طایفهء اوغانیه درروضة الصفاء خاوند شاه بلخی:

 

خاوند شاه بلخی هم در روضة الصفا  طایفه اوغانیه را  به بدی یاد  می نماید. در روضة الصفا ، فقط دو مرتبه این طایفه بنام افغان یاد شده و بیشتر از ده مرتبه بنام اوغان یاد گردیده است. در جایی که بنام افغان یاد می کند محل بود باش آنها  را شامل هند( سند) وانمود می سازد. و این زمانی است که سبکتگین پس از فتح قصدار به منظور تجاوز به بلاد هند لشکر می کشد. درروضة الصفا می خوانیم که:« ... پس از فتح بُست و قصدار سبکتگین روی به بلاد هند نهاد و دژ های مستحکمی را به تصرف در آورد. چون چیپال پادشاه هند چنین دید لشکر فراوانی جمع کرد و با آلات و تجهیزات و فیلان روی به سوی سبکتگین نهاد. سبکتگین نیز با عدهء زیادی از سپاهیان و داوطلبان جنگ با کفار روی به سوی او نهاد. ... هندوان درمانده شدندو چیپال تقاضای صلح کردو پذیرفت که مبلغی سنگین بپردازد و جماعتی از مردم خود نزد سبکتگین گروگان بگذارد و شهر هایی را به تصرف سبکتگین بدهد و پنجاه زنجیر فیل نیز تحویل دهد. پس از آشتی چون جیپال از لشکر سبکتگین دور گردید از پذیرفتن شرایط امتناع کرد. سبکتگین چون این  روی به چیپال نهاد و لمغان را که از قلاع مستحکم هندوان  است بگرفت و بتخانه های آنجا را ویران ساخت و کشتار و غارت بسیار کرد و به غزنه باز گشت. چیپال باز صد هزار سپاهی فراهم کرد و روی به سبکتگین نهاد و جنگی سخت روی داد که باز هندوان شکست خوردند و سبکتگین مال و اسیر فراوانی از ایشان گرفت. هندوان پس از این واقعه دیگر جرأت حمله نکردند و به آنچه داشتند بسنده کردند.. پس از این واقعه اقوام افغان و خلج نیز به اطاعت سبکتگین در آمدند.. پس از فراغت از کار هند امیر سبکتگین به استدعای امیر نوح بن منصور سامانی روی به خراسان و ماوراءالنهر نهاد... » 1

-------------------

1 – محمد بن خاوند شاه بلخی ، روضة الصفا، تهران چاب مهارت ، جلد دوم ، قسم چهارم ، تهذیب و تلخیص داکتر عباس زریاب ، ص587 -588 

 

ملاحظه می شود که قوم بنام افغان و خلج در حوزهء هند است، و پس از آنکه این قوم یعنی افغان و خلج  به اطاعت  سبکتگین می آیند، ( سبکتگین از کار هند فراغت) می یابد. و اما در مورد قوم خلج در پهلوی قوم  اوغان، باید گفت که این همان قوم است که حضرت فردوسی  در جنگ رستم با کک کهزاد اوغان از این قوم در پهلوی  افغان و کُرد و بلوچ بنام لاچین یاد کرده است. که همان مفهوم قومی از ترک را می دهد.:

 نشسته درآن دشت بسیـــــار کوچ            ز افغـــان و لاچین و کُرد و بلوچ

 با آنهم جویندگان میتوانند به کتاب { خلجها : یادگار ترک های باستان} تالیف علی اصغر حمراسی فرهانی، مراجعه نمایند . این کتاب با تفصیل لازم  در زمینه تاریخ این قوم ، سیر مهاجرت شان از ترکستان ، سینکیانگ فعلی، به سند ، و دوران حکومت خلجی ها را در هند بیان میدارد .

و هم به مقالهء تحقیقی مرحوم داکتر عبدالاحمد جاوید زیر عنوان{ خلجیها یا غلجایی ها } مراجعه شود.

  درصفحهء 592 قسم چهارم ، جلد دوم روضةالصفا نیز بجای اوغان

 ( افغان ) آمده است و در اینجا ، موقعی است که سلطان محمود غزنونی از تخارستان به بلخ میرود ، و در آنجا از { اقوام ترک و خلج و هند و افغان و حشم غز} لشکر فراهم می آورد و به جنگ ایلک خان که از آمو دریا گذشته بود، می شتابد.

پس ازاین طایفه اوغان را در روضة الصفا خاوند شاه بلخی ، در کرمان و در خدمت قراختائیان می یابیم که در شهر موجب فساد اند. خاوند شاه می نویسد:« ... سیور غتمش به عنایات سلطان مغول مستظهر گشته و با زن خود " کردوچین" عازم کرمان گردید... به همراه سیورغتمش عده ای از چریک و سپاه مغول که به " اوغان " و " جرمه " معروف هستند به کرمان رفتند و از این طایفه فساد بسیار در کرمان روی داد.» 1

-----------------------

1 – کتاب پیشن ، روضة الصفا، قسم 4، ص 730 

 

بنا بر روایت که از تاریخ  به ویژه از گزارش بن خاوند شاه بلخی و تاریخ کرمان بر می آید ، این " اوغانها " همان لشکریان بودند که  سلاطین هند  آنها را در خدمت حجاج سلطان قرار داده بودند. برای روشن شدن مطلب گزارش بن خاوند شاه را اینجا به نقل می گیریم تا معلوم گردد که این اوغانها کی ها بودند و از کجا بودند. در روضة الصفا می خوانیم که: « ... در سال 668 که براق اُغول و لشکر چغتای به عزم تصرف بلاد ایران از جیحون  گذشت و اباقا خان روی به جنگ و دفع ایشان نهاد حجاج سلطان با سپاهی فراوان برای کمک رساندن به اباقا خان عازم خراسان گردید و در جنگ دلیری و شجاعت و جانسپاری از خود نشان داد. اباقا خان در ازای این خدمت او را مشمول عواطف خود قرار داد و روانهء کرمانش کرد. کار حجاج با عنایت اباقا خان رو به ترقی نهاد و دیگر به ترکان خاتون اعتنایی نمی کرد و حتی روزی او را در مجلس بزم به رقص وادار کرد. ترکان خاتون از این حرکات ناپسندیده رنجید و عازم اردوی اباقا گردید. حجاج سلطان ترسید و عازم هندوستان شد و سلاطین هند او را یاری دادند و او با لشکر فراوان  و پیلان بسیار روی به کرمان نهاد . اما چون به بکر رسید اجل او را در یافت» 1

-----------------

 1 – همانجا ، ص 728 

 

 بعد از فوت حجاج است که لشکر اوغانی او که به یقین ازولایت اوغانستان ایالت سند ( دو بلوچستان فعلی ـ در ایران و پاکستان)بودند، در خدمت سلطان جلال الدین سیورغتمش قرار می گیرد. مفصل این واقعه را میتوان درروضة الصفا و تاریخ کرمان خواند.

