیریهای نظامی میان حکومت و طالب خاستگاه های متفاوت و بیگانه از هم است که راه آشتی و تفاهم را هرگز قبول ندارد. نکته ی دیگر بحث اختیارو اراده ی تصمیم گیری درمیان هردو گروه است که آیا هردو گروه در روند مذاکره از اراده ی سیاسی محض و مردمی برخوردار هستند یا سرچشمه های موضع هردو گروه در دست نهاد های بیرونی و استخباراتی بیرونیان قرار دارد. برمتولیان روند صلح خواهی است که با تفکیک استقلالیت سیاسی و اراده ی درست و مردمی هر دو طرف گروه  درگیر با هم را برای مفاهیمه دعوت کند. زیرا اگر اراده ی طالب ها دردست دشمن دیرینه ی خاک ما باشد و از حکومت در دست امریکا باز هم ما به جای رسیدن به خاستگاه مشترک و تفاهم ملی به تضاد های سنگین روبه رو می شویم و بحران را عمق بیشتر پیدا می کند. معضل سیاسی ما دقیقا چنین امری است که هر دو طرف در روند سیاسی و نظامی خود وابستگی مطلق به بیگانه ها دارند و باور و اعتماد را میان یگدیگر ازبین برده اند. خاستگاه مشترک در دوران پایان ایدیولوژی ها دیگر امر پذیرفته شده ی جهان ابرروایت نیست و نمی شود در دهکده ی جهانی شاهد ساختار و قدرت بود که تفکر وباور های جزم اندیشانه داشته باشد و به میل چندتا دیکته پذیر شکل بگیرد. یعنی نمی شود درین عصر با تفکر شهروند ستیزانه ی طالب و افکار وابسته گرایانه ی کرزی با یک قدرت جهان خوار کنار آمد. خاستگاه مشرک فکری و ذهنی و باور واحد درمیان چنین دو گروهی به دشواری به دست می آید و آن اینکه باید هر دو گروه تساهل و مسامحه ی سیاسی در بستر هنجار های جهان معاصر قبول کنند.

رابطه غیر شفاف ما با جهان :

یکی از دلایلی بحران در افغانستان شکل گرفته و هر روز مرگ سایه ی شوم خود را بالای مردم ما هموار می کند این است که رابطه ی قدرت سیاسی ما با جهان تعریف ناشده و شفاف نیست. افغانستان دقیقا بنا عدم تعریف خود با قدرت های نظام جهان دوباره در پرتگاه تاریخ قرار دارد که اگر تدبیر لازم و هدفمند را گروه های مدنی و سیاسی داخلی کشور روی دست نگیرند جنگ سرد به مفهوم مدرن و تازه ی آن شکل می گیرد و ادامه پیدا خواهد کرد. سرچشمه های تمویل گروه های درگیر درکشور بنا برتحلیل ها کشورهای هستند که نگران موجودیت نیروهای ناتو می باشند. یعنی از لحاظ سیاسی و موقعیت استراتژیک ما موجودیت نیروهای جهانی زیر پیمان مبارزه با ترورزیم  را در خود دارد سبب شده که تا تضاد های سیاسی و زدوبند های استراتژیک میان قدرت های بزرگ جهان شکل بگیرد و آنها درپی همکاری بحران موجود به در گردند.

قدرت سیاسی موجود برای تقویت روند آشتی پذیری خود باید نوع رابطه ی خود را با قدرت های بزرگ جهان تعریف کند و اعتماد سیاسی را برای همسایگان کشور ارایه کند. یکی از دلایل که جنگ در افغانستان ریشه دوانده و روند دولت داری خوب را زمینگیر کرده عدم اعتماد قدرت های منطقه نسبت به موجودیت نیروهای ناتو درکشور است. در فرایند آشتی خواهی میان گروه های درگیر باید مسله ی موجودیت نیروهای جهانی درکشور تعریف شود که اینها برای چه اهدافی اینجا هستند و تا کدام وقت به مبارزه ی خود بر تروریزم ادامه می دهند؟ قدرت سیاسی موجود با لاف ها وبلند پروازیهای که دارد باید خطوط و راهبرد رسیدن به دولت داری خودکفا را وضع می کرد و مبارزه ی علیه دهشت افگنان را تعریف می کرد تا اعتماد کنار آمدن نیروهای درگیر باهم به وجود می آمد. برای روی دست گیر آشتی و برنامه تفاهم ملی جا دارد که نوع رابطه ی ما با حکومت امریکا تعریف شود و متولیان امور باید تضاد های استراتژیک قدرت های منطقه یی را درنظر بگیرند تا راه های رسیدن به صلح هموار گردد. به نظر من گزینه کارا در زمینه ی آشتی گروه های درگیر ارایه ی سند تضمینی یا جدول زمانی موجودیت نیروهای ناتو در افغانستان است.

داشتن رابطه ی متعارف با قدرت های جهان و تعریف موجودیت نیروهای نظامی جهان در کشور می تواند گزینه های کارا برای فرایند صلح به شمار رود. زیرا مسله ی موجودیت نیروهای جهانی بدون قیدوشرط  یکی از پیشنهادات گروه های مخالف است. اکنون قدرت مداران دیکته پذیر ما می خواهند به آشتی و پایان جنگ نزدیک شوند باید جدول زمانی و روش های استفاده از همکاری های جامعه ی جهانی را تدوین کنند تا با به وجود آمدن اعتماد سیاسی ما ساختار ملی و جامعه ی بدون جنگ برسیم. هنگامیکه من می گویم صلح یک گفتمان است و فرایند آن باید مولفه های گفتمانی و پرسشی داشته باشد این است که همه ی این مسایل را باید دست اندرکاران روند آشتی خواهی به حلاجی بنشینند و اعتماد ملی را ایجاد کنند. از طرف تعریف درست موجودیت نیروهای جهانی می تواند ماهیت حضور جامعه ی جهانی را افشا سازد که آنها درجامعه ی ما درپی نهادمندی چه ارزشهای هستند و آیا به گونه ی صادقانه می خواهند که به حکومت داری پایدار و بدون گسست برسیم یا نه. پیشنهاد دیگر من این است که باید در فرایند آشتی خواهی نا گزینه های معاصر را جهت رسیدن به تفاهم ملی ارایه کنیم و آن اینکه روند صلح خواهی برای گروه های درگیر پیش زمینه های مردمی شدن قدرت و همه پرسی را عنوان کنند و با استفاده از مکانیزم های نوین گروه های درگیر مراجعه کنند به مردم و خواست های آنها. یعنی روش های دموکراتیک و مردم سالار را باید برای گروه ها پیشنهاد کنند تا با پذیرفتن همه پرسی و انتخابات به تفاهم ملی برسند.

-----------------------------------

نویسنده :  شیوای شرق

نقدی بر انقلاب سیاه مجلس نمایندگان

افغانستان کشوری است که در ادبیات سیاسی آن بسیار مفاهیم به گونه ی اساسی آن کاربرد نداشته و مقوله های سیاسی درینجا کاربرد صورتی داشته  و معنای راستین خود را ندارد.هویت تاریخ ورویداد های گذشته ی جامعه ی ما نشان می دهد که همیشه  استفاده های ابزاری از هر مفهوم و مقوله ی سیاسی شده است. تجربه ی کنش ها و عملکرد ها سیاسی در جامعه ی ما نشان می دهد که چقدرافراد سیاسی در برابر مفاهیم سیاسی متعهدانه و راستین عمل کرده اند. انچه درین نوشتار می خوانید نگاه گذرا بر رویداد و برخورد مجلس نمایندگان در برابر کابینه ی پیشنهادی حامد کرزی است.اما پیش از پرداختن به تفسیر آنچه که نماینده های مردم کردند باید گفت نفس عمل نماینده ها در مجلس نمی تواند انقلاب نامیده شود.آنهم در جامعه ایکه تا هنوز انقلاب اساسی و بنیادین را تجربه نکرده است. زیرا انقلاب به مفهوم دگرگون کردن ساختار و روح سیاسی حاکم دریک جامعه به ماهیت دیگر می باشد یا تغییر و دگرگونی اساسی وضعیت حاکم به حالت دیگر که پس از واقع شدن آن همه می دانند که تحول و حادثه ی رخ داده است و دیگر وضع گذشته وجود ندارد.

هرچند کاربرد سطحی و بی معنای از ین اصطلاح در تاریخ سیاسی کشور ما به ویژه در سه دهه پسین مروج بوده اما آنچه که از نشانی نماینده ها پس از پایان پروسه ی رای اعتماد دادن به کابینه ی پیشنهادی عنوان می شود ریشه درهمان کابرد پوچ از پدیده ی انقلاب دارد. نماینده های مردم باید بدانند انقلاب چیزی ساده ی نیست که در کنش ها روزمره و باور های دیکته پذیرانه بدست بیاید و جا باز کند بل این مفهوم بستر،اندیشه،گروه،مردم،توانایی سیاسی و مدیریتی،نیاززمانی و برنامه ی بدیل را می خواهد که با اندیشه و فکر عملگرا جای حالت حاکم می گیرد.عملکرد مجلس نمایندگان در برابر کابینه ی آقای کرزی تنها می تواند قدرت نمایی روزمره و فصلی نامیده شود نه انقلاب و تصمیم ملی که بتواند رضایت مردم را در پی داشته باشد.

همه می دانند که در دیگ مجلس ما در چهارسال چه چیز پخته شده است.مجلس که در چهار سال کاری، عضو آن نمی داند که از نامزد وزیر چه پرسان کند و برنامه ی او را به بررسی بگیرد در یک عمل مهندسی شده ی بیرونی نمی تواند انقلاب گری کند و جایگاه خود را تثبیت کند. نماینده های مردم می دانند که درکشور ما سطح آگاهی و بیداری مردم درچه میزان است به همین خاطر در پایان دوره ی کاری خود قرار دارند خواستند تا از سیاست های عوام فریبانه  و دام پرور استفاده کنند و خود را نقاب دیگر بپوشاند. من نمی دانم چرا چشم انقلابی جناب نماینده پیروز شده ها را ندید و با بدون تفکیک تراژیدی های بزرگ بعدی به آنها رای اعتماد داد آنهم در مورد پست های کلیدی نظام وزارت داخله،وزارت دفاع ملی،وزارت مالیه کشور، وزارت معارف. این امر نشان می دهد که انقلاب نماینده های ما پدیده ی متفاوت از فاجعه های دیگر این خاکدان نیست.به اصطلاح مردم کور هم می داند که غذا شور است اگر نتیجه ی انقلاب اربابان سنتی عدم تفکیک منابع توانمند سیاسی کشور نمی بود امروز ما هم عنوان می کردیم که مجلس گلی را به آب داد و پس از چهار سال ملی عمل کرد.اما دریغ و درد که هزار شک و تردید در عملکرد نماینده ها وجود دارد.

مردم می دانند که نماینده های مجلس خودشان نیستند ورنه چگونه انقلابی پوشالی است که پست های کلیدی را تفکیک نمی کند. مشارکت ملی را به بحث نمی گیرد.برنامه های اساسی و ملی دیگران را مدنظر نمی گیرد.درمجلس هیچ راز نمانده است که سر به مهر نشده باشد.ما با مجموعه ی اربابان سنتی روبرو هستیم و با کسانی که نمی دانند که چه بکنند.هر چند جای گله و شکایت نیست نظامی که با کودتا می خواهد قدرت را در دست گیرد. باید چنین مجلس داشته باشد.به گفته ی ارباب شرف و عزت جای فریاد کردن باقی نمانده است هنگامیکه آقای خرم با همه فرهنگ ستیزی های خود از چنین مجلس رای اعتماد گرفت و فرهنگ ستیزی کرد.نماینده های که برای نظام کودتایی رای دادند،باید بدانند که به جای انقلاب سفید،کودتای سفید کردند و نظام توتالیترستی را نهادینه کردند.در آینده ی نزدیک اینها مانند گذشته ها در آیینه ی مردم سنگ خواهند زد و تمامیت خواهان را به قدرت خواهند رساند. همین نماینده های نقاب گرا دوباره به رد شده ها، رای خواهند داد، زیرا ارگ و نان آن جای نیست که بزودی فراموش شود.چهار سال نشان می دهد که مهارپذیری و دیکته پذیری به خویی آنها مبدل شده است.دیگر جای توقع نمانده همه مانند حضرت صاحب دوباره برای کابینه خواب خواهند دید و همین اربابان همه چیز را به باد خواهند داد.نماینده ها باید بپذیرند که ازتفکر و اندیشه ی کار کردن و برنامه ریزی درست و ملی که آینده ها را تضمین کند برخوردار نیستند و با ناآگاهی نمی شود جریان تاریخ را سمت و سو داد.مردم هم نباید به قدرت نمایی ها و کنش های روزمره و فصلی اربابان  مردم ستیز فریب بخورند عملکرد آخر آنها را در محک و میزان کارکرد های چهار سال شان باید بسنجند و شناسایی کنند. انقلاب های میان تهی و تقلبی را نپذیرند.  

دیگر نباید نیرنگ و فریب این همه معامله ها را بخوریم.و خوشباورانه خود را به آینده ی سیاه تسلیم کنیم.زیرا انقلاب را که نماینده ها عنوان می کنند از جنس همان انقلاب های است که  کشور را به سرنوشت محتوم بر فقر کشانده است. انقلاب توتالیتر آوری  نماینده ها هم از جنس همان انقلاب های است که مادر تراژیدی ها  تاریخ معاصر به شمار می روند. همه می دانند که ذهن تاریخی ما رویداد های ازین قبیل را به یاد دارد و ماهیت هر انقلاب معین است. انقلاب توتالیتری  نماینده های کودتا پذیر ما نیز از شمار همه ی  انقلاب های سیاه است که با دیکته و مهار پذیری بیرونی ها انجام یافته است. اگر رد شده ها دوباره ی از چنین انقلابیون توتالیتر رای اعتماد بگیرند و آنانی که یک بار بی کفایت و ناکارا شمرده شدند در کابینه ی جا باز کنند انقلابیون گرامی و کودتا پذیر نشان می دهند که ابزار بیش نیستند و لقب نماینده های کاغذی سزاوار آنها خواهد بود شیوای شرق:

نیاز ساختار متفاوت در برابر نظام توتالیتر

انتخابات مجلس نمایندگان به دلیل می تواند راهگشای تحول باشد که مردم یک بار دیگر به پای صندوق های رای می روند و نماینده ی خود را تعیین می کنند. همانگونه ایکه عصاره ی بازی های مردم سالار را در حذف و تغییر نظام ها خوانده اند امید می رود که برگزار انتخابات مجلس نمایندگان سبب دگرگون و رویکرد مثبت گردد. آنچه که برای مردم افغانستان مهم و ارزنده می باشد طی کردن خطوط تجربه ها و آگاهی مفهوم مجلس نمایندگان است. ما پس از جنگ های سه دهه سومین بار است که تجربه برگزاری انتخابات را مشاهده می کنیم. درکشوریکه تفنگ ها زبان همه خواست ها بودند مردم با رای خود می روند تا نماینده  خود را انتخاب کنند. بنابرین ما در عصر تفاوت های تاریخی  و سیاسی زندگی می کنیم. یعنی انسان های متفاوت از جهان خشونت وارباب سالاری و قبیله گرایی دارند می روند تا خودشان را انتخاب کنند. واقعیت امر این است فردیت محروم درطول تاریخ ما تازه دارد بستر ارزش سالاری و رای سالاری را تجربه می کند. همه واقف اند که برایند تلاش ها خردی بشر و مبارزه های عدالت خواهانه بوده که اینک همه دربرابر همه ارزش مساوی دارند تا اراده و رای خود را به تعریف بگیرند. جهان دموکراسی ثابت کرده که فضیلت انسان را عدالت باید تعیین کند و برای او ساحت مدنی رسم کند.

روی همین هدف بستر ارزشهای مدرن جهان و تفکر ورزی بشر تنها ترین راهکار را که موثر دانسته مشارکت و رای انسان هاست که درقالب انتخابات های آزاد و مردم سالار تحقق می پذیرد. انتخابات و فضای مردم سالاری ما هرچند متاثر از دیکته ها ومداخله گرایی ها گروه جهانی مافیای سرمایه است اما با آن هم امید است که مردم با نظارت از رای خود نمایندگان خود را تعیین کنند . کارل پوپر در باره ی ساختار های رای سالار یک دیدگاه جالب دارد و آن اینکه هدف از بازیهای مردم سالار نابود نظام پیشین و آوردن رویکرد بدیل است. یعنی تبیین این دیدگاه می رساند که ما می توانیم در انتخابات به بدیل و نظام دیگر دست رسی داشته باشیم و ساختار خود را تعیین کنیم. جامعه ی ما درین راستا دارد بازیهای مردم گرایانه را تجربه می کند و مردم ما نیز درهر انتخابات به پای صندوق های رای می روند و نماینده ی خود را تعیین می کنند. با این پیش درآمد ما در آستانه ی برگزاری انتخابات مجلس نمایندگان قرار داریم و همه با رای و نظرخود نماینده ی خود را برای دور دوم مجلس نمایندگان تعیین می کنیم. بنأ لازم و ضروری است که دقت نظر و پیش زمینه های انتخابی داشته باشیم.

آرزو دارم که شهروندان نجیب و فرزانه ی کشور در جریان انتخاب کردن نماینده ی خود از مجرا های تنگ قومی و تیرگی های واگرایی به فهرست نامزدان نگاه نکنند بل فرزانگی و میزان سواد افراد را درجریان رای خود در نظر داشته باشند تا فردای مجلس نمایندگان فردای فرزانه و خبره باشد. زیرا اگر چنین تدبیر را برای رای دادن در نظر نگیریم در حقیقت مجلس نمایندگان ناکارا و بی نتیجه گذشته ی ما تکرار خواهد شد. از طرف دیگر ما در روزگار و اوضاع بحرانی شده ی کنونی به ساختار و نهاد بدیل نیاز داریم. یعنی مجلس نمایندگان بعدی مجلس تصمیم گیرنده و مستقل باید باشد تا اراده ی مردم نهادینه گردد و مردم خود همه کاره ی سرنوشت خود باشند. فساد اداری و عدم استقلالیت حکومت افغانستان به مجلس نمایندگان مدبر نیازمند است تا همه فاجعه ها و بی قانونی ها را مداوا گردد. مشکل عمده ایکه در دور اول مجلس نمایندگان ما نتوانست به مردم و فضیلت های شهروندی برسد این بود که مجلس نمایندگان ما از جایگاه درست و ساحت صلاحیت خود نمی دانست و ترکیب نمایندگان مجلس را اربابان تشکیل می دادند که به فلسفه ی مجلس نمایندگان اشراف نداشتند وآنها تنها هر روز برای هیچ درمجلس حضور داشتند. حالا ملت بزرگ و مردمان آگاه ما درآزمون مهم و سرنوشت سازدیگر خود قرار دارند  تا فردای تاریخی خود را رقم بزنند بنابرین امید می رود که  با پشت کردن به سرمایه و شعار های دروغین نماینده ی راستین و مردم دوست خود را انتخاب کنند و شاهد مجلس نمایندگان درست گردند. من به دلیل به انتخاب آگاهانه تاکید می کنم که بحران موجود درکشور و فساد گسترده ی حامد کرزی در دوره ی کاری اش به مدیریت و تدبیر درست مجلس نمایندگان نیاز دارد. ما با داشتن مجلس نمایندگان خود چارچوب ها سیاست کشور را می توانیم تدوین کنیم و راهبرد ملی و منطقه یی را ایجاد کنیم  همچنان می توانیم فرایند صلح و گفتگوبا مخالفین حکومت را با همکاری مجلس نمایندگان کشورهای دیگر روی دست بگیرم.

به هر صورت وضع موجود کشور نیاز به دگرگونی و بدیل دارد یعنی باید با رای تان در انتخابات مجلس نمایندگان رویکرد نوین را تجربه کنید و درساختن نهاد های مردم سالار و قانون گرا سهیم شوید. اگر در باره ی نماینده ی با سواد و درس خوانده اندیشیده نشود و راهکار های نوین انتخابات در بخش نظارت به کار بسته نشود ما شاهد عقب گرایی سیاسی خواهیم بود و روند نهادمندی سیاسی صدمه خواهد دید. زیرا فرجام از رویکرد مردم سالار بستگی به نوع تصمیم و اراده ی ما دارد که چگونه آگاهانه به آن پرداخته ایم. مردم افغانستان می توانند با آگاهی از فرهنگ رای و میزان های سنجش شان خود در شکل گیری نهاد مردم سالار و دموکراتیک نقش کلیدی خود را بازی کنند. حالا انتخابات می تواند زمینه سازی ارایه ی بدیل توسط مردم به شمار رود و این ما هستیم که این بدیل را با پذیرایی از انتخابات خود سمت و سو می دهیم. بنا بر مفهوم مشارکت فراگیر همه ی مردم در برابر نظارت و صیانت انتخابات مسوول هستند و خود باید از نگهداران ارزشهای رای باشند. زیرا نمی شود بدون نظارت و دقت در باره ی انتخابات به نظام های توتالیتر و تمامیت خواه پایان داد شیوای شرق

نبود مردم در محور تصمیم گیریهای سیاسی . 

این روز ها افغانستان و تنش های  سیاسی آن در رسانه های بیرونی به گونه ی جدی مورد بحث است و همه قدرت  های منطقه یی در مورد آنچه در افغانستان می گذرد نگران هستند. جامعه ی در حال گذار ما پس از تحولات که روی کار آمد به سمت های روان است که همه قدرت های منطقه و جهان را بیدار ساخته است. قرار بود پس از به میان آمدن دوره مدرن و حالت گذار امید های شدن و سامان یابی ما در جامعه ی پسا منازعه ی عملی و تحقق یابد اما بنا بر نبود مبانی درست تیوریک و نظریه ی معاصر سیاسی روند پس از گذار و فرایند موجود در زمینه ی سیاست ورزی ما  به شکست مواجه شد.

از دیدگاه تیوریک و نظریه آسیب شناسی رهیافت ها نشان می دهد که نهادمندی و سامان سیاسی  بر مبنای اصول و هنجارهای مدرن سیاسی در جامعه ی ما شکل نگرفت.ظاهرا پس از تحولات بزرگ منطقه یی  و سیاسی عنوان می شد که افغانستان باید به ارزشهای معاصر سیاسی در همه سطوح برسد و کاستی های تجربوی خود را جبران کند. قرار داد ها و هنجارهای پذیرفته به عنوان مثال واره های مدرن گفته می شد که در کشور چند پارچه و چند میلیته زیر عنوان مدنی کردن سازمایه های فرهنگی آن می شود از طریق گفتمانی کردن فرهنگ و ارزشهای تاریخی آن به نهادمندی رسید. این مهم که در نظرگاه اهل فضل و خرد سیاسی بود با بستر سامان ندیده ی خود نتوانست دگر گشتار های  هنجاری را در بافت های جامعه ی ما بیآفریند. به هر حال ما هشت در برایند تعهدات جامعه ی جهانی و اشتراک های اطلاعاتی جهان  اینک می بینیم که چقدر  روند مردم سالاری و دموکراتیزه شدن سازمایه های فرهنگی رونما گردیده است.

به هر حال پویایی و فرار از حالت ایستایی می تواند در بستر گفتمان های بزرگ و ملی  در جامعه های این گونه یی ما به بار آید و آینده ی سازی کند. حال دلیلی که من مدعی هستم که روند سامان بخشی سیاسی ما شکست خورده چیست؟ این است که ماهیت و ساختار های مدنی همیشه بر محورمردم و خواسته های خردی می چرخد و شکل می یابد. و نظام دموکراتیک  که روی کار می آید بر مبنا مردم و اراده های ارزشی آن متعهدانه عمل می کند و همه را در برابر خود محق می خواند. به گفته ی دیگر مردم همه کاره هستند و همه چیز این نظام  را خرد جمعی و همگانی تعیین می کند. حالا کشور ما به سمت ها و هنجار های روان است که در آن تعهد و اندیشه های خردی که بتواند مردم و آینده ی آنها را مشخص کند دیده نمی شود.

روند سیاسی ما بجای رسیدن به نهادمندی  سیاسی و نهادینه سازی سازمایه های دموکراتیک امروزه در محور ارزشهای و روایت های نفرین شده ی تاریخ سیاست های معاصر می چرخد. عملکرد ها و کردار گروه های سیاسی  و چگونگی تعهد آنها در برابر خرد و مفاهیم مدرن نشان داد که مردم ما در پیرامون حقوق شهروندی خود هم قرار ندارند و نظام در بستر مسایل واپسگرا و محروم از ارزشهای مدرن شکل یافته است. امروز هرچه که این نظام در غیاب مردم انجام می دهد مبانی مشروعیت ملی ندارد  حتا به گونه ایکه نظام ماهیت مردم ستیزانه دارد و وابستگی مردمی در کردار آن دیده نمی شود. نکته ی را من در نوشتار می خواهم بیان دارم این است که روند کنونی از لحاظ تیوریک و مبانی ارزشمند دموکراسی واپسگرا و خرد ستیز است.

ما با این دستگاه متهم به ندام گرایی سیاسی به سامان و نهادمندی سیاسی نمی رسیم. رسیدن به برج زمرالدین مردمی در قدرت سیاسی فرهنگ و رواداریی را می خواهد که باید بدان سیاسیون و افراد تصمیم گیرنده متعهد باشند. تا حال ما بر مبنای تجربه و فهم که از عملکرد های این نظام داریم دیدیم که مردم نقش محوری و کلیدی ندارند. دولت  های متعهد به ارزشهای مدرن همیشه در خط مردم هستند و بر اساس خواسته های آنها عمل می کنند و همه یی چشم انداز های خود را  از سرچشمه های مردمی می گیرند. اما در روزگار حساس و رونما شدن تصمامیم ملی و هدفمند که می تواند آینده ی همه ی ما را رقم بزند و سرنوشت بحران را تعین کند ما می بینیم که مردم در محور و نظر دستگاه حاکم نیست. این روزها متولیان امور همه کار ها خود را به گونه ی تمامیت خواهانه ی آن رقم می زنند و از دایره ی تنگ و غیر مشروع  خود برای مردمان ما تصمیم می گیرند.

امروز مردم ما در دایره ی تصمیم گیریهای سیاسی این دستگاه جای ندارند از نبود سازمایه های مردمی این نظام پیداست که متولیان امور هیچگاه نمی خواهند ارزشهای تجربه شده ی مدرن بشری را بپذیرند. نظام داران ما باید بدانند امروز ما تافته ی جدا بافته ی ارزشها و گسترده های  کانون ارجمند و خرد پروری دموکراسی  نیستم در عصر معاصر آینده ی ما را برمبنای تفکر واپسگرای قرن رقم می زنند امروز موج های گفتمانی دموکراسی و فضایل شهروندمداری برای همه یی انسان های جهان مفهوم متعالی برابر ماهوی را اعلام می دارد اینجا هر نظام و دستگاه سیاسی اگر در غیاب و عدم رضایت مردم  کاری را انجام می دهد مشروعیت ندارد و منش و عملکرد تمامیت خواهانه به شمار می رود. تاریخ مبارزه های مردمی و دموکراتیک هدف  که از آن براندازی  اسطوره های استبداد و دیوار های یکه سالاری بود به مثابه چراغ فرزانه در دست همه ی مردمان جهان قرار دارد و دیگر اجازه نخواهد داد به عقب گرایان تا سرنوشت مردم  را از دایره های خام اندیشی و خرد ستیزانه تعیین کنند. بر همه ی سیاسیون است تا متعهدانه با مردم عمل کنند و در مسایل بزرگ و ملی مردم را نادیده نگیرند.  

