باعث و بدخشی

نخستین پیشوایان جنبش ملی ضد ستم واستبداد درا فغانستان بودند

هشتم عقرب ( آبانماه ) 1386   

 زنده نامها بدخشی و باعث رهبران " محفل انتظار"

پیش وپس بودن نام باعث و بدخشی برای مزیت و برتری هیچیک آنها در برابر هم نیست؛ من از قاعده آهنگ الفبایی استفاده کرده ام.هردو استادان ما اند، هواداری خاصی نسبت به اهمیت مقایسوی آنها در کارنبوده است.  بیژنپور

هشتم عقرب 1386 برابر است با بیست ونهمین سال زندانی شدن و کشتن برخی از رهبران بلند پایه وپایه گذار نهضت مستقل ملی افغانستان بانام "محفل انتظار". بسیارند دیگر آنانیکه با ایشان از نخستین بامداد بلند کردن بانگ آزادی همگام و همراه بودند، آنها نیز اکثراً یا بهمراه این دو پیشوا ویا جدای از ایشان کشته شده اند.  

یاران و آشنایان دیگری چه کشته و چه زنده، از همراهی وهم باوری با این دو بزرگوار دریغ نکردند و با ایشان یکی ویکسان بودند. بهمین مناسبت میتوان از محمد بشیر بغلانی، محمدرفیع، استاد محمدبخش فلک و ... بعنوان فرزندان بغلان یاد نمود. همچنان باید از نورالله طالقانی، انجینر عبدالرشید فرخاری، انجینر بدیع الزمان و ... فرزندان تخارستان نام گرفت. فرزندان بدخشان همانند ظهور الله ظهوری، انجینرمحمد حسن، دولت حکیم شفق و ... پروانه های مشعل آزادی همگام در زندگی و همجام در کشته شدن با ایشان بودند.

محفل انتظار ازسوی فرزندان کرانه های دیگر سرزمین ما اعم از نواحی غرب ومرکز وشمال هم به نسبتهای کمتری حمایت و همراهی شده است، سزاوار است که با نگارش تاریخ مبارزات ملی و آزادیخواهانه در کشور، نام و کار نامه آنها نیز روشن گردد واز زندان سلیقه ی خوشبینی – بدبینی برخی باز ماندگان و یا باز پیوستگان محفل انتظار آزاد شوند.

تنها سازمان ومکتب ملی اندیش در جنبش مشارکت سیاسی کشور که تاریخش نانوشته مانده است، اهدافش بیان نشده است، کارنامه اش به جامعه نا گفته است و سه چهار هزار تن از سپاهیان و راهیان و هوادارانش در اثر استبداد حکومتهای شوونیستی از دوران شاه تا این زمان کشته شده اند؛ واما بازماندگان با کم توجهی و غفلت درمعرفی مناسب آنان به جامعه، بی نقش و نشان هستند. درحالیکه همین یاران و راهیان باعث و بدخشی بودند و هستند که نابرابری قومی، تعصبات قبیلوی و برتری خواهی نا صواب حکومتگران اقلیت در کشور را در اشکال مبارزه تردید نمودند وامروز حرف و اندیشه ی آنان به شعار ملی بدل شده است.  

درمورد بدخشی و باعث، محفل انتظار وسازمانهای برامده از آن ( البته باور واعتقاد بخش عظیمی از پیروان بدخشی به نام سازمان زحمتکشان افغانستان " سازا " ) محفوظ باشد، اینست که، تاهنوز سخنی دقیق و توضیحنامه روشن از اندیشه و انگیزه ی پایه گذاری تفکر ملی و مبارزه علیه شونیسم حکومتی – قومی، ارایه نگردیده است و حکمی بر توافق عمل مشترک از راهیان محفل وهم از سوی دوستان و متحدان آن ابراز نشده است.

 بیشترین یادداشتهابمنظور داوری در مورد بدخشی و باعث ومکتب و مشرب آنان یا دشمنانه و انکار محض بوده اند که این کار دشمن بود؛ یا بسیار خوشبینانه و منحمک که این ظهور نوعی وابستگی ایدیولوژیک و دگماتیسم از سوی بر خی اعضا و پاسداران راه آنها بود. هردو راه بدور ازواقعیت و کفر حقیقت بودند. ازاین جهت هم شخصیت وهم اهمیت کار آنان نا شناخته مانده است ویا بد شناخته شده است.

مسلماٌ تلاش اعضای سازا بیشتر از طیفهای دیگر، به میراث داری آنها نزدیک تربود، در حالیکه سفزا وگروههای دیگر چندانکه در عمل با شتاب وجدی آغاز کردند، همانگونه در نخستین مانور اشتباه آمیز خود بجای مذاکره و مباحثه با حزب حکومتگر، به انحلال نا عاقبت اندیشانه پرداختند. آنها بهمان طرزیکه آغاز حرکتهای نظامی را با خود سری آغاز نمودند؛ بسیار زود هنگام به مرحله خستگی و بسندگی رسیدند. این سخن به معنای تردید سفزا و تایید سازا نیست، این یک برداشت عمومی از گذار غیر سیاسی محفل انتظار پس از کشته شدن رهبران اولیه آن در دوران بحران درونی آنست.  

دونام از جماعت آزادیخواهان تحول طلب ( نهضت مستقل ملی برای مشارکت اقوام در حاکمیت مردمی ) و نیروی برابری خواه سیاسی در این سرزمین، نسبت به سایرین بیشتر وجاهت داده شده اند. ایشان بیشترین تلاش خودرا در اندیشه سازی و بیان حقایق کتمان شده کشور انجام دادند. طرح مبارزات شجاعانه و قهر آمیز درراه سرنگونی حکومتهای توتالیتر قومی و ایجاد ساختار روشنفکری جامعه به کار نامه آنها بر میگردد. پس می باید تااین دو مبارز بیدار و همدیار را کمی روشنتر معرفی کنیم.  

 

 

یک - مولانا بحرالدین باعث:

 

مولانا بحرالدین باعث متولد سال 1321 خورشیدی است. او شصت وپنج سال پیش از امسال ( 1386 هش ) در ناحیه مایمی روستای معروف درواز؛ زادگاه دها تن از شاعران و سخنوران پیشین؛ دریک روز رنگین خزان بدنیا آمده بود. باعث از بنیاد خانوادگی باید وچاره اش جزآموزش علوم مذهبی وافق جهان بینی دینی چیز دیگری نمیتوانست باشد. پدر و پدر بزرگش نیز روحانی و از بزرگان اعلم واعظم بخارای شرقی با مرکزیت زاد گاه خود در کوهستان زمین بودند. 

 بهر دلیلی که هست روستای مایمی ( ماه مهر، ماه ومی و ... !) از نامگذاری و ساختار مردمی بسیار ویژه و گروه بندی شده یی پیروی دارد. در آن دهکده که شاید نام کهنش به اعتبار اندیشه ی شاه محمد اکبر اذر متولد درواز در 1286 خ " ماه ومی " یا " می ومینایی" ویا ماه ماهی ویا نیز ماه ومهر بوده است، شاید این نامها در افسانه ها نیز آمده باشند، بزرگان بسیاری بوده اند و گذشته اند.

مایمی روستایی است با ویژگی خاص مردمی ولهجه و گویش شیرین که از سایر محلات درواز فرق دارد، آن روستا شمالی ترین نقطه در جغرافیای افغانستان است. همین روستا نخستین باشگاه اندیشه و آموزشگاه مبادی دانش سنتی – مذهبی برای بحرالدین باعث میشود.  باعث بقول خودش بیست وپنج مدرسه را تجربه کرده است و از احوال و اشکال مدرسان و محصلان دین آموز در شمال افغانستان بخوبی آشنایی داشته است. 

بحرالدین جوان که در سالهای 16 سالگی از درواز به تخارستان رفت تا بیشتر بیاموزد و از محضر استادان دانشمند کسب فیض بهتر نماید، خودرا درگیر بحثهای گوناگونی نمود که ار حوصله و آگاهی استادان بیرون بود. او در هیچیک از مدرسه ها ودانشکده های علوم دینی نتوانست یکسال تمام دوام بیاورد و در نزد استادان خویش بماند. او در بحثها سختگیر، پرسشگر و کنجکاو بود، لذا با استادانی که حوصله ودانش اندک داشتند در همان یکی دودرس نخست در گیر میشد.

بهرروی در 21 سالگی خویش از محضر ده تن از مولویهای معروف افغانستان مخصوصا در شمال کشور اجازه یافت تا دستار ببندد و صلاحیت نشستن در کرسی استاد برایش تفویض گردد. هرچند که او پیش از دستار بستن نیز داملاها ودانشجویان همدرجه و پاینتر از خویش را تدریش میکرد. اما ناگاه یک مساله در زندگی او طوفان سروصدا را بر انگیخت ونام اورا در سراسر افغانستان بر سرزبانها داد. آن حادثه بحث و نظر او در مورد داستان " شق القمر " بود.

هرچه کنی کشت همان بدروی      کار بد و نیک چو کوه و صداست

مولانا بخرالدین که ازسوی مدرسان و محصلان دین آموز به تأسی از روان بحث آفرین و پرشور او" باحث " نامگیر میشد، خود بدلیل اندیشه ها و انگیزه های ذهن وباور خویش؛ خودرا باعث میخواند و باورش از این بیان آن بود که، او باید موجب پیراستن دین و اصلاحات مناسبی در آموزه های ناروا و دروغین نسبت یافته به دین بشود. او از واژه ی ( باعث ) چندین مراد داشت:

 

1 –  باعث به مفهوم دگرگون ساز مناسبات ناعادلانه حاکم برجامعه.  

2 -  باعث یعنی باور کننده فلسفه بعثت ( بعثی ).

3 – باعث سبب برای دین پیرایی و اصلاحات در نظام اموزش دینی.

4 – باعث یعنی غالب میدان بحث و مسلط گفتگو با روحانیان دیگر.

5 – باعث یعنی همان مولانا ی پرشور و آتش مزاج میدان سخن و عمل.

 

مولانا باعث درسالهای 1342 بکابل رفت. او هرچند که مولوی دستار بند و خطیب و مدرس رسمی وپذیرفته شده از سوی مجمع علمای شمال بود، اما برخی از استادان اورا برای نظریات روشن و صراحت بیان در بحثهای ضد دولتی اش، خیلی خطرناک و مهلک نظام گزارش مینمودند. استخبارات دستگاه سلطنت نیز اورا دشمن آینده نظام تلقی کرد و حضورش برای حکومت قابل تحمل نبود. بدین منوال او ناچار شد بار دگر در کابل به آموزش دانشکده علوم دینی ( شرعیات ) نامنویسی کند و یکی دوسال درس بیشتر بخواند.

 انگیزه ی اصلی ودلیل مهم این ناچاری و دوباره خوانی، مداخله استادان مصری وعرب بود که از مباحث او شنیده بودند ومیخواستند در کلاس درس تعجیزش نمایند. ولی باعث از آنهایی نبود که با این بزمرگی ونرم بادکها بلرزد. او برای جامعه اظهر مصر و دارالقراء عربستان نامه نوشت و از وابستگی و فاسد بودن آنها شکایت کرد. پاسخ نامه هایش به ریاست دانشکده شرعیات کابل مواصلت کرده بود ولی دولت بنابر ترس خویش و سیاست ارتجاعی آن دوره نامه را در اداره استخبارات نگه داشت و مولانا باعث را دراین زمینه چندین نوبت موآخذه کردند. متأسفانه متن آن نامه و یا یادداشتی بر موافقت آن در دسترس هیچکس نیست. اکنون مولانا نیست، سلطنت نیست، معلمان مصری نیستند، نامه نیست و شاهدان و آگاهان این مساله نیز رفته اند!

باید توجه داشته باشیم که مولانا از شجاعت بسیار بدشمن بی اعتنا شده بود و با فرد رسمی دولتی ویا وابسته دولت ( پولیس و منسوب بلند مرتبه و با صلاحیت دولت) ازسر شدت و تندی وارد میشد و گهگاهی بدلیل مبرمیت وضع، بدستور خویش آنهارا مجازات میکرد. نفرت او از دولت منحط وارتجاعی سلطنت و جمهوری بجایی رسیده بود که برای سرنگونی آن لهظه شماری مینمود. همانبود که باپیوستن به طرفداران نهضت  مستقل ملی در سالهای 1345 و  1346 خ، منبر و تربیون اسلام را به پایگاه بیان اندیشه های ملی و برابری خواه سیاسی در افغانستان بدل نمود.

او در 26 سالگی ( 1347  هش ) یکجا با بدخشی و بغلانی، ظهوری و محمدرفیع و دیگران نخستین گروه مستقل سیاسی را تحت نام " محفل انتظار " پایه گذاری نمود. به باور بسیاری از همرزمان و آشنایان سیاسی آنها در محفل انتظار، مولانا باعث از نظام تشکیلاتی و مراتب صدر وذیل آن نمیتوانست تابعیت کند. او بعنوان سخنور بزرگ، مبلیغ فصیح الکلام، روحانی نو اندیش، منتقد وبر انداز نظام حاکم بر افغانستان و برخی شوریدگیهای ناشی دانش دینی و منبعث از جوانی وانرژی پویا؛ کسی را برخود برتر نمی دید واگر احساس مینمود که کسی عزم تحکم بر او را داشته باشد، با قاطعیت تردیدش مینمود و تحمل آنهمه مماشات را نداشت.

یکی از دوستان او هنوز با شوخی  تکرار میکند که، بدخشی با وجود 9 سال تفاوت سن وسال وداشتن انتقادات لازم از برخورد و اقدامات مولانا، با توجه به روان پرخاشگرانه او، نتوانست مولوی را به نرمش سیاسی دعوت کند و سرانجام حضور او برایش سنگینی داشت. اما بدخشی با تواضع و تمکین نسبت به مولانا توانست احترام اورا نسبت بخود نیز ترغیب نماید و احترام خود در مولوی را تقویت کند.

باعث در محفل انتظار بدخشی را رهبر مسلم میخواند واز توانایی و فهم سیاسی او راضی بود. من ( نویسنده این یادداشت ) این حقیقت را در زندان دهمزنگ ( آغاز تابستان سال 1357 هش ) پس از کودتای ثور، خود از زبان مبارک آن مرد آبی چشم آتش مزاج شنیدم. شاهد دیگر این سخن متکی بر ادعا، نظر جمیل همسفر من و فرد سوم همسر مولانا بود. شاهدان دیگر در آن اتاق زندان عبارت بودند از : عبداله پنجشیری ( آهنگر پور )، عبدالاول خواهانی، بیگی جان دروازی و آن سه چهار تن دیگر که همزنجیر های مولانا بودند؛ همه کشته شدند و همسرنوشت مولانا بودند و رفتند.

مولانا از هردو سازمانی که امروز بنامهای " سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان " با مخفف سازا برهبری آقای محبوب اله کوشانی و" سازمان فداییان زحمتکشان افغانستان " یعنی سفزا برهبری اقایان اسماعیل اکبر و محمدظاهر حاتم، شناخته میشوند، بهیچوجه تایید نمینمود. ا و با سوگند و صراحت سخن، تصمیم مبنی بر اقدامات مسلحانه گروهی را در سال 1357 تحت نام سفزا دربدخشان، دسیسه و هدایت دشمن برای کشتن جمعی رهبران نهضت یا به اصطلاح " ستم ملی " خواند. او درحالیکه از اختلاف خویش با بدخشی انکار نمیکرد، اما در همان دم تاکیدش بر این بود که بدخشی رهبر است و هر حرکتی باید با موافقت او باشد. من یک زندانی هستم و زندانی شرعا از رای ودستور برخوردار نمیشود.

مولوی درهماندم وعده داد که اگراز زندان بدرآمد، برای حل اختلافات و تدارک برگزاری پلنوم یا یک همایش کلان وسراسری تلاش خواهد نمود. او میدانست که اقداماتش برای سرنگونی داود خان چندان محاسبه شده و سنجشی نبود. قیام جوزا و سرطان 1354 گروه تحت رهبری او دردرواز، هیچ پیامد روشن و سرنوشت سازنداشت. کما اینکه تلفات ناشی از آن جنبش ملی انقلابی برابری خواه رابا پرسشهای فراوانی روبه رو نمود که هنوز بی پاسخ مانده اند.

قیام درواقع دلیلی بود برموجودیت اختلافات او بابدخشی. بدخشی نیز در مذمت آرام از آن قیام در سه راهه وحشتناکی قرار گرفته بود.

 نخست برای بدخشی دشوار بود که سیاست مولوی باعث، متکی بر تداوم جنگ مسلحانه را این بار علیه نظام نو پای تحت حمایه روس ادامه دهد.

دوم اینکه دولت ترکی – امین اورا در تنگنای بدی قرار داده بود و بدخشی بناچار باید می پذیرفت که منصبدار آنها باشد.

سوم ودشوار ترین گزینش بدخشی آن بود که یا باید برود واز نورمحمد ترکی صدرکود تای هفت ثورتابعیت کند ویا ازمولانای آتش باور و سازش ناپذیرکه مجیدکلکانی و حفیظ آهنگر پور نیز با او همراه شده اند؛ بگذرد!

آه که این گزینش برای بدخشی تلخ تلخ بود. بدخشی سعی نمود با توان تدبیر و درایت سیاسی خود راه نرم و علاج سودمند تری بیابد، اما مگر میشود از چنان پل لرزان وراه رهگمستان بخوبی گذشت؟ بدخشی نیز از قبول عهده وزارت اقوام وسرحات در کابینه نورمحمد ترکی انصراف نمود وبا ادامه وظیفه پیشین در ریاست تألیف وترجمه وزارت تعلیم وتربیت،کار مند دوست قدیمی تر خود آقای دستگیر پنجشیری شد. بدخشی در این تصمیم ناگزیر، جام شوکران را بسر کشید وبا کمال تأسف وبعلت احساس مولوی وار دوستان دیگرش نیز در یکی از جلسات در حالیکه اشتراک نداشت، موقتأ از محفل اخراج شد.

مرحوم انجینر محمدحسن حوض شاهی ( خواهانی ) دوست ویژه استاد بدخشی در سال 1358 هش در تهران میگفت: " فیصله ی ما بقدری خام و احساساتی بود که حتی مولانا صاحب ( باعث ) نیز از اقدام ما متکی بر اخراج موقت بدخشی به خشم آمد و با کلمات طعن آمیزی همه ی مارا به ناسزا گویی گرفت. مولانا صاحب گفت: بدخشی در پی اشتباهات من و حماقتهای شما سر به نیست خواهد شد، مرگ او در اصل ناشی از شتاب و بی تأملی ماهاست. فیصله شما هیچ اعتباری ندارد وهیچکدام شما صلاحیت ندارید در مورد بدخشی و سرنوشت سیاسی او تصمیم اتخاذ کنید. اگر در زندان نبودم؛ برای مجازات شما اقدام میکردم. عمل شما نفرت انگیز و برخورد تان ناشی و بسیار بچه گانه است. بروید وبا نوشتن نامه یی از بدخشی عذر خواهی کنید و برای تلافی اشتباه و حتی خیانت نا آگاهانه خود دست بکار شوید. بدخشی بزرگ ماست و اختلاف و انتقاد ات شدید من از ایشان ربطی به شما ندارد"!

مولانا که در قیام درواز درآغاز تابستان سال 1354 علیه داودخان،براساس اقدام احمقانه ی یک روحانی کودن در راغ ( مولوی شینگان ) دستگیر شد، سالها در زندان ماند وباوجود اقدام چریکهای شهری سفزا به تاریخ 24 ماه اسد 1357 ساعت شش وپانزده دقیقه شام از شفاخانه علی آباد کابل فرار نمود، اما پس ازفرارکردن ایشان از زندان دوباره در تاریخ 9 دلو همان سال دستگیر وزندانی شد. بر اساس اعتراف اسد الله سروری ریس اکسا ( استخبارات دولتی حکومت امین ) باعث از زندان هرگز برنگشت و دوروز پس از دستگیری در شبهنگام 11 دلو تیر باران شد.

مولانا باعث رهبر محفل انتظار بود، وبا اختلافی که به بدخشی و برخی همرزمان دیگرش داشت، درپی طرح یک سازمان انقلابی سازش ناپذیر بود. او روحانی پرخاشگر، جسور و پرتحرکی بود که افراد آرام و ظاهر الصلاح، غیر عملی و ریسک ناپذیر، ازهر قماش و گروهی که میبودند نمیتوانستند اورا همراه باشند. شتاب وستیزندگی او برضد استبداد دستگاه حاکمه خاندان نادرشاه، ناشی از شجاعت و صراحت، بلاغت وفصاحت و رشادت و نا بیمناکی او بود. او با ترس و مرگ هیچ آشنایی نداشت. راه او بر اندازی حکومتهای فاسد وفاسق قبیله یی و یقوط پایه های استبداد در کشور بود. دین او همانند علی ابن ابی طالب وفهم او همچون ابوذر و صراط او همچون ابومسلم و نیزک خراسانی بود.

مولانا باعث بزرگترین روحانی انقلابی و تجدد خواه در افغانستان بود که میتوان اورا هلاج و سهروردی و عین القضات روزگار ما خواند. بدون شک میتوان بر اجراات او نیز خرده گرفت و انتقاد بسیاری وارد نمود، او چندان مایل نبود از حرفهای نرمک نرمک وبی اثر در جامعه جاهلیت قبیلوی افغانستان، تبعیت کند. او شراره آتش بود که در نیزار خشک استبداد زبانه می کشید.

نقد مولوی از فهم امروز نسبت به اقدامات او در آن روزگار دقیق نیست، او برای شجاعت و دلاوری بیش از حد خویش خودرا پروانه راه وروش نجات ویاری زحمتکشان این سرزمین نمود. او بیگانه مرگ و عاشق انقلاب بود. برای عاشق سوختن اوج منزلت است، از آنجهت مولوی و بدخشی، با سایر یاران وهمراهانشان، از سفر زندان بر نگشتند وامروز مورد ستایش و سرایش ما هستند. میدانیم که زنده ماندن در طریق یاری رنجبران تنزل تلقی میشود، از این جهت شهادت مولانا و همراهان پاکبازش برای هر منسوب نهضت انقلابی و ملی مستقل به اصطلاح ( ستم ملی ) مبدأ شرف ومنبع الهام است. درست سخن اینست که یادشان کنیم و همیشه بگوییم، روانشان شاد وراهشان پررهروان باد.

 

دو – محمدطاهر بدخشی:

 

شادروان محمد طاهر بدخشی ( 1312 – 1358 هش ) تیز هوشترین فرد در مجموعه پایه گزاران جمعیت دموکراتیک خلق ( 1343 هش ) بودکه دیگران در کل چندسالی زود تراز ایشان بدنیاآمده بودند. او پیش از رسیدن به این مرحله تاریخ مبارزات آزادیخواهان دوران مشروطیت را از زبان بزرگان وباز ماندگان آن شنیده بود و بدرستی آموخته بود. مرحوم میر غلام محمد غبار، که عمدتا نقش آموزگار و همطراز فکری او را داشت؛ همواره فهم تاریخی خویش را برای بدخشی بیان مینمود و درک تاریخی بدخشی را بسیار می پسندید.  

هشتم عقرب زاد روزوزاد مرگ نخستین بینشمند مبتکروبانی مبارزه علیه " ستم ملی " زنده نام محمد طاهربدخشی، پایه گذاراندیشه ملیگرایی و بانی نخستین گروه همفکران ملی اندیش  مبارزات ضد استبدادی وانواع ستم درافغانستان است.  بدین جهت بی آنکه به جزییات زندگی و فعالیت آن سرور شهید وشهید سروری بپر دازم، سعی میکنم با معرفی نکات مهمی از شخصست آن دلاورمرد خواننده این نامه را آشنا کنم.  

به باورآقای مهندس مجید اسکندری، بدخشی پرجذبه ترين چهرهء ملی و بنيادگذار تفکر ملی و عدالت خواهانه در پهنهء مبارزات ضد استبدادی کشور است. او نه يک شخص ، نه يک سازمان ، بلکه يک جنبش کامل ويک تفکر است. او در راه رهايی زحمتکشان افغانستان با استواری گام برداشت ، تا  به ابد يت پيوست. تا ستمگری هست نام بدخشی منحيث « اولين دشمن ستمگری » در پهنه ء تاريخ مبارزات دموکراتيک و ملی کشور زنده است ، و باری که به عدالت رسيديم ، بازهم نام وی چون بانی ، تفکر عدالت ملی و اجتماعی در کشور باقی خواهد ماند. یا بسخن آقای دستگیر پنجشیری، زنده یاد محمد طاهربدخشی عضو فعال کمسیون کنگره موسس ( کنگرهء اول ) بود. سخنگو وگرداننده کنگره ء اول، یکی از بنیادگذاران مبتکر وجوان جمعیت  یکی ازهفت عضو اصلی کمیته مرکزی منتخب کنگره ء اول مســول شعبه تشکیلات  جمعیت، عضو کمسیون تدوین مرامنامه  وعضوکمسیون اساسنامه ی جمعیت دموکراتیک خلق، مسوول رهبری وگرداننده تظاهرات خیابانی سوم عقرب 1343 شهرکابل، تظاهرخیابانی 1345 دفاع ازفرکسیون پارلمانی جمعیت دموکراتیک خلق واعتصابات دانشجویان دانشگاه کابل وسرانجام رهبربا استعداد سازا بود. 

همچنان آقای مهندس مجید اسکندری مینویسد: " شهيد بدخشی درسال 1347 خورشيدی بنابرمخالفت های سياسی ـ عقيدتی ايکه با رهبری حزب دموکراتيک خلق پيدا کرد از بدنه آن حزب جدا و به تشکيل نهضت ملی مستقلی بنام « محفل انتظار » پرداخت. شايد در آغاز ( که من از آن آگاهی زيادی ندارم ) بنابر مخالفت های تشکيلاتی - سياسی جريان دموکراتيک خلق را ترک گفته باشد ، ولی بعد از تشکيل  « محفل انتظار » و شکل گيری تفکرات بدخشی در چوکات يک تفکر سازمان يافته، تفاوت فاحشی درطرز تفکر بدخشی و جريان دموکراتيک خلق و ساير فراکسيون های جدا شده ازآن  جريا ن به مشاهده ميرسد. تفکرات وانديشه های بدخشی را پنج مسئله زيرين که خود طراح انها ست، ازهمه سا زمانهای، سوسيال شونيستی، سوسيال اپورتونيستی ( در خط کمونيزم روسی ) و از تفکرات افراط گرايانه چپ ( در خط کمونيزم چينی ) و سايرسازمانهای به اصطلاح ليبرال وسا زمانهای خط  اسلام گرای افراطی و به اصطلاح قديمی خط « اخوان المسلمين » جدا و متمايز ميسازد:

ـ  طرح سياست مستقل ملی ( سياست عدم وابستگی )

 ـ  طرح مسدله ملی و حل دموکراتيک و عادلانهء اين مسئله در چوکات يک نظام دموکراتيک.

 ـ  توجه به سهم گيری و نقش آگاهانهء مردم در همه تحولات و دگرگونی های سياسی ـ اجتماعی درکشور. 

ـ  برخورد ستراتيژيک به نقش دين مبين اسلام، منحيث يکی ازمحکمترين پايه های فرهنگ ملی کشور.

ـ  تشکيل جبههء متحد ملی و دموکراتيک :

میخواهم دوسه مساله را از میان یادداشتهای زنده یاد انجینر محمد حسن استاد ما و شاگرد و دوست وفادار شادروان بدخشی و باعث، پایه گذاران نهضت ملی تحت نام " محفل انتظار" درافغانستان، بشما نقل بیاورم.  بدخشی درمورد اختلاف خود با حزب دموکراتیک چنین میگوید: " من با آقای ببرک کا رمل ویا آقای نورمحمد ترکی ودیگران، متکی برکدام عناد شخصی ومساله خودم نسبت به آنها هیچگونه اختلافی ندارم. اختلاف ما هم جنبه استراتژیک دارد وهم زمینه ایدیولوژیک".  بدخشی ریشه ی اصلی وعوامل این اختلافات را در چند جمله ساده چنین جمعبندی مینمایند: " جمعیت مارا یک بیماری و سرکشی نفرت انگیزی تهدید میکند، اصل نظر اینست که مسایل کشوراز نظر اهمیت آن برای آینده سیاسی ما سبک وسنگین نشده اند و نوعی تقلید و پیروی دگما تیستی از سوی برخی اعضای جمعیت اوضاع را آشفته کرده است. هنوز خطی میان مسایل سیاسی و اعتقادی کشیده نشده است و مرزمیان پدیده ها ی عقیدتی و مسایل مردمی ( ملی ) فراموش میشود. بی توجهی به مساله ملی و بیعدالتی حکومتها در برخورد با اقوام گوناگون که از ساختار قدرت دور نگهداشته شده اند، آینده سیاسی کشورمارا تهدید مینماید.

جنبش امروز برای مبارزه با اعتقادات مردم نیست، وظیفه ما حمایت مردم در بیعدالتی دولت نسبت به آنهاست. بنابرین بسیاربسادگی میتوان فهمید که انقلاب آینده بدست مرم وبرای سرنگونی عوامل اختناق و استبداد نظامهای ستمگر و ضد مردمی انجام میشود، ستمگری واقعی عبارت از همین محرومیت سه قوم اساسی ( ازبکها، هزاره ها و تاجیکها – بیژنپور ) از دایره حاکمیتی است توسط یک قوم اداره و عمل میشود.  در یک چنین انقلابی نمیتوان اهمیت و مبرمیت مساله ملی و عدالت قومی را ازنظرد ورداشت ".  

 بدخشی بازهم ادامه میدهدکه:  " توجه به طرح وبررسی دقیق مساله ملی که پایه اساسی اعتبار تبارز سیاسی جمعیت ماست، بانوعی تجاهل سیاسی نادیده گرفته میشود و اعتبارمساله ملی در کشور ما قربانی ملاحظه برخی دوستان برای گل روی کمونیست های غاصب درآسیای میانه میشود. ما نمیتوانیم عملکرد تجاوزکارانه  روسها در آسیای میانه را بدلیل ایدیولوژی آنها از نظر پنهان کنیم ویا تبرء بداریم. این امرسلاح مارا در دست دشمن قرار میدهد و همه ی ما به دنباله روان بی خاصیت بدل میشویم. استبداد حکومت مترقی شوروی در امرمغشوش نمودن هویت اقوام گوناگون آسیای میانه  نمیتواند دلیلی برای سکوت ما بشود. سکوت در برابر آن، انکار از ظلم واستبداد قبیله در برابر اقوام دیگر در افغانستان است. من حاضر نیستم برای رعایت اندیشه های مورد تقلید دوستان جمعیت از ظرح مساله ملی و اهمیت آن چشم پوشی کنم. اینست ریشه اختلاف و تفاوت نظری ما با آن دوستان". ( 2 ) 

بدخشی باز میگوید: " اختلاف ما با آقای نورمحمد ترکی و آقای ببرک کارمل ناشی از رنجش و سلیقه نیست، آقای کارمل آدم فعال و دینامیک است، اما بیشتر برای برهم زنی و ایجاد سوء تفاهم عمل میکند. من در تفاهم با جناب میرصاحب غبار وآقای خیبروپیرامون مساله ملی به توافق رسیدیم. من با ایشان به این نتیجه رسیدم که، روش و استراتژی جمعیت بر اساس اولویت خواستهای ملی و مردم مسلمان افغانستان تدوین شود. اما تعدادی از اعضای جمعیت که بشدت این اندیشه هارا مطرود میدانند؛ برعکس ما پا فشاری میکنندکه، خودرا انتر ناسیونالست بشمارند و مارا ناسیونالست !  ما پذیرفته ایم که بدون حل مساله ملی و ایجاد ناسیونالیسم همسو و همگرا هیچ علاجی نیست که به انترناسیونالیسم برسیم".

بدخشی در ادامه میگوید: " آنها از ما دلیل خواسته اند ومن با برخی دوستان دیگر در پاسخ نامه ایشان توضیح داده ام که، قبول انتر ناسیونالیسم پیش از آنکه مشکلات جامعه را بررسی و تشخیص نماییم، مارا به ملاحظه منافع جنبش بین المللی انقلابی و دولتهای سوسیالیستی در یک تناقض خطرناکی قرار میدهد. ما ناچاریم مصالح مردم آسیای میانه و حضور روسهای  سوسیالیست در آن منطقه را نا دیده بگیریم و آهسته آهسته از طرح مساله ملی در کشور خود و حل آن بشیوه عادلانه صرفنظر نماییم. این برای ما در حکم خیانت بزرگ به مرد م و مصا لح انقلاب است".  

محمد طاهر بدخشی پس از کوشش فراوان درراه حفظ وحدت واتحاد با جمعیت دموکراتیک خلق، بنابر دلایل فوق موفق نشد بکار مشترک با آنها ادامه دهد. دلیل دیگری که جدایی بدخشی را با جمعیت دموکراتیک اجتناب ناپذیر مینمود، نقش و اعتبار روحانیان و روشنفکران مستقل و ملی در جامعه بود. موجودیت شخصیتهای با اعتبار دیگر اورا بسوی تحقق اهداف ملی تشویق نمود. بدین جهت میتوان اورا پایه گذار اندیشه ملت سازی متکی بر مشارکت اقوام و حل واقعی مشکلات جامعه دانست.  بدخشی چندین بار به زندان رفت و برگشت، اما سرانجام این مرد اندیشه و بینش در بامداد فاشیسم امینی با جمع بزرگی از یاران و همطریقان خویش به باسطیل پلچرخی رفت و دیگر بر نگشت.

بپاسداری از یاد و خاطره این انقلابیون بیدریغ که جان و توان خودرا بذر مزرعه مردم خواهی نمودند، بهمین بهانه از همه منسوبان " ستم ملی "  و " ستم ملی مشربان ... ! " در خواست میکنم تا بدون بهانه تراشی و خلوت گزینی ناسودمند، فریاد خویش را در راه بیان حقیقت آرمان ملی این پیشوایان ابراز کنند واز تسامح ومدارای گویا سیاسی در این مرحله بگذرند. تا یک فرد از قاتلان و عاملان شهادت ایشان در روی زمین افغانستان باشد، بدخشی و باعث را بدیه دشمن خواهند دید و سنگینی جرم و خیانت خویش را تحمل نخواهند نمود.

یک امر بنظر میرسد که بسیار با اهمیت است، مساله آنست که در مدت نزدیک به سی سال اخیر، هم سفزا ( سازمان فدایی زحمتکشان افغانستان 1357 – 1363 هش) در بیرون برهبری اسماعیل اکبر، محمدظاهرحاتم ومارشال مطلب حارث وهم سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان 1358 – تا امروز) سازا- برهبری محبوب الله کوشانی، خودرا به مولانا بحرالدین باعث ومحمد طاهر بدخشی نسبت میدهند. اگرچه درآینده ها اثبات میشود که آنها رهبر این گروهها بوده اند یا خیر،  ولی چتر کردن این سازمانها از وجاهت آنان نشان میدهد که آنها در جنبش انقلابی و نهضت ملی در این کشور نقش و مقام وی ویژه یی داشته اند.

سال آینده چهلمین سال تشکیل محفل انتظاراست، آنانی که " سازا " را نام سازمان بدخشی میدانند، نیز نظر شان محترم و محفوظ باشد. سازا بهر روی مدت قریب سی سال است که برسر زبانهاست و خوشبختانه درتمام این مدت رهبری آن از سوی آقای محبوب الله کوشانی بعنوان جانشین بدخشی وباعث انجام یافته است. مسایل اختلاف و حقیقت و غیر آن بماند تا تاریخ این نهضت نگاشته آید و بحثهای بیشتری در این زمینه ها به میدان شود.

اما برگزاری همایش بزرگ ( کنگره سراسری ) نماینده ی همه منسوبان و راهیان بدخشی و باعث در آستانه چهل سالگی نهضت ملی ( محفل انتظار ) یا به اصطلاح " ستم ملی " درکابل و اروپا از وجایب تأخیر ناپذیرآنهاست. این همایش بزرگ دوباره نشان خواهد داد که داعیه آنها برحق بوده است و مرگ آنها میتواند فتوای اسقاط شونیسم حاکم برجامعه را صادرنماید.

درفش شان بر افراخته، راهشان سبز، یادشان همیشه ونامشان بر فراز آزادگی همیشه باد وبلند.  

 

بیژنپور