در تاریخ روضة الصفا ، بن خاوند شاه  بلخی مکرراً از سرکوب اوغانیان ، که بدون شک مردمان هم مرز با کرمان یعنی  بلوچستان اند به وسیلهء حکام و امیران مختلف النژاد فارس  خبر می دهد.  مثلاً بن خاوند شاه  می نویسد که : «  شیخ اسحاق در سال 757 در اصفهان بود و امیر مبارزالدین پس از دفع فتنهء هزارهء شادی  و قلع و قمع اوغانی و جرمایی به اصفهان شتافت تا کار شیخ ابو اسحاق را یکسره کند...» 1

-------------------

1 – همانجا ، ص 745

 

 شاه شجاع پسر امیر مبارز الدین نیز مانند پدر به جنگ اوغانیان می شتابد.: « شاه  شجاع پسر امیر مبارزالدین محمد بود و مادرش قتلغ مخدوم شاه دختر قطب الدین  شاه جهان قراختایی بود . پس از آنکه چشم پدر را میل کشیدند و در قلعهء سفید به زندانش انداختند شاه شجاع در حدود سال هفتصد و پنجاه و نه به جای پدر به سلطنت نشست... ابتدا به جنگ اوغانیان و جرماییان رفت و آنان را مطیع ساخت.

 ... شاه شجاع پس از قتل دولتشاه و تسلط بر کرمان عزم شیراز کرد ولی امرای اوغانی و جرمایی ناگهان نفاق کردند و روی بر گرداندند. شاه شجاع ناچار شد که به کرمان باز گردد. پس از آن همت به سر کوبی  اقوام مذکور گماشت و پس از مطیع ساختن آنان دوباره به کرمان باز گشت و باز عازم حمله به فارس گردید.  » 1

--------------------

1 – همانجا، ص 747 ، 751

 در بسیار از جنگ هایی ذات البینی امیران استان های مختلف فارس اوغان ها نقش داشته و در خدمت این و یا آن حاکم و یا امیر بوده وبر ضد امیر و حاکم دیگری جنگیده اند . ولی این زمان است که خود در امر استقلال طلبی شکست می خوردند .چنانکه از فحواء گزارشات بن خاوند شاه بلخی و تاریخ کرمان  بر می آید بیشترین اوغانها در کرمان سکونت داشتند وبه یقین که کرمان هم در قرون پیشین یکی ازشهرهایی ولایت  افغانستان در ایالت سند بوده است. که تشخیص این امر از مضمون بحث ما در اینجا بیرون است .اما بن خاوند شاه بلخی در روضة الصفا می نویسد که : « پس از بازگشت ملک اشرف به تبریز شیخ ابو اسحاق از جانب او آسوده خاطر شد و در شیراز به استقلال و فراغت به حکومت پرداخت و خطبه و سکه به نام خود مقرر داشت و هوای تسلط بر کرمان را در سر پرورانید... شیخ ابو اسحاق ، شمس الدین صاین را بسوی هرمز و بندر جرون فرستاد  و او در آن ولایت ظلم و بیداد فراوان کرد. پس از آن روی به کرمان نهاد و قبایل اوغانی و جرمایی را مطیع خود ساخت... » 1

----------------

1 – همانجا ، ص 740

قبلاً تذکر داده شد که اوغانها برای کسب استقلال خود جنگهایی نیز نموده و امیران فارس را شکست هایی هم داده است . چنانکه بن خاوند شاه با عنوان درشت از شکست امیر مبارز الدین در مقابل قبایل اوغانی و جرمایی ها یاد نموده است .ونکته دیگر این که در این گزارش موقعیت اوغانیه را در قلعه سلیمان قرار می دهد،به شهادت تاریخ اوغانستان= افغانستان و اوغانیه همان مردمان دامنه کوههای سلیمان می باشند، که برخی ها مغرضانه پشتونها را شامل این حوزهء جغرافیایی  اوغانیه

می گردانند. بهر روی خاوند شاه می نویسد:

« جنگ امیر مبارزالدین با اوغانی و جرمایی و شکست او:

  امیر مبارزالدین برای مطیع ساختن قبایل اوغانی و جرمایی که از مغولان بودند روی به ایشان نهاد. امرای اوغانی و جرمایی در قلعهء سلیمان، که از غایت استحکام بنای آن را به دیوان نسبت می دهند، متحصن شدند و پس از آن از امیر مبارز الدین خواستند که از محاصره دست بر دارد تا ایشان از قلعه بیرون روند. ولی بعد از قول خود سر باز زدند. امیر مبارز الدین باز روی به جنگ ایشان نهاد ولی در این جنگ شکست خورد و زخم بر داشت و از اسب افتاد... پس از شکست امیر مبارزالدین از اوغانیان توقع او از شیخ ابو اسحاق ان بود که این طایفه را به شیراز راه ندهند. برای این منظور حاجی دیلم را که از امرای خردمند بود نزد شیخ ابو اسحاق فرستاد، اما پیش از وصول او اوغانیان و جرماییان به شیراز رفته و در معرض لطف و نواز شیخ ابو اسحاق قرار گرفته بودند. چون حاجی دیلم به شیراز رفت و آن حال بدید شیخ از حرکت خود شرمسار گردید و در ظاهر امر به قید و بند اوغانیان کرد و وعده داد که پنج هزار سوار به کمک امیر مبارز الدین بفرستد اما در نهان به سپاهیان مذکور دستور داده بود که در روز جنگ از امیر مبارز الدین روی بگردانند و جانب دشمنان را گیرند. حاجی دیلم بر این معنی واقف بود... پس از آنکه امیرمبارز الدین از نیت شیخ ابو اسحاق آگاه شد پیغام داد که مقصود از فرستادن حاجی دیلم آن بود که موافقت دو پادشاه معلوم گردد و پانصد سوار کافی است. شیخ ابو اسحاق چون دریافت که حیلهء او آشکار شده است آشکارا دم از مخالفت زد و امیر جلال الدین سلطان شاه جاندار را با دو هزار سوار به یاری اوغانیان و جرماییان  فرستاد و خود به یزد حمله کرد. شاه مظفر پسر امیر مبارز الدین  که در کرمان بود به یزد شتافت و باروی میبد را استوار ساخت.  شیخ ابو اسحاق از محاصرهء میبد نتیجه ای نگرفت و تقاضای صلح کرد. شاه مظفر تقاضای صلح را پذیرفت و هریک به جای خود بازگشتند. سپاهیانی که شیخ ابو اسحاق به فرماندهی امیر سلطان شاه جاندار به کمک اوغانیان فرستاده بود نیز کاری از پیش نبردند و پس از صلح گونه ای به شیراز باز گشتند.