ما برای تراژدی ها می نویسیم

شاید در سرزمینی که نان دغدغه ی کوچک شهروندانش نیست، نوشتن و همیشه از پلشتی های ستم کاران گفتن امر بیهوده ی باشد و به هیچ چیزی فریاد کردن ما نرسد. اما سخن بر سر رسالت بزرگ و انسانی است که نمی شود آنرا واگذار کرد و بی تفاوت زندگی را گذشتاند. نمی شود در جغرافیای نان و دود های مدرن جهان بی تفاوت از سرنوشت انسانی کنار جاده یی وناآگاه عبور کرد و درد های سنگین او را به تفسیر ننسشت. در خاکدان سیاهی که همه چیزش را فقر برده و انسان هایش بردگان معاصر جهان هستند گاهی به عنوان شهروندکوچک  دردآباد می اندیشم که ماندن و شدن تنها با نوشتن می تواند تعریف شود ومعنا یابد. اینجا خاکدان تیره بختان زمین است، کشورمن زادگاه همه حوادث بزرگ و خیانت پیشه گان جهان می باشد نمی شود بدون تفسیر تراژدی و فرومایگی های تحمیل شده زندگی کرد درد ها و تخلورگی انسان های که آسمان شان بدون سقف است را هیچ کسی نمی تواند نادیده بگیرد و هر روز به مستی های خود اندیشه کند. 

بی تفاوتی ها و نبود خویشتن خویش سیاسیون و خبرگان جامعه با خودشان از ما مردگان متحرک ساخته  است .گورستان بزرگ جهان امروز خاکدانی تیره و شومی است  در آن سی میلیون بی نان و سرپناه زندگی می کند و تخلناک از همه اینکه دیگران همه کاره آن هستند. در سرزمین که درد وجدان را کسی مدنظر ندارد و عدالت را به ستم معاوضه می کند نمی شود که ننوشت. ما به خاطر می نویسم که متهم خود و وجدان مان شناخته نشویم و از زمره ی آنانی که به بی عدالتی خو کرده اند نباشیم. سکوت را پذیرفتن و قصاب تاریخ را به عصیان نخواستن سرنوشت را به دست شبستان بد مست تسلیم خواهد کرد. اگرآفت ها را ماندگار به معرفی نگیرد، جلاد تاریخ هنوز اشتهای به دار کردن هویت ها و ارزشهای ملی خواهد داشت  و از ما ما را می دزدیده به شومی گری خود ادامه می دهد. من می دانم  هنگامیکه که نان همه ی آرزوهای مردم ماست، کمتر کسی به برگه های روزنامه های ما می نگرد اما اگر تبهکاریهای خود گم کرده ها فریاد نشود و دادخواهی را کسی عنوان نکند ما به جای می رسیم که مرگ مانند زندان بزرگ ما را به اسارت می گیرد. و پستی های زمین میراث ابدی ما می گردد.به هر حال نمی دانم پریشان گویی ها و ورقه پاره های ماندگار درد نان و اندیشه ی انسان محروم سرزمین من را چقدر می تواند کم کند و مداوا شود، اما من گمان می کنم که افسردگی تاریخی و درد های سنگین که ما را به اسارت برده گلوی سبز و بیدارگرایانه را می خواهد و فریاد را که بتواند آینده را به خوشبختی رقم زند

از سوژه ها و تابلو های دردناک و افسردگی های روحی هر دردمند کابل و خیابان های زخمی میهنم می دانم که من برای سرنوشت بردگان معاصر جهان می نویسم برای کسانی اندیشه می کنم که هزار زمستان درد و بی نانی را زیر خیمه های تلخ در میان گردو خاک آلوده به خون سپری کرده اند.

هرچند فریاد ما را زندانیان فقر و تنگدستی نمی شنوند و فرصت و ثانیه ی رهایی یافته از غمی نان را ندارند تا بخوانند که ما برای شان چه فریاد های نترس را بلند کرده ایم و برای شان درد مشترک را فراخوان رهایی و برابری داده ایم  اما به گفته ی فروغ "از عقابان جوان پرسیدیم که چه باید کرد" را نباید از یاد برد و گلوگاه تاریخ را سنگ ریزه پرکرد. اگر ننویسم توفان های بلازده ی و زهرآور همه را به باد های مست و دیوانه تسلیم می کند و از سکوی دموکراسی و بازی های نقاب مدار مدنی گرا دیوانه ی در قدرت خون ملت را می چوشد و بد مستی می کند. راست گفته اند که  نویسنده خود را در متن دفن می کند زیرا هنر نوشتن فریاد کردن از وجدان و رسالت درونی است که برای رهایی و آزادی انسان به کار انداخته می شود. ماندگار سنگر عدالت و روشنایی است و درفش آگاهی را می خواهد به همه ی تراژدی زدگان خاکدان تلخ تسلیم کند و با قدرت رهایی و آگاهی به حق شان برسد. ما برای زندانیان دلتنگ فریاد می کنیم. برای آنانی که در بند ناآگاهی دردها و تلخکامی ها را متحمل شدند افشاگری می کنیم.

ما تلاش می کنیم که در رده های جامعه ی به سراغ آنانی برویم که درد بی تفاوتی برخی ها آنها را به دوزخ انداخته است و نان شان را گرفته. هر روز ما تکه های درد های ناخوانده و سنگین مردمان بی نان را نشر می کنیم تا ارباب قدرت و معامله بیدار شود و از خدای بزرگ بهراسد و بی عدالتی نکند. نگرش ما و آواز ما به گفته ی سهراپ این است که " آب را گل نکنید" تا کسی یا تشنه ی سیراب گردد و یا درختی شکوه بگیرد. ماندگار می خواهد که دیوار های آهنین دروغ و تزویر فرو ریزد، پیرهن های چرکین برتر خواهی های قومی از بدن اربابان قدرت بدرشود و دست های آلوده به وابستگی سیاه گردد. گستره ی اندیشه و باور ماندگار این است که عدالت و روشنایی حق همه ی شهروندان است و هیچ کسی حق ندارد که این امتیاز را سلب کند. ماندگار سرنوشت افرادی است که روزهای سوزناک وآفتابی رابرای تکه نانی هر روز زندانی وار به پایان می رسانند و به خاطر تکه نانی تحقیر می شوند روزنامه ی گلوی برای آواز کردن و عصیان کردن آزادی و رهایی است تا باد آورده های بد مست و کاغذی آیینه ها را به گروگان نگیرند و پهلوانان آفتاب آورده ی ما را قتل نکنند. راه سرخ و لاله یی، شهادت پذیر، آزادی دوست، برابری طلب ماندگار سایه ی روشنی است برای کسانی که محرومیت شان به اندازه ی تراژدی های جهان است.

ما می خواهیم که عدالت در سکوی ارزشمندش قرار داشته باشد و دستان خفاشان مدرن را با نیرنگ ها شان به شناسایی بگیرد تاهمه برای همه اندیشه کنند. حنجره ی ماندگار فراخوانی است که نباید سکوت، رکود تاریخی را پذیرفت و قربانی داد روایت های وجدانی ماندگار انسان های دشوار را به مسوولیت های دشوار دعوت می کند تا تکه نانی کودک پا پرهنه و دردمند خاکستردان جهان را شاد کند. همه ی ما می خواهیم که تگرگ ها ومرگ های فقردامنش چیده شود و ما را باد های سرگردان جهان به گورستان ها و بنادر بیگانه نکشاند. برای بازخوانی خود و نقد کاستی های خود می نویسیم تا به نا فهمی تاریخی و سیاسی خود چیره شویم و از دربدری و آورگی رهایی یابیم. برای زمان و فرصتی می نویسیم که دیگرسیاست مدارما دیکته پذیر نباشد و دست نشانده. ماندگارمی خواهد به دروازه ی هرانسان بامداد را ببرد وسبد های شقایق رابخشش کند تا فضیلت آزادی همه را خرسند سازد. صدا و فریاد ماندگارتا تابلوی زرد رنگ کودکان گدای شهرخاکستراست ادامه دارد، تا هنگامی که جلاد تاریخ به دادگاه نرود وازستم کاریهای وبی عدالتی های خود نگذرد فریاد ما نترس ادامه دارد وازهیچ نیروی سیاسی باک و هراس نخواهیم داشت. مخاطب های سیاه و تبهکار سیاست های دیکته پذیر باید بدانند که ما تا به دست گرفتن درفش شرف و آزادی ملی راهی سرخ و خدایی خود را ادامه خواهیم داد وبرای عدالت وحقانیت حق انگشت شهادت بلند کرده ایم .ماندگار چیره گیی همه ی ملت ها را بالای استبداد وتمامیت خواهی می خواهد و درین راه دشوار بی هراس از خطر های سنگین عمل خواهد کرد و هرگز ارباب روزمرگی ها و دیکته ها را به رسمیت نخواهد شناخت.

 ---------------------------------

شیوای شرق

نقش مردم در نظام های مردم سالار

بدون شک اگر جهان امروز را در موازینه ها مدرن به سنجش بگیریم و پدیده های درونی آنرا مورد پژوهش قرار دهیم به این هدف می رسیم که یکی از آن پدیده های مفاهیم خردی و معاصر سازی ساختار های نظام و قدرت های سیاسی در جهان است. از جمله می توان به پدیده ی مردم سالاری و مردمی سازی قدرت سیاسی در جهان و کشور های موجود اشاره کرد. در جهان کنون کمتر کشوری دیده می شود که دموکراسی پذیر و مردم سالار نباشد و نظام خود بر اساس انتخابات شفاف و دموکراتیک تعین نکند. مردم سالاری و یا مردمی شدن قدرت پدیده ی نوین جهان  امروزمی باشد، ما پس از انقلاب ها وسرکوب نظام های شاهی و یکه سالار توانسته ایم بستر دموکراتیک و مردمی را جهت رسیدن مردم به خواست خودشان به دست بیآوریم و دیگر نگذاریم که یکی همه کاره کارزار سیاست و حقوق مردم باشد.

البته این تجربه به عنوان بسترهمگانی محصول مبارزه های دشوار خردی جامعه ی بشری است. به عباره ی مولفه ها و سازمایه های شناخته شده ی مردم سالاری برایند تعقل جامعه ی بشری است. بدون تردید هنگامی که مبحث مردمی شدن قدرت و مردم سالاری مورد بحث است مفهوم این را دارد که مردم تصمیم گیرنده و تعین کننده ی سرنوشت قدرت سیاسی و دستگاه سیاسی هستند. به همین منظور گفتمان های معاصر و مدرن که در جهان مطرح است همه چیزش را برای رسیدن مردم به قدرت و به کار گیری قدرت برای مردم می دانند. بسیاری از اندیشمندان جوهر نظام وقدرت  مشر وع و پایدار را از نشانی مردم می خوانند و از پیش تعین می کنند که اگر پایه های اساسی نظام را مردم شکل دهند و نقش داشته باشند هیچگاه چنان نظام به استبداد و خودکامگی رو نخواهد آورد.

آن سان که تجربه ی های پیشرو بشری نشان داده نظام ها و قدرت های رو به توسعه به خاطر توانسته اند پیشرفت کنند که مشروعیت لازم را از مردم گرفته اند و همه کاره مردم را دانسته اند. اما در جامعه های جهان سوم چنین تجربه ی نوپا و تازه است، زیرا پیشنه ی مردم سالاری وفرهنگ دموکراتیک در جامعه ی جهان سوم به ویژه در کشور ما وجود ندارد. دلایل که در ساختار جامعه های دیگر مولفه های مردمی توانسته اند به مرحله ی رشد برسند این است که در آن مکان ها تجربه های روشنگری و عملکرد های روشنفکرانه عملن در تلاش آگاهی دهی و سمت وسو دادن دیگران نقش کارا را داشته اند. تاریخ انقلاب های فکری وروشنگری نشان می دهد که آنها در برابر جبر تاریخ و نوع تفکر به میراث مانده ی قرون وسطایی مبارزه کردند و راهکار های خردی و نوین را برای آنها معرفی کردند. اینکه دموکراسی و مولفه های مردم سالار به عنوان تجربه ی خوب مورد پسند فرهنگ و باور مردم قرار گرفت در حقیقت از پشتوانه ی این چنینی برخوردار بود. یعنی اگر رویداد ها و کارهای پی گیرانه ی روشنفکران با دست مایه های فکری نمی بود امروز تجربه مردم سالاری نمی توانست مشکل مردم آن جامعه ها را حل کند.

آنچه که می تواند ما را به آینده ی مردمی شدن قدرت و مردمی شدن ساختار سیاسی نزدیک کند این است که باید ما مانند جامعه های دیگر مراحل گذار و فرهنگ سازی  مردم سالاری را تجربه کنیم و در برابر تفکر کهن و استبداد پرور قرار بگیریم. این روز های در در پژوهش های سیاسی و علمی مفهوم مولفه های مدرن و نوع جایگاه ارزشی آنها مطرح است و همه در تلاش اند که سازش فرهنگ و باور مردم  را در برابر پدیده های مدرن به شناسایی بگیرند. زیرا ما نمی توانیم با داشتن فرهنگ غیر دموکراتیک به برج بلندی مردمی شدن قدرت برسیم. برای شدن و مردم سالاری در باور های کهن و فرسوده ی تاریخ قبیله گرا و استبداد باور ما نیاز داریم که رویکرد های دگرگون سازی فرهنگ و لایه های باور فرهنگی مردم را نسبت به حق سیاسی و مشارکت شان عوض کنیم.

بر مبنا تجربه و تاریخ مبارزه های فرهنگی روشنگران جامعه های دیگر، مهمترین بسترو زمینه ی کارا جهت نیل به هدف های مدرن فرهنگ است زیرا تا فرهنگ به عنوان بستر رشد و تکامل تفکرو باور مردم ارزشهای مردمی را پرورش ندهد با گزینه های دیگر نمی شود به امر مردم سالاری رسید. همین فرهنگ است که تعین می کند که خواست مردم و اراده ی مردم درچه بستری تحقق پذیرفته و عملی گردد. فرهنگ است که راه ها را برای شدن و گردیدن نظام میسر می سازد و اذهان مردم را روشن می سازد. فرهنگ های دموکراتیک گزینه های هستند که ساحت اختیار و حق مردم را مشخص کرده و چگونگی رابطه شهروند را با دستگاه قدرت تعریف می کنند. مردم سالاری و نقش آن در نظام برای همه آشکار است، مردم در صورت تعهد نظام بر خواسته های مردم اقتدار وتوانایی حذف و حمایت بالقوه ی نظام ها را دارند و بر اساس آن همه کاره ی سیاسی هستند. رویکرد نظام و سرنوشت قدرت منوط بر اراده ی مردم است و هیچگاه نتایج به دست آمده از مردم سالاری تک روانه و به دور از ساحت دیدگاه شهروندان نیست.در برایند پذیرش فلسفه ی قدرت مردمی قدرت ماهیت افقی دارد و رده های گوناگون جامعه از امتیاز های شهروندی خود به گونه ی استفاده می کنند. ساختار سیاسی به آنها به عنوان ناظر می بیند و برخلاف اراده آنها عمل نمی کند. حالا با توجه به تجربه ی دور بودن مردم از ساحت عملی قدرت و ادامه ی قدرت های خودکامه و غیر مشروع در تاریخ سیاسی کشور ما هیچگاه از توانایی به دست گیری و رویکار شدن اراده ی مردم در قدرت برخوردار نبوده ایم.

علت بی برنامگی و بی پروای نظام موجود هم درهمین است که مردم و فرهنگ مردم سالاری را نمی پذیرد و همیشه از مردم فرار می کند. به هر حال نمی شود در جهان امروز بدون موجودیت مولفه های مشروع قدرت مدعی بود که عدالت و مشارکت سیاسی پیاده می گردد. ما تا داشتن بستر مردم گرا و قدرت مردم پذیر باید در برابر هر گونه نظام و ساختار غیر مردمی مبارزه کنیم. روند موجود یعنی وارد شدن مفاهیم تازه و جدید پس از پایان گروه طالبان از نظر تیوری و پیش زمینه ی های توسعه ی سیاسی کاستی  فراوان را داراست ما نتوانستیم که در پله های نخستین مدیریت نوین سیاسی فرهنگ مردم گرای و مردم سالاری را بیافرینم و روحیه ی ملی را در قدرت سیاسی نهادینه کنیم. مردم سالاری به خاطر مهم و حیاتی است که با تحقق و نهادینه شدن آن مفهوم برانداز و پایان نظام در اختیار شهروندان قرار می گیرد یعنی در صورت عدم تعهد و پای بندی ساختار سیاسی به خواسته ها و منافع ملی شهروندان می توانند برمبنای قوانین مدرن در برابر نظام بیاستند و آنرا با اراده ی خود یک طرف سازند به همین هدف در نظام های مردمی مسله ی حذف نظام ها و قدرت های توتالیتر مورد بحث و نظراست. نظریه ی پرداز جامعه ی باز و دشمنان آن عصاره و جوهر دموکراسی و مشارکت مردم در قدرت سیاسی را بر محور ساحت اختیار و اراده ی شهروندان می داند، یعنی از دیدگاه او در بستر های مردمی حذف و حمایت ساختارها و نظام های مهم و ارزشمند است.

اینجا که ما اگر در صدد ایجاد چنین بستر و زمینه ی هستیم باید فرهنگ مردمی شدن قدرت را روی کار بیاوریم و از بازی های مدرن و خردی در برابر نظام های استبدادی و شهروند ستیز مبارزه کنیم. تاریخ جهان از دوره های خردگرای و مردم گرای ها نشان می دهد یگانه راه حل  در برابر استبداد و قدرت های مافیایی نهادینه کردن مفهوم مردم سالاری در چارچوب قدرت سیاسی است به همین خاطر مردم در ساختار مردمی شده از امکانات و قدرت سرنوشت ساز برخوردار هستند و می توانند با اراده ی خود قدرت و دستگاه سیاسی را سمت و سو دهند. اینجاست که جامعه جهان سومی چون نیاز دارد تا به چنین موازینه های سالم و عدالت آور برسد و کانال های توتالیتریسم سیاسی را بسته کند. اگر چنین شود حقا که اقتدارگرایی ها  وتمامیت خواهی های یکدست سیاسی پایان خواهد یافت و ما شاهد شکل گیری نهاد ها وقدرت های درست سیاسی و مشروع خواهیم بود.

جهانی شدن ، جهانی سازی وپیامد ها
واژه جهانی شدن در سالهای بعد از دهه 1980 پا به عرصه گفتمان های اجتماعی سیاسی گذاشت و در مدت کوتاهی جزء فراگفتمان های عصر قرار گرفت و خود را در صدر مباحث سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی در سطح جهان به عنوان یک بحث بزرگ جای داده است . اما از آنجا که نسبت به شناخت این پدیده و تعریف آن هنوز وحدت نظری وجود ندارد و از طرفی در تمامی حوزه های سیاست، فرهنگ روندهای متضادی مشاهده می شود، دست یافتن به تعریفی جامع با مشکل روبرواست یعنی تا هنوز ازین پدیده ی نو وارد در بازاری سیاست از سال 1980 بدین سو شناخت واحد و برداشت واحد وجود ندارد بنا بر این دلایل پیرامون جهانی شدن حرفهای زیادی گفته شده که بررسی کردن این پدیده ما را به مفاهیم افقی و عمودی سوق می دهد که در هر بعد ویژه گیهای خاص را دارا می باشد . مفهوم کلمه جهانی شدن گلوبال در زبان انگلیسی است که در بعضی فرهنگها به معنی یکجایی آمده است 5 و در جائی دیگر از آن تعبیر به پوشش دادن همه جهان شده است تعدادی به این باورند که جهانی شدن به معنای قلمرو زدایی ، و از میان برداشتن مرز ها و مشخصه های جغرافیاییست و دانشمندان دیگر بدین باورند در روند و پروسه ی جهانی شدن فشرده گی زمان و مکان مطرح است به تعبیر ساده مرگ فاصله هاست هر شهروندی از هر گوشه جهان می تواند در اندک زمانی به دور ترین مکان سفر نمایید.
البته کاربرد اصطلاح جهانی شدن برمی گردد به دو کتابی که در سال 1970 م . انتشار یافت . کتاب نخست « جنگ و صلح در دهکده جهانی » تالیف مارشال مک لوهان و کتاب دوم نوشته برژینسکی ، مسئول سابق شورای امنیت ملی امریکا در دوران ریاست جمهوری ریگان بود . که مباحث کتاب نخست بر نقش پیشرفت وسایل ارتباط در تبدیل دنیا به دهکده واحد جهانی متمرکز بود در حالی که بحث اصلی کتاب دوم درباره نقشی بود که امریکا می بایست برای رهبری جهان و ارائه نمونه زمینه های مدرنیسم باید به عهده می گرفت و در سیاست های جهانی جامعه امریکایی نقش بازی می کرد که چنین شد یعنی امریکا ییان نقش بسیار به سزا را بازی کرد ند البته از دیدگاه دانشمندان غربی که پسان ها دانشمندان مسلمان بر خلاف این باور غربی های استعمار گر را در پروسه ی جهانی شدن عامل استثمار و بدبختی جهانیان قلمداد کردند به گفته دانشمند بزرگ اسلام جهانی شدن در حقیقت برنامه و پروسه ی استعمار جدید به مفهوم تقسیم سرمایه کشور اسلامی به نفع امریکاست .
یکی از برداشتهای رایج استنباط جهانی شدن به معنای بین المللی شدن و جهانی سازی ارزشهاست . از این دیدگاه واژه جهانی دارای روابط برون مرزی است . از این نظر پل هرست و گراهام تامپسون جهانی شدن را جریان یافتن گسترده رو به رشد تجارت و به کار انداختن سرمایه در میان کشورها تعریف می کند.شواهد این نوع از جهانی شدن را می توان در شتاب فزاینده ارتباطات و رسانه ها و انتقال پیامها و اندیشه ها در میان کشورها دانست که بیشتر حول محور اقتصاد جهانی شکل می گیرد به طوری مثال موجودیت جهانی شرکت های فرامرزی و توسعه بخشیدن روند جهانی شدن به مفهوم یکدست شدن سرمایه در سطح جهان می تواند گونه ی برجسته شتاب فزاینده باشد .
در معنای دیگر جهانی شدن را به معنای آزاد سازی می آورند. که در این جا جهانی شدن به فرایند برداشته شدن محدودیتهایی اطلاق می شود که دولتها در فعالیتهای میان کشورها برقرارمی کنند و هدف آن بوجود آوردن اقتصاد جهانی آزاد است .
با یک نگرش دیگر جهانی شدن به معنای جهان گستری است در واقع وقتی الیور رایزر و ب. دیویس در دهه 1940 فعل جهانی کردن را اختراع کردن آن را به معنای عمومی کردن و ادغام فرهنگهای روی زمین در یک نگاه انسان گرایانه پیش بینی کردند. در این کاربرد واژه جهانی به معنای سراسر دنیا و جهانی شدن یعنی فرایند انتشار تجربیات و هدفهای گوناگون در دنیاست .
البته مفاهیم ابزاری جهانی شدن جنبه دیگری است که مورد توجه جامعه شناسانی چون گیدنز (1999) قرار گرفته است و بعضی همچون جیمسون (1998) با نگاه فلسفی به تحلیل جهانی شدن پرداخته اند ، و در نهایت فرهنگ گراهایی همچون رابرستون (1992) و فیدرسون (1995) و تاملینسون در کتاب خود ( جهانی شدن و فرهنگ ) ابعاد فرهنگی جهانی شدن را توسعه داده اند.
در تعریف دقیق جهانی شدن با توجه به معانی و نظرات گوناگون همانطور که بیان شد ، هنوز وحدت نظری بین متفکران وجود ندارد . زیرا این پدیده به حد نهائی تکامل خود نرسیده و همچنان دستخوش تحول است و هر روز حال تازه ای از ابعاد گوناگون آن نمایان می شود . اما در عین حال اکثر کسانی که در رابطه با جهانی شدن سخن گفته اند تلاش نموده اند تا تعریفی به تناسب آنچه که مورد بحث آنها بوده از جهانی شدن ارائه دهند . که با توجه به تعاریف گفته شده می توان در یک رده بندی ابعاد مختلف این پدیده را اینطور بیان کرد:
از دیدگاه رسانه ای
شاید بتوان گفت ظهور تکنولوژی پیشرفته ارتباطات نقش اصلی را دربوجود آوردن جامعه شبکه جهانی داشته است و بنظر می رسد یکی از نتایج مهم شبکه ای شدن ارتباطات اجتماعی در سطح محلی و جهانی ، تحول مفهوم زمان و مکان است . بر این اساس مهم نیست که مردم در کجا هستند زیرا هر جامعه انسانی در حیطه صنعت جهانی ارتباط می باشد. این تحول صنعتی کل جغرافیای جهان را دریک فضای مشترک واحد قرارداده است. صنایع ارتباطی مثل تلکس ، تلفن ، صدا و سیما ، ماهواره ، اینترنت همه همراه با پیشرفت صنایع نقلیه تندرو موجب بوجود آمدن نیروی جدید در تعامل با منابع بومی و محلی قرار گرفته است و موجب ورود اطلاعات جدید و منابع جدید در زندگی بشر شده است. که بطور حتم منشاء تغییرات جدی در کل مسیر زندگی انسان خواهد شد .البته اِما نومُل ریشتر « جهانی شدن » را شکل گیری شبکه ای می داند که در چارچوب آن اجتماعاتی که درکره خاکی دورافتاده بوده اند بوسیله ارتباطات جهانی به وحدت جهانی می رساند و در آن ادغام می گردند .
از دیدگاه اقتصادی
گروهی نیز به تعریف جهانی شدن از دیدگاه اقتصادی پرداخته اند و آن را یک پارچگی بازارهای مالی و توسعه تجارت جهانی می دانند وهمانطور که گفته شد افرادی مانند پل هرست و گراهام تامپسون به تبیین این پدیده از منظر اقتصاد پرداخته اند و عده ای معتقدند هیچ نهادی بدون رویکرد جدی تجارت بین الملل در کلاس جهانی قرار نمی گیرند و توجه به جنبه های نظری تجارت بین الملل و استفاده از ساز و کارهای آن برای شرکت جهانی الزامی است و و در واقع پیوستن به سازمان جهانی تجارت (
W.T.O ) به منزله برداشتن تدریجی مرزهای تجاری بین کشورهاست و تعدادی در بعدی افتصادی عناصر ذیل را در پروسه ی جهانی شدن عامل اصلی و موثر می دانند.
سازمان تجارتی بین امللی ،صندوق جهانی پول ،نیرو های ناتو و بانک جهانی و موجودیت این زمینه ها در یک دست شدن سرمایه به نفع ابر قدرت استعمارگر امریکا نقش کلیدی را بازی می کند چنانچه ما شاهد بهره وری قدرت جهانخوار امریکا از کشور های در حال توسعه و جهان پیرامونی یا جهان سومی هستیم .به گونه مثال ساختار های اقتصادی دولت ها وابسته و زیر دست در لباس مودل بازار نوی لیبرال کلاسیک چاق سازی سرمایه ی استعمار گران است و لاغر سازی ظرفیت های کشور های عقب مانده است . از طرف دیگر شکل گیری عناصر فوق در حقیقت نابود ساختن عدالت جهانی است چنانچه امسال ما شاهد برگزاری سازمان اتک در حین برگزاری نشت هشت سرمایه دار ترین کشور جهان بودیم که در یک جمع آمد بزرگ جهانی به تعدادی هشتاد هزار انسان از روشنفکران، کارگران،استادان،نویسندگان،گروه های نهاد مدنی جهانی ،سازمان های ازادیخواه جهانی ،احزاب و حلقات سیاسی انتقاد و اعتراض خود را بالای ابرقدرت های سرمایه دار ارایه دادند و شعار دادند اینکه زمینه ی ایجاد یک جهان دیگر میسر است جهانی امریکا را در راس سیاست ها و اخلاق اقتصادی نداشته باشد بر محور عدالت جهانی بچرخد. در ضمن شعار ها خود بیان نمودند که ما در پی ایجاد یک جهانی با عدالت هستیم یعنی این قدرت های ابر ابزارو بهره ور نباید عدالت و اخلا ق جهانی را زیر پا نمایند باید توجه به فقر و بیچارگی های جهانیان داشته باشند که جهان را فقر تهدید می کند به صورت واقعی عامل فقر و بیچارگی جهانیان سیاست بهره کش و استعمارگری کشور های سرمایه دار در لباس جهانی شدن است که در راس آن امریکا قرار دارد. زیرا این ابر قدرت ترین کشور هاست که اعمال کج و بد بینانه ی بشری شان جهان را در گودال تمام بد بختی ها انداخته است و اومانیزم ( بشرمداری) را زیرپا نموده اند به باور گردهم آمدگان سازمان اتک تنها عدالت جهانی و مرگ یا پایان امپریالیزم می تواند جهانیان را به طرف رفاه اجتماعی و عدالت اجتماعی بکشاند در غیر ادامه ی بازی های غیر انسانی سرمایه دار ترین کشور ها در لباس جهانی شدن تقسیم جهانی سرمایه به نفع امریکا و دیگر قدرت های استعمارگر خواهد بود.
از دیدگاه فرهنگی
همانطور که از دیدگاه متفکران غربی معلوم می شود عده ای هم از منظر فرهنگی به تعریف این پدیده پرداخته مانند تاملینسون که جهانی شدن را یکسان سازی فرهنگها می داند و این دیدگاه باعث شده که عده ای قائل به شناور شدن معنای فرهنگ در پروسه جهانی شدن باشند به این صورت که فرهنگ دیگر آنگونه که فرهنگ شناسان کلاسیک آن را تعریف می کردند منحصراً مجموعه ای از ارزشها و خاطرات ، باورها ، عقاید صرف در یک حوزه مشخص جغرافیائی نیست. زیرا فرهنگ در عصر جهانی شدن مفهوم گسترده ای می یابد و فرامرزی است. در نتیجه گسترش ارتباطات و انقلاب اطلاعاتی میان جوامع مختلف و تشدید آگاهی ابناء بشر در این زمینه ، فرهنگها به طور اجتناب ناپذیری با هم آشنا شده اند و ما شاهد فرهنگ جهانی در فرایند جهانی شدن هستیم . ما چه بخواهیم یا نخواهیم وارد بازار و مارکیت تحولات جهانی شدن شده ایم امروزه از در و پنجره ما اطلاعات به صورت مجانی تعارف می شود و روزانه شاهد روبروی شدن به هزارگونه اطلاعات و آگاهی های متنوع هستیم که مفهوم گستردگی و پهناوری فرهنگ ها را در سطح جهانی می رساند. از این شناخت ما نزدیک می شویم به مجموعه از چالش های که فرا راه هویت و مشخصات فرهنگ ها از فرایند جهانی شدن وجود دارد که در حقیقت اگر از سیاست و اصول نظامند برخوردار نباشیم به الینگی فرهنگی روبرو خواهیم شد تعدادی از دانشمندان به این باورند که پروسه ی جهانی شدن ما را به هویت زدایی فرهنگی یا از خود گسیختگی فرهنگی نزدیک می کند.

