|

ابرقدرت ترسُو ـ در حاشيهي جشن استقلال امريکا در کابل ـ
"سیدزکریا راحل"
ياددهاني:
سوم جولاي بود و دوصد و سي و دومين سالروز استقلال امريکا.اين مراسم در سفارت اين کشور در کابل جشن گرفته شد و از جملهي فرا خوانده شدگان، يکي هم من بودم به عنوان " سنير رپورتر" تلويزيون تمدن؛ يا خبرنگار ارشد اين شبکه. من پيشتر از اين تنها يکي دوبار از مقابل این سفارت عبور کرده بودم.و البته کم و بيش حيرت زده از عظمت بنايي که با آن وسعت زيربنا در محلهي وزير اکبرخان کابل ساخته اند.مي توانم گفت، تقريباً نيمي از محدودهي وزيراکبرخان، در تصرف سفارت امريکا است.دیروز هم ما جزو اولين کساني بوديم که به آنجا رسيديم و پس از بازرسي مختصر و محترمانه! به صحن و در مقابل ساختمان اصلی سفارت راهنمايي شدیم.
جايي بسيار بزرگ که نزديک به سي نفر مرد و زن در آن ايستاده بودند و در حلقه هاي چهار ـ پنج نفري با همديگر گپ مي زدند.ما هم به آنان پيوستيم و تا ايستاديم چندتا سيني پر از ميوه و شيريني که توسط مردان خدماتي دوره گرد سفيدپوش، در ميان جمعيت در گردش بود، جلو روي مان سبز شد که بفرماييد!
پذيرايي کنندگان، رنگ چرب و سياه داشتند اما سياهپوست نبودند. به همين جهت من فکر کردم آنان افغان هستند و ما که بيشتر از خوراکي به نوشيدني نياز داشتيم، به يکي از آن ها به لهجهي کابلي گفتم:"لطفاً برِ ما اَو بيارين" اما او چيزي به انگليسي گفت که من نفهميدم.جواد محسني، مدير اجرايي شبکه، تا حدودي؛ يعني در حدي که مي توانست؛ نقش ترجمان را بازي مي کرد.او منظورم را که آب بود به آن مردِ اشتباهاً افغان و حقيقتاً امريکايي بازگفت. اما با آن هم خيلي طول کشيد تا ما به آب رسيديم يا برعکس.
***
اين اولين تجربهي من از شرکت در يک مراسم ديپلماتيک بود.بنا بر اين، من با پيشانگاره هاي ذهني يک روزنامه نگار و نه حتي يک خبرنگار، شرکت کرده بودم.فکر مي کنم نگريستن به اينگونه موارد از زاويه اي ديگر و متفاوت با طبق معمول هاي متداول در دنيا و مناسبات امروز، به آدم کمک مي کند که به چيزهاي تازه اي دست يابد.در واقع، در اين موارد بهتر مي توان ماهيت پنهان چهره ها و مهره هاي سياسي را بازشناسي کرد.
آدمي را در مواجهه با رفيق و مرگ، بهتر مي توان شناخت. براي دريدن و برافکندن پرده ها و پوشش هاي روان آدمي، هيچ چيزي نيرومندتر از اين دو نيست.ما در رويارويي با خدا نيز نهانروش و پنهانکار هستيم؛ اما يکي بايد باشد تا ما را به ما بشناساند.
مراسم جشن سالگرد استقلال امريکا فرصت خوبي بود براي آشنايي بيشتر با کساني که به عنوان وزير و وکيل و ديپلمات، هميشه پُز مي دهند و خودشان را مي پَزند و تکبر و تبختُر و تفرعُن خود را به خورد مردمان تهيدست زيردست مي دهند.آنان بر خلاف ادعاها و لاف هاي آسمان به زمين باف شان، آدم هاي بسيار هرزه و بي تربيت بودند.شادنوش و شادخوار وشادمان که مي خوردند و مي خنديدند و سبکسري مي کردند و هيچ انسان نبودند.نامردماني که بر گرده هاي مردم سوار شده اند و به اندازهي خلِش و خارش سوزن بر پوست خود، درد و رنج و فقر و گرسنگي کساني که براي نجات خود به آنان چشم دوخته اند را حس نمي کنند.
ترديد در اين که برخی وزيران و وکيلان و نمايندگان سياسي، دزد هاي با چراغي اند که در پناه و پوشش آرايه ها و پيرايه هاي مشروع و قانوني، به غارت مردم و در سطح وسيعتر، دنيا مي پردازند؛ يا ناشي از سطحينگري سادهانگارانه است و يا بر آمده از سهم داشتن در چپاول جهان با آنان.من مرعوب و مغلوب امريکا نيستم.باور من اين است که ايالات متحده بيشتر از ما، که هيچ قدرتي نداريم، مي ترسد.چرا که او ابرقدرت است.
