سهیل
سبزواری
سیدنی
– می 2008
این مقاله ترجمۀ فصل چهارم وپنجم کتاب "نژاد های افغانستان" تالیف ایچ. دبلیو. بیلیو نویسندۀ مشهورانگلیسی است که درسال 1880 م
چاپ شده وشامل
یک پیشگفتار
و13 فصل (مقدمه،
افغان، تاریخ
افغان ها،
مناسبات
برتانیه با
افغانستان،
شیرعلی، پتان،
یوسفزی،
افریدی، ختک،
دادیک، غلجی،
تاجک و هزاره)
میباشد.
مناسبات
برتانیه با
افغانستان
دراولین
روزهای سال 1839
شجاع الملک همراه
با لشکراندوس
تحت فرمان سُرجان
(بعدا لارد)
کیان، پس ازیک
مارش ظفرنمون
ازطریق بولان
وارد
کندهارگردیده
ومنحیث وارث
حقیقی
"امپراطوری
درانی" در هشتم
ماه می، با
شکوه وجلال
زیاد (بحیث
شاه) تاجگذاری
میکند. درماه
بعدی، شجاع
الملک با ارتش
برتانیه بطرف
کابل مارش نموده
وغزنی را پس
ازیک محاصرۀ
کوتاه تصرف
میکند. با
سقوط غزنی،
دوست محمد
بشمال هندوکش
فرارمینماید.
متعاقب آن، ارتش
برتانیه
درماه اگست
داخل کابل شده
وشاه شجاع را
دربالای "تخت
نیاکانش" نصب
میکند.
باینترتیب
اولین پیروزی
سیاست برتانیه
فراهم میگردد.
اما این
پیروزی خیلی
کوتاه مدت
بوده وبا
فاجعه پایان
مییابد. برای
مدتی همه
چیزروبراه
بوده، طلا و عدالت
برتانوی ها
توسط مردم
قدردانی
میگردد. اما
بعلت مداخلات
غیر محتاطانه
وغیرقابل
توجیه
"سیاستمداران"
ما وعدم درک
آنها ازخصایل
این مردم سرکش
که ازهرنقطۀ
نظربا مردم فروتن
ومتواضع
هندوستان فرق
دارند، تغییرات
قابل ملاحظۀ
درتمام امور بوجود
میآید.
ما یک
شاهی را
دربالای "تخت
نیاکانش" با
تمام شکوه
وجلال
نشانیده و او
را مالک
امپراطوری
درانی اعلام
کردیم ولی بعدا
ازطریق سیاست مداران
خویش اورا ازهرگونه
قدرت مشروع وحتی
ازخواهشات او در
مسایل
بسیارناچیزوروزمره
محروم ساختیم –
قضاوت اشتباه
آمیزی که
ازطرف ما بی
اهمیت
پنداشته میشد درحالیکه
با درنظرداشت
حساسیت
وغرورشاهان
شرقی،
غیرقابل تحمل
وگستاخانه
بود.
پس
ازتخت نشستن
شاه شجاع،
دوست محمد با
حاکم خلم
بکابل برگشته
و تسلیمی خویش
را به نمایندۀ
انگلیس تقدیم
میکند. موصوف
با زن ها ودو
پسرش منحیث
محبوس حکومت
برتانیه به هند
فرستاده میشوند.
با تبعید دوست
محمد، خطرناکترین
وجدیترین
عامل دشمنی
رفع میگردد.
متعاقب آن،
شاه شجاع برای
تسلیمی وظایف
شاهانۀ خویش
توسط نمایندۀ
برتانیه انتظارکشیده
وبیصبرانه
منتظرخروج
ارتش برتانیه میباشد.
اما خواهشات
اوبا نظرات
حکومت
برتانیه موافقت
نمی نماید، صرفنظرازاینکه
مخارج نگهداری
یک قشون بزرگ
دریک فاصلۀ
بعید
ازمرکزآنها
یک مسئلۀ بسیارجدی
میباشد. علاوه
برآن، شاه
بعلت اتهامات
وارده
برحکومتش سخت
نگران بود.