در صورت که از انتی تز درست در مقابل برخودار باشیم می توانیم که ما از تحولات و اطلاعات تعارف شده ی پروسه ی جهانی شدن به سود ارزشهای خود استفاده کنیم در غیر آنچه که داریم به عنوان فرهنگ از دست خواهیم داد یعنی جهانی شدن خرده ارزشهای ما نابود می کند. یک نکته را باد به طور اشکار بیان نمود که تاثرات جهانی شدن در هر کشور قابل رد نیست زیرا مفهوم برچیده شدن مرزها این را می رساند که ما درگیر پروسه ی جهانی شدن هستیم انقلاب تعارف اطلاعات ما را چسپیده است و راه جز پذیرش را ندارد . آنچه که در برابری هویت فرهنگی چالش خوانده می شود عبارت از هویت زدایی فرهنگی،خودباختگی فرهنگی است که در صورت نداشتن برنامه و راهبرد بزرگ فرهنگی دچار بی هویتی فرهنگی خواهیم شد که منتقدین جهانی شدن بدین باورند که فرهنگ بیرونی جاگزین ارزشهای داخلی خواهد شد یعنی رویدادی را که مرگ فرهنگ بومی خوانده اند از فرایند جهانی شدن در ساختار یک جامعه به میان می اید چالش های که در تحلیل آن اکثریت دانشمندان با آن درگیر است. حتا این مسایل دانشمندی را به نام سامویل هانتینگتون وا داشته تا در باره ی گفتگوی تمدنها نظریه پردازی کند که در مقابل دانشمندان اسلامی هم دیدگا های را مطرح نموده اند که از جمله می توان از سید محمد خاتمی نام برد.
از دیدگاه سیاسی
برخی هم از منظر سیاسی به فرایند جهانی شدن و چالش های را که این پروسه بالای ساختارهای سیاسی به وجود می آورد به تعریف جهانی شدن پرداخته اند و بر این باورند که جهانی شدن بستر یگانه ای را برای کلیه کشورهای جهان بوجود می آورد و برای هر ساختار سیاسی و هر حاکمیت هویت دیگر می آفریند که زاده ی جهانی شدن می باشد که آن پیوند های بین المللی به حداکثر رسیده و واژه ملی و اندیشه های ناسیونالیزم جای خود را به واژه بین المللی یا انتر ناسیو نال خواهد داد و در آن نوعی همگرائی سیاسی در قالب لیبرال دموکراسی شکل می گیرد هر دولت در حقیقت در تلاش بدست آوردن امتیاز های جهانی کوشش می کند که همانا عضو شدن در خانواده ی سیاسی ،اقتصادی جهانی می باشد. به نظر فرانسیس فوکویاما ، جهانی شدن به معنای یک پارچگی درهمه زمینه ها واستاندارد سازی سیاست و فرهنگ و اقتصاد بر پایه ضوابط و ملاکهای غربی است این مفهوم می رساند که ماهیت جهانی شدن برای روابط و نزدیک شدن دولت ها و حاکمیت هاست اما در لباس غرب و مودل غربی .بنا بر این شناخت سیاسیون شرقی به ویژه متفکرین اسلام به جهانی شدن به عنوان زمینه های استعمار نگاه می کنند به پروسه بودن جهانی شدن هیچ باورمند نیستند بل به پدیده ی جهانی شدن به عنوان پروژه ی طرح شده استعمار جدید نگاه می کنند این پروسه را سیاست فربه سازی غرب دانسته سری سازگاری ندارند به باور تعداد دیگر روند جهانی شدن زمانی به نفع ملت ها ست که تعین کننده ی اصول این جریان امریکا نباشد بل کشور های دیگر با مدنظر گیری اخلاق و عدالت جهانی در تصمیم گیریها نقش فعال داشته باشند در غیر این روند به تضعیف جریان ها و ساختار های ملی می انجامد که سرانجام آن وابستگی دولت به معنی واقعی استعمار جدید است .
جهانی شدن پروژه یا پروسه
در آغاز با یک نگاه عمیق و ماهیت شناسانه به این پدیده، این مسئله را در ذهن ما ایجاد می کند که جهانی شدن بطور کلی خواه ناخواه بصورت یک پروسه اجتناب ناپذیر دامن گیر تمام جهان شده است و جهان را به دهکده ی کوچک تبدیل کرده است . که باید خود را به صورت کل در اختیار آن گذاشت و مقاومت دولتهای ضعیف در مقابل آن منجر به عقب ماندگی از توسعه و پیشرفت خواهد شد و بقول بعضی جهانی شدن یک واقعیت گریز ناپذیر و تاثر گذار در حوزه های گوناگون جریان دیرینه و خطرناک و دوسویه است و در طول تاریخ در گونه های مختلف فرهنگی ،اقتصادی ،سیاسی ... به وجود آمده است که دفع کردن آسیب ها و پذیرفتن ارزشهای اطلاعاتی و معرفتی جهانی اطلاعات در دهکده ی جهانی آمادگی مجهز را نیاز دارد در غیر همانطوریکه در بالا تذکر یافته بحران هویت ملی ،فرهنگی را نداشتن آمادگی های لازم به وجود می آورد چیزیکه دراین روزگار دامنگیر کشور های جهان سوم و جهان پیرامون است .
شناخت که از روند جهانی شدن به دست آمده این است که این روند کاملاً از پیش تعیین شده است و با توجه به طرح پایان تاریخ فرانسیس فوکویاما نظریه پرداز ژاپنی الاصل آمریکائی همگام با پیروزی لیبرال دمکراسی بر رقبای ایدئولوژیک خود نظیر سلطنت مورثی، فاشیسم و کمونیسم در جهان، نظام لیبرال دمکراسی را یکه تاز میدان خوانده است و آخرین نمونه دیدگاه های غربی خود را مطرح نموده است به این باور است که یگانه راه رفاه و عدالت جهانی پذیرفتن ساختارمودل لیبرالیزم است که مورد نقد دانشمندان جهان قرار گرفته است . و طبیعتاً برای رسیدن به اهداف لیبرالی ، امریکا که یگانه کشور قدرتمند نظامی و اقتصادی با توان فن آوری بالا ، خود را می شمارد با ابزاری که در اختیار دارد به سادگی می تواند بر روند تصمیم گیری ها و فعالیتهای سازمان های بین الملل تاثیر گذار باشد و از طریق امپراتوری خبری و تبلیغاتی خود ، الگوی مورد نظرش را تبلیغ وتحمیل کند چنانچه برنامه ها و راهبرد های سیاسی خود را در خاورمیانه در لباس دموکراسی به فشاروقدرت مداری نظامی بوجود آورده است که عراق و افغانستان نمونه های آشکار این نوع خودکامکی هاست پس می شود گفت : جهانی شدن روندی وپروژه ی هدفدار است که در صورت ادامه یافتن و گسترش یافتن به امریکائی شدن جهان خواهد انجامید که البته این نکته هم حائز اهمیت است که ما همیشه در طول تاریخ با روند رو به رشد تکامل علمی و صنعتی در جهان روبرو بودیم که طبیعتاً همه ملت ها را به فراخور ارتباطات موجود تحت تاثیر قرار می دهد وفرا می خواند که امروزه تمام کشور های جهان درگیر این معضله بزرگ تحول آفرین است که این فرآیند هر چند گریز ناپذیر و غیر فابل جلوگیری است مگر در صورت ایجاد ساختار و حکومت ملی با تعین اصول می توان از این روند استفاده معقول کرد در غیر مبتلا شدن به بحران بزرگ بی عداتی و فقر جهانی خواهد بود .
با توجه به چشم انداز های تاریخ مدرنیسم در غرب از قرن بیستم به بعد با مفهوم دیگری از جهانی شدن که در دستور کار نظام سرمایه داری و عموماً صهیونیست درسرزمین امریکا قرار گرفت جهان مواجه شده است که با به خدمت گرفتن محصولات علمی و فنی با یک برنامه ریزی سیاسی و اقتصادی به استعمار دیگران پرداخته است که در ماهیت خود همان تعبیر دانشمند بزرگ قرضاوی یعنی استعمار جدید در لباس جهانی شدن است . که با تشکیل کانونها و پیمان های مشترک به تدریج کارتل ها و تراست های جهانی شکل گرفت و طبیعی است که کشورهای در حال توسعه نمی توانند کاملا با جریان توانمند و پرشتاب جهانی که با ایجاد حق وتوهای پنهان و آشکار در حوزه فرهنگ ، سیاست ،اقتصاد به استحاله ملتها و ارزشهای بپردازند و هماوردی داشته باشند .
این در حالی است که می بینیم در دستور کار پروتکلهای دانشوران صهیون آمده «
هر کشوری مجاز است که در نبرد با دشمن از هر وسیله و روش و نیرنگی ... استفاده کند و هیچ یک از کارها خلاف اصول اخلاقی نیست » کاملا شعار هدف وسیله را توجیه می کند به کار گرفته شده و ملتها را به زیر یوغ خود در می آورند چرا که معتقدند « ... زور و فریب مردم تا آنچه را فریب کارانه به خودشان میدهیم به عنوان یک امر صحیح بپذیرند و به درستی آن تردید نکنند نه تنها اراده ی ملت ها را سلب می کنند بل در نابودی ساختار های سیاسی به بهانه ی جهانی شدن تلاش دارند
پس شاید به گزافه نگفتند عده ای که جهانی شدن هیولائی است در سیمای ژانوس که برای اشراف زاده ها خوشبختی ارزانی می کند در حالیکه سهم تهیدستان چیزی جز بدبختی و تنگدستی، فقر،گرسنگی نیست این بدبختی از کار کردهای غیر انسانی کشور های ابر قدرت است که استعمار بزرگ جهانی را در بعد اقتصادی در سطح کشور های جهانی به میان آورده است که عامل بزرگ تهدید فرهنگ بشرمداری به معنی پایان بخشیدن به ارزش های انسانی در سطح جهان به ویژه در کشور های جهان سوم است . منتقدین پروسه و یا روند جهانی شدن بدین باوراند که جهانی در صورت ادامه ی کنش های نظامی امریکا و پروژه شدن اش نهادینه کننده ی فاجعه بزرگ است شاید به پایان حضور انسان به مفهوم موجود محق بیانجامد چنانچه از فرایند فعلی جهانی شدن معلوم است داریم نزدیک می شویم به چنین مراحل از پایان حضور انسان در جهان و کانون های اقتصادی به معنی موجود با ارزش در صورت برنگشتن ابرسرمایه دارترین کشور های جهانی به ارزشهای عدالت جهانی ،اخلاق جهانی در بستر توسعه جهانی شدن ما به فاجعه جهانی ربرو هستیم که در کانون های بزرگ اش اخلاق و عدالت وجود ندارد.

-----------------------------------

شیوای شرق

فرا خوان مبارزه دادخواهانه از نظام کنونی

در بررسی های تاریخی جهان دیده می شود که همه ی هویت ها برای نجات و رسیدن به آزادی خود راه ها و دشواری های زیاد را طی کرده اند.به همین سبب است که هویت متهم تاریخ را هیچ هویتی بشری و گروه های نژادی در هر جامعه نمی پذیرد زیرا استبداد ها و زور سالاری ها که در حافیظه ی تاریخ بشر وجود دارد. همیشه یک بخشی از آدمها را متهم ساخته و آنها را محروم از امتیاز های انسانی شان گردانیده است.انسان های استثنای تاریخ و آنانی  که به عزت و شرف انسان های از منزلت تفکر برابری آور و انسانی اندیشه کرده اند کسانی بوده اند که در برابر جریان متهم ساز تاریخ شان مبارزه کرده اند و برای آزادی و حریت خود و ماندن بدون دیکته پذیرانه ی زندگی شان، قربانی های فراوان را داده اند.بیدارگری ها و پیامد دشوار تاریخ بشر نشان می دهد که امتیازها برای ماندن و برابر خواهی همیشه مبارزه و تلاش نموده اند.بزرگترین درس و برداشت عقلانی از تاریخ مبارزه ها در سطوح ملی و فرامیلیتی نشان می دهد که حق گرفتنی است و آنرا باید با نیرو و توانایی دانش همراه با شجاعت تاریخی طلب کرد.مردم ما با شهامت و شجاعت نمونه ی خود در برابر استبدادهای مهندسی شده و برنامه ریزی جبرتاریخ بزرگترین حماسه و کنش های اسطوره ی را انجام داده اند.

در سطوح همه مبارزه های جهان از افریقای جنوبی تا مبارزه های آزادیخواهانه هندوستان،مالیزیا،اندونزیا،ترکیه،ایران و کشور های دیگر رزم و مبارزه ی ملت ما استثنای تاریخ است.دیدگاه انتقادی و بررسی آسیب شناسانه ی نتایج مبارزه های ملت مسلمان و آزاده ی ما نشان می دهد همه ی تاریخ های جهان گواه است ما آزادی و برابری را به بهای خون میلیون ها انسان بدست آورده و بی نظیر ترین رزم را انجام داده ایم تا راه خدا و سرافرازی مردم را شاهد باشیم. اما امروز به دلیلی بی اعتنایی ما و نداشتن توانایی های امروزین همه ی ارزش های تاریخی ما را باد آورده های تصادفی نادیده گرفته  و بی محابا در صدد به محرومیت دادن هویت و امتیاز های سیاسی ما هستند و می خواهند ما ابزار دست آنها باشیم تا با برخورد های سطحی و کنشی شان را زمنیه ی عملی شدن بخشیم.

تاریخ معاصر جهان امروز تمامیت خواهی ها و یکه سالاری ها را به رسمیت  نمی شناسد و دلیلی که امروز نظام های مردم سالار همه پذیر شده و به ارزشهای فرامیلیتی و فرا فرهنگی مبدل شده اند این است که در نظام های جهان معاصر امروز، دیکتاتوری ها و تمامیت خواهی ها نباید وجود داشته باشند.دستآورد همه ی تلاش های بشری این است که عدالت و حقوق برابری سزاوار همه ی هویت ها در هر جامعه می باشد و با پایان دادن به مرز های تباری ونژادی هرکس شایسته ی امتیاز های انسانی و برابری است و می تواند شهروند معترض و محق پنداشته شود. ما در جهان کنونی نباید قربانی بی عدالتی ها ونابرابری ها شویم و هنوز در زیرپا تمامیت خواهان قرن و افکار قرون وسطایی نظام داری سیاسی دست و پا بزنیم. نباید در ادامه ی محرومیت های تاریخی و هویت متهم تاریخ راه برویم و مردمان تحقیر شده ی تاریخ به شمار رویم.هر شهروند و درس خوانده ی ما به عنوان دانشگاهیان،دانشمندان دینی،مسوولیت بزرگ و رسالت دینی دارند که در برابر بی عدالتی ها و نابرابری ها سیاسی مبارزه کنند و با شیوه های خردی و عقلانی طالب حق خود شوند.مردم ما در روزگار کنونی و در محرومیت مهندسی شده ای که قرار دارند نیاز دارند که با نیرو و توانایی منسجم آگاهان وفرزانه های خودشان به حق شان برسند و در راستای استعلای زندگی شان بستر مناسب توسعه  را به دست بیاورند.

در فرایند تلاش ها و شجاعت تاریخی مان نباید ما در حاشیه ی امتیاز های سیاسی کشور قرار داشته باشیم و مردمی  باشیم که بیگانه ها و آنانی که ارباب معامله و سرمایه هستند به جای ما تصمیم بگیرند. محق بودن و گرفتن امتیاز توسعه یی و انکشافی دستمایه ی مبارزه ها و جانفشانی های ماست،منت هیچ باد آورده چرخه ی سیاست کشور نیست که برای ما آنرا نمی دهد زیرا ملت های شجاع در سایه ی کوشایی تاریخ شان زندگی می کنند و مدیون مبارزه ها و آزادیخواهی های خودشان هستند. فرمان خداوند دادگر هم برای حق طلبی ها و عدالت به گونه ی روشن پیداست که فراخوان تحول و بیداری را می دهد.چنانچه:

"خداوند سرنوشت هیچ قومی را عوض نمی کند مگر اینکه آن قوم در نفس های شان تغییر بیاورند" تفسیر و برداشت ازین آیه   این است ما باید نفس ها و کردار خود را عوض کنیم و امتیاز های خود را بدست بیاوریم. با بی تفاوتی ها و غفلت تاریخی نمی  توانیم به عدالت سیاسی و برابر سیاسی برسیم. مشارکت سیاسی و رشد متوازن در دولت زمانی به دست می آید که مابا توانایی تمام، شجاعت پرسشگری و اعتراض را از نظام  وقدرت حاکم داشته باشیم واز آن بخواهیم که هویت متهم و محرومیت سیاسی را به ما تحمیل نکند تاریخ مردمان و آنانی را که در برابر ستم پذیرها و بی دادی بی تفاوت می مانند نمی بخشند. هر جامعه را آگاهان آن به سمت و سوی آینده های بهتر رهنمایی می کند و تحول می بخشد. گرداننده های عمده و اثرگذار در روند سیاسی و اقتصادی هرجامعه، مجموعه ی آگاهان  و روشن اندیشان است که با آگاهی بخشی و قدرت بیانگری شان زمینه های توسعه را برای مردم آماده می کنند. هر انقلاب و تحول در جامعه  بدون بستر اندیشه و تفکرآن نمی تواند به پیروزی برسد.

حق خواهی ها و استفاده های درست از سرچشمه های قدرت به تفکر و اندیشه ی دشوار نیازمند است که تا به کار انداخته شود و عملی شود. بحران پیرامونی سازی ظرفیت ها و توانایی های ما در چرخه سیاسی کشور نیازمند بازگشت و احیاگری ماست تا با تبین ارزشهای خردی و بیانگری خود ما بتوانیم حق خواهی کنیم و برای سعادت و همگرایی ملی در مرتبه ی فرامیهنی آن گام برداریم.من اعتقاد دارم که فقر استخوان سوز،محرومیت تاریخی،استبداد،گرسنگی ،پیرامونی بودن در اوضاع کنونی همه نتیجه ی تن پروری ها و بی تفاوتی های نسل آگاه و اندیشناک ماست، ما درست برای مردم مان کار نکرده ایم که امروزه فقر از میان مردم بیچاره و مسلمان ما قربانی بزرگ خود را می گیرد وزندگی را زندان و مرگ تدریجی ما گردانیده است. جهش های ملی و حرکت های رهایی بخش برای ایجاد یک کانون عدالت پسند و دین محور در سطح بدخشان ما را به راه های انسانی و برابرساز هدایت می کند. روشنگران و آگاهان در اوضاع حساسی سیاسی باید با گفتار های آگاهی بخشانه ی خود همه را به برادری و همگرایی هدایت کنند تا بتوانیم در راستای شگوفایی بدخشان دور از فقر و تنگدستی منسجم کار کنیم. روند کنونی با شتاب زدگی ها و دیکته پذیری ها با تاسف فراوان مانع شکل گیری ارزشهای ملی و مردمی شده است و درسیطره ی استبداد خاموش و استخوان شکن خود همه ی ظرفیت های انسانی ما را له کرده است.

باور به افراد نا متعهد و دور از عقلانیت سیاسی در راس قدرت سیاسی ما را به جای برده که امروز سرزمین ما گورستان همه ی مردمان جهان شمرده می شود و آینده ی ما را به دهشت گاه مبدل کرده،چنانچه ما امروز شاهد بحران و اختناق جهانی در خانه ی خود هستیم و همه ی جهان از مردم ما بازیچه ی زدوبند های منطقوی و استراتیژیک خود ساخته و می خواهند که ما تخته ی خیزش قدرت های منطقه شمرده شویم ما را نمی گذارند تا خودمان باشیم و در سطح ملی برای آینده ی بی خطر تصمیم بگیریم.درین کارزار بی تفاوتی ها وغفلت سیاسی، جامعه ی بدخشان به آنانی نیاز دارد که آگاهانه تصمیم می گیرند و برای مردم شان اندیشه می کنند نه به آنانی که هویت و ماهیت ابزاری در نزد دستگاه های استبدادی دارند. حکم خرد سیاسی و ارباب فضل این است که با داشتن اراده ی راستین خودی می شود برای مردم و آزادی تصمیم گرفت وبدان رسید. حقیقت امر این است که آزادی پدیده ی اراده پذیر و مردمی است.نباید ازین بیش فضیلت های انسانی در زیر پای ناباوریها وعادت گرایی ها خاک شود و شیشه امید مردم دوباره سنگ  زده شود. مردم و اعتماد آنها می تواند جریان تاریخ را سمت و سو داده و آینده را از استبداد و محرومیت های بزرگ سیاسی نجات دهد. ساختار های مردم گرا و انتخابات پذیر برای شکل دادن و اختیار زایی های ملی خوبترین بستر مدنی و شفاف به نظر می رسند و همه چیز درین بستر به میل مردم شکل خواهد گرفت.اما با مشارکت فعال و جدی،آگاهانه و بیدارانه ی همه ی مردم.