امیر مبارزالدین سر انجام اوغانیان و جرماییان را مطیع کرد.» 1

-------------------

1 – همانجا ، ص 740 – 741

 

در گزارش بن خاوند شاه بلخی از حملهء تیمور به سیستان  موقعیت اوغانها و پشتونها به خوبی مشخص می گردد.

اکنون حمله تیمور بر سیستان را به  دوخاطر  قسماً مفصل و با اندکی اختصار نقل می نماییم. یک ـ به خاطری تعین و تشخیص جغرافیای زیست پشتون ها و اوغانها و دو- به سبب اینکه ظلم متعربه ها را مطابق دستوردین و فرهنگ اعراب برای اشغال قدرت نشان داده باشیم. چیزیکه امروز نیز مدعیان اسلام در کشور زیر عناوین مجاهدین و رهبران تنظیم هایی اسلامی عمل می نمایند. اما چه اندوهبار است ، که با وجود جنایت و قتل و کشتار ها بازهم کسانی حتی درس خواندگان از آنچه که در طول تاریخی به نام اسلام از زمان پیشوایان صدری تا رهبران امروزی که هر روز با تیغ براء میکشند ومی دزدند و می برند.کسی پیدا نمی شود که حقایق را بگوید و به مردم بفهماند. مسلماً اینان کسانی اند که یا نمی خواهند برای باز گویی حقیقت از سوی جاهلان تکفیر شوند ویا میخواهند با تمکینات روشن فکرانه ، هم لعل بدست آرند و هم یار را نرنجانند ، زیرا حفظ منافع  مادی و معنوی حکم می کند که  خرفت بمانندو یا اینکه واقعاً نمی دانند و بی خبر ازهمهء واقعیت ها کورکورانه زیستن را دوست دارند..

بهرحال ، در روضة الصفا در مورد حمله تیمور به سیستان میخوانیم که:

 

« حملهء تیمور به سیستان:

 ... تیمور در  اوایل رمضان سال هفصد و هشتاد و پنج به هرات رفت و مردم هرات را به جهت موافقت با غوریان جریمه کرد. پس از آن روی به سبزوار نهاد و قلعه را از راه نقب به تصرف در آورد و فرمود تا دوهزار کس را زنده روی هم گذاشتند و مناری بر بالای ایشان ساختند.

پس از آن روی به سیستان نهاد. شاه جلال الدین والی فراه از حصار بیرون آمد و با تحف و هدایایی که تقدیم کرد تسلیم شد. پس از آن به آقتموربها فرمان داد تا سیستان را تا دم دروازه های شهر غارت کرد و پس از آن قلعهء زره را به تصرف آورد و در آنجا کشتار زیادی کرده از سر کشتگان مناره ها ساختند. پس ازآن روی به شهر سیستان نهاد و آنجا را در محاصره گرفت. شاه شاهان و تاج الدین سیستانی از پیش قطب الدین شاه بیرون آمدند و سخن از ادای باج و خراج می گفتند که سیستانیان از شهر بیرون ریختند و آغاز جنگ کردند. خلاصه آنکه مردم سیستان چند روز در برابر لشکر تیمور ایستادند و جنگهای دلیرانه کردند و در یک روز که تیر باران سخت کردند اسب تیمور را زخمی ساختند. اما سر انجام در برابر تیمور تاب مقاومت نیاوردند و شهر سیستان تسلیم شد. به دستور تیمور اماکن و مساکن سیستان را ویران کردند و هر چه در شهر بود حتی تا میخ دیوار به تاراج رفت . این واقعه در شوال سال هفصد و هشتاد و پنج و در زمستان اتفاق افتاد. به دستور تیمور، شاه قطب الدین و کلانتران آن ناحیه را به سمر قند فرستادند و قضات و علما و صلحا را کوچانیده به فراه بردند. تیمور حکومت ناحیه سیستان را به شاه شاهان داد.

تیمور پس از فتح سیستان متوجه شهر ُبست  گردید و پسر خود میرانشاه را با دامادش شیر بهرام  و امرای دیگر به تعقیب تومن نکودری که به سوی کیج و مکران رفته بود فرستاد و آنها به او بر خوردند او را به قتل رسانیدند. امیر شهر ممقتو با هدایا پیش تیمور آمد و تیمور او را بشناخت که سالها پیش هنگامی که با امیر حسین از سیستان باز می گشت تیری به دست تیمور زده بود. تیمور دستور داد تا او را گرفتند و تیر باران کردند. در قلعهء هزار پز صدهء توقای که از ایل تومن بودند جمع امده بودند. لشکر تیمور آن قلعه را گرفتند و از کشتگان منار ها ساختند. و جنگهای شدید با لشکر تیمور کردند و بعضی از امرای تیمور را زخمی ساختند. پس از آن قلعهء دهن سر تصرف نمودند و در این میان جماعتی از اوغانیان عصیان کردند و جنگهای شدیدی با لشکر تیمور کردند و بعصی از امرای تیمور را زخمی ساختند و نیکپی شاه پسر مبارک شاه بردغولی را کشتند، سر انجام قلعهء ایشان نیز پس از مقاومت بسیار به تصرف سپاهیان تیمور در آمد و به دستور تیمور اوغانیان را گرفتند و به هزاره های قشون خود بخش کردند و همه را به قتل رسانید. تیمور عده ای را نیز به فتح قندهار فرستادبود و آن عده قندهار را به تصرف در آوردند و خودتیمور به قندهار رفت و پس از آن  حصار قلات نیز به تصرف سپاهیان تیمور در آمد » 1

------------------

1 – کتاب پیشین روضة الصفا ، ص 1040 – 1042

 

سرکوب اوغانیه در کوههای سلیمان توسط تیمور:

در گزارش بن خاوند شاه، اوغانها در مکران هستند ، در قلعهء دهن سر.  و در قندهار و کلات و بُست از اوغانها نام برده نشده است ، چنانکه در بررسی گزارشات سیف هروی در تاریخنامهء هرات هم ملاحظه گردید قندهار ، بُست ، فراه ، زابل و همه جدا از افغانستان یعنی بلوچستان امروزی که بخشی از آن مربوط ایران امروز و بخشی از آن مربوط پاکستان می باشد مورد بحث بوده است.