جهت رفع این
مشکلات،
تدابیری بغرض
کاهش تقاعدی
سرداران یا مقامات
عالی رویدست
گرفته میشود – پولیکه برای
خدمات نظامی پس
از بقدرت رسیدن
شاه پرداخت میگردید.
این
تدابیرکه
بمنظورکاهش
مخارج اتخاذ
گردیده بود،
بزودی باعث نا
رضائیتی دربین
مقامات گردیده
وآنها بطورآشکارعدم
وفاداری
وتهدید دشمنی
خودرا اعلام
میکردند. تخمیرایجادشده
بواسطۀ
تدابیر 1840 در بین
اشراف وروسا درطول
سال افزایش مییابد،
اما توسط مسئولین
ما نادیده
گرفته میشود. بعلاوه،
معلوم بود که
واعظان
درتحریک مردم
بر ضد ما
بسیار فعال
بودند. درچنین
اوضاعی،
حکومت جیرۀ
روسای غلزی
دربین مناطق
کابل وجلال
آباد را نیزکاهش
میدهد. این
امرمانند جرقۀ
آغازگردیده، بزودی
شعله ور شده ومانندیک
حریق بزرگ
دربین قبایل
غلزی
ازکندهار تا جلال
آباد توسعه می
یابد. غلزی ها
با مردان
همجوارکوهی
وکوچی ها یکجا
شده
وارتباطات
قشون برتانیه را
درتمام جوانب
قطع مینمایند.
مارش
سیل ازکابل
بطرف جلال
آباد برای
بازنمودن راه
ودفاع دلاورانۀ
اوازآنجا
ازجملۀ وقایع
وخاطرات مهم
تاریخی است.
حوادث بعدی
کابل و عقب
نشینی ارتش
برتانیه
درجنوری 1842 بدست
دشمنان
خونخوار و خاین
نیزازجملۀ موضوعات
تاریخی است.
اما ما آنرا با
سکوت استقبال
نموده وبا
پردۀ ماتم
میپوشانیم.
بهنگام
بازگشت قشون
برتانیه
ازکابل،
اختلاف
دردربارکابل
اوج گرفته وشاه
بقتل رسانیده
میشود.
بعدازاین
حادثه، قشون
انتقامگیرپالک
درماه
سپتمبرهمین
سال به کابل
رسیده وبا
قوای نات (که ازکندهارآمده)
یکجا میشود. این
قوا اسیران را
نجات داده وپس
ازانتقام شهرکابل
درماه بعدی
بطرف هند
برمیگردد. اقدام
برجسته و درخشان
نات وپالک
منحیث مرهمی
برای علاج زخم
های مردم برتانیه
بوده و مردم
ما این انتقام
را منحیث جبران
رسوائی عقب
نشینی فاجعه
آمیزمی
پذیرند. اما برداشت
این حادثه
توسط افغان ها
طور دیگری بود. افغانهاکه
به زندگی خود ارزشی
قایل نبوده و با
صحنه های مرگ
وتخریب عادت
کرده اند، فقط
بخاطردارند
که یک قشون برتانیه
به کشورآنها
آمد، عقب
نشینی کرد و به
هنگام خروج
نابود گردید.
این از جملۀ خاطرات
پیروزمند آنهاست
که
درغرورقومی آنها
ودرعقیدۀ تفوق
وبرتری طلبی آنها
نسبت بما تجلی
مییابد.
درعین حال این
حوادث باعث
افزایش نفرت
بیشترآنها
ازما منحیث
کافران
وبیگانگان
متجاوزمیگردد.
دربازگشت
ارتش برتانیه
به هند، دوست
محمد رها
گردیده وفورا
بکابل میآید،
جائیکه او زمانی
منحیث یک
امیربا آغوش
بازپذیرفته
شده بود.
درعین زمان
کهندل
ازپناهندگی
خویش درپارس
بکندهاربرمیگردد.
در این وقت هرات
هنوزدردست
یارمحمد قراردارد
که کامران را
بهنگام تخلیۀ
قشون برتانیه
از کابل بقتل
رسانید. باینترتیب،
افغانستان
دردست
بارکزیها قرارمیگیرد.