بدخشان در ادوار تاریخ سرزمین مردمان دشوار تاریخ بوده و هیچگاه خوی زدگی و سیطره پذیری را نپذیرفته یعنی ما از تاریخ و فرهنگ گذشته ی خود آزادی و ارزشهای ملی را به میراث برده ایم نباید جریان سکوت آور و استبداد افرین کنونی، با شمایل نا ارجمندی که دارد،از سرزمین ما خانه ی  برده گان بسازد و خود به آرزوهای شومش برسد. برماست که میراث آزادی و ارزشهای تاریخی مان را با جسارت عمل و بیانگری واپس بگیریم و شاهد برابری و عدالت ملی در کشور خود باشیم. بدخشانیان گرامی! رویداد ها و روح جریان سیاسی کشور نیازمند اختیار گزینی ها و تصمیم آگاهانه ی شماست نمی شود با بی تفاوتی ها و عدم دقت به حق خود رسید ما امر جدا ناپذیر نظام و ساختار سیاسی فعلی نیستیم.نظر و دید نظام بر مردم ما برخاسته از محرومیت و جبر تاریخی است. ادامه ی چنین امری سزاوار ما نیست  واضح است که اگر ما تصمیم نگیریم، خرد و اندیشه ی خود را به کار نیاندازیم نمی توانیم از بردگی و پلشتی های روزگار خود را رهایی بخشیم هر گونه ی تن پروری و بی تفاوتی ما را به ساختار های یکه سالار،مردم ستیز،واگرا نزدیک می کند. حق و امتیاز را می شود تنها با شجاعت و جسارت ملی بدست آورد نه با

-----------------------------

نویسنده : شیوای شرق

نظام کنونی غیرملی و عدالت ستیز است

ژاک دریدا در کتاب جهان وطنی و بخشایش خود به مسایل تیوریک بخشایش و افراد بخشایشگر در عرصه ی سیاست می پردازد عمده مساله ی را که دریدا می خواهد عنوان کند آیا یک فرد می تواند در جایگاه بخشایش حقوق دیگران عادلانه عمل کند و ازین صلاحیت برخوردارباشد.و مفهوم دیگر دریدا درین مورد نگاه شکاکانه و تردیدی است بر چگونگی عمل یک فرد به جای دیگران قرار می گیرد. این تیوری مرا به بررسی عملکرد های آنانی کشاند که از جایگاه غیر ملی و مردم ستیزانه همیشه عنوان می کنند که ملی عمل کرده اند.مصداق این مدعا برخوردهای صورتی و غیر علمی سیاسیون کشور در باره ی عدالت ملی و مشارکت سیاسی است.این روزها این گونه مسایل در جامعه ی سیاسی ما مورد بحث است که از نشانی دولت مردان کشور عنوان می شود و مجموعه پرسش های را درمورد عملکرد کاخ نشینان و چهره های قومی برتافته است. پرسش های رونما شده این است که آیا آنانی که گذشته واگرایانه دارند و از نوع تفکر برتری خواهانه برخوردار هستند می توانند ملی عمل کنند و عدالت پذیر باشند.پاسخ این پرسش تنها از چشم انداز های نظریه ی شکاکانه ی دریدا بدست می آید.و به گونه طبیعی می توان گفت که نظام آقای کرزی لبریز از پرسش های شکاکانه است و نمی تواند بدون این ماهیت باشد. درکشور ما همیشه یکی و یا گروه کوچکی ادعای بخشایشگری سیاسی را کرده  و خود را همه کاره مجموع آدمهای محروم عنوان کرده است.برمبنا این تیوری می توان گفت بخشایش و مسایل ملی سیاسی در کشور ما امروز در دست و فکر چند تا ارباب قومی قرار دارد نه در جایگاه ارزشی و خردی خود. به هر حال درین روزها پس از کودتای آقای کرزی برخورد سیاسی حکومت در برابر مفاهیم اساسی و ملی به گونه ی نمادین و سمبولیک صورت می گیرد و خاک در چشم مردم زده می شود.

ملکرد آقای کرزی در باره ی کابینه و مراعات نکردن موازن ملی در تقسیم عادلانه ی قدرت سیاسی همه نشان می دهد که ما داریم به استبداد تاریخی در قرن ارزشهای مدرن تسلیم داده می شویم و قربانی خواسته های اربابی کسانی می شویم که از خود اندیشه و تفکر ملی ندارند. مردم افغانستان باید بدانند که آقای کرزی ناعادلانه ترین کابینه را به مجلس نمایندگان معرفی کرده است دیده می شود که همه ی سرچشمه های قدرت سیاسی و اجرایی دولت به کسانی داده شده که تعلق به یک قوم هستند و آنهم کسانی که برای اقوام محروم هم درست کار نمی کنند تنها استفاده ی نمادین و سمبولیک از آنها می کنند. نظام آقای کرزی در دو مرحله کابینه ی پیشنهادی خود با همه اقوام افغانستان بازی سیاسی را راه انداخت و با آنها صورتی و به دید بی ارزشی برخورد کرد.من به دلیلی این دو مرحله را بازی و برخورد صورتی می دانم که همه ی پست های کلیدی و حیاتی نظام در اختیار یک قوم قرار گرفت و آنهم کسانی که نشان داده اند که ملی عمل نمی کنند و شریک برنامه های واگرایانه ی آقای رییس جمهور هستند. یک نظام زمانی می تواند عادلانه و برابر عمل کند که سرچشمه های قدرتی را متوازن به همه هویت های ملی و سیاسی سامان بخشد.

تازه دانستیم که مشارکت ملی و دروغین جناب کرزی این است که تنها یک قوم محق است که در پست های کلیدی و وزارت های خانه های مهم باشد نه هویت ها و اقوام دیگر. در چشم انداز های ملی گرایی آقای کرزی سپردن وزارت خانه های نمادین و بی هزینه معنا برابری را دارد و گویا کسی اشتر را با باربزرگش نمی بیند.  دولت مردان ملی ستیز ما باید بداند که ملی عمل کردن این نیست که چند تا ارباب قومی در پست های نمادین حضور داشته باشند  عملکرد متوازن سیاسی در برابر همه ی اقوام کشور و ملی گرایی  سیاسی نمی تواند با سپردن چند تا وزارت خانه نمادین محقق شود.اگر موی در خمیر مایه ملی گرایی رییس جمهور نیست و او درست و افغانستان شمول عمل می کند چرا وزارت خانه های کلیدی برای همه اقوام  به صورت متوازن سپرده نمی شود و چرا از میان اقوام و هویت های دیگر کسی وزیر خارجه و وزیر دارایی نمی شود.پندارپرستی ها و برخورد های واگرایانه یی حکومت بزودی نشان می دهد که شگاف ها و فاصله های هویتی میان مردم مسلمان ما پدیدار می شود و پیامد های آن نظام نامشروع  فعلی را نابود خواهد کرد. مردم افغانستان نیاز دارند که تا به برابری و برادری برسند زیرا واگرایی ها و برترخواهی از دیدگاه دین مقدس ما مردود است و هر کسی به این حرف ها دامن می زند مورد پسند ارزشهای ما نخواهد بود.من به ترکیب پیشنهادی کابینه ی آقای کرزی دیروز از نظرگاه ملی  نظر انداختم دریافتم که چهره های قومی و اربابان قدرت خواه ما به وزارت خانه های نمادین و سمبولیک اکتفا نموده و خود را واگذاری توطیه های بزرگ سیاسی کرده اند.موجودیت افراد مربوط به اقوام دیگر درپست های نمادین و بی نیرو می رساند که ما نیاز داریم تا در برابر دولت عدالت ستیز و واگرا کنونی مبارزه های مدنی و عدالت خواهانه را راه بیاندازیم و این نظام را به رسمیت نشناسیم.

درغیر آن کابینه ی دیکته پذیر از بیرونی ها همراه با دیدگاه های برتری خواهانه سیاسیون به میان در سال های بعدی همه زمینه های آشتی ملی و همگرایی را از ما می گیرد و دوباره ما را به باتلاق تاریخ و افت ارزشها ملی سوق می دهد.مردم افغانستان برتر خواهی ها و تمامیت خواهی های یک قوم را در برنامه ی سیاسی و کابینه ی پیشنهادی آقای کرزی مشاهده می کنند و آنانی که دز هلمند هستند و قندهار اما برادر جدای ناپذیر فلان ازبک ،تاجک ،هزاره و اقوام دیگر هستند می دانند که آقای کرزی چگونه عمل کرده است.نظام عدالت ستیز و واگرا نباید میان مردم افغانستان دیوار های بزرگ را اعمار کند و آنها به بیگانگی ترغیب کند. غیر عادلانه بودن تقسیم  کرسی ها و وزارت خانه های اساسی و تصمیم گیرنده می رساند این نظام برنامه ی واگرایی مهندسی شده را در آینده عملی می کند. مجلس نمایندگان هم باید بداند که شاهکار تاریخ را با رد کابینه ی پیشنهادی دور اول انجام نداده اند همه می دانند مقام های کلیدی را نماینده های مردم برای یک قوم سپردند و متوجه این امر مهم نشدند حال هرچند که در برابر وزارت های خانه های نمادین جدی برخورد کنند درد را دوا نمی کند.

ما می دانیم که کی ها مسوولیت پاسخدهی این ترور تاریخی مهندسی شده را دارند.هم آنانی که خود را ارباب و نماینده ی قوم می دانند و هم نماینده های که شعار عمل انقلابی را سر داده اند و دوباره می خواهند با کارخود در انتخابات مجلس نمایندگان زمینه ی معامله گریهای دیگر را داشته باشند.ترور سیاسی و نهادینه کردن تیوری برترخواهی در نظام سیاسی کشورنتیجه ی کارکرد ها و معامله ی آنانی است که در چشم مردم بیچاره ی ما خاک زده اند.افراد خنثا و آنانی که با پست های نمادین اقناع شده اند به درد سرنوشت مردم ما نمی خورند  آنان مانند افراد گذشته در پنج سال آینده از خودشان بدر نمی شوند.ترکیب کابینه ی آقای کرزی نشان می دهد که تا هنوز سیاسیون ما درک نکرده اند که درین کشور هویت ها دیگر هم موجود اند و محق هستند که امتیاز سیاسی خود را بدست بیاورند.من به مثابه ی یک شهروند که به برابری همه ی اقوام افغانستان متعهدانه باور دارم و همه را محق ارزشهای شهروندی می دانم می خواهم بگویم که به هیچ عمل ملی و عادلانه ی اقای کرزی باور ندارم زیرا هنگامیکه می بینم پست های کلیدی و زارت خانه های مهم در اختیار مهر های مشخص قرار دارد و عملکرد آنها هم آشکار است هرگونه اعتماد و بارو من و مردم پا در هواست.دولت مردان افغانستان با این کار خود به خطا بزرگ رفته اند و باورمندانه نمی خواهند که در پیشگاه تاریخ جایگاه راستین داشته باشند.تاریخ همه را به داوری می نیشیند و معلوم است که کی ها ملی و شمولگرا عمل کرده اند.من تفاوتی میان نظام موسیلینی در ایتالیا وقت و نظام کنونی افغانستان نمی بینم زیرا نا برابری در همه جا یک معنا را دارد و آن اینکه عدالت و ارزشهای برابری نادیده گرفته می شود و یک هویت با تکفر برتری خواهانه ی خود کارنمایی می کند.

----------------------------

شیوای شرق

کی ها مورد بخشایش تاریخ قرار می گیرند

اگر فرزانه ی از تاریخ و پیام تاریخی در جامعه ی خود چشم پوشی کند و مانند یک انسان رسالتمند دغدغه و توانایی خود را در راستای ایجاد جامعه مدنی به خرچ ندهد نمی تواند از وجدان بخشایشگری تاریخ طلب بخشایش کند. تاریخ به عنوان بستر و زمینه حراست هویت و کارکرد های بشری در برابر آنانی قرار دارد که فراتر از دغدغه های خود عمل می کنند و اراده شدن و گردیدن را برای دیگران ایجاد می کنند.رویارویی تاریخ با انانی است که راه ها را از میانه راه می دزدند و خود را در نقاب های تاریک و بی مسوولیتی پنهان می کنند. نبض اندیشه ی تاریخ را هیچ قدرت و نیروی توانمند سیاسی نمی تواند تحریف کند به روایت دیگر نگاه و شناخت تاریخ بینایی ویژه و واقع بینانه ی خود را دارد  البته تاریخ و برگه های که بر اساس حقایق راستین و حریف شناس به بار می آید. همه بستر های انسانی و بشری در قلمروی آفرینش های ذهنی از خود اصول و موازینه ی را دارا هستند اما تنها تاریخ است که یک اصل را به گونه درست و شمولگرای آن می پذیرد و آن این است که هر سیاست مدارو فرد فعال جامعه بر مبنای دستآوردها و تعهدات اندیشه ی اش به محک گرفته می شود تا برای نسل های بعدی شناسانده شود. در جامعه ایکه عدالت و ارزشهای آزادی به عنوان حق انسان در نظرگرفته می شود این است که تجربه و بخشایشگری تاریخ به عنوان تفکر و اندیشه عملی مدنظر تیوریسن ها و نظریه پردازان قرار دارد و هیچکس از داوریهای تاریخ محروم نمی ماند

عدم تحریف شدن هویت گروه ها و جریان های بشری در تاریخ در جوامع دیگر سبب شده که تجربه ی تاریخ و داوری تاریخ به عنوان میزان تفکیک عملکرد ها و اندیشه های انسان ها قرار گیرد.انسان ها جوامع دیگر در برایند دیدگاه انتقادی و اعتراض مدار تاریخ قرار دارند می دانند خوی و عادت تاریخ برای بخشایش چیست و کدام نوع عملکرد های بشر مورد تنفر تاریخ قرار گرفته است چه منش های را وجدان تاریخ می پذیرد تا هویت آینده در نظرگاه تجربه ی تاریخ نمایان باشد.برداشت ها ودیدگاه های تحلیلی نشان می دهد که توسعه ی اخلاقی بشر در جوامع دیگر و نزدیک شدن قدرت های سیاسی به مدارای سیاسی و برنامه های منعطف همه متاثر از پیام تاریخی آن جوامع می باشد. داوری ها و عملکرد های وجدان تاریخ را آینده ها می تواند بررسی کند که برمبنای چه  موازن نبض تاریخ تپیده است.

اما نباید این واقعیت هویتی تاریخ را از یاد برد که در جوامع بشری بسیار از تاریخ ها و دیدگاهای تجربه شده تاریخی قرار دارد که با تاسی از استبداد های بزرگ تحریف شده اند و گورستان حقایق نیستند تا آینده نگری ها و نسل های مابعد بشر ازآن تجربه های راستین را بدست بیارند. در جامعه ی ما هویت تاریخی به مثابه ی هویت انسان این سرزمین تحریف شده و همیشه استبداد های بزرگ همه چیز را رقم زده است.بیشترین حقیقت زدایی می تواند در بستر تجربه های چند صد سال تاریخی این خاکدان دیده شود اینجا همان گونه ایکه سانسور تاریخ و تحریف حقایق تاریخی پیشینه دارد همیشه مستبدترین انسان های  در مسند داوری های تاریخ نشسته اند و اینده ها را به تحریف گرفته اند. فلسفه ی وجودی تاریخ این است که استبداد و عامل تاریخ را به شناسایی می گیرد و آینده ها را از تکرار آن بیم می دهد اما در کشور ما به دلیلی مفهوم بخشایش تاریخ به مفهوم فراموش شده مبدل شده که اینجا دستهای تاریخ را تحریف می کنند.تحریف گرایی ها سبب شده است که اینجا سیاست مداران و متولیان سرنوشت سیاسی جامعه از داوری های تاریخ بیم نداشته باشند و استبداد بی محابا ادامه پیدا کند.نگرش انتقادی به مفهوم تاریخی این است که همسان با روحیه ی مردم شکل نگرفته است و تاریخ هم که به میان آمده محصول قربانی پذیری و حقیقت گرایی انسان ها و فرزانه ها جنبش مشروطه بوده است که با روحیه ی تسخیر ناپذیرخود دربرابر استبداد ایستادگی کردند و تا حد توان خود تجربه ی آینده نگری را به ما آماده کرده اند.

اما این تجربه فرازنگی تاریخ  را ما به گونه ی درست آن پی گیری نکرده ایم و اندیشه یی که بتواند ریشه های تکرار استبداد را  نابود کند به کار نبستیم .به هرحال در چشم انداز تاریخ سیاست مدران که مردم در حایشه عملکرد ها و منش ها شان قرار دارند مورد بخشایش قرار نمی گیرند. آنانی که در برابر مردم از تقلب و نیرنگ کار می گیرند و با سیاست وابسته گرا آینده ی سیاسی مردم را به دست می گیرند در چشم دوزخی تاریخی مورد نقد و سرزنش قرار می گیرند و هیچگاه از متهم بودن فراغت نخواهند داشت.بینش تاریخ ما در دهه های بعد بسیار از آنانی را که امروز خود را در لباس دموکراسی ومولفه های مردم سالاری زده اند مورد شک و اتهام قرار خواهد داد و آنها را به داوری خواهد نشست. زیرا در نظرگاه تاریخ آنانی مورد بخشش  قرار نمی گیرند که در جریان عملکرد های سیاسی شان خودشان نبوده اند و بیگانه ها بجای آنها تصمیم گیرنده بوده اند امروز ما بسیار از جریان ها و نام های سیاسی داریم که از ذهن تاریخ ما دور شده اند و کسی از آنها به عنوان هویت نا متهم یاد نمی کند،بر عکس همیشه انگشت حقیقت خواهی ها و حق طلبی ها در برابر روی سیاه آنها بلند است و متهم شان قرار می دهد.در روزگار کنونی و بازیهای سیاسی دموکراتیک و دگرگون های که در جامعه ی سیاسی ما رونما شده است دیده می شود که کی ها از همین اکنون در چشم انتقادی تاریخ برابر هستند و هویت شان مورد بازگویی قرار می گیرد.بهای تاریخ واقع گرا و مفهوم ارزشی تاریخ هم این است که همه وقت در راستای حراست ارزشهای ملی و مردمی به مثابه بستر پویا عمل می کند و زمینه ی داوری را برای نسل های آینده آماده می کند.به این اساس سیاسیون ما و آنانی که امروز تصمیم گیرنده هستند باید از آینده ی خود و جایگاه ارزشی خود در نبض تاریخ بیمناک باشند و جایگاهی را برای خود اتخاذ کنند که متهم تاریخ قرار نگیرند.هرچند سرنوشت آنانی که در برابر حق و مردم بازیچه یی عمل کرده اند از همین اکنون پیداست و کسی نمی تواند از روایت های حقیقی آن انکار کند اما هنوز می شود اعتراف نامه نوشت و خود را از پرتگاه اتهام تاریخ نجات داد.

درجامعه ی ما دیده می شود که هیچ سیاست مدار به فکر و باور بخشایش تاریخ نیست و آنها از اتهام تاریخ هراسی ندارند زیرا سالهاست که هویت شریف تاریخ به دستهای اینگونه انسانها تحریف می شود و به مسخره گرفته می شود.تاریخ جنازه ی سیاست مداران را که آزادی و اختیارملی شان به دیگران بخشیده اند و خودشان نیستند را نمی خواند و آنها را در گور فراموشی برای ابد تسلیم می کند.امروز سیاست مداران که همه چیزشان را دیگران تعین می کنند و خود در پیرامون مسایل قرار دارند باید بدانند که مورد بخشایش گری تاریخ قرار نخواهند گرفت و متهم واقع شدن هم در نظر تاریخ به مثابه ی این است که کسی به آنها به دید ارزشی نخواهد دیدو آنها را به هویتی غیر از خودشان به رسمیت خواهد شناخت.چشم تاریخ معاصر ما برای همه مشخص کرده است که کی ها هویت تاریخ را تحریف کرده اند و مورد شک و ات شیوای شرق:

گسترش پیمان راهبردی با امریکا خیانت ملی است.

درجهان مدرن و پیشرفته هر کشور می تواند با نگهداری منافع ملی و خطوط اساسی  خود با قدرت ها وکشور های دیگر نوع رابطه ایجاد کند وخود با نظر داشت منافع ملی خود به آن اقدام جوید یعنی امروز رابطه با جهان و قدرت های آن یک امر لازمی و حیاتی است. داشتن رابطه متعارت بر مبنای دستگاه سیاسی معاصر همراه با دیبلماسی جدید و فعال با هر کشور در جهان امروز یکی از نیازهای اشد و لازمی به شمار می رود. زیرا تجربه نشان داده که کشورهای جهانی درچند دهه ی کاری خود یکی از راه های که توانسته اند به پیشرفت و تکامل برسند کاربرد دیبلماسی فعال درنوع دادو ستد های جهانی شان می باشد. ما باتوجه به پیشینه ی رابطه ی کشور ترکیه با قدرت های منطقه و جهان دوست داریم ما نیز چنان دیبلماسی فعال و ملی محور داشته باشیم و از نوع رابطه های متعارف مان با جهان درامر سیاسی و روند نهادمندی سیاسی بهره برداری کنیم. در بستر رقابت های امروز هرملت و مردمی که از نهادهای کارا و دستگاه های کارا سیاسی برخوردارباشد می تواند بهره برداری درست کنند می توانند حتا چنان دقیق و جدی کار کنند که در روند موجود جهانی سرمایه های ملی و کشوری خود را از دست ندهند.هرچند جهان امروز جهان رابطه هاست درین میان آنانی می توانند موثر و پیروزمندانه به پیش روند که از مدیریت افقی و مشارکت پذیر جهانی برخوردار هستند منطق غالب و پیروزمند امروز این است که هیچ ملت و مردم به تنهایی خود نمی تواند در همه سطوح عمل کند.چون برایند فروپاشی جهان تک هژمونی این است که امروز هویت جهان را مشارکت پذیر و همگرایی های بزرگ شکل می دهد.

روی همین منظور ما به جهان شبکه ی شده و مشارکت گرا رو به رو هستیم و عملن در همه ی روند سیاسی جهان با هم آمیختگی داریم. اکنون نگرانی بزرگ و سرنوشت ساز در داشتن چگونگی رابطه تعریف شده ی ما با همه جهان است که آیا ما به رابطه ها و روند پذیری های که داریم می توانیم مدعی اشراف به همه ی سطوح وجوانب باشیم یا خیر؟ بسط و شرح چگونگی این اشراف و شناخت پیامدهای هر گونه رابطه ی ما با جهان معاصر و شبکه ی شده وابستگی به دستگاه دیبلماسی ما دارد دستگاه دیبلماسی که بتواند با منطق مدرن جهان همسو و بی خطر بازی کند. بدون تردید چنین توانایی را قدرت و نهادی می تواند عهده دار گردد که بر معیارها و موازینه های مدرن و جهانی استوار باشد و سازه های خردی را دارا باشد. حال با توجه به بررسی سیاسی از روند نهاد سازی جامعه جهان سومی ما وبا درنظر داشت دستگاه دیبلماسی بیمار و کم توان  وزارت خارجه ی افغانستان می توان گفت هر دادو ستد های استراتژیک با قدرت ها بزرگ و رقیب دار در منطقه به سود و بهروزی مردم و کشورمان نخواهد بود؛ زیرا دستگاه دیبلماسی ما در منطقه در هشت سال روند سیاسی نتوانسته نوع رابطه ی خود را با همه ی قدرت های جهاین به ویژه کشور های بزرگ منطقه تعریف کند. همانگونه ایکه خطوط سیاست داخلی دستگاه سیاسی ما به مردم افغانستان روشن نیست با همه قدرت ها وکشورهای همسایه بی تعریف وناآشکار مانده است. بنابرین دشوار و ناباب است که بدون طی کردن مراحل درست سیاست گذاری های ملی در داخل کشور دست به اقدام همگرایی استراتژیک با یک قدرت بزرگ وسرکش جهان زد. زیرا روند سیاسی ناکام و مردم ستیز نمی تواند تضمین سیاسی به همه قدرت های نگران منطقه بدهد که هر گونه معاهدات جهانی و میثاق های بزرگ برای آنها تهدید آور نیست و هیچ نگرانی متوجه آنها نخواهد بود چون روند سیاسی موجود بنا برتجربه مداخله گریها و همه کارگی یک قدرت معیین و مشخص هیچ کاره ی بیش نیست. روی هدف جا دارد به چند پیامد و نگرش درباره ی رابطه ی استراتژیک ما با قدرت سرکش جهان یعنی امریکا اشاره کرد:

اول: سیاست مداران و باد آوردگان حادثه ی مهندسی شده یازده سیتامبر باید پیشینه ی حوادث تاریخی و سیاسی سرزمین ما را با توجه به حساس بودن موقعیت استراتژیک آن در نظر داشته باشند که کدام قدرت ها می خواهند در افغانستان نقش کلیدی و سیاسی داشته باشند و خواسته های متعارض این قدرت ها چیست؟ اگر افغانستان را از نقطه نظری سیاسی پلی میان آسیای میانه و آسیای جنوبی بدانیم باید خواست ها و اهداف راهبردی همه ی این قدرت ها را نیز درنظر داشته باشیم که این قدرت ها درپی چه اهداف بزرگ درین دو هدف راهبردی هستند. روی این هدف آنانی که درپی ایجاد رابطه ی راهبردی و درازمدت با یک قدرت هستند و او را می خواهند ازین پل بگذرانند باید موضع گیریها و جایگاه قدرت های موازی خواه دیگر را نیز در نظر داشته باشند. اینکه امروز مکتب خوانده ی فرانکفورت آلمان و غرب زده ی فلان جریان سیاسی برتری طلب درافغانستان به رییس جمهور مشوره ی غیر ملی و زیان بار می دهد که داشتن پیمان راهبردی به نفع ماست و ما می توانیم ازآن بهره برداری کنیم این گونه موضع گیری و مشوره دهی ها سطح اندیشی بیش نیست زیرا همه ی قدرت ها منطقه درصورت ایجاد چنین راهبردی درازمدت با امریکا درپی تدوین سیاست منافع ملی خود خواهند برآمد و از هرگونه مداخله درامر بحران موجود دریغ نخواهند کرد. زیرا چنان که معلوم می گردد همه قدرت ها نگران وضع جاری درکشور ما هستند آنها می خواهند نباید اشتباهی ما از آنها قربانی بگیرد. حساس بودن و دخیل بودن همه قدرت ها در منافع استراتژیک و منابع دست ناخورده ی آسیای میانه همه می رسانند که معاهدات ما با هر قدرت باید پس از اشراف به همه ی خواست های متعارض قدرت های منطقه صورت گیرد.

نادیده انگاشتن خواست ها و منافع استراتژیک قدرت های موجود درآسیای میانه و آسیای جنوبی به مثابه زنگ تنش و خطر به همه ی آنها به شمار می رود و آنها بنا بر تجربه ی تنش های سیاسی خود با غرب درصدد عملی سازی تیوری پشیگیرانه ی خود به در خواهند شد. چنین اقدامی به این معناست که ما و مردم ما در رنج رقابت های راهبردی این قدرتها دست و پا خواهند زد زیرا این قدرت ها ازیک با دستگاه سیاسی ناتوان و وابسته ی سیاسی درافغانستان رو به رو هستند از طرف دیگر قدرت موجود در افغانستان خواست ها و دیدگاه های سلطه طلبانه دارد بناء به گونه ی جدی نگران خواهند شد و درپی دفع پیامدهای چنین معاهدات جدی کار خواهند کرد. روی این دلایل افرادیکه با معامله گری و تن دادن به وابستگی سیاسی که هدف جزء منافع شخصی ندارند نباید مشوره های دشوار و سرنوشت گیر را به فرد اول مملکت بدهند که پیمان راهبردی را میان امریکا و کشور بی همه چیز ما امضاء کند. از طرف دیگر بدون همه پرسی و رای مجلس نمایندگان توافق و عملی سازی چنین معاهده ی خیانت ملی و جنایت نابخشودنی از طرف رییس جمهورپنداشته می شود.