ابرقدرت ها بايد جايگاه خود را در معادلات سياسي، نظامي و اقتصادي جهان حفظ کنند.اين مستلزم ترساندن جهان از خود است و ترساندن هرچيزي به اين مفهوم است که تو خود، از او ترسيده اي.امريکا، با ميليتاريستي کردن روابط بين المللي و فرافکني بحران هاي محصول رکود اقتصادي خود از مجراي همين سياست، ترس از خود را در سراسر سيارهي زمين، توسعه مي دهد. اين واقعیتی است که در همه چيز امريکا تبارز يافته است.
از سخنراني هاي جرج بوش بگير تا پهناوري گستري جغرافيايي امريکا و تا آرايش هاي نظامي اين کشور و تا محصولات سينمايي هاليوود و حتي تا ساختمان سفارت ايالات متحده در کابل.تمامي اين موارد، براي نماياندن قدرت تسليحاتي و اقتصادي غولي است که ابرقدرت بلامنازع جهان شمرده مي شود و حامل و حاوي اين پيام که از ما بترسيد؛ چرا که ما ازشما میترسیم. ...
پس از یک و نیم ساعت ایستادن در برابر ساختمان اصلی سفارت امریکا، با بلندگو اعلام کردند که جماعت، برای برگزاری رسمی مراسم آماده شوند.به دنبال آن، زنان و مردان امریکایی شروع کردند به راهنمایی مدعوین برای چگونه ایستادن در صفوفی منظم و درخور شأن دوصد و سی دومین سالروز جشن استقلال امریکا.از قضا جایگاه ما در خط مقدم تعیین شد و با فاصلهی بسیار کم از جایگاه سخنرانان.
در ابتدا فاتحه بر قرآن خوانده شد یعنی بیانیهی جورج دبلیو بوش، رییس جمهور امریکا در بیانیهی او از قهرمانی های کسانی که برای استقلال امریکا از جان خود مایه گذاشته اند؛ ستایش شده بود و نیز طبق معمول، از آنانی که برای مبارزه با هراس افکنی در افغانستان و عراق قهرمانی می کنند و در جهت توسعهی لیبرالدموکراسی ایالات متحده و یا به تعبیر درستتر، برای توسعهی هژمونی امریکا در سراسر سیارهی زمین، تلاش می ورزند.
به دنبال آن، از رنگین دادفر اسپنتا، وزیر خارجهی عاق پارلمان، دعوت شد تا در مداحی امریکا و مبارزه با تروریزم خودساخته و خودپرداختهی سیاستگذاران کاخ سفید و مشاوران صهیونیست آن، متن انگلیسی سخنرانی خود را شکسته و درهمریخته بخواند و ترجمان زبان بستهی افغان او نیز آشفتهتر و در همریختهتر از زبان مبدأ، آن را برای زبانندان های بیسوادی چون من، به دری باز گوید.
بسیار تهوع آور بود که از زبان این جماعت بیهودهگوی و یاوه سرای سخنانی می شنیدی که برگذشته از مرزهای وقاحت، مبارزه با چیزی را که خود ابداع و ابتکار کرده و جهان را جای زشت و نفرت انگیزی برای زیستن ساخته اند، چندان با جدیت مطرح می کردند که هر آدم سطحینگر سادهانگاری، می پذیرفت که مبارزه با تروریزم، به همان اندازه جدی است که قربانی شدن انسان های بی گناه در انفجارهای تروریستی!
اسپنتا برای من نماد و نمایندهی روشنفکرانی است که قبل از رسیدن به قدرت، با جدیت وصف ناپذیری، در کار معماری و مهندسی آرمانشهرهای اتوپیایی خیال انگیز و دلپذیر، برای ملت های به زنجیرکشیده و لگدمال شدهی حکومت های دیکتاتوری پیش مدرن، و نظام های سلطنتی پوسیده در حصارهای تفکر ماقبل تاریخ اند و فرزانگان و فرهیختگان از فرنگ برگشته، این جوامع بختبرگشتهی به زبونی خود خوکرده را، بایستی از راه های میانبُر تکامل مدرن انسانی عبور دهند و به بهشت زمینی ایدز و همجنسگرایی و مافیا و جنایت های سازمان یافتهی اسراییلی، از در هم کوفتن برج های دوگانهی مرکز تجارت جهانی تا زندان های ابوغریب و بگرام و گوانتانامو و تا کشتارگاه های صبرا و شتیلا و تا با خاک یکسان کردن های جنوب لبنان و محاصرهی اقتصادی نوار غزه و طرح خاور میانهی بزرگ و فرو بلعیدن گلوگاه های انرژی این بخش از سیارهی سیاه و ستم سود زمین؛ راه ببرند.