ماضرورت
نداریم مسیرمغشوش
حسادتهای
فامیلی
ومنازعات بین
کابل، کندهاروهرات
را تعقیب کنیم
ویا درجستجوی
دلایلی
بپردازیم که
دوست محمد
بغرض کمک سکها
به مقابل
برتانیه
درکمپاین
پنجاب، بطرف
اتک مارش
میکند. برای
ما کافیست
توضیح دهیم که
دوست محمد در
طول 8 سال اول
برگشت خود بکابل،
صرف امیر ولایاتی
ازغزنی تا
جلال آباد میباشد.
اوتاسال 1851 بلخ
را نگرفته است.
سه سال بعد،
او پیشنهاد
اتحاد با
حکومت
برتانیه را مینماید
که درجنوری 1855
جواب مثبت دریافت
میکند. اوپسر و
ولیعهد خود،
غلام حیدرخان
را به پشاور فرستاده
ودر آنجا با سُرجان
لارنس کمیشنرپنجاب،
یک معاهدۀ
دوستی
امضامیکند. در
اگست همین
سال، کهندل
درکندهاروفات
نموده وامیرسه
ماه بعد آنجا
را اشغال
وبزیرسلطۀ خود
درمیآورد. قدم
بعدی او این
بود که
میخواست هر چه
زودترهرات را
بدست بیاورد
که مورد تهدید
پارسها
قرارداشت؛
اما قبل ازینکه
اواقدامی
نماید،
پارسها آنرا
اشغال میکنند.
باین ارتباط
دوست محمد
ازحکومت
برتانیه
تقاضای کمک
برای تسخیراین
ولایت
مینماید. او دراین
رابطه به
پشاورآمده
ودرآغازسال 1857
با سُر جان
لارنس معاهدۀ
به امضا
میرساند. کمی
پس ازبازگشت
موصوف، جنگ به
مقابل پارس
اعلان میگردد؛
هیئت لمزدن به
کندهارفرستاده
میشود جائیکه
اوبرای 14 ماه
در دربارحیدرخان
ولیعهد، باقی
میماند.
پس
ازتخلیۀ هرات
توسط پارسها،
هرات
دراختیارسلطان
خان بارکزی
قرارداده
میشود که دشمن
امیرودست
نشاندۀ شاه
(پارس) میباشد.
او در 1858 هیئت
نمایندگی
روسی تحت ریاست
ایم. خانیکوف درهرات
را
مورد
پذیرائی گرم
قرارمیدهد واین
امرباعث
مایوسی
امیرازهرات می
شود. لذا
امیرتوجهی
خودرا بجهت
دیگرمعطوف
داشته، در1859
کندز راضم
سلطنت
خودساخته
وتسلیمی
بدخشان را منحیث
قدم بعدی
دربهم پیوستن
سلطنت خود
تامین میکند.
بالاخره هرات را
درسال 1863 پس
ازیک محاصرۀ 10
ماهه تسخیرمینماید.
امیربا این
پیروزی میتواند
در زندگی طولانی،
فعال و پرماجرای
خویش بآرزوی
قلبی خود یعنی
یک افغانستان
پیوسته برسد.
برای این
پیروزی
اوکاملا مدیون
اتحاد و پشتیبانی
حکومت
برتانیه میباشد.
اما این حقیقت
به هیچوجه نمیتواند
مناسبات بین
دودولت را
نزدیکترسازد.
سرنوشت
به دوست محمد
اجازه نمیدهد که
ازثمرۀ
موفقیت خود
درهرات بچشد.
اوبتاریخ 9
جون 1863 فقط چند روزپس
ازپیروزی
هرات وفات
میکند. شیرعلی
(ولیعهد نامزد
او) برخلاف
مشوره های
تمام اشراف و هواخواهان
نزدیک او
منحیث
امیرتاجگذاری
میکند.
درحقیقت اویک
سلطنت پیوست و
آماده را
تسلیم میشود
اما طوفانی در
راه بود که
درتمام جوانب ودرسالیان
گذشته
پیشبینی میشد.
شاید برای شیرعلی
که مزۀ زندگی آرام
حکومت را
نداشت
ونمیتوانست
درمقابل
خواهشات خود
برای اشغال
خارجی مقاومت
کند،
نمیتوانست
بطور بسیارجدی
درمسایل
داخلی مصروف
گردد.