دوم: تنش میان قدرت های منطقه و پیامد آنها برما :

همه در جریان هستید که قدرت ها و کشور های گوناگون منطقه از خود سیطره ی سیاست گذاری مشخص را دارا هستند و درصدد تثبیت جایگاه خود در دایره ی  اوضاع جهانی می باشند. این کشور ها در تجربه گذشته ی خود با قدرت غرب عملن روی منافع استراتزیک خود رقابت های سنگین را گذشتانده اند. آنانی که تاریخ نبرد سرد را درجهان خوانده اند به خوبی می دانند که جهان را دوقطب شکل می داد یک قطب که هم پیمان هژمون غرب بود و دیگر قطب تسلیم ناپذیر این هژمون تک رو جهانی که بسیاری از کشور های آسیای میانه و آسیای جنوبی را در بر می گیرد. این قدرت ها هنوز از نظر دیبلماتیک درتضاد های معیین به سر می برند یعنی هنوزهم جدال میان این قدرت های بزرگ پایان نیافته و تازه مثال واره های نوین جهان شبکه ی شده را می خواهند با عقل و تدبیر مشارکت پذیرانه ی خود وضع کنند و درین راستا ازهیچ تلاش سیاسی دریغ نمی ورزند.

یعنی هنوز تضاد میان همه ی قدرت ها موجود است. یکی بخش ازین تضاد ها حتا تازه میان کشورها انکشاف یافته رونما شده که همه از تنش های دیبلماتیک میان جمهوری اسلامی ایران و غرب می دانید حتا ازچند سال بدین سو کشور ایران ضربه های مشارکتی قدرت های همسو با غرب را دارد تجربه می کند. دربخش های دیگر منطقه شما جرقه ها و نشانه های تضاد های راهبردی را دقیقا می بیند که درحال گسترش یافتن و شبکه یی شدن است به گونه ی نمونه میان روسیه و گرجستان تنش های به وجود آمده که دست غرب درپشت توانایی ها گرجستان نهفته است و روسیه امروز به خوبی می داند که تحولات پسین اوکراین و انقلاب نارنجی آنها از کجا آب می خورد و ریشه درچه قدرت دارد به همین ترتیب تضاد ها وفزون خواهی های میان قدرت های مانند چین و امریکا، خاورمیانه ،فرانسه، آلمان، ترکیه و غیره قدرت های موجود جهانی همه ی اینها امروز در سیاست ورزی های آشتی ناپذیر سیاسی قرار دارند و می خواهند که خطوط منافع استراتژیک شان را هیچ قدرت سرکش جهانی تهدید نکند. بنابرین بدون شک و تردیدی وارد کارزار های سیاسی با منبع اصلی تهدید های راهبردی حیات کشورشان شده اند اینجا با چنین شناخت از تنش های موجود و نگرانی آنها آیا می شود بهره برداری را از نوع رابطه ی استراتژیک با امریکا در روند سیاسی کشور عقب مانده و محروم از توسعه ی سیاسی امید داشت.

با ذهن کوچک بنده ما به خطا می رویم اگر خطوط منافع راهبردی دیگران را پیوند استراتژیک ما ضربه بزند و بدون دور اندیشی همه قدرت های منطقه را نادیده بگیریم. من نگران کشور خود از نظر توسعه ی سیاسی نیستم زیرا این کشور با تدبیر های بی ریشه و بی معنا غرب زده های موجود همه ی داشته های خود را از دست داده و دربحران فرو رفته است، امریکه مایه ی نگرانی من شده و مرا پریشان ساخته این است که اندک زمینه ها وفرصت های سیاسی که از زیر عینک ویرانگر حامد کرزی باقی مانده با تدوین چنین برنامه ی درنتیجه ی رقابت های کشورهای منطقه و غرب از دست خواهد رفت. و یک باره ما را از جاده شدن دور می سازد. بناء تنش های منطقه یی و رویداد های سیاسی میان قدرت ها اگر در هر گونه رابطه ی ما با غرب مدنظر نباشد ما به بحران های بزرگ روبه رو می گردیم و ازمیان ما قربانی می گیرد.

سوم: راهبرد که بایدمدنظر ماباشد:

حکومت افغانستان بنا به مشکلات منطقه یی و رویداد های سیاسی که دارد باید درنوع گزینش راهبرد سیاسی خود با قدرت های دیگر دقت کند و منافع ملی و استراتژیک مارا درنظر بگیرد. برای اینکه اعتماد میان قدرت های همسایه و منطقه به بار آید و کشور ما به سامان سیاسی برسد بر دستگاه حاکم است که از شیوه ی متعارف کاربگیرد و ازپیوند استراتژیک با قدرت غرب پرهیزکند. بادر نظرداشت ارزشهای ملی و منافع ملی توافق با امریکا برسر پیمان استراتژیک خیانت ملی پنداشته می شود. مجلس نمایندگان، گروه های اپوزسیونی حکومت افغانستان،نهاد مدنی همه باید حساس بودن و دشوار بودن پیامد های این پیوند را درمیان به تبیین بگیرند و مجلس نمایندگان وادار به تصمیم گیری کنند زیرا اگر درسفر آخر آقای کرزی مسله ی پیوند استراتژیک با امریکا امضائ شود دوباره افغانستان به جنگ های دوام دار و خطرناک کشانده خواهد شد. خاک و سرزمین ما میدان رقابت های بزرگ قدرت های درگیربا هم خواهد شد. راهبردی که می تواند نگرانی ها و دغدغه ی ما را کم کند پیش گیری و عملی سازی رابطه ی متعارت است که باید سیاسیون ما با همه قدرت ها ازین شیوه کار گیرند.

درغیر آن دوره موجود ثابت می کند که منافع ملی وسرنوشت سیاسی کشور را به تباهی برده است. مهره های دیکته پذیر واستقلال ستیز نباید به ظاهر آرایی های غرب فریب بخورند و کشور را به میدان رقابت های بزرگ سیاسی دیگران مبدل کنند. گسترش همکاری های راهبردی و توافق بر موجودیت دایمی نیروهای امریکای درکشور به مفهوم فراخوان دادن همه ی قدرت هاست رقیب امریکا درمنطقه است.

بدون تردید پس از رویکار آمدن چنین توافق همه قدرت های درمنطقه وارد کارزار مداخله خواهند شد و تلاش خواهند کرد که حکومت ما با سیاست ورزی های ناباب خود، منافع راهبردی شان را درموجودیت نیروهای بیرونی در افغانستان صدمه نزند. بنابرین از هر نگاه جامعه ی سیاسی ما با توجه به بحران موجود و مراحل ابتدایی نظام سازی اش درموقف و مرحله ی نیست که از نگاه دیبلماتیک دربرابر همه ی این خواست های متعارض ازخردسیاسی و معاصر کار بگیرد و خود را نجات بخشد.برعلاوه این توافق راهبردی استراتژی اراده ملی و استقلالیت سیاسی ما را زیر سوال می برد و ما هیچگاه به ساختار مردم گرا و مدنی نمی رسیم زیرا درآنصورت همه چیز به میل ارباب سیاست رقم می خورد و مردم ما با تمام ارزش که دارند هیچ نقش نخواهند داشت. مجلس نمایندگان ارزشهای ملی بودن ساختار سیاسی را توام با حاکمیت ملی باید در نظر داشته باشد و نگذارد که آقای کرزی گام های غیر ملی و دشوار را بردارد. برمجلس نمایندگان است که راه های خیانت ورزی ملی و خطا های ملی سیاست مداران دیکته پذیر را بگیرد و افغانستان را محور تنش های منطقه یی نسازد.هام تاریخ قرار دارند.

-------------------------------

شیوای شرق:

مسوولیت مجلس در باره ی جرگه ی  مشورتی قبیله یی

همانگونه ایکه ارباب اول از کاخ سفید اشارت فرمود برنامه برگزاری جرگه ی مشورتی به ناخیر افتاد اینکه چرا این جرگه در تاریخ معین شده ی خود از نشانی حکومت برگزار نشد همه می دانند که آقای هالبروک از تعویق آن حرف زده بود.

حالا معلوم نیست که  در دو هفته ی دیگر چقدر لابی های نظام می توانند دیگران باورمند سازند که برنامه ی قرون وسطایی شان می تواند یکی از گزینه ها باشد. بگو مگو های در پشت پرده ی سیاسی از زبان برخی می رساند که خیمه گرایی ها و جرگه های محروم از قانون اساسی کشور گلهای است که انگلیس ها نسبت به پشینه ی تاریخی شان عنوان می کنند. اصلن در همه برنامه های سیاسی از نشانی نیروهای جهانی هماهنگ لازم دیده نمی شود آنها در واگرایی های خود به سر می برند هیچ کس نمی تواند این امر را انکار کند که همه ی نیروهای غربی در کشور ما  دارای هدف واحد و خواست واحد نیستند.

به هر صورت من در جهان مدرن و عصرشکوهمند ارزشهای شهروندی نمی خواهم چند تا ارباب پول بگیر و مکتب نرفته سرنوشت مرا تعین کند و یا پلشتی های نظام موجود با دیکته به گونه ی دیگر روایت کند.نگرش ها و بررسی ها نشان می دهد که اگر مجلس نمایندگان، گروه های سیاسی، جریان های سیاسی در برابر تفکر جرگه گرا واکنش های قانونی و خردی نشان ندهد احتمال می رود این جرگه بن بست سیاسی و توطیه های نوین سیاسی را برنامه ریزی کند و سمت تاریخ به ترور تسلیم کند. به همین سبب است که ما عنوان می کنیم در عصر مدرن و نهاد های دموکراتیک نباید شیوه ی قومی و قبیله یی را پذیرفت.

و بدان توجه مبذول داشت. اینجا همه چیز بر می گردد بر نهاد دموکراتیک و قانونی کشور، یعنی مجلس نمایندگان باید مسوولیت تاریخی و فکری خود را باید مطابق به ارزشهای ملی و مردمی انجام دهد و آگاهانه از ساحت کار و صلاحیت خود صیانت کند هرچند این مهم در چهارسال فراز ها و فرو های زیادی را دارابوده و نتوانسته در خط موازی حرکت کند اما نمایندگان مردم این بار باید در مرحله ی پایانی کار خود مسوولیت قانونی و مردمی را انجام دهند و نگذارند که  تاریخ به عقب گرد کشنده مبتلا گردد.

 از لابلای متن برگزار کنندگان جرگه ی قومی پیداست که آنها می خواهند که مجلس نمایندگان در جرگه ی مشورتی مشارکت داشته باشند تا کار های شان جنبه ی قانونی تر بگیرد و از ننگ جهان و خرد فرار کنند اکنون  با توجه به ساحت عمل و کار مجلس نمایندگان تا هنوز از مجلس صدای بلند نشده و ما نتوانسته ایم  درک کنیم که نگاه مجلس به ماهیت جرگه ی تعریف ناشده چیست. از طرف دیگر جرگه ی مشورتی قومی را هیچکسی از مجرای قانون در مجلس به بازپرسی نگرفته تا معلوم شود که اشتراک مجلس نمایندگان درچنین  جرگه چقدر جنبه ی قانونی دارد و می تواند از ارزش مجلس نکاهد. هرچند بسیاری در مجلس روز های خود را دفن می کنند و بی خبر اند مملکت را آب می برد و باد دیوانه در باغ امید مردم حاکم است. کودک این سرزمین هر ثانیه نان خواب می بیند اما بازهم  هنوز فرصت از دست نرفته یعنی می شود در باره ی انگیزه ها و دلایل برگزاری جرگه ی مشورتی قومی اندیشه کرد و خردمندانه موضع گرفت. قانون حکم می کند که جرگه ی مشورتی باید به تنهایی خود برگزار شود و مجلس در آن دخالت نکند زیرا جرگه ایکه در قانون آمده تافته ی جدا بافته ی از این نوع جرگه ی قومی است.

نکته ی دیگر اینکه جایگاه مجلس با اشتراک در چنین نشست زیر پرسش قرار می گیرد و محدوده ی صلاحیت مجلس خدشه دار می گردد. فلسفه ی وجودی مجلس تقاضا می کند که باید به عنوان نهاد ناظر در برابر عملکرد های حکومت کار کند و همه برنامه ها و طرح های نظام را از نظرگاه قانون به شناسایی بگیرد.

یعنی باید مجلس منتظر بماند که جرگه ی مشورتی قومی به کجا می انجامد و چقدر  ملی عمل می باشد. هر چند از اغاز پیداست که این جرگه هم مانند جرگه گرایی ها دیگر می تواند به مستی های فلان بن فلان بیانجامد و ملی بودن آن از همین اکنون اشکار وپیداست. همه نماینده های مردم باید بدانند که اگر در چنین جرگه ی غیر ملی شرکت کنند چندین باره ثابت می کنند که قانون اساسی را زیر پا کرده اند و تاریخ را به دهشت دست بسته خواهند داد. مجلس باید راهکار های ملی و مردم گرایانه را مورد حمایت قرار دهد نه برنامه ی چند تکه دار قوم و قبیله در افغانستان را. اعتقاد ما این است که آنانی که  سنگ برگزاری جرگه را در سینه می زنند هیچگاه در باره ی سرنوشت انسان بی مکتب و بی نان هلمند اندیشه نمی کنند تنها دوست دارند ابزار سازی کنند و پروژه های اقتصادی خود را فربه سازند. در هشت سال اگر این افراد به راه حل می اندیشیدند حالا دخت کوچک هلمندی پا برهنه نمی بود و شاید یکی از زیبا ترین دختران دبیرستان های جهان می بود  ومانند  برده ی زیر خیمه ی جاده های  دود زده ی کابل زندگی نمی کرد. مهمترین دید انتقادی ما این است که سرمایه ی ملی را آقای وردک به باد می دهد و تنها از جرگه سازی های قومی نان خوردن به دست می آید نه اندیشه ی دیگر.

پس با چنین وضع اگر مجلس در جرگه شرکت کند ثابت می کند که از دایره ی قوم و خرد ستیزی به مشکل ملی افغانستان می بیند نه ارزشهای فراگیر و دقیق. چون کار مجلس شعارگرایی و باند بازی نیست برای مردم همه نمایندگان محترم باید ثابت کنند که مشکل افغانستان هرگز از مجرا های قومی و کهن حل نمی شود بل باید برای افغانستان ملی و فراقومی اندیشه کرد و تصمیم های بزرگ را بر مبنای قانون اساسی گرفت نه از راهکار ها و اندیشه  ی  چندتا فرد.

جرگه را اگر مجلس مورد بازنگری قرار ندهد مانند تصمیم حکومت در باره ی قانون انتخابات ترفند دیگر به بار خواهد آمد و پیامد های دشوار فرا راه روند سیاسی پدیدار خواهد شد. مجلس اگر جرگه را به رسمیت نشناسد ترفند ها و نیرنگ ها احتمال ارباب کابل عملی نمی شود زیرا بیم آن است که جرگه مجرای تغییر سمت و راه تاریخ نباشد و همه ارباب های نان اندیش و خیمه پذیر قرن معاصر و خرد گرای به میل سلطان حل و فصل کنند هرچند بر مبنای قانون هرگونه ی تصمیم این جرگه الزامی نیست . دیده شود که مجلس چقدر به فلسفه ی وجودی اش پی می برد.

-------------------------------

شیوای شرق

نیایش های رهایی

ملت های بی استعداد چشم به راه اند تا دیگران برای شان آزادی بیاورند و ملت های با استعداد می خواهند به دیگران آزادی را به ارمغان بیاروند و برای ضمیرهاشان  نیایش های رهایی بخش را بخوانند. مردمان و ملت های که همه چیزشان را دیگران ساخته اند در شمار آنانی اند که نیایش هاشان آیینه ی جهان و مردمان آن را به سنگ می زنند و به عدالت جهان تیرگی می آفرینند. نه روشنایی .ما دیگر در امتداد آنانی که راه ها را با سرافرازی می خواستند طی کنند قرار نداریم ما مشت از آنانی هستیم که عمر ها را بدون آنکه خودشان باشند زندگی کرده اند. در نظرگاه ما شقایق ها همه مرده اند و تردید های فراوان ما را گروگان گرفته اند. ما دیگر در پیرامونی خود قرار داریم و هیچ نمی دانیم که راه ها در کدامین ایستگاه مانده اند. کسی از مهر و آشنایی برای ما حرف نمی زند اینجا زاده حوادث بزرگ و استثنایی جهان است و زنجیرها و آهن ها جهان اینجا انبوه شده اند تا انسان ها را در بند و نیرنگ خود برده ی عمری خود سازند. افعانستان سرزمین است که همه ی فرعون های مرده جهان در آن زنده شده اند و کسی اینجا به آزادی و برابری نرسیده است. ذهن مردم ما رستاخیز و شورش برای عدالت و پاسداری کرامت های ارزشمند فراموش کرده است ما در سیاه چاه تاریخ قرار داریم.گذشته های ما سالهاست به ما نفرت و شرم تاریخی می فرستد و ما را از همه داشته های مان بیگانه می خواند کسی درین شهر خاکستر خودش نیست. هیچ کسی دغدغه ی آزادی را ندارد.

گویا همه ی قصابان جهان مسلخ گاه انسانی خود را اینجا ساخته اند. آسمان ما را چتری گرفته که آلوده به شرمساری تاریخ است.زمستان سردی ها نفس سوز خود را به نگاهان مردمان ما بخشیده است و دیگر کسی از عاطفه و دوستی خبر ندارد. آسمان سالهاست با بی ستارگی و تاریکی خو کرده است تا همه جلاد های زمین دل شاد باشند جلادگری کنند و خون هزار انسان را با تیغ مافیایی اقتصاد و فساد مالی بریزند. پارسا شهر هر روز خون مردمان را به دیگران فتوامی دهد وخون مست ابه ی بی تفاوتی را می نوشد .سنگ را رابطه دایمی است با فرق مردمان دلتنگ شهر من، نمی دانم در کجایی زمین باید تن مرده مردمان را که آزادی و شرف را به باد ها داده اند به خاگ کنم. ما چنان بدبخت هستیم که گویا همه پستی های زمین میراث  ابدی ماست. شهر ما در اسارت انانی است که پر از هیچ خود هستند و درنهاد شان عاطفه ها و اندیشه های آزادی مرده است.

ما هویت شرمنده ی تاریخ هستیم و جهان همه شومی های خود را در آیینه ی روزگار ما می بیند. جاده های شهر ما را آنانی نظاره می کنند که سالهاست در گور بی خبری خود دفن شده اند و نمی دانند که دور از خود بودن یعنی ابزاری بودن و بی ارزش شدن در برابر تاریخ. کسی برنخواسته تا نیایش های رهایی آور را با جان خود بخواند و یک بار حتا برای اولین بار خودش باشد نه اوباما و یا هوچی گری دیگر. کله ی تاریخ سرزمین ما پر از واپسگرای و عقب افتادگی است. ما در آخرین مرتبه ی بردگی قرار داریم تا هنوز ندانسته ایم که سالهاست در گور مفاهیم مرده ی تاریخ دفن شده ایم و نمی شود با تن ها مرده به تماشاه باغ و کاج سبز آزادی رفت. دست های بیچارگان روز های فراوان مرگ و تگرگ را فرا می خواند تا مرگ های تدریجی پایان یابد. اما اینجا سرزمین است که آدمها به زنجیر فروشان قرن و سیاه اندیش فروخته شده اند و راز رهایی از نظرگاه سیاسیون آن فرار کرده اند. کسی نمی داند که باد ها چراغ ها را به کدامین هیچستان برده اند. تاق های نسیان ما تمامی ارزشهای رهایی آور مارا زندانی کرده اند و دیده های مردم گذرگاه ها پر از بی تماشایی است. اینجا سرزمین درد ها گسترده است و آب های آسیا های  آن از خون مردمان فقیر و ناآگاه می باشد. بازرگانان شهر ما تزویر و ریا می فروشند فریاد های حقیقت خواهی و انسانی به گوش هیچ کسی نمی رسد

مردمان ما سجاده ها شان را به تاریکی داده اند و دانه های تسبیح در دست های زمستانی مردمان بیچاره ی ما حرکت را از یاد برده  اند و نمی دانند نیایش ها صادقانه شان کاخ های آهنین را فرو می برد و بنیاد های اربابان دروغ را نابود می کند . ما درد های تفسیر ناشده و انبوه گردیده ی دوزخ زمینی هستیم ودرینجا آیینه ها هر روز دروغ  را به نرخ هیچ به مردم هدیه می کنند. هیچ روزی نیست که چشم حقیقت را خاک نزنند و در سکوی ارزشمند عدالت ارباب جهالت و پستی های زمین یک ترفند به خرچ ندهد. در جاده های شهر ما هزار نقاب رایگان آماده است و مردمان سیاسی ما هر ثانیه نقاب عوض می کنند تا در گورتن خود هزار بار جنازه کرده شوند. شهریکه گرگ ها در خیابان هایش گوسفندان را متهم به دریدن می کنند و شبش پایان ندارد. مزدوری کلاه سیاهی است که هر روز ارباب قدرت آنرا به فخر به سر می کند وخود را متهم تاریخ. اینجا صدای و چکاوک هم پیدا نیست تا شقایق ها را بیدار کند و نیایش های رهایی را بی محابا فریاد کند. همه ی افق ها مرده است و کسی وضو با تپش موج های روشنایی افتاب نمی گیرد.

سرزمین گرسنگان مکانی است که مردگان تاریخ و متهمین تاریخ و وجدان هر روز حقیقت را به دار می زنند و عدالت را به تگرگ های غرب می فروشند.ضمیر سیاسیون ما از عدالت،حقیقت،وجدان،عاطفه تهی است و هر روز نفس های دوزخی شوم  شان سرنوشت تبهکار را برای  بردگان قرن و سیاه بخت ارزانی می دارد. خط های قرمز گداز های سنگین خود را به گلوی کودکان ما چسپانده اند و هر روز آنها را خفه می کنند.کسی در میان انبوه از سیاست مداران این خاک به حقیقت و چشم انداز های روح بخش آن نگاهی نمی کند و خط آبی مردم را بر نمی گزیند اینجا مکانی مردمان است  که سالهاست با دست های  آلوده به ستم  سرنوشت مردم را رفم می زنند و مدت های زیادی است که هر کی از حقیقت و عدالت حرفی می زند به دست های حقارت سپرده می شود تا کانون آزادی و انسانیت روشن نباشد.در میان لایه های تاریخی سرزمین ما آنانی که هم از حقایق و اختیار ملی حرف زده اند به اساس هوچی گریهای بیگانه و مزدوران داخلی  به شهادت رسیده اند.

امروز دیگر انگشت های شهادت  و ندای حقیقت گویی در میان ما وجود ندارد مردمان ما را نقاب ها دگم اندیشی و ادیالوژی های مرده ی تاریخ اسیرکرده کمتر کسی  پیداست که راز های وافعی عدالت و حقیقت خدایی را بداند و بدان پایبند باشد. اندیشه و خرد امروز به همه حرف ها و کنش های سیاسیون ما به دیده ی تردید و بی باورانه می بیند و ارباب ذوق در میان انبوه مردمان این سرزمین تنهاست. دگماتیزم نقاب مدار و فربه ایکه چهره های فراوان را در میان مردم ما جا زده هر روز زمینه ی ابستن مزدوری های تازه می شود و چنان همه چیز را از ما گرفته که امروز کسی در میان سی میلیون انسان خودش نیست. استعمار مدرن و بهانه های جهانی تازه مردم ما را به گورستان سمت داده است ما چنانیم که دیگر در میان نسل نو اختیار گزینش راه و سمت و سو مرده است.

ماشینزم از درو پنجره های ما،استعمار ماهیتی دولت ،مزدوری پذیری سیاسیون، مارا ازهویت انسانی مان بیگانه ساخته است دیگر ما و تو در قلمروی منوط به خود زندگی کرده نمی توانیم. تاریخ من و تو قرن هاست که جنازه ی مرده ی روشنفکر را به دوش می کشد و گورستان نمی یابد که مرده ی متهم او را دفن کند. سیاسیون ما گورکنان ماهر اند که هر روز مردم را جوخه،جوخه دفن می کنند و کسی برای نجات مردم سرود رهایی را زمزمه نمی کند.انگشت شهادت رهبران ما گم شده است و بیراه بلند شده، زیرا حقیقت زدایی و عدالت ستیزی را کسی متوجه نیست.اینجا سرزمین ترفند ها و خرد سوزی ها شده است و آزمایشگاه نیرنگ های جهانی. حریفی پیدا نیست تا حرف های روشنایی را بخواند و راه ها را بیدار سازد.قرن هاست که آدمان ما از چاه تنبلی و غفلت خود بدر نشده اند . راه ها رهروان را اسیر ابدی گرفته اند و گوشت های آنها را به دجال می فروشند. آزادی گمشده ی تاریخ این مرزوبوم است و در لابلای سرنوشت سیاه مدت هاست که نامعلوم است.

گویا تقدیر چنان بوده است که ما در تاریخ نخست حقیقت را از زندگی خود دور انداخته ایم و بردگی را پذیرفته و همه به پستی ها زمین خو کرده ایم. مرز های سرزمین ما آوازه سرخ و سیاه بودن زندان بزرگ جهان یعنی افغانستان را به همه کشور های دیگر رسانده اند همه بر ما می خندند که چگونه در قرن 21 مجموعه ی بی آب و نان و بدون آزادی می توانند زندگی کنند و خودشان نباشند. گفتار های رهایی را از زبان همه ی فرزانه های ما ربوده اند اینجا زندان و زنجیر انسان های ما را مرثیه می خواند.ما به حدی در بند بی باوری ها و هوچی گریهای هستیم که دست های جزم اندیشی و پندار پرست برای ما حقیقت را نشانه می کنند و می نمایانند.میان سقف آسمان و زمین هیچ فاصله ی نیست. دود ناکترین سایه های سنگین  شب، اینجا خرمن کرده اند تا ما همه روشنایی ها را دلتنگ شویم. در خیابان های ما زمستان های جهان تمامی گرد آمده اند و پا برهنه گان ما را به تگرگ ها نفس کش تسلیم کرده اند.ما زندگی را هیچ گاه در هوای تازه و سبز به نیایش ننشسته ایم. بودن و ماندن درینجا مغاک دشوارتر از مادر تراژیدی های بزرگ جهان است.هر روز حقیقت در مکان ما می میرد و شب خرگاه جنگلی خود را می گستراند تا انسان درین ترفند گاه به آزادی و رهایی نرسد وکوردلان خو کرده به پستی ها زمین کامروایی کنند.

-----------------------------

شیوای شرق

همسایگان از کارکرد حکومت نگران هستند

همسایگان ما می خواهند که هرکی از بام افغانستان به زمین می افتد باید گردن خودش بشکند نه ما

حکومت افغانستان بدون توافق و ایجاد یک برنامه ی اعتمادی میان خود و همسایگانش نمی تواند روند مذاکره و گفتگورا با گروه های مخالف خود روی دست گیرد. به نظر می رسد که واکنش های  قدرت های همسایه همه برخواسته از عدم اعتماد میان حکومت افغانستان و آنهاست. موجودیت نیروهای بین المللی بدون راهبرد معین و مشخص منطقه یی برای همه کشور های همسایه مان نگرانی ایجاد کرده است. حکومت افغانستان خود را در تن پروری های زده که ادامه اینگونه موضع گیریها بدون تردید فاجعه را ازین برزگتر خواهد کرد و مدیریت بحران را ناممکن.برسیاسیون افغانستان است که اعتماد میان خود و همسایه ها ایجاد کنند و آنها را از تشویش های موجودیت امریکا درین کشور دور سازند در غیر آن هر گونه برنامه و راهبرد مذاکره یی برای  آوردن ثبات در کشور و منطقه به شکست روبرو می شود و چالش ها را بزرگتر می کند.