اما از آن جهت که در این دنیای پرتضاد، هرچیزی به ضد خود تبدیل می شود، با راه یافتن این مدعیان روشنفکری و روشنگری به تالارهای چراغانی و پستوهای تاریک و پنهان معاملات مافیایی قدرت، که همه چیز آن در غیبت انسان و خدا شکل می گیرد و متولد می شود و به برگ می نشیند و بر دوش زخمی توده های برخوردار از "هیچ" و بی بهره از "همه چیز"، بار می شود؛ تمامی آن شعارها و فریادها و انساندوستی های اومانیستی و اداهای روشنفکرانهی لیبرالیسم گرای ماکیاولی مذهب، به سرعت، به فراموشخانهی سیاه قدرت سپرده می شوند و نتیجه اش می شود اسپنتا و پُست وزارت خارجه، که تمامی امکانات و امتیازات آن، با یک سطر نبشته یا یک جمله گفتهی یک دانشمند متعهد به انسان و ملتزم به ارزش های انسانی دین محور، برابری نمی تواند کرد.
باری؛ از گپ اصلی مان پردور افتادیم.با سخنرانی سفیر امریکا در کابل، که علی القاعده، همان را که بوش در پیام اش و اسپنتا در سخنرانی اش گفته بودند، تکرار می کرد.
با فراخوان مجری مراسم از حضار برای لذت بردن از سایه و خوراکی ها و نوشیدنی ها؛ جشن دو صد و سی و دومین سالروز استقلال امریکا به پایان رسید و از آغاز تا انجام آن، جای شما تنها در هنگام نوش جان کردن آبمیوه و کیک و آیسکریم ـ بستنی ـ خالی بود و پیشتر از آن، این خلأ حداقل از جانب من، احساس نمی شد.

از سفارت که بیرون آمدیم؛ خود را در کابل یافتیم:جاده های محاصره شده با دیواره های امنیتی نفوذناپذیر، هوای غبارآلود معمول در بعد از ظهرها، هیاهوی دستفروشان دوره گرد، بوق و کرناهای ممتد و بی مورد و گوش آزار موترهای سرگردان در سطح شهر، انبوه گدایان زن و کودک و معلول، رودخانهی مرداب و لجن جاری در قلب شهر، رسانه های پر از خبرها و "بعد از خبر ها"ی بد و دوشنبه هفتهی بعد هم انفجار انتحاری در برابر سفارت هند و در همسایگی وزارت داخلهی مسئول تأمین امنیت آن چهل و یک نفر کشته و بیش از یک صد و پنجاه نفر زخمی بر جای مانده از حملهی تروریستی ای که کارشناسان آن را به رقابت دیرینهی هند و پاکستان نسبت دادند؛ و ما بر سرنوشت خود بازهم گریستیم که در این میان، گناه مردم بیچارهی این سرزمین مفلوک چیست؟ و بسیار بسیار تلخی ها و تباهی های دیگر که این قلم در برابر آن ها به زانو در آمده است.
با همهی این ها کرزی همچنان رییس جمهور است و از این فرّه ایزدی مشعوف و مشعشع و خندان و خرسند که پس از هر حمله و هر کشتار مردمان بی پناه هموطن خود، بیانیه می دهد و پیام صادر می کند و ژست سیاسی می گیرد و دشمنان صلح و ثبات وطن را محکوم می کند و به پیروزی در انتخابات آتی ریاست جمهوری می اندیشد و وجدان و جسارت خودکشی به خاطر بی هنری محض خود در همهی امور اداری و اجرایی کشور را ندارد.
بوش هم در واشنگتن همین کار را می کند؛ اما با این تفاوت که فراتر از گماردهی خود در افغانستان، به جهانی شدن امریکا و امریکایی شدن جهان می اندیشد.تنها چیزی که در صورت تحقق آن، ترس ناشی از ابرقدرتی امریکا فروکش خواهد کرد و هراس افکنی نیز در جهان امریکایی شده یا امریکای جهانی شده، از بیخ و بن برکنده خواهدشد. به همین ترتیب، براون و سارکوزی و مرکل و شیمون پرز و مشرف و شیوخ عرب و ... الخ.چه دنیای عجیب و چه رهبران عجیبتری! در پایان شما را به انجام یک کار بسیار سادهتر از دو ضرب دو مساوی با چهار، فرا می خوانم:
در ذهن تان از سیاستگذاران امور این عالم، فهرستی تهیه کنید و ببینید تا چه اندازه با این حرف من که همهی بدان و ددان و شِرار و شیاطین و ابالیس و اراذل جهان، بر گردهی زخمی زمین و زمان سوار شده اند و این سیارهی خونین را نطع ستمبارگی های فزونخواهانهی خود کرده اند؛ موافق هستید.
مطمئناً پس از این محاسبهی سرانگشتی به این نتیجه خواهید رسید که: اکنون گاه آن فرارسیده است که انسان بر سرشت و سرنوشت و پای نوشت ِـ فرجام ِـ خود، گریستن بیاغازد...
|