شیرعلی
هرگزآدم
مشهوری نبود.
منحیث یک طفل،
خودسر و
پرخاشگر بود. منحیث
یک جوان، تحت
قیودات اسارت
درهند قرارداشت،
اما مزاج
خودخواه و
بولهوس اومانع
آن شد تا او ازهرگونه
بهرۀ در جامعۀ
که او با
آنها ارتباط
داشت، محروم
بماند. منحیث
یک مرد درمدتی
که حاکم غزنی
بود،
اعتباروحیثیت
شیطانی کسب مینماید.
حاکمیت
اوبسیارخشن و جزاهای
اوکینه
توزانه
وظالمانه بوده
و مزاج اوطوری
بوده که بعضی
اوقات
فکرمیشد
اوتکلیف
دماغی دارد. اوبصورت متناوب،
غش (حمله یا
میرگی) فساد و
دینداری داشته
ومواقعی نیزبوده
است که حتی بهترین
رفقایش
ازملاقات با (بدخُلقی)
او میترسیدند.
اومیتوانست برای
هفته ها درحرم
خویش با مواد مخدر
و مشروب غرق بوده
و بعدا برای
هفته های دیگر
مصروف نماز،
خواندن قرآن
وگوشدادن به
موعظه های
مذهبی باشد.
اوازانگلیس ها
نفرت داشت
واین واقعیت
را حتی
درموارد ظاهری
وبسیاردوستانه
با آنها نیز پنهان
نمیکرد
وهنگامیکه
برتانیه در قعرمشکلات
خویش با
شورشیان هند قرارداشت،
اودردربارامیر،
یکی ازخشن
ترین طرفداران
حمله بالای برتانیه
درپشاور بود.
چنین بود
شیرعلی
درزمانیکه
جانشین
پدرخویش وامیرافغانستان
میگردد.
شیرعلی
بهنگامیکه
شیرعلی
درکندهارغیرفعال
میباشد،
عبدالرحمن
پسرافضل
زندانی، بلخ را
تصرف نموده و
کابل را درماه
فبروری 1866 بدست
میآورد.
اخباراین
حوادث،
شیرعلی را
ازحالت بیخودی
بهوش آورده و
فورا با افضل
محبوس بطرف کابل
حرکت میکند.
عبدالرحمن
بمقابله
برخاسته و هردولشکردرنزدیکی
شیخ آباد
درمسیرشاهراه
غزنی بتاریخ 10
می برخورد
نموده
وشیرعلی شکست
میخورد. افضل
ازحبس رها
گردانیده شده
وهمراه با
اعظم برادرش
بکابل آمده
وپس ازاستقبال
مردم بحیث
امیراعلان
میشود.
شیرعلی
پس ازکمی توقف
درکندهار،
دراوایل فبروری
1867 بطرف هرات
رفته وبا فیض
محمد می
پیوندد که
درترکستان
طرفداراوگردیده
بود. دراینوقت
است که شیرعلی
پسرخود (یعقوب
حاکم هرات) را
بغرض ملاقات شاه
پارس به مشهد
میفرستد.
صرفنظرازماهیت
این ملاقات،
شیرعلی وفیض
محمد بطرف
کابل پیشروی
میکنند.
عبدالرحمن
جهت مقابله با
آنها به هندوکش
رفته وبدنبال
جنگی، فیض
محمد کشته شده
و شیرعلی شکست
میخورد.
شیرعلی مدتی
دربلخ باقی
مانده وبعدا
درماه جنوری 1868
به هرات
برمیگردد.
دراین زمان،
امیرافضل
دراکتوبر
وفات نموده
واعظم برادرش
منحیث
امیرجانشین
میشود.
این
دوامیرموقت
قسما بعلت
عادات هرزگی
(شهوترانی) و
حاکمیت
مستبدانه
آنها وقسما
بعلت تدابیرسختگیرانه
آنها برای
پیشبرد جنگ ها
بسیاربدنام
بوده اند.
بدینجهت فرصت
برای شیرعلی بغرض
حملۀ دیگری
برای
تسخیرکابل
میسرشده بود. دراپریل
1868 اویعقوب را
برای تسخیر
کندهارمیفرستد
که توسط
سرورپسراعظم
اداره میشد.