زیرا هشت سال گذشته و موجودیت نیروهای نظامی ناتو در کشوردرد سر آور و چالشی برای همسایه های ما بوده و همه ناشی ازین است که ما نتوانسته ایم تعریف از موجودیت نیروهای ناتو را برای آنها داشته باشیم و آنها را نسبت به تعهدات بین المللی و منطقه یی مطمین بسازیم چنانچه این روز ها واکنش ها و موضع گیریهای قدرت های جهان را مشاهده می کنیم و می بینیم که چقدر بحران ما همه را درگیر خود ساخته است. در تازه ترین واکنش ها دو کشور همسایه ما می بینیم که  بدون توافق آنها نمی شود هر گونه رابطه استراتیژیک با قدرت های بزرگ داشت و بحران را پایان داد.

محمود احمدی نژاد در مراسم سالگرد انقلاب اسلامی ایران هشدار گونه با همه کشور ها و قدرت های منطقه یی حرف زد و در جریان سخنرانی خود تاکید کرد نیروهای که در عراق و افغانستان دارند مبارزه می کنند اهداف منطقه یی دارند و می خواهند چرخه ی اقتصادی خودشان را با حادثه سازی ها و عملکرد های نظامی برآورده سازند.

کشور پاکستان نیز در باره ی مذاکره ی حکومت ما با طالب ها گفته که اگر امریکا می خواهد ثبات در منطقه بیاید و بحران ختم شود باید حکومت پاکستان در روند مذاکره با طالب نقش محوری داشته و تصمیم گیرنده باشد به هرصورت اینکه این حکومت ها ازین گونه ابرازنظر ها چه می خواهند بستگی به پیشینه یی کارهای سیاسی شان دارد و خواسته های که می خواهند با بازی های منطقه یی  راه بیاندازند ولی اینجا پرسش اساسی این است که چگونه اعتماد درست و گسست ناپذیر میان حکومت و همسایگان اش وجود دارد که تا روند مذاکره با طالب ها را موفقانه پیش گیرد.از طرف دیگر چقدر گفته ها و خواسته های سیاسی این دوکشور سد راه مذاکره و برنامه های نیروهای ناتو و حکومت خواهد شد. به نظر می رسد تا اکنون آنها به حکومت افغانستان به دید بی اعتمادی و اشتباه آمیز می بینند و پاسخ خود را از نوع برخورد حکومت افغانستان پیدا نکرده اند تا بتوانند در روند پایان دادن به بحران افغانستان نقش را بازی کنند. مهمترین چالش سیاسیون ما این بوده تا هنوز نوع کنش و رفتار های سیاسی خود را با قدرت های بزرگ تعریف نکرده اند؛ دیده می شود که همسایه های افغانستان داوری های متفاوت در باره ی بحران افغانستان دارند و از لحاظ رقابت های بزرگ منطقه یی آنها نمی خواهند که اهداف غرب اینجا پیاده شود و نهادینه گردد تا تهدید های بزرگ نظامی در آینده متوجه آنها نباشد. حرف عمده این است که حکومت افغانستان کاستی های استراتیژیک ودیبلماتیک خود را باید تکرار نکند و راهبرد را تدوین کند بر مبنای آن تعهد و اعتماد سیاسی میان همسایه ها به میان آید.

 تا اکنون دلیل اینکه قدرت های همسایه ما پاکستان و ایران در امر آوردن ثبات در منطقه و افغانستان  نگران هستند این است که چنین برنامه ی تضمین شده و با اعتماد دیده نمی شود. آنها می دانند که غربی ها در افغانستان بازی های فراتر از افغانستان را دامن خواهند زد و پروژه یی منطقه یی را باید عملی کنند .روی همین امر دشوار است که همسایه های ما تردید دارند و بی اعتماد هستند نسبت به سرنوشت منطقه و خودشان. این شک و ظن ها را حکومت ما  نیز براساس رابطه ی استراتیژیک که با امریکا ایجاد کرده تقویت بخشیده و موضع آنها را جدی تر ساخته است. حمله یازده سبتامبر نه تنها بحران را دامنگیر جهان کرد بل مسوولیت استخباراتی همه قدرت های درگیر با هم را سنگین تر ساخت .کشور ایران در همسایگی ما همین اکنون در رقابت های  شدید و تنش های آشتی ناپذیر دیبلماتیک بر سر غنی سازی یورانیم خود قرار دارد و تحریم های فراوان را پشت سر گذارانیده است او می داند که سازماندگان بحران در منطقه و جهان کیها هستند. بنابرین چشم براه عملکرد ملی و مردمی کشور های هستند که امروز تخته خیز غربی ها شده اند. پاکستان نیز از لحاظ تنش های سیاسی خود میان افغانستان و کشور هندوستان به ابزار و بستر سیاسی نیاز دارد تا توسط آن بتواند به اهداف دبلماتیک خود برسد و کامروایی کند بنابرین نمی خواهد که پروژه و برنامه ای را که نهاد استخباراتی اش با تجربه ی فراوان سیاسی ایجاد کرده بزودی و امتیاز اندک از دست برود. مقامات پاکستانی با عدم جدیت که در برابر طالب های سوات و زیرستان جنوبی و شمالی دارند نشان دادند که خواستار پایان دادن بحران در افغانستان نیستند زیرا امیتاز های طراحی شده و اهداف دبلماتیک که برنامه ریزی شده است به ویژه در رابطه به قدرت هندوستان در منطقه باید به دست بیاید اینجا همه چیز بر می گردد به خرد و کاورزی حکومت ما  که چگونه ازین  بن بست های بی اعتمادی سیاسی می تواند موفقانه بدر بیاید و برنامه ی را ایجاد کند که اهداف و منافع منطقه یی قدرت های رقیب  در منطقه برهم نخورد و آنها به همکاری صمیمی افغانستان مبدل کند

زیرا تا امروز عدم موجودیت چنین برنامه و راهبردی در کارکرد حکومت سبب این همه بی اعتمادی ها شده است. بدین منظور ازنظر سیاسی  حکومت افغانستان نیاز دارد تا نوع عملکرد جامعه ی جهانی و خود را در هشت سال آسیب شناسی کند و کاستی ها دبلماتیک خود را جبران کند تا راه های منطقه یی برای حل بحران موجود به دست بیاید. درغیرآن دشواریها و بحران همچنان ادامه خواهد داشت و قربانی سنگین و جبران ناپذیر را ما خواهیم داد. تا جاییکه دیده می شود در برخورد ها و عملکرد های حکومت هیچ امیدی دیده نمی شود زیرا برنامه و مصالحه ملی را که این حکومت عنوان کرده جایگاه و بستر مردمی ندارد و همه همسایه های ما از چگونگی شکل گیری توافق بزرگ منطقه یی این حکومت با امریکا  آگاهی ندارند و نمی دانند که امریکا پس از مذاکره و طالبانی کردن قدرت سیاسی در افغانستان چه اهداف را پی خواهد گرفت و با موجودیت نیروهای ناتو دستگاه سیاسی افغانستان تاچه حد اختیارش در دست خودش است؟. حرف دیگر این است که امروز بحران افغانستان از اختیار یک کشور و دو کشور بدر شده است حالا ماهیت بحران با سرنوشت همه قدرت های بزرگ منطقه یی گره خورده وهمه را خواسته و نا خواسته درگیر بازیهای سیاسی در منطقه کرده، بنابرین راه حل برای بحران موجود بدون تدوین راهبرد همگرا در منطقه ناممکن به نظر می رسد.

زیرا هنگامیکه روسیه مخالفت خود را در رابطه ی مذاکره با طالب ها عنوان می کند و پاکستان می خواهد نقش محوری داشته در رابطه با طالب هایکه در افغانستان هستند اینها چراغ های سرخی هستند که برای به دست آوردن تضمین و حراست منافع ملی و استراتیژیک شان روشن شده اند تا آن اهداف را به دست نیاورند این چراغ ها را خاموش نخواهند کرد.چون مشکل ما امروز یک مشکل منطقه یی شده و راهبردی برخواسته از نقش قدرت های منطقه یی را نیاز دارد تا راهبرد غربی و افغانی . پس حکومت ما پیش از مشوره با چند ارباب و مهره ی خنثای قومی باید برنامه منطقه یی را تدوین کند وبا راه اندازی گفتمان یا کنفرانس قدرت های منطقه یی و نهاد های اپوزسیونی داخل روند مذاکره با طالب ها را روی دست گیرد نه با راه اندازی نشست ها و برنامه ی پوشالی وبی معنا ایکه در گذشته هم بار ها ناکارگی اش ثابت گردیده است.حکومت باید درک کند که راه اندازی چنین برنامه ها ی دیکته شده انگلیسی بدرد بخور نیست،پایان دادن به یک بن بست تاریخی نیاز دارد تا از مبنا های عقل تاریخی و سیاسی تجربی آب بخورد نه اندیشه و بینش های سطحی غربی.درغیر اگر این مهم را اگر حکومت متوجه نگردد بدون تردید بحران در منطقه و کشور ما پچیده تر ازین حالت خواهد شد و بی اعتمادی میان همسایه ها و ما بیشتر خواهد گردید.که درآنصورت از هرگونه عملکرد سیاسی ما همسایگان مان نگران خواهند شد و بی تفاوت هم نخواهند نشست.

--------------------------

شیوای شرق  

کرزی و ترور حقیقت

حقیقت پدیده و مفهومی است که در وجدان تاریخ قرار دارد و هیچ قدرت نمی تواند آنرا به تزویر و نیرنگ معاوضه کند برداشت درست ازین پدیده همانست که از سکوی متعالی خود همه ی ابطال گرایی های حوزه کارکرد بشری را به رسمیت نمی شناسد و می خواهد همه چیز را بر مبنای ارزش و بهای که دارد چارچوب تعین کند. افغانستان سرزمین است که تاریخ معاصر آنرا را تزویرها و نیرنگ ها شکل داده و همه می دانند که حقیقت چقدر مورد نظر سیاسیون گذشته وامروز بوده است. حالا افغانستان در بحران پسا انتخابات به سر می برد، معضل های دست و پا گیر و بنیان افگن، نبود عقل و تدبیر فعال در راس قدرت سیاسی کشور امروز ما را به سمت ها و نشانه های می کشاند که در آن کوچکترین نشانه های حقیقت و عدالت دیده نمی شود این روزها باد های بلازده و سیاه ازهر طرف به سرزمین من هجوم برده اند و بی محابا همه داشته های ما را می برند. گویی اهریمن با همه ترفند ها و نیرنگ خدا ستیزانه اش دارد پیروز می شود و حقانیت را به دست های بدنام ابطال تسلیم می دهد. دیریست انسان خاک ما را جهان بینی های مرده و افکار مردود جهان مدرن رهبری می کند اینجا تفکر ملی برخواسته از نیاز های مردم که ریشه در فرهنگ و دیدگاه های مردم داشته باشد تا هنوز مردم را رهبری نکرده، این گونه سرنوشت ما را به بی آنکه مرده باشیم جنازه خوانده و دفن ابدی کرده است به هر حال ویژگی نظام های نامشروع و مردم ستیز این است که حقیقت و عدالت را نمی خواهد و در برابر رای و نظر مردم قرار می گیرد آنچه که انجام می دهد تمامیت خواهانه و یکه سالارانه به شمار می رود.

ما امروز با ساختار و نظام بی تدبیر رو به رو هستیم و در دوزخ تن پروری ها و ناکارگی ها رهبران روزمره گیرمانده ایم، ودر روزگار دلگیر به سر می بریم. آسمان ما هشت سال است که به گفته ی اخوان ماندگار سقفش کوتاه است و مردم ما هوای تازه را گم کرده اند. نابینایی ها و تلخوارگی های امروز یک جغرافیا مردم را به اسارت گرفته و از آنها باج می گیرد، هر روز می دانیم که حقیقت را اربابان بی تدبیر به بازار های سیاه لیلام می کنند و بدون تعمق موضع گیریهای پوشالی دارند. حقیقت مبرهن را که من آنرا ترور شده ی عملکرد آقای کرزی می دانم انتخابات و صیانت حق مردم و آرای مردم می باشد، نفس اعتراف قدرت باوران امروز و به دور دوم رفتن انتخابات همه گواهی بر تلف شدن رای و اراده ی مردم توسط گماشته شده های دستگاه تمامیت گرا می باشد. شهروندان کابل و آنانی که هر روز خود قربانی توطیه ها و دسیسه های شوم می شوند باید دیوار های ننگین سکوت و بی اعتنایی را بشکنند و نگذارند که شب باوران آزادی کش، بینایی و عدالت را از ما بگیرد. امروز آنانی که از سکوی نا مشروع و دیکته پذیر اراده ی سیاسی را غصب کرده اند می خواهند با نقاب های سیاه و چهره های متهم به قانون ستیزی خود حقیقت را برای ما تعریف کنند، نمی دانم کدام حقیقت را دیدگاه ها و ابراز نظر های آخر آقای کرزی برای مردم مبرهن کرد درحالیکه همه می دانند که آفتاب را نمی شود با انگشت پنهان کرد.

نکته ایکه نباید از نظرگاه مردم دوربماند این است که رسانه ها و تحلیل گرایان از گفته های پسین آقای حامد کرزی برداشت سو و تعبیر متفاوت نکرده اند؛ انچه که حکومت افغانستان به رسانه ها گفت مفهوم فلسفی و پیچیده و هرمونوتیک پذیر نبود که دیگران نتوانند از آن برداشت و دریافت درست داشته باشند بل حکومت افغانستان واضح گفت که در انتخابات خارجی ها تقلب کردند، تمام آرای مردم افغانستان در یک سفارت خانه بود اینها حرف ها روشن و شفاف کسی است که قدرت را  به گونه نا مشروع در دست دارد اینک تعبیر های اطرافیان آقای کرزی نمی تواند این همه حادثه را هویت دیگر بخشد. به هرصورت موضع گیریهای پایانی حکومت در باره ی انتخابات همه می رساند که حقانیت در نظرگاه آنها چه تعریف و ارزش دارد. این گونه عملکردها برای ما با توجه با تجربه های انجام شده ی حکومت نو و تازه نیست؛ بل ما درهشت سال شاهد هستیم که حقیقت مسلم مردم و نقش آنها همیشه تحریف شده است و کسی هم توجه نکرده. چنان معلوم می شود کاخ ریاست جمهوری ما نمی داند که پیامد های حقیقت زدایی و نادرستی ها چه است؟ اما نگرش ها می رساند آخرین موضع گیریها خطرناک و سرنوشت ساز خواهد بود زیرا این بار حکومت تیشه در ریشه ی خود زده است و این پیامد ها بخت ارباب قدرت را رقم خواهد زد.

1: امریکا یک به یک گفته های پسین مقام کابل را به بررسی خواهد گرفت و تصمیم جدی در مورد هر گفته خواهد داشت.

2: این گفته ها با توجه به واکنش های غربی ها و مقام های بیرونی بی اعتمادی را میان حکومت و جامعه ی جهانی به میان می آورد.

3: قدرت های حامی حکومت متوجه ریشه های منطقه یی ابرازنظر های حکومت گردیده و بی موضع در مورد آن نخواهند نشست که این امر خود می تواند بحران کشور را به معمای لاینحل مبدل کند.

4: پیامد های سخنان آقای کرزی این خواهد بود که غربی ها در صدد روی دست گیری گزینه ی دیگر شوند تا به اهداف خود برسند. و مشکل دیگر اینکه نظام افغانستان به مشکل های بزرگ دیگر روبه رو گردیده هر روز فساد آن گسترده تر خواهد شد.

 ----------------------------------

نویسنده: شیوای شرق

پی  گیری تیوری  جنگ علیه پایان جنگ در افغانستان

امریکا نیاز دارد تا به بحران موجود پایان ندهد.

جامعه ی افغانستان امروز دیگر  در شمار جوامع در حال گذار نیست بحران رو به توسعه و پی گیری تیوری توطیه توسط نیروهای جامعه ی جهانی در افغانستان این کشور را به داغ ترین مسأله ی سیاسی کشانده که در چشم انداز های بخت این جغرافیا روشنایی به نظر نمی رسد. تهدید های بزرگ که ریشه در خواسته های استراتیژیک و بزرگ منطقوی دارد زمینه های پایان مبارزه با دهشت و تروریزم را از جامعه ی ما گرفته است.کشورما نقطه تجربه و آزمون تقاضا های بزرگ ابرقدرت های جهان شده است، افغانستان پس  ازبستر شمولگرای جامعه ی جهان افغانستانی است که در میان همهمه قدرت های بزرگ گیرمانده واختیارملی و تصمیم خودی خود را از دست داده است در هشت سال گذشته دیده شد که تصمیم گیرنده در امرهای بزرگ سیاسی قدرت های تهاجمی است و متولیان امور ما نقش نمادین و ناکارا را دارا بودند. تحلیل و بررسی منابع دست ناخورده ی آسیانه میانه از یک طرف و ایجاد نیرو فشار بالای رقیبان جدی استراتیژیک دلایلی است که جنگ در افغانستان برعلیه ی پایان جنگ جریان دارد و این تراژیدی تبهکار تا زمان دست یافتن به اهداف عنوان شده ادامه خواهد داشت بر مبنای همین واقعیت تاریخی است که جامعه ی جهانی به گونه ی جدی نمی خواهد به این معضل بزرگ پایان دهد و برنده میدان کارزارباشد و امر در در راهبرد ملی و پارادیم های سیاست خارجه امریکا زیر عنوان راهبرد ملی امنیتی امریکا آشکارا به نظر می رسد که ریشه در تیوری و نظریه ی توطیه و حادثه سازی دارد. نتیجه و دستآورد نبرد سرد یا رویارویی بلاک شرق با نظام سرمایه داری امریکا را وادار به ایجاد پارادیم های نوین کرد که همانا مفهوم تروریزم جهانی را بستر توسعه خواهی خود عنوان کرد و بدین بهانه اهداف بزرگ منطقوی خود را پی گرفت

تجربه ی نادرست و برخورد غیر جدی در برابر پدیده ی تروریزم از جناح نیرو های جهانی نشان می دهد که سناریو و برنامه ی پروژه یی برای رسیدن به سرچشمه های تازه ی قدرتی امریکا در منطقه ادامه دارد در حالیکه تجربه ی تاریخی حضور نیروهای روسیه در دودهه در افغانستان می تواند درس بزرگ و هشدار بزرگ برای نیروهای درگیربا تروریزم به شمار رود پیامی تاریخ این است که استیلا گرایی و سیطره آوری ها به هر اندازه ی که بزرگ باشند و قدرتمند؛ پایدار نیستند و در نتیجه مقاومت گری ها و مبارزه های مردمی از بین می روند. جهاد بی مانند و اسطوره یی مردم ما در برابر نیروهای روسیه تزار نشانگر دشواری های بعدی برای هر ابر قدرت سلطه آوری بعدی است و عین رویداد در صورت عدم بازنگری و تجدید راهبرد مبارزه با بحران کنونی سیاهی های تاریخ دوباره تکرار خواهد شد و تهدید های بزرگ منطقه را به چالش خواهد کشاند. امریکا باید بداند که مردم در برابر همه کنش ها و برنامه های نیروهای بین المللی آگاهی دارند و میدانند که درین خاکدان چه معضل های برنامه ریزی شده در حال به کارگیری است.

تیوریسن های بزرگ این جنگ بی خبر از آن اند که منافع منطقوی و اتحاد استراتیژیک قدرت های همسایه افغانستان این بحران را عمیق تر و گسترده تر می سازد و بدون همکاری قدرت های مذکور راه رفتن در راه مبارزه با دهشت جهانی تروریزم آسان نیست. کشورهای همسایه ما در هشت سال تجربه ی مبارزه نیروهای جامعه ی جهانی درست می دانند که امریکا در صدد تحقق چه اهداف در منطقه است و چگونه با بهانه ی تروریزم آب به آسیاب خود می ریزد. عدم ایجاد بستر تفاهم با قدرت های همسایه و منطقه در امر مبارزه و بحران افغانستان و نبود شفافیت در راهبرد امریکا درین کشور سبب شده است که قدرت ها منطقه نگران موجودیت نیروهای بین المللی  باشند و بی اعتنا نباشند. دلیل اینکه نیروهای بین المللی تیوری جنگ علیه پایان جنگ را در افغانستان پی می گیرند این است که جامعه ی جهانی به زمینه ی فعال و قدرتمند،اثرگذارو کارا برای مبارزه با ترورزیم را نادیده می گیرند و اهداف خود را پی می گیرند نادیده انگاری و نداشتن تصمیم جدی در مورد زمینه های مذکور زنگ بیداری است که در کشورما تیوری جنگ عیله پایان جنگ در حال پیشرفت است و عملی می شود. دلایل که این امر را تقویت می کند قرار ذیل است.

1: عدم جدیت و تصمیم قاطع در برابر دولت پاکستان و پی گیری سیاست محافیظه کارانه دربرابر کنش ها و عملکرد های دولت پاکستان.

2: عدم خنثی سازی سرچشمه های حیاتی تروریزم در پاکستان و فشار نیاوردن بالای سیاست نهاد استخباراتی این کشور.

3:فرار از ایجاد راهبرد برخاسته از تفاهم منطقوی همراه قدرت ها و کشورهای همسایه به ویژه کشورهای که از لحاظ تاریخی پیشینه ی مداخله گری دارند.

4: اتکا کردن تنها به راهبرد نظامی و استفاده از سیاست های کاذبانه.

5: عدم توجه به سامان یابی سیاسی و روند دولت سازی در افغانستان که این امر می توانست پس از نهادمند شدن دولت افغانستان را قادر به حل معضل خود سازد و همسایه و قدرت های  که در منطقه نگران موجودیت امریکا هستند  را اطمینان سیاسی بخشد. به هر حال جنگ افغانستان در زیر تیوری ها و نظریه های استیلا گرایانه قرار دارد و اختیار این جنگ در دست قدرت های بزرگ است که اهداف منطقوی دارند و ازین بستر تخته ی خیزش برای محقق شدن اهداف خود می سازند و تا رسیدن به آن اهداف دوست ندارند که این نبرد و بحران پایان بپذیرد. بنابرین جنگ علیه پایان جنگ اولویت برنامه های نیروهای بین المللی در افغانستان است.

-------------------------

نویسنده :  شيواي شرق

حبيب الله كلكاني؛ فرياد بلند آزادي

ملت هاي ديگر به مقام و جايگاه ارزشمند عدالت رسیده اند؛ ولی ما هنوز در لای پاي های جهل و خرد سوزی قربانی می شویم. اين ملت را می گویند که آفتابی که در آستین داری بدر نکن و اینجا باید مفهوم مرده تاریخ یعنی "برادر بزرگ" و برتری خواهی همه کاره‌ی میدان باشد. نفرین تاریخ هر روز فاصله ها را میان برادران هم سرنوشت فراوان می سازد و ما را  که می شد با هم درد و وجدان مشترک باشیم، از همدیگر محروم ساخته و واگرایی ها نمی گذارد که مفهوم ارزشمند برابری را تجربه کنیم. در كمتر نقطه هاي جهان دیده می شود که مانند ما درگیر تصميم ها و عملكرد هاي خردکش و جهل پرور باشند و نگذارند آفتاب، لب بام هم سرنوشت شان طلوع کند و همه به فضایل بودن شان دست رسی پیدا کنند. در وجدان تاریخ سرزمین ما رهایی جایش را به استبداد داده و کسی آزادی را به بهای انسان مدار آن به دیده ی ارجمند نگاه نمی کند. اینجا سرزمین مردماني است که آینده یگدیگر را در تباهی یک دیگر می دانند و فکر می کنند.

مردمان اين شهر هرزگاهي با اين باور مي رسند که هرچه، هر هویتی و هرقومی تباه شود ما به استعلای زندگی خود می رسیم و راحت می شویم. سیاست مداران ما در دایره ی "من" گرایی زندگی می کنند. کسی از میان قبیله‌ي خاکستر برنخواسته تا "ما" بودن را به گونه‌ی درست آن تبليغ كرده همه را به عنوان انسان های برابر، برادر و خواهر یکدیگر خطاب کند.

در اینجا كساني حتا استخوان متروک اربابان معامله را چند بار جنازه می کنند و لي به استخوان انسان هاي ساده پوش و برابری خواه دیگر توجهی نمی کنند. ما آدم ها و مردماني هستیم که در دوران رقابت های بزرگ خردی و تیوری های بزرگ جهان گوشت یکدیگر مان را می خوریم و گرگ خويانه به آینده ی آن ها چشم دوخته ایم. نبض تاریخ سرزمین ما صد ها سال است که نمی تپد و کسی رهایی و عدم وابستگی را در قرن ها، به استثنای چند سالار راه نبرده اند و اين مردم، محرومیت جریان یافته‌ی قرن ها استبداد هستند. رنگ استخوان های بدن ما را استبداد سوهان کرده و هزار انسان اندیشناک و دردمند را قربانی خود ساخته و آن ها را مجال نداده است. ما به تفکر کینه آگين و جلادپرور تاریخ، عدالت را خواسته ایم نه با ارزش های انسانی فرهنگ گرا و تاریخ پربارمان. سیه کرداران تاریخ و استبداد، گلو ها را ذوب سربي کرده و چشم ها را به تباهی مردمان اين سرزمین دوخته اند و می خواهند که مسخ همه ی ارزش ها را به نام خود در سینه ی تاریخ حک کنند. من در لابلای گورستان جمعی در لابلای آنانی که به آزادی رزمیده اند، در جستجوی هویت خود هستم و استخوان تبار آزاده‌ی خود را نمی دانم که کدامین دست سوهان کرده است.

تاریخ چشم های مهربان خود را به جلاد خون آشام امانت داده و سالار ساده پوش(حبيب الله كلكاني) را در شمار گمنام ترین انسان های آزاده تسلیم کرده که اینک هیچ خاکدان بوی آشنایی دلداد گان آزادی را به ما مژده نمی دهد. برعکس، ارزش نشناس هاي تاریخ، غدار ترين انسان هاي این سرزمین را که لکه‌ی ننگ صورت آزادی شمرده می شوند و در قلمرو تفکر و ارزش های ملی جایي ندارند، قدردانی می کنند و استخوان پوسیده‌ي آن ها را دوباره تجليل و تكريم مي كنند. اینجا سرزمین ممنوع آزادی خواهی شده و همه پدیده های انسانی درین مکان زندان ابدی هستند. افق ها مرده و آفتاب سال هاست که مزدوری شب را می کند و در زیر سنگین ترین دشنام شب گرایان خود را دفن کرده است. چهره هاي اين مردم را کسی درک نمی کند که چه درد های تاریخي در آن ها جاری است و چگونه تراژدی تلخ تاریخ هستند. استخوان های ما را کدامین استبداد سیاه کرده و هویت ما را کی ها مسخ کرده اند.

درد مردمان سرزمین نفاق را زبان همه‌ی جهان نمی تواند برگردان کند تا تلخوارگی های تاریخ را در رگ های سرزمین من درک کنند. صورت سرزمين من تابلوی است که روایت خونین درد های هزار" خالق هزاره" را در خود دارد و چشم آشنایي پیدا نیست که آنرا بلند بخواند و سرود رهایی را زمزمه کند. ما، من، شما، همه، سرود تلخ تاریخ هستیم و در پشت میله های زندان های تاریک اندیشان قرن جان باخته ایم. اینجا برتري خواهی ها، دیوار نفرین را میان من و انسان هم سرنوشتم اعمار کرده است که معمار هنرمند و نیرودست آن شیطان است و اهریمن که واقعیت تاریخ را له کرده و نمی گذارد ارزش ها شکل بگیرند. سال هاست با برادران غیورم که قدر با یوسف ماندن را نمی دانند، زبان مفاهمه را گم کرده ام و در چاه های حفر کرده سیه کرداری شان دفن شده ایم. و ما از قبیله‌ي آفتاب محروم شده ایم که وقتی سوگند و دین ابزار هاي دست جلاد تاریخ می شوند و در برابر فرمان هاي روشنایی آور دین درست کرداری نمی کنند. گرسنگان دوردست های میهن من! شما را با مرگ زیسته ام. ما تراژید شما هستیم و انگشت های دست هایم را تاریخ سیه پنداران تاریخ سوزانده اند، هنگامی که شهادت می دادم که برادرم هستید و خواهرم، و اهریمن پرستان جلاد میان دست های مهربان کودک و مادرش دیوار کرده است که تنها مرگ می تواند رهایی شان شمرده شود.

در افغانستان آفتاب را کوچ اجباری داده اند و عاشقان سپیده دم رهایی را به دار زده اند. اینجا مسلخ گاه تاریخ است تا هرکسی که آزاده است او را قربانی کنند. درین جا بامداد ها مرده اند که آفتاب را در خانه ی فقر پوشانده ای هلمند و بدخشان و بامیان بکارد و دریچه ها را باز کند تا سیاهی ها همه مرگ شوند و من و تو ما شویم. شما را صدا می زنم که به خدا سوگند، من شما هستم ولی جلاد تاریخ صداهای شما بودن را در من خفقان کرده است که تا مرا درنیابید که تکه های صادق بدن شما هستم تا برای تان بخوانم که با همه چیز می شود؛ ولی بی شما هرگز. من یک شناسنامه دارم که انسانم و شما این را دارید، نگذارید دست های سیاه و باور های نیرنگ مدار از شما اعتماد برادر شدن را بگیرند. وقتی هر کی می خواهد که شما باشد، باید به او ارزش برابری خود را روا دار شوید. تا همه یکسان و برادر گرگان را که به گوشت بدن من وتو خود کرده اند، نابود کنیم. ما باید بدانیم که مار های آستین هر واگرایی تمامي ما را گرسنه تر، فقیرتر می سازد. برادرم می دانم دیوار ها و آهنین پرده های عدم آگاهی شما را از من دور کرده است و رنه هر كدام صاحبان تراژیدی بزرگ تاریخ هستیم و دردی داریم که جلاد تاریخ آنرا آفریده است. تپه ی مرنجان درد استخوان های دردمند راهیان نور و آزادی را برایم قصه کن. از نفس های مردان آفتاب بدوش و مرگ نشناس برایم سرود رهایی را بخوان تا تکه های بدنم را دریابم. می دانم یاران آزادی را نشه دار و اسرار تفکر آزادی آنجا برده است، و لکه های خون آزادی پرورشان در دامن جلاد تاریخ هنوز باقی است. وقتی آزادی رفت و عاشقانه ترین انسان این خاکدان به گورستان دسته جمعی انداخته شدند، ارباب سرنوشت ما کوردلان تاریخ شدند. من سال هاست که در گور گمنام تاریخ با یارانم دفن شده‌ام و نبض تاریخ های راستین هر لحظه مرا می تپد و من در ضمیر انسان دوستان سرزمینم جاری هستم. من هویت ارزش های ملی هستم و وجدان بیدار رهایی.

من حبیب الله کلکانی هستم که برادران فریبنده‌ی تاریخ مرا بچه‌ی سقاو نام کرده اند و از نهایت کینه و بغض استخوان های مرا هم نمی خواهند که فهمیده شود. من در روشنایی های تاریخ دفن شده ام برای من مهم نیست که گورستانی، مرا به شما معرفی کند من در وجدان تاریخ آزادی را به نیایش نشسته ام تا درد ها تان را پایان دهم. هنگامی که در گستره ی جهان دیکتاتوری و یا مزدوری می میرد، آزادی به من دست می دهد و شکوه اش را برای انسان می سراید. من با یاران لاله شده ی خود در مرجان هر روز انتظار رستاخیز مردم محرومم را دارم تا فریاد برابری را در شهر خاکستر وخون به بلوا مبدل کنند. و ضحاکان تاریخ را به دوزخ اندازند.

من هویت مشترک هرکسی هستم که برای آزادی انسان ها ها در جهان فکر می کند و من فرمانده روشنایی ها هستم و عاشقترین مردم. تپه‌ي مرنجان مرا با دوستانم در خود دارد اما تعهد و مردانگی های ما در سینه ی بی کینه ی تاریخ دفن است. من برادر مردمانی هستم که برای آزادی لاله شدن را انتخاب کرده اند. اینک يكه سالاران و فزون، خواهان استخوان های مرا به رسمیت نمی شناسند؛ ولی نبض تاریخ هر ثانیه مرا می تپد و سرود رهایی در نفس های تاریخ من جاری است. من در زیر تاک های سوخته ی شمالی و در اراده ی مردمان آهنین موضع میهنم هر لحظه تولد می شوم و خود را دوباره می یابم.

هر که نابرابری را در میان هر قوم "نه" بگوید، برادر تاریخی من است و من آواز مشترک زندانیان دلتنگ شده‌اي آزادی کشور هستم. استقلال و اختیار ملی همه ی مردم در تفکر عدالت محور را آبروی شما می دانم و سزاوار همه‌ی اقوام کشورم است که برابر و برادر و خواهر باشند. من سردار آزادی و سالار آزاده و كلوخ نشین کلکان هستم. من تراژیدی مشترک مبارزه را آزادی هستم. من کوله بار روشنایی ام را در تپه ی مرنجان برای تان به یادگار مانده ام تا معلوم شود که زحمت و فرصت محاسبه های دشوار با جلادان  تاریخ ابدی و نابخشودنی است.

 -----------------------

نویسنده:  شیوای شرق

مشروعیت ساختار سیاسی در افغانستان

بحث و گفتمان مشروعیت ساختار های سیاسی در هر جامعه مبانی معین و مشخص خود را دارد. پس از بسط و توسعه ی اندیشه های دموکراتیک و مردم سالار مبحث مشروعیت به جدی ترین گفتمان غالب مبدل شده و پرسش هایی را فرا راه نظام ها و قدرت های سیاسی مطرح کرده است.  مبانی مشروعیت نظام  ها برای جلوگیری از استبداد و خودکامگی قدرت های سیاسی، به عنوان حیاتی ترین بحث مورد نظر  جامعه ی  انسانی قرار گرفته است.

تئوریسن ها و اندیشه ورز های متعددی در باره ی ماهیت نظام ها گفتگو نموده اند.امروزه موج های توسعه یافتگی ارزشهای خرد و عقلانیت سیاسی در سطح کل به نظام های سیاسی از منظر نقش و جایگاه مردم در اندام واری دولت ها نگاه می کنند.بحران مشروعیت و درگیری مردم با نظام های یکه سالار بر مبنای تجربه های سیاسی و تاریخی دیده شده که در جامعه های واپسگرا و سنتی شکل می گیرد. بیشترین معضل های نظام داری را ما در جوامع ساده و ابتدایی می بینیم  که همیشه ساختار های سیاسی بر  اساس ارزشها و مولفه های درست سیاسی شکل نگرفته و سمت و سوی دولت ها را به تفکر تک روانه کشانده است. آقای ماکس وبر جامعه شناس و تئوریسن حوزه ی مشروعیت به این باور است که مشروعیت عبارت است از باور مردم به تفکردرباره مشروعیت و ارزشهای مردم در قدرت سیاسی .دیوید بتهام مشروعیت نظام ها را در سه رویکرد به بررسی می گیرد:

 اول در نظام های مشروع ، قانون باید ریشه در اقتدار داشته باشد.

دوم : سرچشمه ی قدرت، قانون و اقتدار قانون است.

سوم  : همیشه استمرار مشروعیت بر مبنای رضایت مردم ازکارکرد دولت ها به وجود می آید.

  با این حال ما گفتمان مشروعیت را در جامعه ی سیاسی خود بررسی می کنیم که چگونه بوده و اندام واری دولت چه جایگاهی از نظر سیاسی دارد. ویژگهای دولت داری ما با توجه به بررسی های نظریه ی وضوح تاریخی، ویژگی غیر دموکراتیک و مردم سالار است. درجامعه ی ما دولت ، مشروعیت خود را از قانون های دموکراتیک و ارزشهای مردم سالار بدست نیاورده در عوض مبانی معرفتی قدرت و پروسه ی دولت داری را باور های سنتی و قبیله یی شکل داده است. همچنان همه پرسی ها و نظریه ی جمعی که اساس تفکر دولت داری به شمار می رود در بستر دموکراسی نهادینه  نا شده و بومی  جامعه ی ما میسرنگردیده است، از طرف دیگر ما روند مردمی شدن قدرت را بدون پیش زمینه های لازم و پرسش آفرین در حوزه سیاسی خود پذیرفتیم.

  اینجاست که با راه اندازی انتخابات ناشفاف، با بحران مشروعیت قدرت روبرو هستیم و قدرت در جامعه ی سیاسی ما هیچ نیروی دومی برای مهار خود ندارد. عملکرد نهاد های انتخاباتی نشان داد که مولفه های مردم گرایی و قانون سالاری در بافت سیاسی ما، نقش موثر و کارا ندارد.در هیچ دموکراسی و ساختار سیاسی جهان دیده نمی شود که کسی با بدست آوردن آرای کمتر از 49% قدرت سیاسی را بدست گیرد و مشروعیت سیاسی داشته باشد. قدرت سیاسی در افغانستان تا 5 سال دیگر مشروعیت کامل ندارد . این بن بست ، دولت را با ناکامی و رویداد خطرناک روبرو خواهد ساخت و از جناح دیگر ادامه کارکرد های نامشروع دولت به روند مردمی شدن قدرت و شکل گیری نهاد های ملی و قانونمند صدمه خواهد زد.زیرا دولت فعلی از دیدگاه ارزشهای مردم سالارانه در کاستی های تئوریک و نظریه ساختاری تفکر ملی به سر می برد. با این امر، ناممکن به نظر می رسد که دولت استمرارمشروعیت خود را از مردم و نهاد های ملی و مردمی بدست آورد .

  دراینجاست که سیاست ورزی و مدیریت در چنین ساختارهایی به براندازی  قدرت مردم روبروست . دموکراسی به دلیلی ارزشمند و قابل قبول است که نیرو و قوت تبدیل نظام ها و ساختار های سیاسی در آن وجود داشته باشد و به مردم شجاعت تصمیم گیری و عملکرد ببخشد. دولت ها در افغانستان همیشه ریشه ی غیر مردمی و هویت تحمیلی داشته اند،اینکه راه های نهاد سازی و دولت سازی در جامعه ی ما دشواراست و ما درگیر بحران های بزرگ سیاسی هستیم دلیل اش این است که تا هنوز زمینه های درست و اندیشیده شده یی پروسه ی دولت سازی پایدار را ایجاد نکرده ایم و آنچه که شده حتا برابر با مولفه ها وسازه های دوران گذار هم نبوده است.

در جامعه های که نبرد های نابرابر همه تاروپودشان را نابود می کند و ناهنجاری ها را می آفریند پس از مرحله گذار برنامه ریزی و دولت سازی از اهم نیاز های آن  جامعه،به شمار می رود با آنکه جامعه ی ما هنوز درگیرد بن بست های سیاسی و بحران است جا داشت که پس از آمدن موج های نوین سیاست گذاری و همگرایی منطقویی که در راس آن جامعه ی جهانی قرار داشت راه را برای فراهم سازی ساختار های پایدار هموار می کردیم و از منظر سیاسی به موقف و شان می رسیدیم که امروزه تکلیف و مسوولیت های خود را درست انجام می دادیم. بحران مشروعیت در حقیقت راهیابی به اندام واری دولت است که هیچ مبنای مردمی و قانونی ندارد و عملکرد آن مافیایی است تنها شعاری عمل کردن و یا عنوان کردن ساختارها سیاسی مشروعیت کامل نظام نیست،همانگونه ایکه در بالای این متن تذکررفت از دیدگا ماکس وبر باور و تعهد به مشروعیت اساسی یک ساختار می تواند یک نظام را به سامان سیاسی برساند و از صدمه حکومت شوندگان ساختار خود را دور نگهدارد. بحث مشرعیت نظام و ارزشهای مردمی، در اندام وار دولت پس از پایداری حکم دموکراسی در میان بافت های جامعه ی سیاسی جهان مایه گرفت و به عنوان ارزشمند ترین هویت دولت مورد کاوش قرار گرفت. دولت ها تنها ترین بستری مشروعیت زایی شان مردم و میزان رضایت مردم است،اگر این دو نکته در شکل گیری نظام ها مورد نظر نباشد،هیچگاه دولت به میان آمده پایداری ندارد و به زود ترین هنگام از بین می روند،در ساختار های دموکراتیک مشروعیت نظام ها با راه اندازی انتخابات و شیوه های مدرن شهروند مداری به وجود می آید در زیر سایه ی چنین انتخاباتی همه با استفاده از حقوق مدنی خود،به راهکار های که درآن هویت و منزلت همه حراست می شود دست رسی پیدا می کنند.

 دولت در افغانستان از مبانی مشروعیت وارزشهای که بتواند مشروعیت اش بدهد برخوردار نیست،زیرا این دولت اول با راه اندازی انتخابات شفاف و دموکراتیک به میان نیامده، دوم اینکه رضایت مردم در دولت مسأله ی اساسی است که می تواند به تقویت سازه های سیاسی دولت بیانجامد،یا عدم رضایت مردم دولت را نابود سازد.

به هر حال دولت افغانستان دارنده ی هویت مردمی و مشروع نیست، عدم استمرارمشروعیت دولت جامعه را به بحران مواجه می کند و راهکار های که بستر بالقوه ی ایجاد دولت داری است را از بین می برد.بزرگترین مشکل این دولت بحران مشروعیت است،از طرف دیگر جامعه ی جهانی با کار های خردکش و ارزش ستیز خود نشان دادند که در صدد منافع بزرگ استراتیژیک خود هستند و برای نهاد سازی،مدنی شدن قدرت،دولت سازی نیامده اند،ما از اول این دشواری را درک کرده بودیم و می گفتیم که در برابر اشغال باید ایستاد و از شرافت ملی خود باید دفاع کرد واقعیت های که امروز ما شاهد بروز آن هستیم و می بینیم که دامنگیر فرهنگ و بارو های خردی ما شده است. پذیرفتن دولت نامشروع، احترام نگذاشتن به دموکراسی و حکم خرد،بی اعتنایی در برابر مردم و ارزشهای مردمی همه و همه نشان داد که آقای کرزی یکجا با جامعه اشغالگری جهانی در صدد ریشه کردن ارزشهای ملی و مردمی هستند وملت ما را تحقیر کردند که سزاوار دولت منتخب و دموکراتیک نیستیم.مانند روز روشن است که شکل گیری نهادهای ملی و مردمی و مدنی شدن قدرت در ساختار سیاسی کشور زمینه دیکته پذیرها و مزدوری ها را از بین می برد و درین سرزمین ارزشهای ملی و مردمی شکل می گیرد حتابهانه ی برای اشغالگری ها نمی ماند. بیرونی ها آزادی ستیزاین را درک کرده اند و به همین خاطر اینجا حضور دارند.ورنه چرا از بی هویتی و نامشروعی یک دولت بدنام وفاسد حمایت می کنند؟ُ دیده می شود که آش عراقی شدن ما داغ است و ما را به گونه یی ابزار استفاده می کنند تا ما نتوانیم به دولت داری مشروع برسیم و از حق خود دفاع کنیم.

.

رویکرد ها:

  1. بتهام،دیوید، مقاله ی مشروعیت،ص 50،ص 70.

  2. وبر،ماکس،مشروعیت،ص 30،ص54.

  3. هانتینگتون،ساموئل ، سامان سیاسی،ص 120،ص150.

----------------------------

نویسنده:  شیوای شرق

اختیار نماینده های مردم در دست کیست؟

آنانی که در جهان سیاست  ابزار دست دیگران هستند مورد بخشایش تاریخ قرار نمی گیرند و بجای ماندگار شدن شان در تاریخ دفن ابدی خواهند شد.

نامه به آنهایی که زیر یک سقف همدست شده اند تا آزادی ما بمیرد و ما گرسنه گان سیاه بخت قرن باشیم. به آنانی که در دیوارهای سیاه و شرمناک قوم گرایی و مستی های سرمایه گیرمانده اند و هر روز حقیقت را با شمایل ارجمند و جانانه اش به قربان گاه می برند تا در مسلخ گاه از آن قربانی بگیرند.نامه به آنانی که خواسته های کاذب شان مفهوم راستین برادری و همزیستی را در نهاد های شان کشته وآنهارا به مجموعه انسان های تک ساحتی مبدل کرده است. دیده شده که آنها  نمی خواهند به گونه ی واقعی خودشان باشند.من در لابلای این متن سرنوشت محکوم برشکست و زخمی یی تاریخ بردگان قرن و سیاه بختان افغانستان هستم. من حنجره ی دلتنگ و خفقان شده یی چندصد سال فریاد آزادی هستم و هر روز اشتباهی فلان انسان اشغالگر از همنوعان من قربانی می گیرد،استخوان های بردگی مارا،همه ی موزیم های بزرگ جهان به رسمیت می شناسد وهیچ خاکدان و مردمی به مثابه ی ما در سیطره نیست. من برادری جدای ناپذیر مجموعه حوادث استخوان شکن تاریخ شده ام و کسی اینجا به من به مثابه ی ارزش انسانی معامله نمی کند و هر روز در زیر پای بد مستان سرمایه و سرباند های مافیا  وسیاهکاران قانون مرگ را تجربه می کنم.من تابلو دردناک کودکان هلمند و کابل هستم که در جغرافیای سیاه کارترین آدمها زاده شده ام. اینجا میان من و آزادی قرن ها فاصله هاست و هرگز نمی توانم به فضیلت آن برسم در پشت چهره هر برده ی سرزمین من عملکرد های سوزناک فقر خانه کرده است و شبیه ی سوسمارآنها را حیف و میل می کند.میهن من خوابگاه آرام و بی حادثه ی ضحکان مدرن گشته است که هر کدام در شانه های خود اژدها را تربیه کرده اند.جاده ها و خیابان ها را بدمستان سرمایه قرار داد کرده اند و حق العبور می گیرند.پیام رهایی بخش خدا از سرزمین من کوچ کرده است و کسی مفهوم آزادی آور آن را عملی نمی کند.

اینجا ایستگاه همه رویدادهای بازیگران بزرگ و اهریمنان ابر قدرت جهان شده است.راه ها را دیگر مجال رفتن و ادامه نیست، هنگامیکه شما تفاوت های بزرگ و مرگ آور را به رسمیت می شناسید و برای ما انسان های امروز از بستر تنگ قبیلوی و افکار مرده ی تاریخ تصمیم می گیرید و هنوز به دیوار های بزرگ میان یگدیراندیشه می کنید. ما دیگر خودمان نیستم هنگامیکه چشم تاریخ کور شده است و ازشما در برابر قانون ناپذیریهای دولت لبخند قصابانه سرمی زند و مردم را به دست فراموشی تاریخ می سپارید. در روزگاریکه کاذب ترین سیاست مدارها اینجا در زادگاه من افغانستان زندانی  در سکوی فضیلت نشسته اند و هرروز آفتاب را در سیاه چاه می اندازند ما به حقیقت گرایی شما نیازمندیم.پندارپرستی ها و بی سمت و سویی، ما را به ناکجاهای می کشاند که درآَنجا همه چیز است جز هویت و سربلندی ما و شما، مردم ما می دانند ستون های مجلس نمایندگان از استخوان های دردمند شان هستند از استخوان های مردمیکه در چهارراهی های کوته سنگی تراژیدی های عملکردتان را به شانه های ناتوان و تن های تشنه به نان خود حمل می کنند و در پشت چهره ها شان درد سنگین تاریخ تبهکار جریان دارد بی آنکه شما را به درنگ وادارد آنان درد ها و آفت های خود را به سکوت داده اند.سکوتی بی شرم و ناشکن که حتا مرگ نمی تواند از آن رهایی یابد و هزار دوزخ را به خود فرا می خواند.تلخی های زندگی مردم ما با شما این است که میان شما و آنها کوچکترین رابطه ی نیست.تفاوت های فراوان در زندگی بهشتی شما و زندگی دوزخی آنها موجود است شما را دیوار های آهنین موترهای گران قیمت و شیشه های سیاهتان نمی گذارد که به آنها نگاه کنیدو رازهای آنها را بدانید.نامه یی را که می خوانید نوشته ی از یک انسان کوچک است اما بیانگری درد سی میلیون انسان جغرافیای معامله و تزویر می باشد. نوشته پراگنده ی است که در بدر به جستجوی آبروی از دست رفته ی تاریخ راه می رود وعاشق آزادی و همزیستی است و نان دسترخوان مردم. می دانم دیوار های معامله و سرمایه های کاذب شما را از ما دور ساخته است که اکنون شما بیگانه ترین انسان جهان برای ما شمرده می شوید.

هرچند ما مرگ را زیسته ایم و رهایی را در نبود شما می دانیم، اما نمی شود که انسان برای رهایی فریاد نکند و عصیان گر نشود. شاید  این عصیان و تلخوارگی به گوش شما نرسد، زیرا پنبه های سیاه گوش های تان رابسته کرده است؛زیرا در چهار سال تمام ما نتوانستیم ما و شما درد مشترک باشیم.و نقاب ها را ازشما  دور بسازیم تا صدای انسان گرسنه را به ضمیرتان آشنا می شد. جناب آقای نماینده !من دیگر نمی خواهم با قربانی ها و شرمساری های تاریخ رابطه ی داشته باشم و خود را به زندان پولادین ناآگهی کسی بیاندازم،من،گدابچه ی ده افغانان،بیوه زن هلمندی،مرد بی مزد خیابان،زندانیان دلتنگ بی گناه،انسان جغرافیای آهن و دست های به سنگ کوفته ی خیانت فلان بن فلان هستم.مرا همه بازرگانان که آبرو می فروشند به موزیم های بزرگ جهان قاچاق کرده و به هیچ چیز معاوضه کرده اند. ما گرسنه گان حق داریم که زندگی کنیم و تحقیر شده ی قرن بیست و یک نباشیم.شما می دانید که هر اشتباه و خطای تان استخوان های ما را به آتشدان مافیا می اندازد و قبرستان های شهر درد را توسعه می بخشد. جناب نماینده زیر آسمان آبی که شما با موتر های سیاه شده و فلمی خود عبور می کنید هزار انسان برای نان و کار ضجه می کشد و فریاد های جگرسوز می کشد.مرگ می پالد،درزمستان به دنبال تگرگ هستند اما برایشان میسر نیست.هزار مادر گیسوانش را برای رهایی از فقر به باد های شوم ومستی سرمایه می دهد و هرلحظه حقارت را می پذیرند.نگذارید سرود تلخ  هنوز ادامه داشته باشد، زیرا درچنین جغرافیایی درنگ نکردن و پشت به سپیده دم کردن تاریخ را مسخ می کند.و گناه بزرگ شمرده می شود.میهن من با زندگانی گدایان شهرنیاز دارد تا شما تصمیم ملی بگیرید. زندگانی ما به گونه ی نیست که بخت اش سیاه گره خورده باشد و راه رهایی نداشته باشد ما همانند انسان های خوشبخت جهان می توانیم به رهایی و آزادی برسیم اما این امر ترد، خنثی سازی خودیی از دست رفته ی شما را می خواهد. ما نبایدگورستانیان جبری باشیم.دست های سیاه و بدنام که چشم تاریخ را کورکرده دیگر نباید در گلوی ما توانایی فشردن را پیدا کند.ما از هویت معامله،سیطره خواهی ها، بیگانه گرایی ها،دروغ پردازی ها بی زاریم، ما می خواهیم که دیگر هیچ کسی به آفتاب نفرین نفرستد و خود را گرگ جان و مال ما سازد. بانوان وآقایان گرامی! همه یی ظرفیت ها افغانستان چهار باد آورده ی تصادفی تاریخ نیست که همه چیز را پای او قربانی کرده و معاوضه می کنید. درین جغرافیا روح دردمند تاریخ هنوز برای حقانیت خدا فریاد می کند و نا آرام است.ما نمی خواهیم که شما آزادی ما را تعیین کنید زیرا خواسته های نا درست و غیر مردمی تان در چهار سال نشان داد که چگونه به ما اندیشده اید و خواهان آزادی بوده اید.من هر روز می بینیم که بامدادو خورشید که لب بام مردم است شما آنرا به دست های سنگین و صخره یی خود فراری می سازد و می خواهید درین خاکدان نان وآزادی،روشنایی پدیدار نشود. برای من دیگر وعده ی در کار نیست چهره ی شما و شجاعت شما در برابر آنانی که میراث همه تباهکاری های شوم هستند گواه آن است که شما چه جسارت را در برابر عدالت و حق نشان داده اید.

آقای نماینده آیا گاهی اندیشه کرده ای که توفان بزرگ همه چیز را برده و قرار است کوه آهن و آتش مردم را کنارگیرد.آیا گاهی به خود به فلسفه روز واپسین و پرسش خداوند بزرگ درنگ کرده ای تا بدانی که حساب خدا در برابر آنانی که حقانیت و آزادی انسان ها را از ستم های دشوار و فقراستخوان سوز منکر هستند چیست؟ بدون تردید ما می دانیم که گفتارهای رهایی بخش از شما آغاز نیافته است و هفت سال است که این کشور در زیر سیطره دیگران همه چیزش را انجام می دهد .و کسی در میان همه یی مزوران امور چهره  برنتافت تا حقانیت را بیان دارد و خود را فدای آزادی و عزت تاریخی این سرزمین کند.شما خوب می دانید که تاریخ دوشادوش همه ی ما راه می رود و در پشت عملکردهای ما قرار دارد وهمه رویداد ها و کنش های ما را به نسل های بعدی انتقال می دهد تا درآینده درگیر معامله امروزین ما و شما نشوند و بتوانند خودشان باشند.پس باید برای مردم و عدالت مبارزه کنیم و وعده ها نباید ما را مهار سازد.نمی دانم کدامین روایت و کدام نامه می تواند درد ما را به شما بشناساند.

برای شما نمی دانم چگونه فر یاد کنم هنگامیکه در نهایت بینایی تفاوت های فقروبیدادی،ستم،فساد،معامله گری ها،استخوان سوزی ها را نمی بینید.و فریاد های زمستانی برهنگان خیابان های کابل دردمند به گوش تان نمی رسد.می دانم شاید این نامه را تا آخر شما نخوانید زیرا به این حرف های دردمند بیداری ملی و درک واقع گرا نیاز است یا امرانسانی که در گذشته ی تاریخی این گورستان دیده نشده است، اما شاید از میان آنانی که برده هستند و آزادی و زندگی شان را شما به باد های مست و دیوانه داده اید بخواند و درد بزرگ تاریخی مرا درک کند.

من می خواهم عنوان کنم مسوولیت های بزرگ و ملی تان نباید دفن شود و پیش از خودتان به مرگ داده شود.درین روز ها شما می توانید به سرنوشت گرسنه گان دلتنگ افغانستان اندیشه کنید به آسیاب های بزرگ حیف ومیل رای اعتماد ندهید، آسیاب های که از خون هزار انسان در گردش هستند و بی آنکه ترحم داشته باشند. به بد بختی های ما جشن گرفته و شادمانی می کنند.   برشماست که سرنوشت مردم را به دست آزموده ها نسپارید.ودوباره ما را به دزدان تاریخ تسلیم نکنید.زیرا آقا و خانم نماینده درمجلس! ما دیگر از بردگی بودن ها،درفقرزیستن ها،دوزخی بودن ها،سیطره پذیری ها خسته شده ایم، همین قدربس است که تاریخ از خون و بدن ما به کام خود رسید و مشتی باد آورده ها به سرمایه و دارایی تکیه زدند.تکرار دوباره ی این سرنوشت شکست آور، دردست شماست و قابل بخشایش نخواهد بود.بخشایشگری شما این است که برای آزادی و شرف از دست رفته ی ما اندیشه کنید نه اینکه با بخشش رای تان باد آورده ی را حاکم سازید. به گفته ی شاعر، من از شما "زر پیلوار نمی خواهم" تنها همین چیزرا می خواهم که شما خودتان باشید و تابلو زرد رنگ، چهره مردمان گرسنه ی کشورتان را در نظر بیگیرید.جنبه های فربه تقرفه گرایی ها و قوم گرایی ها را رها کرده به افغانستان و دولت کارا اندیشه کنید چون مهمترین ابزار را برای مهار کردن بیدادی ها دولت در دست دارید و آن قانون است و ایجاد بستر قانون دموکراتیک و مردمی. شما می توانید آنهای را که برای مردم دروغ گفته اند و به سرمایه اندیشده اند از قدرت برطرف کنید. در برابر ستم کار های مدرن و مافیای یکدست شده بیرون و داخل موضع بگیرید. این امر بستگی به تصمیم ملی و شجاعت شما دارد.

جناب نماینده ی مردم در مجلس! آیا می دانی که عدالت و آزادی دو گم شده میهن و دولت ما وشماست.این دو ارزش را نمی شود به پول اندیشی ها و سطحی نگری ها بدست آورد. همانگونه ایکه سفر عشق دل شیر می خواهد مساله نهادینه شدن حق و عدالت هم شجاعت شما را می خواهد. دیگر نباید به شیشه ی امید های مردم کابینه های رای گرفته از شما سنگ بزند و باند های خوگ اقتصادی بسازد. ارزش مجلسی بودن و نماینده بودن  شما این است که شما می توانید مانع همه ی این تلخوارگی ها شوید و فساد پیشه ها را سلب اعتماد کنید. هنگامیکه چنین نمی شود و حتا قانون تایید شده ی شما را دولت عملی نمی کند بودن و حضور کاذب ،بلواگریها،و چهره نمایی  برای مردم مفهوم و معنای ندارد. تفسیرعملکرد های دولت همه بر می گردد به اینکه این روزها شما درباره ی آینده ی افغانستان چه می اندیشید؟ آیینه مجلس را نباید کسی به سنگ بزند و پول های باد آورده شما را مهار کند و خدای ناخواسته خود را تسلیم پستی های تاریخ کنید.هرچند می دانم برای شماییکه به بی اعتنایی خو کرده اید این حرف ها معنایی ندارد اما نباید در برابر داوری ها تاریخ و ضمیر مردم بیچاره ی افغانستان بی تفاوت ماند و سهل انگارانه پیش رفت.

نباید شما بستر تباهی نوین را دوباره فراهم کنید و دولت شما را نادیده بگیرد،چنانچه در گذشته گرفت.تاریخ،نسل نو،روشنفکران،مردم می دانند که آینده را شما به دست کی ها می دهید.شما خوب می دانید که فرصت ها و زمینه ها پیش از رفتن به چشم خشمناک تاریخ در دست شماست پس باید قبل از متهم شدن در چشم انداز تاریخ دقت عمل را به خرچ دهید.راه و رسم تاریخ ها جهان این است که با آنانی که برای عدالت رزمیده اند سر آشتی دارند و آنها را ماندگار می سازند و برعکس با آنهاییکه دربرابرمردم از سیاست ها چند پهلو و مزورانه کار می گیرند داوری پرسشی را به کار می اندازد. هرچند سیاست مداران سرزمین من به سیطره پذیریها و دیکته پذیرهای خو کرده اند و تاریخ تعداد اندک را به عنوان شاخصه های خود می شناسد با آنهم ما می خواهیم که شما مفهوم بازگشت و رهایی را از استبداد های پنهان و نقاب دار که شیوه ی پوپولیستی و اندیشه های هتلری دارد را از یاد نبرید به ویژه  در باره ی آنانی که زمام دار وزارت  خانه ها می شوند از نگاه گسترده و درون مایه شناس کاربگیرید، زیرا تاریخ بر نمی گردد و این آدمها هستند که گروه وار،در دوره های مشخص،به دامن تاریخ دفن می شوند.اگر شما این بار ملی بیاندیشید و برای افغانستان فقرزده آگاهانه تصمیم بگیرید، به یقین هویت تاریخ همراه شما خواهد بود و دوره ی شما را از یاد نخواهد برد.اگر روی موضع های گذشته گام بردارید خوب می دانید که فاجعه کی ها را له می کند و حساب تاریخ با شما دشوار و ابدی خواهد بود.

درین چند روز همه گرسنه گان خیابان های کشور، چشم براه عملکرد وجدانی شماست امید این آرمان به حقیقت بپیوندد و افت هویتی تاریخ نهاد های دموکراتیک پایان یابد و همه با هم در اختیار خودمان باشیم تا آزادی را با کمال ارجمندش پاس بداریم.

 -------------------------------

نویسنده : شیوای شرق

          گماشته ها باید به دادگاه ملی برده شوند

قانون به عنوان محیط بازدارنده ی جریان ها مردم ستیزو مافیایی و عملکرد های دولت نقش مهم و سازنده  ی را بازی می کند.دولت های بدون محیط قانون از ارزش ساختاری و کارایی لازم برخوردار نیستند به آسانی میزان پذیرش مردمی شان ظهور نمی کند.دولت مهارپذیر و واقع بین برایند  قوانین دموکراتیک و راستین به شمار می رود. زیرا جریان های سیاسی و درون مایه ی هر نظام را قانون و میزان گرایش سیاست مداران به اطاعت از قانون تشکیل می دهد. بدین لحاظ حرف اساسی و اندیشه درست نگاه و تعمق به چگونگی شکل گیری قانون است به گونه ی مثال سرچشمه ی تولد و زاد قانون کدام مرجع است خرد همگانی؟ارزشهای تاریخی و مدرن یا چیز های دیگر؟ روی همین هدف آنچه مهم و آینده ساز است ماهیت قانون و نحوه شکل گیری قانون می باشد. زیرا همیشه جریان ها و نهاد های سیاسی را ماهیت قانون می تواند به آینده ی سمت و سو دهد و به پیش رهنمایی کند.

آنچه که من درین نوشتار می خواهم به گونه ی گذرا بدان نگاه کنم بررسی قانونی نهاد های است که می توانند بستر قانونمندی را توانایی بخشند و سبب پدیدار شدن گستره ی قانونی  شوند.پرسش که عنوان می شود که این است که کدام نهاد های می تواند پشتیبانی نهاد قانونی شوند و از هویت قانون های دموکراتیک برخوردار باشند و این نهاد های چگونه شکل می گیرند؟نباید از یاد برد روند سیاسی و جریان های که در راستای حاکمیت قانون کار می کنند به عنوان یک روند یا یک پروسه نیازمند بستر و هنجارهای معیین هستند و زیرعنوان نهاد های نظارتی آغاز به کار می کنند.درجوامع که رو به دموکراتیزه شدن هستند و می خواهند به دموکراسی و هنجار های ساختار آن برسند فلسفه وجود این گونه نهاد های حتمی و حیاتی است؛ اما خطر یکه در پی دارد این است نباید نهاد های که پیش زمینه ی دموکراسی و بستر حاکمیت قانون استند خود به خطاپذیر و قانون ستیزباشند.دموکراسی تزینی و وارداتی ما با پیش زمینه های نه چندان هنجارمند در هفت سال در آزمون عملی خود نشان داد که چه کاستی های تیوریک و روشی را داراست.

انتخابات که از رکن های محوری دموکراسی های جهان به شمار می رود. در جامعه ی ما تجربی شدن اش نشان داد به گونه بدان پرداخته شد که کوچکترین تلاش و انگیزه ی مردمی شدن قدرت و قانونمند شدن آنرا بین برد.هنجار ستیزی نهاد های انتخاباتی روند سیاسی را به گونه ی صدمه زده که به جای سامان دموکراتیک قدرت  توتالیتری و تمام گرا در سیاست افغانستان پدیدارشد. یکی از اساسی ترین امریکه سبب هنجار ستیزی و نا گفتمانی شدن دموکراسی و نهاد های منوط به آن شده این بود که افراد جزم گرا و سطحی اندیش که ناباور به ارزشهای مردمی در راس قدرت قرار گرفتند و از ذهنیت قبیلوی و کاکایسم فربه، به ارزشها و افکار مدرن نگاه کردند نه از تفکر دموکراتیزه پذیر و نوگرا.

سیاسیون وارداتی و جزم اندیش ما در طرز تفکر مدرن و قانون گرا زندگی نمی کنند به همین ملحوظ است که با کانون ارزشناک دموکراسی بیگانه برخورد می کنندو طرفدار اندیشه های جزم گرا و هنجار ستیز استند.برخورد های قشری و بیگانه از مبانی تیوریک دموکراسی امروزه کار را به جای کشانده که روند سیاسی در کشور ما ریشه در تفکر دوره ی ارباب گرایی قرون وسطا و مطلق خواهی ها امپراتور های مرده تاریخ دارد نه در باور های معاصر دولت داریهای جهان کنونی.به هر حال دموکراسی در افغانستان در نبود گفتمان و تفسیر ارزشهای خود از نشانی نهادهای عنوان شد که قانون را نپذیرفته و در جهت نهادینه سازی اندیشه های انحطاط گرایی عمل کرده اند.یکی از نهاد های برجسته ی که می تواند مایه ی حیاتی دموکراسی به شمار رود نهاد انتخاباتی است که درکشور نشان داد که چقدر به قانون پایبندی دارد و متعهدانه عمل نکرده است.

کمیسیون انتخابات :

از آنجاییکه انتخابات یکی از مولفه های اساسی دموکراسی است قانون پذیر بودن و قانونیت این روند می تواند بقا نظام را تضمین کند برای پیشبرد این امر موجودیت نهاد های دموکراتیک و قانون پذیری از نیاز های اساسی به شمار می رود. گستره ی ارجمند حضور مردم و پذیرایی حق مدرن آنهادر داشتن نهاد های مدرن و واقعیت گرا تحقق می یابد.با تاسف که نهاد که در راس پروسه ی انتخابات ما قرار داشت از بی کفایت ترین و قانون ستیز ترین نهاد جامعه ی ما به شمار می رود. نقض قانون و حثیت دموکراسی از نشانی این نهاد،متهم بودن به جانبداری از نامزد مشخص انتخابات ریاست جمهوری،دیکته پذیری و عدم استقلالیت این نهاد،برنده اعلام کردن یک نامزد در نبود معیار های معیین پروسه ی دموکراسی،تقلب مهندسی شده به نفع یک نامزد،سوختاندن پرونده های الکترونیکی نهاد های انتخاباتی در کمیسیون،اعتراف جامعه ی جهانی به موجودیت تقلب در کارکرد این نهاد،گماشته شدن اعضاء برجسته ی نهاد انتخاباتی از طرف رییس جمهور و ده ها سند دیگر همه نمایانگری این است که نهاد انتخاباتی ما از ماهیت دموکراسی ستیزانه برخوردار است وافراد دیکته پذیر و تقلب گرا در  راس آن قرار دارد.

به همه معلوم است که در موجودیت دادگاه ملی و بی طرف همه ی این افراد با خیانت ملی که کرده اند به زندان انداخته می شدند و سزای سنگین خواهند می دیدند اینکه تا هنوز حامد کرزی در راس نظام کودتایی خود به این امر مهم نمی پردازد این است که دولت فعلی برایند این نهاد تقلب گرا و وابسته است. برای ما معلوم است که  نظام دموکراسی ستیزکه در راس قدرت سیاسی است نظر به ماهیت  قانون ستیزانه ی که دارد هیچگاه به پرونده ی خیانت ملی نهاد انتخاباتی نمی پردازد؛ زیرا آشکار است که پرداختن به شناسایی پرونده ی تقلب این نهاد هویت اساسی و مبانی قانونی نظام را آفتابی تر می سازد. هرچند این امر به همه شهروندان رسیده که نظام کنونی مشروعیت ملی و قانونی ندارد چون چند فرد گماشته شده در نهاد انتخاباتی آقای کرزی را برنده اعلام کردند نه راه اندازی انتخابات دموکراتیک وشفاف. برای جناب کرزی پشت به قانون کردن عمل اولیه اش نیست. این روند از آغاز دولت داری او ادامه دارد این بارهم در ادامه ی همه ی آن قانون ستیزی ها کسی به عملکرد های تقلبی نهاد انتخاباتی اندیشه نمی کند.

عدم جدیت دولت نامشروع در باره ی افراد نهاد انتخاباتی وابسته، نشان می دهد که ما در آینده ی سیاسی کشور به عملکرد های فراوان دموکراسی ستیزانه روبرو هستیم و بسیار ارزشهای در جامعه ی ما دفن خواهند شد. نگاه اندیشمندانه و درست سیاسی در باره ی نظام تقلبی و قانون ستیز این است هیچ نهاد دموکراتیک و ملی شکل نخواهد گرفت،بجای ارزشهای ملی و مردمی اندیشه تمامیت خواه، جزم اندیش، قبیله گرا، قشری اندیش شکل می گیرد و روح ارزشهای متعالی  درجامعه ی فرهنگی و فکری مسخ می شود.به هرگونه ی ممکن ادامه هر گونه کار با چنین نهاد انتخاباتی همه ارزشهای مدنی و مردم گرا از ما می گیرد و ما را به جامعه ی رکود گرا و جزمیت باور سوق می دهد. برای نجات از چنین سرنوشت ما نیاز داریم با همگرایی مدنی و شکل دهی جنبش های اعتراض مدنی روند سیاسی را قانونمدار سازیم و جامعه ی سیاسی را وادار بسازیم تا گماشته ها از نهاد های دموکراتیک دور شوند.

§   بی اعتنایی دولت در برابر پرونده ی نهاد انتخاباتی نشان می دهد که این دولت در تلاش داشتن مشروعیت کارکردی و قانونمدار نیست

§   ادامه کار برای انتخابات های آینده با چنین نهاد های روند دموکراتیزه شدن جامعه ی سیاسی ما را صدمه می زند.

§  در صورت نرفتن افراد متقلب به دادگاه زمینه ی یکه سالاری سیاسی در بستر های ارزشهای مدنی ما رخنه کرده وقدرت ماهیت مردم ستیزانه را به خود می گیرد.

§  عدم جدیت دولت در برابر حراست قانون نشان می دهد که ما با دولت روبرو هستیم که با هنجارگریزی خوکرده است.

§  در صورت عدم بازپرس از کارکرد های انتخاباتی نهاد های مسوول ،آینده ی سیاسی ما ماهیت دموکراتیک و مردم سالار نخواهد داشت و ما از کاروان خردی دولت داری معاصر عقب خواهیم که نتیجه آن بودن در میان تفکر و اندیشه های است که مردود خرد و عقلانیت سیاسی معاصر است.

----------------------

شیوای شرق

میراث هفت ساله ی سلطان کرز

پس از رویداد پروژه یی یازده سیتامبر موج تحولات سیاسی در کشور ما رونما گردید،برخی از سیاست مداران رویداد و حادثه ی که در برج بازرگانی امریکا رخ داد آنرا از پارادیم های نوین سیاست خارجه ی امریکا تلقی نموده و عنوان می کردند که امریکا پس از شکست در نبرد سر دست به احیایی سیاست و راهبرد جدید زده است که این رویداد به نحوی رابط است به آن سیاست گذاری ها.اما چنین امر در باره ی استراتیژی و راهبرد سیاسی امریکا پذیرفتن دشوار است،زیرا بر مبنای سیاست و استراتیژی ملی که دراز مدت است امریکاییان راهبردهای معیین خود را وضع می کنند که در آن راهبرد های سیاست ها مشخص وسنجیده شده ی خود را دارند و با تغییر و تبدیل در مهره های اساسی در کاخ سفید این راهبرد هیچ دگرگون نمی شود همه کسانی که در صدر تصمیم گیریهای آنها ظهور می کند مبتنی بر اهداف آن راهبرد فراملی عمل می کند و متعهدانه به آن می نگرند.بنابرین تحول در راهبرد سیاسی،آنهم در مورد سیاست خارجه ی امریکا مقطعی نیست. آنها بر مبنای برنامه ی دراز مدت و دقیق عمل می کنند.پس از رویداد مهم و حادثه ساز سبتامبر،حامدکرزی کسی بود که در راس یک برنامه ی مبارزه ی بر ضد تروریسم وارد افغانستان شد و در نتیجه ی مبارزه ی مقاومت ملی، احمد شاه مسعود در هماهنگی نیروهای بین المللی، او توانست پس از فروپاشی نیروهای طالب ها در یک نشست مسالمت آمیز و بدون تنش سیاسی قدرت سیاسی را بدست بگیرد و در راس دولت انتقالی برنامه ی جامعه ی جهانی را مدیریت کند مردم افغانستان و جامعه ی جهانی از دولت که به میان آمده بود انتظار کار های زیربنایی و اساسی را داشتند و امید می رفت موارد نشست بن و ایجاد نهاد های اساسی  در عملکرد آقای کرزی به گونه ی درست و جدی آن دیده شود دولت افغانستان دیده شد که نه تنها نتوانست زیربنا های اساسی و حیاتی را به میان بیآورد بل در عوض آن مشکل جامعه ی سیاسی ما را چندین برابر توسعه داده است.

------------------------------------

نویسنده :  شیوای شرق 

هنگام رای دادن مردم را از یاد نبرید !

اگر دوباره به مفهوم بازگشت  رجوع نکنید و پیمان های که بسته بودید بازنگری نکنید افغانستان به دست آنانی سپرده خواهد شد که هیچگونه تعهد را نمی شناسند. دولت داران و زیران که ریشه در منافع خود دارند دوباره می خواهند که در سکوی خود باقی بمانند و تاریخ را به گورستان بزرگ خود بفرستند. با این حال مجلس نمایندگان قرار است آخرین عملکرد و سازنده ترین کار خود را در چند روز آینده انجام دهد.هرچند دغدغه تازه و جدید نیست ما  شاهدبودیم که  کی ها سبب ایجاد کابینه و دولت ناکارا شدند و از مجلس رای اعتماد گرفتند.مردم و تاریخ نباید انگشت انتقاد خود را بالای شما بلند کنند و شما در نهاد ملی مردم افغانستان باند های چپاولگر و آنانی که ریکارد فساد اداری را به نام خود کرده اند  را مورد حمایت خود قرار دهید. و دوباره به آنانی که بیگانه ترین درد های ما هستند رای بدهند. من بدین باورم که عنوان کردن درست کاری و بازگشت به رسالت نماینده بودن امر آرمانی و خیالی به نظر می رسد اما شاید در میان انبوه تسلیم شدگان انسان های تسلیم ناپذیر حضور داشته باشند و نخواهند که متهم تاریخ و اندیشه های مردمی قرار گیرند. به هر حال کابینه ی پیشنهادی آقای کرزی که قدرت را به گونه کودتایی به دست گرفته نشان می دهد که آینده ی سیاسی ما چه آفت های را دچار خواهد شد و ما به کی ها گروگان داده خواهیم شد. نبود برنامه های ملی و تعهد عملی در برابر نیاز های مردم در هفت سال نشان داد که متولیان امور ما از کدام ضمیر روشن برخوردار هستند و چگونه به ما اندیشه می کنند. در چند روز آینده ما می خواهیم که نماینده های ما از خواب گران و زمستانی خود بیدار شوند و برای بار نخست به آینده ی ما صمیمی و بدور از ملاک های قومی و زبانی اندیشه کنند.

از همه گذشته ما نیاز به این داریم که در برابر تهدید های تاریخی و دهشت های سیاه که در راه است اندیشمندانه عمل کنیم و خود را از محرومیت های سازماندهی شده نجات بخشیم. مجلس نمایندگان در هر جامعه ی زیربنا های قانونی و سیاست های بزرگ را رهبری و تعیین می کند و دولت را نظارت درست می کند.به همین اساس است که شکل گیری کارایی نظام های سیاسی برای پاسخدهی هر چه بیشتر برای مردم و حکومت شوندگان نیازمند داشتن نیروی مقننه هستند و بدون داشتن مجلس و بستر دموکراتیک نمی توانند مسوولیت های خود را انجام دهند. امروزه دولت ها در سطوحی گوناگون همه ی کار های خود را از طریق مدیریتی سیاسی خود زیر نظارت نهاد مجلس نمایندگان  به پیش می برند.موجودیت نهاد های دموکراتیک در جوامع دیگر راه های شدن و سامان سیاسی را هموار ساخته است.ما در با بازنگری به رسالت ومسوولیت تاریخی خود می توانیم برای اینده های سیاسی خود موثر کار کنیم.آنچه مهم است که این نباید نمایندگان ما از مجلس نمایندگان دکان سیاسی بسازند و خود را به راه غیرمردمی بزنند.امر انسانی و ارزشمند این است که مردم ما می خواهند که نمایندگان مردم متفاوت تر از گذشته عمل کنند و رای خود را به آنانی که توانایی دارند و در تجربه موفق اند بسپارند.

دیده می شود فساد و عدم اعتماد که در دولت وجود دارد ناشی از عملکرد افراد است که در گذشته در کابینه کار می کردند.دلیل اینکه دولت به مسایل واگرایی و قوم گرایی گرایید و تفرقه های دامن زده شد این بود که افراد فاشیست و نا کارا در کابینه ی آقای کرزی کار می کردند و دیده می شود که هنوز همان توطیه جریان دارد و برنامه های زیاد را روی دست دارد تا انجام دهد در حالیکه افغانستان ما به کابینه ی متعهد، ملی گرا و مردم باور نیاز دارد.من شک می کنم به اینده ی که در آن آزادی موجود باشد. زیرا نمایندگان ما در باره ی حیات سیاسی کشور آنهم برای مدت 5 سال از تعمق و اندیشه کار نگرفتند.برنامه ها و دیدگاه های هر وزیر را به گونه ی سطحی بررسی کردند و با عنوان کردن دیدگاه های نه چندان تخصصی گویا برای مردم نشان دادند که در آینده ی دولت افغانستان خطوط قرمز وجود ندارد و کابینه ی کارا بدست آمد.من هنگامیکه نامزد پیشنهادی مقام وزارت مالیه و اقتصاد حرف می زد جریان را از طریق تلویزیون ملی می شنیدم متوجه شدم که هیچ یک از نمایندگان ما در باره ی سیاست مالی،مالیه گرفتن از حویلی های بزرگ،مالیه گرفتن از کاگران بیرونی را مطرح نکرد به ویژه کسی در باره ی سیاست مالی مستقل پرسان نکرد. افغانستان ما سالهاست که در سیاست وابستگی مالی به سر می برد آقای زاخیل وال با وجود لاف و گزاف نتوانسته سیاست مالی مستقل حد اقل را عنوان کند و وزارت را سامان دهد به همین منوال همه ی وزیران پیشنهادی را دیدم که در نظرگاه هیچ نماینده ی مورد توجه قرار نگرفت . به هر صورت ما به دولت و نظام کودتایی و غیرمشروع روبرو هستیم و تازه کابینه ی این دولت نا مشروع از مجلس ما رای می گیرد. ما با چشم وجدان و ضمیر انسانی و از نظرگاه عقل و اندیشه برابری خواه،ملی گرا و عدالت پذیر جریان رای دهی نماینده های مردم را در مجلس خواهیم دید و تاریخ را به عنوان پناهگاه عملکرد انسان ها شاهد خواهیم گرفت که چگونه عمل خواهند کرد.

هر چند به گفته ابرانسان های تاریخ با کار های صورتی نمی شود به عدالت رسید اما این بار دیده می شود که حقیقت کاری این افراد چیست؟نماینده های مردم تنها یک راه دارند تا از هویت صورتی دور بسازند و آن این است که ارزشهای ملی و اندیشه یی برابری خواهانه  را در نظر داشته باشند و برای افغانستان افراد آزموده و ناکارا تحمیل نسازند. تاریخ،مردم،نسل باورمند به عدالت چشم براه هستند که نماینده های ما به پول می اندیشند یا سرنوشت انسان جامعه ی ما.در گذشته دیده شد که صورتی بودن مجلس و عدم کارایی آنها افغانستان را از لحاظ قانون گرایی و حاکمیت قانون به کجا برد و سرنوشت سیاسی را کی ها به باد های سپرد.اما این بار آخرین آزمون تاریخی است که نماینده های در برابر آن قرار دارند.مجلس نمایندگان نباید در روزی رای دادن به صورت مسآله اندیشه کنند و خود به دست های سیاه تاریخ تسلیم کنند.امید این نیست که تاریخ همه ی ما را متهم بشناسد.کافی است که دیگر از شمار متهمین  تاریخ باشیم.در غیر عدالت و برابری سیاسی با رای اعتماد گرفتن این کابینه  از مجلس برای همیش از دست خواهند رفت و ما را جبرتاریخی به سیاه بختی خواهد کشاند.