 در حمله تیمور به هندوستان ، جغرافیایی اوغانها و مرمان خراسان زمین یعنی قندهاریان، کابلیان،  و مردمان غزنی و فراه و بُست کاملاٌ معین می گردد. محمد بن خاوند شاه بلخی : « تیمور قندز و بغلان و کابل و غزنین و قندهار را با توابع تا حدود هند به امیر زاده پیر محمد جهانگیر داده بود و او در معیت امرای نامدار روان شد. اوغانیان کوه سلیمان را بتاختند و از آب سند گذشته شهر اوجه را بگرفتندو از آنجا به ملتان رفتند.... عده ای از امرای خود را بسوی هندوستان روانه کرد  و در چهارشنبه ء غرۀ ذواحجۀ سال هشتصد از جلگۀ کابل به راه افتاد و به ایریاب که دستور مرمت قلعۀ  آن را از پیش داده بود رسید و در آنجا عمارت و مسجد جامع بنا کرد. بعضی از اتباع موسی اوغانی رئیس قبیله کرکسن که می خواستند تیموررا بکشند گرفتار آمدند. تیمور دستور داد تا موسی را با دویست تن از اتباع او گرفتند و به ملک محمد برادر شاه اوغانی که برادرش بدست موسی کشته شده بود سپردند. ملک محمد به قصاص خون برادر ایشان را کشت. تیمور حکومت قلعۀ ایراب را به ملک محمد سپرد.

رفتن تیمور به قلعهء پرنیانی:

تیمور روز دوشنبه هیجدهم ذوالحجۀ سال هشتصد از ایریاب به سوی شنوزان راه افتاد و خلیل سلطان را از راه قبچغای به سوی بانو فرستاد و خود روی به قلعهء نغر نهاد و روز سه شنبه بیست و یکم ذوالحجه به قلعهء مذکور رسید. سلیمان شاه با لشکر خراسان آن قلعه را تعمیر کرده بودند و در آنجا به تیمور خبر رسید که قبیله پرنیانی از قبایل اوغانی

 عصیان کرده اند و به غنایمی که پیر محمد به کابل می برده است دست درازی کرده اند  و بعضی از آنها را برده و از آب هیرمند گذشته و در کوههای بلند متحصن شده اند. تیمور خود بسوی آنها تاخت و اموال ایشان را تاراج و فرزندان ایشان را اسیر کرد.» 1

----------------- 

1 – همانجا ، ص 1078 – 1080

   تعین سیورغتمش به ولایت افغانستان از سوی شاهرخ میرزا:

 در سال 821  در زمان سلطنت شاهرخ میرزا ، بن خاوند شاه از افغانستان به حیث یک ولایت کاملا جدا از قندهار و غزنی و کابل نام  برده  مینویسد که: « پس از آنکه میرزا محمد جهانگیر به غدر پیرعلی تاز کشته شد شاهرخ حکومت بلخ را به پسرش میرزا قیدو سپرد و قندهار و بلاد سند را بر او مسلم داشت . قیدو پس از چندی اظهار تمرد کرد  و پس از انکه شاهرخ به قندهخار رفت فرار کرد. امرا او را از بیم و سطوت شاهرخ امان دادند و به هرات بردند. اما قیدو  باز تمرد کرد و در ماه رجب سال 821 از هرات گریخت و رهسپار کابل گردید. شاهرخ میرزا بایسنقر را جمعی از امرا به طلب او فرستادو میرزا قیدو چون بایسنقر دید متحیر شد و از اسب فرود آمد ، خود را تسلیم کردو بایسنقر او را در بند کرده پیش پدر برد. شاهرخ او را در قلعهء اختیار الدین محبوس کرد و تمام ولایات  او را از کابل و غزنین و قندهار و افغانستان به رسم سیور غال به فرزند خود سیور غتمش داد. »1

----------------------

1 – کتاب پیشین، روضة الصفا ، ص 1154  

 

رشید الدین فضل الله همدانی[ متوفایی سال 718 هه . ق ] در کتاب معتبر خویش جامع التواریخ ( تاریخ هند وسند و کشمیر) وقتی جوانب جغرافیایی کشمیررا می نویسد ازسرزمین طایفهء افغان نام  برده و آنها را شامل سند قرار می دهد. در جامع التواریخ می خوانیم که :

« ... و قلعهء راجگری در جنوب آن افتاده است و قلعه لهور Lahür  از غرب آن که حصین تر از آن قلعه  نشان نمی دهند، و بر سه فرسنگی آن شهر جاوری و تجار از آنجا تجارت و بیع و شری کنند ، پس آن یک حد زمین هند است  از جهت شمال ؛ و بر جبال غریب آن فرق افغانیه اند تا منقطع شود به زمین سند، و جهت جنوب آن  جا همه دریا است، و ساحل آن از تیز که قصبهء مکران است فراگیرد...» 1

----------------

1 –  خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی ، جامع التواریخ ( تاریخ هند و سند و کشمیر)، تحشیه و تصحیح محمد روشننشر میراث مکتوب تهران ص 31 

 

در سال 909 وقتی ظهیر الدین محمد بابر پس از فتح کابل  آهنگ هندوستان می کند در تاریخ نوشته شده است که :

« ... نخستین حملهء او منتهی بتاخت و تاز در سواحل رود سند و زد وخورد با طوایف افغان بود »1

------------------

1 – کتاب پیشین، سعید نفیسی ، تاریخ نظم ونثر در ایران و در زبان فارسی ،ج اول ص 606 

 از این بر می آید که بود باش افغانها در سند بوده است  و در هیچ تاریخی  از مردم سیستان مانند مثلاً قندهار ، فراه ،  زابل  بُست  بنام اوغان یا افغان نامبرده نشده است .

 در همین اثردر جایی دیگری  ضمن درگیری بابر شاه با ابراهیم لودی سلطان دهلی میخوانیم  که : « ... ابراهیم لودی سلطان دهلی که با افغانان در برابر وی ( بابر) همدست بود با او در افتاد و بابر در 930 شهر لاهور را گرفت و در جنگ پانی پت در روز آدینهء 8 رجب 932 همهء متصرفات  ابراهیم لودی را گرفت و وی در این جنگ کشته شده بود. سپس اگره را پایتخت خود کرد و باز مدتی گرفتار زدو خورد با سر کردهء راجچوت رنسنگ فرماندهء چیتور و افغانان ناحیهء جونپور پادشاه بنگاله بود. » 1

-------------------

1 – همانجا

 در جایی دیگر همین اثر ، همایون پسر بابر نیز در جنگ که با  برادر خود  میرزا کامران می نماید ،افغانها  با کامران  در میوات  سند اند. رجوع شود به صفحه 607 تاریخ نظم ونثر در ایران و در زبان پارسی سعید نفیسی جلد اول .