تسخیرکندهار
بدون مخالفت
جدی انجام
گردیده ودرماه
جون، شیرعلی
نیزبه اومی
پیوندد. او
مدتی دراینجا
برای آمادگی
وخریداری
قشون اعظم
سپری نموده و
بعدا شیرعلی
درماه
سپتمبربا
فرماندهی
یعقوب پس
ازشکست دادن
اعظم در غزنی
(که جهت مقابله
با اوازطریق
زرمت به آنجا
آمده بود)،
کابل را تسخیر
مینماید. درین
جنگ قشون اعظم
به شیرعلی
پیوسته واعظم
به ترکستان
فرارمیکند. درآنجا
اعظم موفق
میشود قوتهای
تازۀ جمع آوری
نموده وبرای
تسخیردوبارۀ
کابل درجنوری
سال بعدی
اقدام کند.
امابازهم
شکست خورده
ومجبورمیشود
که با چند
محافظ خویش به
پارس فرار
نموده وچند
ماه بعد
درآنجا وفات
میکند.
شیرعلی
با
استقراردوبارۀ
خویش بحیث
امیرکابل،
بیکبارگی
خودرا تحت
حمایۀ حکومت
برتانیه
انداخته
وبرای ملاقات
وایسرا (لارد
مایو) به
امباله در هند
میرود.
پذیرائی
موصوف
بسیاراعزازی
وبا شکوه بوده
وشیرعلی با
مسرت زیاد
نسبت بهمه چیزبکابل
برمیگردد
باستثنای
موضوع اصلی که
او بخاطرش
آمده بود.
بغیرازین
ناامیدی،
امیرتمام
دلایل موجه
برای قناعت
وسپاسگذاری
را داشت -
اگردرواقعیت،
چنین خصلتی
بنام حق شناسی
ویا سپاسگذاری
درفرهنگ
افغان ها
موجود باشد.
اوچنان
پذیرائی
گردید که نه
تنها
چاپلوسانه
بود بلکه یک
افتخاری برای
قوم اوبود،
اودر مقابل تمام
جهان منحیث
امیرکابل و
دوست حکومت
برتانیه مورد
استقبال گرفت.
عواقب آن این
بود که یک افغانستان
پیوسته که
ازپدرش
بمیراث گرفته
بود ودرجریان
پنجسال جنگ
داخلی ازدست
داده بود
دوباره بدست
آورد ودرتمام
منطقه فرد
مقتدری وجود
نداشت که
انگشت خودرا
بمقابل متحد
برتانیه بلند
کند.
اعتمادروبه
افزایش
وارتباطات
آزاد که اولین
نتایج مذاکرات
سودمند و
موفقانۀ لارد
مایو با یک
افغان بی ثبات
بود،
بیکبارگی
درغنچگی
پژمرد وبه خشمی
تبدیل گردید
که نمیتوانست
با هیچگونه
مصالحه یا
بردباری
برطرف گردد.
پیشروی ها ودسایس
روسها که توسط
شیرعلی پس از
بازگشت از ملاقات
امباله یا رد
میگردید ویا
با قوت
بازومواجه
میشد، حالا
میتوانست
بآزادی داخل
دربارشود که
شایستۀ
معیارهای
دوستی با
هردوجانب نبوده
ومستقیما
تهدید کنندۀ
منافع
برتانیه بود.
ارتش
منظم افغانها
بهنگام مرگ
دوست محمد کمتراز30
هزارپیاده
وشاید یکصد
تفنگ و6 یا 8
هزارسواربود.
درپایان
سلطنت، ارتش
شیرعلی بیش از
60 هزارپیادۀ
با دسپلین با 300
تفنگ و شاید 16
هزارسواربود.
این ارتش، 5
باربیشترازاندازۀ
ضرورت داخلی و
دوچند
مقدارعواید
یا درآمد
کشوربود.
شیرعلی
باداشتن چنین
قوتی احساس
نیرومندی نموده
وتصورمیکرد،
میتواند
حکومت بزرگ
برتانیۀ را
شکست دهد که
اورا
امیرساخته و
میتواند درمقابل
یک دولت کوچک
بی تفاوتی
نشان دهد. ارتباطات
و روابط با
روسیه نه تنها
افزایش و بسیارصمیمانه
گردید، بلکه شایعاتی نیزپخش
گردید مبنی
برتقاضای
واگذاری بعضی
مناطق قبلی
افغان ها
درهند بحکومت
کابل (مطابق بعضی
گزارشها تا جیهلم
ومطابق بعضی
گزارشهای
دیگر تا
لاهور) که شامل
امپراطوری
هند بوده و
حالا در تصرف
حکومت برتانیه
قراردارد.
حتی
این حادثه
نیزحوصله و
بردباری
برتانیه را
لبریزنساخت.
آنها می
خواستند زمان
و فرصتی دیگری
برای
امیرلجوج
داده شده و از
او درخواست نمودند
تا یک هیئت
برتانوی را
بپذیرد. اما
این تقاضا بشکل
بسیاراهانت
آمیزی رد
گردید. متعاقب
آن، به ارتش
برتانیه
فرمان صادر
گردید که به افغانستان
حمله صورت
گیرد.
قوت
های
امیردرگذرگاههای
خیبر و پیوار
با ازدست دادن
تمام توپخانه
وتجهیزات
آنها شکست داده
شده و شیرعلی
یکجا با
مهمانان روسی
اش پایتخت را
ترک و به شمال
هندوکش
فرارمینمایند.
کابل را که
امیرفراری دراختیاریعقوب
گذارده بود
(جدیدا
اززندان آزاد شده
بود) دراختیار
ما قرارداشت.
اما ما بعوض
ورود بکابل
(طوریکه
درمورد کندهارانجام
دادیم) درنیمه
راه توقف
کردیم. افغان
ها که توسط
سرعت و کرکتر درخشان
قشون ما در
کندهار،
پیوار و خیبر
ترسیده بودند
حالا بخود
جرات داده وبه
این مفکورۀ غلط
افتادند که
گویا ما
ازآنها
ترسیده ایم.
یعقوب
خان (با
تفکراینکه ما
ترسیده ایم)
درگندمک به
کمپ برتانیه
آمده
ومیخواهد
منحیث امیرقبول
شده و یک
معاهدۀ صلح
امضا نماید.
برخورد
واقدامات
اودرآنجا نشان
میداد که
اوفکرنمیکرد
که او وکشوراو
دراختیار ما
قراردارد. او
ما را مشتاق
صلح ومعاهده
میدید. ازطرف
دیگرخود او
مشتاق این بود
که ما بزودی
ازکشورش خارج
شده واو جانشین
پدرش گردد (شیرعلی
درمزارشریف
بهنگام این
معاملات میمیرد
وتکمیل این
کاررا به عهدۀ
اومیگذارد).
اوفکرنمیکرد
که امضای یک
معاهده با برتانیه،
درحالیکه
مناسبات
حکومت کابل با
روسیه
هنوزقطع نشده
بود، یک مسئلۀ
جدی باشد. اوهرگزدوست
برتانیه
نبوده وتمایل
اوبجانب دیگر
بود. با وجود اینکه
اواززمان
جوانی دسیسه
کارو جاه طلب بود،
هرگز برای
اتحاد با
برتانیه
جانبداری
نشان نمیداد.
دراثرهمین
دشمنی با پدرش
بود (پس
ازبازگشت
امباله) که
شیرعلی
مجبورشد اورا
محبوس سازد.
حالا اواز
زندان بیرون
شده و به
گندمک آمده تا
یک معاهده را
با یک کارمند
عادی انگلیسی
امضا نموده
وازشرماخلاص
گردد. اوتمام
مواد ما را
حتی بشمول
عفودشمنان و
پذیرفتن
سفیربرتانیه
درپایتخت خود
قبول کرد، اما
تمایلی برای
اجرای آنها
نداشت. این
امرهمانطوریکه
پیشبینی میشد
وتوسط
سرداران او(که
طرفدارما
بودند) درچندین
مورداظهارشده
بود،
دریکروزبا
قتل عام
نمایندۀ ما،
اعضا ومحافظین
آنها باثبات
رسید (بتعداد 123
نفروبه فاصلۀ
کوتاهی ازقصرامیر،
بدون اینکه
امیرپنجۀ
خویش را برای
کمک مهمانان
غرقه درخون
بجنبابد).
درجریان
یکماه پس
ازدریافت
سرنوشت
دردناک نمایندۀ
ما واعضای آن،
یک ارتش
برتانیه
درمقابل
دیوارهای
کابل
وقصرامیرقراردارد.
این
امیران با
وجود دشمنی
پوشیده باما
(منحیث قاعدۀ
برخورد ایشان)
بخاطرتقویۀ
موقعیت خودشان
توسط کمکها
وپشتیبانی
مفت ما،
هیچوقت ازمعاهده
بستن باما
وقبول جیره
ازما دریغ
نورزیده اند.
بعبارۀ
دیگرآنها جهت
حفظ ونگهداری
موقعیت خویش
منحیث یک قوم
حاکم ازطریق
کمک وحمایت
ما،
ازهیچگونه
فریبکاری
آگاهانه
وعمدی دریغ
ننموده اند.
فریبکاری
وخدعه درتمام
موارد شیوۀ
معاملۀ
آنهاست.
مراجعه و تقاضا
های مکررآنها
دررابطه به
نفرت ودشمنی مردم
بمقابل ما، تا
حد زیادی
بهانۀ برای
برائت آنها
واثبات دوروئی
آنهاست. آنها
بااظهارات
میان تهی
ومنفعت
جویانه دربارۀ
دوستی واتحاد
باما،
هرگزثبوتی
برای اخلاص
وصداقت خویش
نشان نداده
اند. دریک
مسئلۀ بسیارسادۀ
عدالت خواهی
مانند تسلیمی
ویا جزادادن
افراد (درمحل
خودشان که
توسط مثال های
شیطانی
ودشمنیهای
تشویقی
واعظان خودشان
به هیجان آمده
بودند) که
مرزرا
عبورنموده ود
ریک حملۀ
متعصبانه
یکتعداد
اروپائی های بی
گناه را بقتل
رسانیدند،
آنهاهرگزهیچگونه
عدالتی رابه
اجرا
درنیاوردند.
حکومت ما بصورت
آرام به عقب
نشینی های تن
داد که
درنتیجۀ آن،
امیر به ادامۀ
اقدامات خویش
تشویق گردید. مردم از رهبران
و
فرمانروایان
خود میآموزند
واینها هستند
مسئولین
واقعی برای
دشمنی های
مردم. بایست
امیران،
سرداران وخان ها
را با کاهش
موقعیت آنها
ازسلطۀ که آن
ها قبضه نموده
اند تحت
انقیاد آورد
(از طریق
اخراج آنها
ازادارۀ
ولایات)،
تدابیری که
ضرورنیست بیکبارگی
صورت
گیردبلکه
بصورت تدریجی
وبا درنظرداشت
منافع و
رستگاری
دوامدار کشور.
افغانها
قومی اند که
دقیقا ازما
نفرت دارند وآنهم
عمدتا بخاطر
اینکه از
طفولیت
بایشان چنین
درسی داده
میشود.
مگرتمام آنها
دارای چنین مفکورۀ
نیستند. تعداد
زیادی
وجوددارند که
دراثرمنافع
شخصی وآشنائی
با ما آموخته
اند که ما را
احترام نموده
وحتی اگرما را
دوست هم
ندارند حداقل
دشمنانه عمل
ننمایند.
ما
افغانها را
آنطورقضاوت
میکنیم که
آنها را درعمل
دیده ایم وما
آنها را بسیار
ضعیف الاراده یافتیم.
آنها فضایل
(معروفات) و
رذایل
(منکرات) خود
را دارند ولی
بعقیدۀ ما
رذایل ایشان
برفضایل
ایشان بسیار سنگینی
میکند. آنها
برای
فرمانروائی
خود ویا دیگران
مناسب نیستند
ومتاسفانه به
آقا یا باداری
ضرورت دارند. اگرما
این نقش را
بعهده نگیریم
روسها خواهند گرفت. افغان
ها زودتریا
دیرتر
میخواهند
وبایست باداری
داشته باشند. کدام
یک بایست
باشد؟
منبع: