
بهسود، سرزمينِ سوخته؛
تو سوختي،
قدمها
لغزيدند و
قلمها از
خجالت سر در
گريبان
نهادند. قدمي
به ياريات
نشتافت و قلمي
سوختنت را به
«كلمه» تبديل
نكرد. اما تو
خود «كلمه»
هستي، با
سكوتِ
مرگبارت گويايي،
به زبان
خانههاي در
آتشسوختهات
سخن ميگويي و
با اجسادِ تكهتكه
شدهاي
قربانيانت،
جنايتهايي
را كه بر تو
رفتهـاند،
افشا ميكني
تو خود «كلامِ
مبين» هستي و
«بيانٌ
للناس»، چونان
«خرابههاي
خاطرهاي
افشار» كه با
«سكوتِ خويش
گويا هستند» و
فاجعة غربِ
كابل را به
خاطر دارد و
همچون پيكرِ
فرو ريختة
بودا كه بر
توحشِ كوچيهاي
قرنِ بيستـوـيك
شهادت ميدهد.../موسی
رستگار
بهسود،
سرزمينِ
سوخته؛
روايتِ
تصويري از
بهسود
تو سوختي
و آتش گرفتي.
من نيز سوختم،
ما نيز سوختيم،
سوختيم و سوختيم.
تو را آتش
زدند و چشمانِ
باداميِ
خواهرم
در سوگ تو به
جاي اشك خون
گريه كرد.

سيلِ اشك خواهرم در خيابانهاي شهر جاري شد، و در هر كجا فریاد شد: عدالت، عدالت، عدالت!
تو سوختي،
قدمها
لغزيدند و
قلمها از
خجالت سر در
گريبان
نهادند. قدمي
به ياريات
نشتافت و قلمي
سوختنت را به
«كلمه» تبديل
نكرد. اما تو
خود «كلمه»
هستي، با
سكوتِ
مرگبارت گويايي،
به زبان
خانههاي در
آتشسوختهات
سخن ميگويي و
با اجسادِ
تكهتكه
شدهاي قربانيانت،
جنايتهايي
را كه بر تو
رفتهـاند،
افشا ميكني
تو خود «كلامِ
مبين» هستي و
«بيانٌ
للناس»، چونان
«خرابههاي
خاطرهاي
افشار» كه با
«سكوتِ خويش
گويا هستند» و
فاجعة غربِ
كابل را به
خاطر دارد و
همچون پيكرِ
فرو ريختة
بودا كه بر
توحشِ كوچيهاي
قرنِ بيستـوـيك
شهادت ميدهد.
شب بود، سياهي و تباهي، آري شب بود و در ظلمتِ شب بيستاره پيكرت، اي بهسود، اي مادر، در ميان شعلههاي آتش ميسوخت. فرداي آن شب، آنگاه كه خورشيد از آسمانت عبور ميكرد، دود و خاكستر آسمانت را تيرهـوـتار كرده بود، هنوز هم شب بود، سياهي و تباهي و اكنون نيز آنچه در تو ميگذرد، شب است و سياهي و تباهي؛ سياهي و تباهي كه سيماي تاريخ انسان را سياه كرده و از چهرة كثيفِ جهل و ظلمتِتاريخي پرده ميبردارد. تو سوختي و پيكرت را در برابر شعلههاي سپر كردي تا فرزندت، آري! برادرم را ميگويم در شعلههاي آتش نسوزد! و افسوس! كه كوچيان خونآشام فرزندت را با تبر تكهتكه كردند:

خدايا
بلا چه قدر
عظيم است و
مصيبت بس
دشوار!
او تكه تكهشد، او نيز سپر تير بلا شد تا مرگ را از دخترت دور سازد. اما دريغ و درد! درست همانتبر، همانتير، و همان قاتل كه تو را آتش زد و فرزندت را تكهتكه كرد، دخترت را نيز كشت. راستي پدر را نيز در كنار جنگل كشتند؛ هنگام عبور از مزارعِ در آتشسوختهات، جسدِ خونآلود او را در كنار درختان ديدم. اكنون بيآنكه نسيمِ سردِ شبانه پيكر زخمي آنها را نوازش دهد، گرماي آفتاب بر آنها آتش ميبارد. گويي هر آنچه هست، همگي با تو سر كين دارند. ببخشي اگر داغ قلبت تازه ميگردد ولي باور كن دخترت را نيز كشتند. به كجا شكايت برم، بهسود؟ وقتي زمين تنگ است و آسمان مهربانيـاش را از ما دريغ ميدارد!

تو
سوختي و آتش
گرفتي؛ شبنمِ
خون از شكوفههاي
بادام سرازير
شد، خون در
خيابانها
جاري شد، خون
مردم شد،
فرياد شد، صدا
شد: «عدالت،
فقط عدالت»،
خون عدالت شد،
درست در همان خيابانهايي
كه هنوز از آن
جيغِ تفنگِ
صادقسياه به
گوش ميرسد،
درست در همان
شهري كه روزي
پيشواي عدالت
ندا در داد:
«مردم! هستيِ
ما در خطر
است،
موجوديتِ ما
در خطراست»؛
خون فرياد شد.
سيلِ اشكِ
دخترت خيابانها
را يكي از پس
ديگري در نورديد.
همه زنده و
جاري، همه
صدا، طغيان و
اعتراض:«عدالت،
آي عدالت!، ما
تجاوزِ
وحشيانة كوچيها
به بهسود را
محكوم ميكنيم.»

اما به «چشمانِآبيِمزاري» سوگند، در آن سو، پشتِ پردهاي سياه شب، كسي در ميانِ مردم كابل پول پخش ميكرد، تا هريرودِ اشكِ خواهرم بنياد ظالمان را بر نياندازد، و بيآنكه از دختر تكهتكه شدهات بپرسد: «به كدامين گناه كشته شدي؟!»، مست از شرابِ سكرانگيز قدرت عربده ميكشيد كه رئيس جمهور خاكستر مقدست را به كوچيانِ وحشي غرامت خواهد داد.

آري، بهسود! با بيشرمي تمام، فقط به خاطر يك چوكيِ چركين و كهنة «معاونت» بر پيكرِ خونينـات لبخند ميزد. و در آن هنگام كه شرارههاي آتش در جانت شعله ميكشيد، قاتلانِ خونآشامت را «بردار» خطاب نموده و از رسانههاي عمومي آياتِ فريب و كذب تلاوت ميكرد: «عملا بازگشت برادران کوچی از بهسود آغاز یافته و امروز منطقه امن گزارش شده است!» آري درست ميگويد: كوچيان برادرانِ او هستند. او در سياهي شب، همدستِ قاتلانت شد و با آنها «پيمانِاخوت» بست. اين بلا از كجا بر سر اين مردم فرود آمد؟ از خيانت، آري از خيانتِ آنهايي كه گوشتـوـخون شان از وجود توست، اما روح شان را به كوچيان فروختهـاند.

شادا! كه سوختي و نبودي كه پس از آن چه شد و نديدي كه سيلِ خروشانِ اشكِ دخترت نيز به هيچ گرفته شد! بدا به حال ما كه هنوز زندهـايم و خوشا آنان كه در آغوشِ مهربانت نيست شدند، پيش از آنكه صدايِ تلخِ و جانخراشِ آن شيادي را بشنوند كه به قاتلانت ميگويند:«برادرانِكوچي.» شب پيش از شب فرارسيد و هيولايِ هولناك مرگ پيش از آنكه وقتش فرارسد، كودكانت را در كام خود بلعيد. هيچ كس به تو نيانديشيد، تنها آتش، مرگ و خون خواهان تو بود.

نميدانم چرا؟ آخر چرا؟ به كدامين گناه سوختي و خاكستر شدي؟ آي مردم! بهسود در آتش سوخت، خاكستر شد، خون شد و اكنون چيزي نمانده، «جز مشتِ خاكي آلوده به خون»، جز مردمانِ آواره و بيپناه و سرگردان و خانههاي ويران و به يغما رفته، جز اجسادِ تكه تكه شده. بهسود! تو سندِ بد ناميِ تاريخ ما هستي، همچون همزادت «افشار»، همچون مادرت «ارزگان»؛ بهسود سرزمينِ در آتشسوخته، همچون «زائول كه در آتشسوخت و ديگر نيست»، دريغ و درد كه هيچكس زائول را به خاطر ندارند و يك زائول انساني را كه در آتش سوختند! به «ارزگانِمقدس» سوگند كه ميريزدانبخشِ شهيد، بيش از آنكه به «نمازِ ناتمامش» بيانديشد، به تو ميانديشد و به پيكرهاي خونينِ كه در آغوش مهربانت سوختند و تكه تكه شدند.

تو سوختي و مزارعت نابود شد! پيش از آنكه درد زخم سرزمينهاي از دسترفته تسكين يابد، هنوز داغدار دهراود و دايه و فولاد هستيم، تو را نيز ميخواهند از ما بگيرند. به راستي ميداني اكنو زائول كجاست؟ آنگاه كه زائول گمشده در ويرانههاي تاريخ جستـوـجو ميكرديم به ما خبر رسيد:« خالق، نادرخانِ كوچي را كشت»، اما پيش از آنكه لبخند بر لبان ما فرود آيد، دو باره همان سلاخي و همان فاجعه! يكبار، فقط يكبار پس از ارزگان لبخند بر لبان ما نشست، زماني كه «بابه» در غربِ كابل فرياد ميزد «عدالت، عدالت! عدالت»، درست مثل آنهايي كه به خاطر تو در خيابانها ريختند و به تأسي از پدر فرياد زدند:«عدالت، عدالت، عدالت!» اما كوچيهاي وحشي پدر را نيز تكهتكه كردند، و مرداني از تبارم در شبِ تظاهراتِ كابل، آنشب كه تو در آتش ميسوختي، به تو نيز خيانت كردند و به قاتلانت گفتند:«برادر!»

اكنون
ناگزيريم
برخيزيم و
عليه كوچيان
قيام كنيم.
بهسود كه هيچ!
بايد سرزمينهاي
غصبشده را از
چنگِ كوچيانِ
غاصب نجات
داد؛ كوچياهن
متجاوزند،
همة اين
سرزمين مال
ماست؛ ارزگان
از ماست،
ارزگان مادر
ماست، ارزگان
تاريخ و
سرگذشت ماست و
از آن ما
خواهد بود.
پيش به
سويِ سرزمينِ
موعود، به
سويِ ارزگانِ مقدس!
ما وارثانِ زمین هستیم.


آری! عدالت،

فقط عدالت.
ما وارثان
زمین هستیم.
برگرفته
از تارنمای bigzad.org