   ما در اینجا به منظور جلو گیری از اطالۀ کلام از باز نوشتی و نقل بسیاری  از منابع و مأخذ که دلالت بر واقع بودن افغانستان در سند می نماید صرف نظر نمودیم . زیرا خواننده ای که  خواهان دلایل بیشترباشد، میتواند برخی از این منابع را که ما اینجا از ذکر آن خود داری نمودیم ، در کتاب { اوستا} تالیف روانشاد عبدالاحمد جاوید ، پیدا نماید.

اما ذکر این نکته لازم است که روانشاد داکتر جاوید نخواسته است  که در اتکا بر منابع و مأخذ که به آن رجوع کرده، موقعیت جغرافیایی افغانستان را تثبیت نماید. اگر به بسیاری از آن منابع و مأخذ که داکتر جاوید نقل نموده  ، توجه به عمل آید ، بسیار به وضاحت خواننده موقعیت و تبار افغانها را تشخیص داده میتواند. اما با تاسف مرحوم داکتر جاوید شاید    بنا بر دلایل نخواسته است  چنین بکند. من بخاطری تنها از تحقیق داکتر جاوید در این زمینه نام بردم که نوشته و پژوهشهایی دیگران در زمینه نام افغانستان ، از موضع ایرانزدگی سگالیده و ناسگالیده به عمل آمده است که در جایی دیگر روی آن بحث خواهیم کرد.

ولی اینکه چرا در کتب متقدم ، این طایفه گاه   اوغان و گاهی افغان یاد شده باید گفت که متقدمین مانند معاصرین معنی اوغان را در فقةالغت دری و عربی پیدا کرده نتوانستند، و زحمت این را هم به خود ندادند  که این کلمه را در گویشهایی سند و پنجاب و بلوچی سراغ نمایند. زیرا اگر مراجعه می کردند بدون شک اگر معنی دیگر این لغت نمی داشت، مسلماً نام یک طایفه بود و باید آن را مطلق می نوشتند یعنی( اوغان) و از دو رنگ نویسی و دو رنگ گویی پرهیز به عمل می آمد.

چیزی دیگری که افغانها را از پشتونها جدا می سازد. ادب و فرهنگ و زبان است.

تفاوت ادب و زبان پشتونها با افغانها :

قبلاً اشاره یی کرده بودیم که راجع به تفاوتهایی اخلاقی اوغانها و پشتونها بحث خواهیم نمود. از آنجایی که به گونه مفصل بر علاوه ء  حضرت فردوسی ، که  طایفه اوغانها را در وجود کک کهزاد معرفی نموده ،و پشتون ها را در وجود رستم. سیف هروی در تاریخنامهء هرات و محمد بن خاوند شاه بلخی در روضةالصفا نیز اشاره هایی لازم در زمینهء  اخلاق و کردار طایفه اوغان  نموده اند ، که بنا بر اصول شریعت ناب محمدی (!) نه دو شاهد که سه شاهد  براخلاق و کردار این طایفه در تاریخ شهادت داده اند ، که همین خود میتواند بسنده باشد. اما شاهد بهتر در مورد کردار و رفتار و پندار این طایفه حضور شان در زمان حاضر بنام (طالبان)  است . چنانکه قبلاً هم اشاره کردیم طالبان همان افغانهایی اند که از سده ها به این سو مشغول اعمال وحشیانه بودند ، که امروزهم می باشند. هرکسی فقط در نگاه اول ، وقتی به افراد و اشخاص طالب ( = اوغان) در این سویی مرز دیورند و چه در سرزمین آبایی شان پاکستان( طالبان پاکستانی) در آنسویی مرز نگاه بکند ، میتواند بگوید که پشتون طالب  نیست ، نه تنها از لحاظ اخلاق و روحیه و رویه ، بلکه در چهره  و نگاههایی انسانی پشتون هایی سر زمین ما نمی توان آن خطوط وحشت، جنایت ، رهزنی ، آدمکشی و هزاران گناه کبیرهء  دیگر را، که در چهره طالبان = اوغان  موجود است ، خواند و دید.

چه نابخردانه و شرمگینانه خواهد بود که نسل سام و زال و رستم  کشواد و میلاد را به طایفه ای پیوند داد که در تاریخ  به گفتهء فردوسی بزرگ : (بد نژاد) و به توصیف سیف هروی: ( سخت بی باک و شبرو  ودزد و خونی و فتنه انگیز و عیار پیشه اند). امروز هم مردم کشور ما می بینند که چگونه اوغانیان(= طالبان) بر علاوه ایکه مرتکب جنایات اسلامی در سراسر مملکت می شوند به ویژه بر عیله پشتونهایی کشور ما در قندهار، زابل ، فراه ،پکتیا ، خوست ، کنرهار ، و ننگرهار و سایر مناطق شرق و جنوب شرقی پشتون نشین  سرزمین ما به قتل و جنایت مشغول اند.

 یکی از جنایات اوغانیه پس از اینکه به کرسی های قدرت در خراسان ( افغانستان امروزی ) دست می یابند ، همانا نقل انتفال و دعوت اقارب و خویشاوندان شان در خراسان است. که این نقل و انتقال در تاریخ معاصر ما بنام ( ناقلین ) یاد میشوند. ناقلین تماماً مردمان انسوی تورخم و چمن می باشند. هیچیک از ناقلین که در مناطق به ویژه شمالی کشور ما نقل یافته اند از اقوام با شهامت و غیرتمند پشتون خراسان نیستند.

 بهر حال ، بی مورد نیست اگر گفته شود که زمانی که احمد شاه درانی تاج شاهی به سر می گذارد. نخست با مخالفت همین افاغنه مواجه می گردد و در نخست احمدشاه بابا مجبور می شود  ایشان را قلع و قمع می نماید.

 در کتاب{ تاریخ احمد شاهی }ازاین رویداد چنین نقل می نماید:

« ... بعد از آنکه حضرت اعلی نقش هستی رخنه گران فتنه جو رااز صحایف اطراف مستقر خلافت زایل و از انتظام مهام ایل جلیل درانی، و تنبیه متمردان بر گشته بخت ، و افغانان حوالی پایتخت فراغت حاصل فرمود، اعلام ظفر فرجام فرمان فرمایی را به عزم جهانگشایی افراخته و لوای سعادت و اقبال آسمان سا ساخته به اتفاق جنود تأیید  پروردگار از دارالقرار قندهار حرکت فرمود و سه منزل پیموده روز چهارم نیم فرسخی قلعه قلات از فر نزول موکب فیض شمل اشرف سرکوب حصار افلاک و شرف بخش مرکز خاک گشت.» 1

--------------

1 _ محمود الحسینی المنشی ابن ابراهیم الجامی،تاریخ احمد شاهی، ج 1، ص 30 ،ناشر حامد یوسف نظری، المان

 رویداد های دوره ء سلطنت احمد شاه ابدالی اگر به دقت ملاحظه گردد ، نخستین یورش ها و جنگها درسرزمین افغانها در سند  است که بعد شاید هم در اثر تشویق افغانها = ( اوغانها) باشد که مرتکب گناه کبیره شده و به سوی هند حمله می نماید و مردمان زیادی  رابه قتل می رساند، یعنی همان جنایتی که سلطان محمود غزنوی ، تیمور ، و قبل از اینها محمد بن قاسم به فرمان حجاج بن یوسف ثقفی در زمان امویها مرتکب گردیده بودند، او نیز انجام می دهد. که بررسی این مسله ،موضوع خارج از بحث این کتاب است. برای اینکه یقین حاصل شود که نخستین جنگ هایی احمد شاه ابدالی واقعاً با طایفء اوغان در سرزمین خود شان در ولایت  افغانستان ایالت سند  واقع گردیده است رجوع شود از جمله سایر تواریخ به تاریخ احمد شاهی محمود الحسینی المنشی.

همچنان باید یادآوری نمود که بر علاوه احمد شاه بابا  ، تیمور شاه نیز چندین مرتبه به سند حمله نموده است.علت پیشترین حملات چنانکه تواریخ شهادت می دهند ، سر کوب مزاحمت هایی مردمان حوزه سند ، یعنی پاکستان امروزی و  یا افغانستان دیروزی می باشد. مردم خراسان به ویژه ملت پشتون که در همسایگی اوغانستان و اوغانان  قرار داشت ، گاهی از مزاحمت های ایشان عذاب می کشیدند ، ولی پس از استقرار پشتونها بر سریر سلطنت یعنی پادشاهی احمد شاه ابدالی، افاغنه دیگر جرأت شورش های را که قبلاً در تاریخ بنام آنها ثبت است از دست دادند و مطیع شاهان پشتون شدند.به ویژه لشکر کشی های احمد شاه و تیمور شاه و شاه زمان به هند که از راه افغانستان آنوقت یعنی سند یا پاکستان امروزی صورت می گرفت ، این قوم  دزدی و راهزنی را از اجداد خویش به میراث داشتند. اینها میدانستند که درکاب متجاوزین بودن چه غنایم و ثروتهایی در پی دارد . به همین خاطر بوده است که این قوم مثلاً در قصدار به روایت همه ای تواریخ جز بنام خلفای بغداد خطبه دیگری نمی خواندند. زیرا اینها که دزدی و آدمکشی پیشه داشتند، خاطرات تجاوز قتل و کشتار و غارت محمد بن قاسم ثفی را بیاد داشتند ، وهیچ شکی هم نیست که پس از مقاومت مردم سیستان در برابر اعراب متجاوز، و هنگامی که مردم سیستان از اعراب  شکست می خورد ، این قوم راهنمایی مسیر تجاوز محمد تا هند نشده باشند و خود یکجا با محمد و محمدیان دست به غارت و قتال نبرده باشند . گرچه که در تاریخ بلوچستان  نوشتهء گل خان نصیر که آن را ملک بلوچ ترجمه نموده می نویسد که بلوچها  با شمشیر های خوانچکان خویش محمد و دیگر متجاوزین به هند را یاری داده اند. باید گفت که قوم اوغان ، قوم  بلوچ نیست ، اما  افغانستان شامل حوزه جغرافیایی بلوچستان ، یعنی سند قدیم و پاکستان امروزی بوده است. گل خان نصیر می نویسد:

« ... اگر بلوچها در آن زمان هوس کشور گشایی میداشتند ، حکومت های فاسد سند ، و پنجاب حتی مدتی بسیاری کوتاهی هم نمی توانستند در مقابل شمشیر های خون آشام بلچها مقاومت کنند، اگر فتوحات محمد بن قاسم ، نادرشاه  و احمد شاه ابدالی درست بررسی شوند ، دیده می شود که آنها به کمک این قوم صحرانشین  توانسته اند به فتوحات هند و سند خود نایل شوند. » 1

----------------------------

1 – گل خان نصیر ، تاریخ بلوچستان، ترجمهء ملک بلوچ، قسمت سوم، فتح قلات توسط مغولها، ص

 باید اشاره کرد که مطالعه تاریخ بلوچستان از مولف  گل خان نصیر ، واقعیت های ناگفته و ناشنیده ای را  در رابطه به اقوام اوغان و و اسمای که مترادف به این نام اند و اینکه چه رابطه هایی در نهان در طول تاریخ در حوزه سند و یکی از ولایات آن بنام افغانستان به ویژه در پایتخت افغانستان ( مستنگ) اتفاق افتاده است به وضاحت بیان میدارد. هم چنان ریشه ای بعضی از اقوام را در جغرافیایی این حوزه  در تاریخ میتوان دریافت، که چگونه شکل گرفته اند ، و همچنان شهر ها و قبیله های را مانند گژوغان، که این کلمه گژوغان مبین این واقعیت میتواند باشد که اوغان نیز کلمه ای مربوط به زبان همان جغرافیای یعنی سند و پنجاب باشد پیدا کرد، چنانکه با مطالعه آثار به ویژه مکرانی و ملتانی و بلوچی  کلمات با  این ردیف و قافیه بسیار موجود می باشد که هر کدام ، صرف در بیان منطقه و یا قوم است. .

 اوغانیه در رکاب شاه شجاع سدوزی به کشور خراسان راه یافتند:

  زمانی که انگلیسها بجای اعراب علم تجاوز بر میدارند و به طرف کشور های شرق، به ویژه هند و خراسان و پارس شمشیر استعمار از نیام بر می کشند، در معاملات خویش ازجمله مثلاً شاه شجاع  را تربیه نموده و او را در گویته به حیث حاکم آنجا تحت تربیه خویش  قرارمی دهند. 

در کتاب" بلوچ و بلوچستان – دوران تسلط انگلستان" نوشته شده است که : « ... مستنگ و گویته به شاه شجاع داده شد گویا اینکه انگلیسیان به اداره آنجا به نام وی ادامه دادند» 1

-------------------------------  .  

www.encyclopaediaislamica 1-

 

 ما قبلاً مطابق به اسناد تاریخی شرح دادیم که مستنگ یاتخت ولایت افغانستان در ایالت سند بوده است ، که امروز هم به همین نام مربوط پاکستان شده است . در کتاب تاریخ بلوچستان و همهء دیگر تواریخ و از جمله مثلاً در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ اثر میر غلام محمد غبار می  خوانیم که: « قشون انگلیس در مارچ 1839 م با شاه شجاع از شکار پور  به خط دره بولان به حرکت افتاد. »1

-----------------

1 – میر غلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ ، ص 528، هجوم انگلیس

 

مطالعهء دقیق کتاب افغانستان در مسیر تاریخ این واقعیت تلخ را میرساند که غلام محمد غبار نیز نخواسته و یا نتوانسته که به باز گویی حقیقت اشکارا  همت گمارد.اما در پرده ، مثلی اینکه میخواسته حرف خویش را بگوید چیزی را به نمایش گذاشته است . مثلاً ، او وقتی میخواهد کروفر و مسیر حرکت قشون انگلیس را  بسوی خراسان بیان کند، بجای اسم خاص از اسم عام یعنی کلمهء کشور استفاده می کند، ولی خواننده زیرک میتواند واقعیت را کشف نماید. انجایی که غبار از افغانستان نام می برد ، بسیار به وضاعت معلوم می گردد که افغانستان آنسوی بندر تورخم ، انسوی دیورند است. و وقتی قشون انگلیس با کنیزان و خانم های خود به مهمان خانه افغانستان وارد می شوند ، هنوز داخل جلال  آباد نگردیده اند، مهمان خانه افغانستان هم جایی است که در آن سویی تورخم قرار دارد. غبار می نویسد:

 « ... بعد ها خانم های انگلیسی نیز با تعدادی از کنیزان و غلامان و محفه و تخت روان، با تجمل فراوان داخل مهمانخانه افغانستان شدند. عبور این اردوی مجلل از راه افغانستان به مثابه سیل ملخی بود که در شهر ها ود هات کشور مریختند و آذوقه و علوفه و روئیدنی در مسیر خود باقی نمی گذاشتند.  انگلیس ها با چنین اردویی میخواستند تنگه خیبر را عبور و از جلال آباد بکابل مارش نمایند.

ولی حلیف آنها رنجیت سنگ که چنین دید از قلمرو خود در زیر جولان قشون انگلیس بترسید و عبور ایشان را مجاز نشمرد. انگلیسها به ناچار راه دورتر و پر زحمت تری اختیار و از اراضی سند به عبور اندس به استقامت شکار پور به قصد قندهار حرکت کردند.» 1

---------------------

1 – همانجا ، ص 523 – 524

 به نظر می رسد آنچه را که شاد روان غبار نوشته احتیاج به تفسیر ندارد. ما قبلاً ذکر نمودیم که افغانستان در حوزه سند و پنجاب واقع بوده و پایتخت آن هم مستنگ بوده است. از مستنگ میر غلام محمد غبار هم فراوان نام می برد ، اما حاضر نمی شود بگوید که این مرکز افغانستان بوده است . بهرحال بیان واقعیت و حقیقت شرایط و تقیه  به پیروی از مولایی متقیان کار مسلمانان  است. ، مثلاً در هزاره سوم که جهانیان به کشف اسکلت های چند میلیون سال پیش انسان نایل آمده است ، هنوز هم مشکل است اگر کسی بگوید که بابا آدم و  بی بی  حوا که تاریخ ظهور شان به حیث هستهء آفرینش مذهبی  تا ده هزار سال هم نمی رسد ، یک افسانه است، یا مثلاً کسی بگوید که مردم ما خدا پرست بودند، اما اعراب آمد و به زور سوته ایشان را مسلمان نموده و از خدا پرستی به الله پرستی مجبور شان کردند.  که تا امروز هم به سنگ سیاه  سجده می کند. به همین لحاظ هم مشکل بوده که کسی بگوید پشتون ، افغان نیست، و افغان هم پشتون نیست و افغانستان  هم با آنکه در جغرافیای منطقه وجود داشته اما هر گز در جغرافیایی کشور ما واقع نبوده  است . جالب است  که حتی گاهی  مرحوم میر غلام محمد غبار خود نیز  راه کُم می نماید و نمیداند که مسله  را چگونه تفهیم نماید. مثلاً وقتی پس از آنکه از جلوس شاه شجاع  در قندهار اطلاع می دهد . از برگزاری مراسم به مناسبت تاج پوشی شاه شجاع  در محضر پسرش تیمور  در پشاور  یاد می نماید . جالب اینست که شاد روان غبار چنانکه تذکر دادیم  به نسبت معاذیر معلوم پشاور را ، افغانستان مشرقی می نامد . اما جایی دیگر درست می فرماید که در محفل تیمور ، سران نظامی و ملکی  افغانی ، پنجابی و اروپایی

 ( یعنی انگلیس) حضور به هم رسانیده بودند. کاری که روانشاد میر غلام محمد غبار نموده اینست که بهر حال واقعیتها را بنا بر مصلحت ها در غبار الفاظ بیان نموده که فقط خوانندهء زیرک میتواند درک کند، مثلاً در گزارش محفل تاج پوشی شاه شجاع در قندهار و در حضور پسرش در

( افغانستان مشرقی) = پشاور به وضاحت افغان و افغانستان را در آن سوی دیورند امروزی قرار می دهد، و پشتونها را جدا از افغانها می گرداند اما بنام افغانستان مشرقی .ما میدانیم که مردم با شهامت و دلیر قندهار ، بُست زابل و کابل و جلال آباد  مردانه وار علیه انگلیسها و شاه شجاع مبارزه نمودند . مراجعه کنید به تاریخ تجزیه شاهنشاهی افغانستان ، اثرعلامه عبدالحی حبیبی، افغانستان در مسیر تاریخ ، اثر میر غلام محمد غبار .

در اینجا به گونهء فشرده نقل هایی از تاریخ غبار را می آوریم که همه بیانگر آنست که اوغان یا افغانها مردمان حوزه پنجاب یا سند و پاکستان امروزی  در طول تاریخ جدا از قوم پشتون بوده و هستند و هیچگونه تعلقی به ملت بزرگوار  و پر مدنیت پشتون ندارند. در افغانستان در مسیر تاریخ می خوانیم که :

 « ... -  رنجیت سنگ  ده هزارعسکر مسلمانان پنجاب  را توسط پسر خود کنوز نو نهال سنگ تشکیل و به پشاور نزد تیمور اعزام نمود.

- کلادوید مامور سیاسی  و موکل تیمور به استخدام عسکری از افغانها بنام شهزاده تیمور  پرداخت. ( توجه کنید-  در پشاور)»1

------------------- 

1- همانجا .

کسانیکه به تیمور پسر شاه شجاع در آنسوی دیورند می پیوندد و بدین وسیله میخواهد از سلطنت شاه شجاع به وسیله انگلیس دفاع نمایند، همه سران قبایل اوغانی =  افغانی اند نه پشتونها.  غبار می نویسد:  

 « در محاذ شرق ...  سر کردگان متعددی بنام شه شجاع  پادشاه افغانستان به شهزاده تیمور پیوستند از قبیل: طره باز خان و صادق محمد خان از لعل پور، غزن خان و فرید احمد خان از دیر ، عنایت الله خان از سوات،  میر علم خان از باجور ، نواب خان از پندیالی ، بدر الدین خان از موسی زئی ، غلام خان و محمد امین خان و گوجر خان و حمید خان از تهکال ، سید احمد شاه خان و سر فراز خان و نجابت خان از تیرا ... و غیره »1

------------------------

1 – کتاب پیشین ، افغانستان در مسیر تاریخ ص 524- 528

  همه ای مناطق که نامبرده شده است حوزهء سند می باشد که شامل ولایت افغانستان بوده.  در حالیکه  مردم قندهار و غزنی و فراه و دیگر ولایات جنوبی کشور ما علیه انگلیسها و اوغانها مقاومت  جانبازانه ء می کرده اند. با آنکه برخی از سرداران  بی شرمانه یا فرار و یا تسلیم  اوغانها و قشون انگلیسها گردیدند . ولی اقوام دلیر و باشهامت  کشور پشتون ، تاجیک ، ازبک هزاره و همه ، در مقابل تجاوز اوغانهایی پنچابی و قشون انگلیس  به سرزمین شان از شرف و عزت  آزادی خویش مردانه دفاع نمودند.

 تشابهات:

  قوم دلیر و با شهامت پشتون چنانکه گفته آمدیم خصوصیات برجسته و متعالی نسبت به اوغانها دارد ، با انکه از لحاظ زبان و دین و برخی از مسایل فرهنگی با هم مشترکات زیاد دارند. اما  باید گفت که این شراکت ها همانند ان  تشابهات است که مردمان دری زبان ما ( تاجیکها) با مردمان پارسی گوی( ایرانی ها ) دارند. درجهان  تقریباً تمام کشور هایی که در یک قاره و  منطقهء جغرافیایی واحد واقع است جوامع این کشور ها مشترکات تاریخی و فرهنگی و آیینی و اکثراً لسانی میداشته باشند. مثلاً در قارهء افریقا کشورهای عربی را مدنظر بگیریم ، در اروپا  نمونهء بسیار دقیق آن آلمان و اطریش است و همچنان در آسیا بر علاوهء کشورهای آسیای میانه این قاره  کشورهای هند و چین مثل هند، پاکستان،  سریلانکا، بنگال و افغانستان  و پاکستان و ایران و افغانستان، ایران تاجکستان و تاجکستان و ایران و غیره. بهر حال نمونهء این چنین مثال ها زیاد است که اگر مثلاً در رابطه به زبان مشترکات عمومی یا کلی نداشته باشند قسمتی از جغرافیای هریک از کشور های همسایه خواهی نخواهی با هم یکی است. به همین گونه دری زبان افغانستان زبان مشترک با فارسی زبانان ایران دارند وزبان پشتونهای کشور ما نیز با زبان اوغانها های ولایت اوغانستان ایالت سند یکی بوده  و یا در اثر نزدیکی ها یکی شده است. اما از لحاظ قومی نمی توان آنها را یک قوم به حساب آورد ، همانطوریکه نمی توان فارسیان را با مردم دری زبان خراسان از یک قوم شناخت و بیشرمانه خواهان ( ایران  بزرگ و یا خراسان بزرگ ) گردید.

 یا مثلاً مصری ها زبان عربی دارند ولی از لحاظ تباری عرب نیستند ، چنانکه مثلاً پاکستانی ها زبان شان اردو است یعنی همزبان با هندی ها می باشند ولی از لحاظ تباری فرق دارند. بنا بر مطالعه تاریخ قطعاً اینها از نسل عرب باید باشند ، همان اعراب که بار ها و بار ها به این کشور تجاوز نموده اند، این هم شاید دقیق نباشد، زیرا به کشوربزرگ هند تجاوزات گسترده یی از سویی نه تنها اعراب بلکه ترک و تازی و همه غارتگران جهانی به عمل آمده است. از این لحاظ  بنا بگفته فردوسی بزرگ قطعاً مردمان پاکستان:« نه دهقان و نه ترک و نه تازی بود» اما مسلمان اند. که ما قبلاً توطئه تشکیل این دولت را به وسیله انگلیسها، تشریح کردیم.

بهر حال چنانکه گفته شد در همین جغرافیای قبیله ای بنام ( اوغان) هم زندگی می کرده که در اوراق تاریخ یک قوم بدنام ثبت گردیده است. گرچه که فردوسی بد نژاد می گوید .ولی این قلم معتقد برآن است که نژاد بد و خوب ندارد.  بلکه این افراد و  دسته و گروهها هستند که خوب و بد میتواند داشته باشد. این خوبی و بدی قبیله ء اوغانها را سیف هروی  در تاریخنامه هرات  چنانکه بوده اند بیان داشته است که ما آن را به تفصیل باز نوشتی کرده ایم . 

شادروان عبدالحی حبیبی  نیز، بی همتی ، راهگیری و غارتگری این طایفه را ضمن نقل تعهد نامه های اینها با انگلیسها   زیر عنوان (پیمانهای انگلیس و قبایل افغانی ) به معرض قضاوت گذاشته وبدین وسیله  شناخت مفصلی از خوی و خاصیت های ایشان ارائه میدارد که میتوان این بررسی را شناخت این قوم در عصر حاضر نامید. و باید گفت که بررسی حبیبی از این قوم و گزارشات  سیف هروی در رابطه به افاغنه تداوم بیان کارکرد  ذاتی این طایفه در طول زمانه ها  میتواند باشد، کارکرد هایی که امروز زیر نام طالبان انجام می دهند.

روانشاد حبیبی می نویسد: