مستنگ پایتخت اوغانستان :

از متن جغرافیای تاریخنامه هرات چنین استباط می شود که  مستنگ مرکز کشوری بنام افغانستان است که شامل هیچیک از سرزمین های  کشور ما که امروزبنام آن ( افغانستان) یاد می گردد، نمی شود . شهر مستنگ شامل شهر ها و دهات بسیاری بوده است چنانکه در حاشیه کتاب تاریخنامه هرات هم ذکر شده است که:« شهر مستنگ یا مستنج را اصطخری و مقدسی هر دو در اثر خود اسم برده  اند و مقدسی در باره آن گوید دوهزار و دویست دهکده دارد» 1

-------------------------

 همانجا ، ص 230

اما  اصطخری در مسالک و ممالک  شهر مستنگ یا مرکز افغانستان را  جز ازایالات هند و سند شمرده و در حوزه ملتان و مکران آن را واقع می داند . در مسالک و ممالک در صفحات 146 تا 115 ذکر شهر های هند و سند به عمل امده است که از جمله کرمان و ملتان به مثابه ایالات بزرگ و شهر های مانند قصدار ، قندابیل و غیره در جنب ایشان می باشد و در صفحه 153 در ذکر بلاد سند و توابع آن از مستنج ( مستنگ) یاد کرده می نویسد : « ... و چون از منصوره سوی دهه به سدوسان باید شدن بر کرانهء مهران، و از قندابیل تا مستنج  در { این} ناحیت نیز چهار مرحله بود و از قصدار تا قندابیل پنج فرسنگ و از قندابیل تا ملتان ده مرحله بیابان... » 1

-------------------------

1 ـ  مسالک و ممالک ،اصطخری ، ص 153

 وقتی تاریخ خراسان  ( افغانستان امروزی) را بررسی می نمایم ملوکی که بنامهای شاهنشاه که پسرش بهرام شاه باشد و  ملک میرانشاه که داماد شاهنشاه باشد و در سرزمین خراسان  ( افغانستان امروزی) ، پادشاهی یا حکومت کرده باشند وجودندارد. طایفه افغان و کشوری بنام افغانستان در تاریخ و جغرافیای  کشور ما موجود نیست و مردم ما که امروز  بر خلاف صریح اسناد تاریخی  افغان نامیده می شود، هیچگونه تعلقی به افغانستان دیروزی  و مردم آن سرزمین  که اوغان = افغانها بوده اند، ندارند.  اوغانها = افغانها یک طایفهء از مردم مکران و ملتان در یک ناحیه کوهستانی بنام افغانستان بوده است و زیاد تر هم در شهر های دیگر  از جمله شهر مستنگ که این شهر را سیف هروی در تاریخنامه هرات افغانستان نامیده، بودو باش داشته اند. گرچه در کتاب روضته الصفا تالیف محمد بن خاوند شاه بلخی این طایفه  نه به اسم افغان بلکه ( اوغان) در کرمان یاد گردیده ، که ما بعداً روی آن مکث خواهیم نمود . اما  بنا به روایت سیف هروی این طایفه بیشتر در مستنگ و در خدمت شاهان و یا ملک مکران و ملتان و حوزه پنچاب  بودو باش داشته اند.

 بنا به روایت سه منبع اقدم ، شاهنامهء فردوسی، تاریخنامهء هرات  تالیف سیف هروی و روضته الصفا خاوند شاه بلخی این طایفه ،مردمان { شبرو و دزد و خونی و فتنه انگیز }بوده اند. که البته این قلم چنین اوصاف را با وجود واقعیت آن در مورد یک طایفه بصورت کل موجه نمی داند. اما کردار و پندار طالبان  که آنها از  آن سویی سرحد و به گمان اغلب همان باز ماندگان اوغانهای ولایت  افغانستان ایالت سند اند، نشان می دهد که باید شبرو دزد و خونی و فتنه انگیز بوده باشند. گرچه برخی ها طالبان را پشتون می دانند ولی باید گفت که قوم دلیر پشتون هیچگونه رابط ا ی با افغان = اوغانها ندارند به ویژه اقوام شریف ساکن در بست قندهار ارزگان ، زابل والخ .

 بهر حال  واقعیت  این است که افغا ن= اوغانها مردمان حوزه پلوچستان بوده و افغانستان یکی از ایالات سند و بنجاب که مرکزش همان مستنگ می باشد.  که به گفته  مقدسی دوهزار و دویست دهکده داشته است.

 این واقعیت را در تاریخنامه هرات به وضاحت میتوان تشخیص داد. در تاریخنامه هرات خواندیم  که جاهو  و جمال الدین حسن علمدار به افغانستان در آمدند و تمامت ممالک افغانستان  در تحت تصرف شاهنشاه  پدر، بهرام شاه پسر و میرانشاه داماد شاهنشاه بود. وقتی جاهو  داخل افغانستان (= مستنگ) می شود : « نواب و حجاب و سپاه  سالاران خود را به استقبال جاهو فرستادند و او را به تعظیم  و تو قیر هر چه تمام تربه شهر در آوردند.

روز دیگر ملک شاهنشاه با تمامت ارکان دولت خود به دیدن جاهو آمد    و جمالدین حسن علمدار را از زحمت راه بپرسید . جاهو سواد یرلیغ را پادشاه منکوخان و احکام امرای خراسان و مثال ملک شمس الدین  به شاهنشاه و بهرام شاه و میران شاه نمود . ملک شاهنشاه بفرمود تا جهت تعظیم و حرمت داشتِ یرلیغ پادشاه و مثال ملک اسلام ، هزار دینار بر سر خوانندگان یرلیغ نثار کردند و نوبت شادمانی بزدند ، و جاهو را گفت که " سه روز را جواب شما بگویم " بعد از سه روز شاهنشاه مجمعی ساخت و بر سر جمع گفت که " ای امیر معظم بدان که پیش از این تاریخ ملک وفا چند سال در این ولایت حاکم بود و بعد از وی ملک فخرالدین کجوران. امروز ملک اسلام شمس الحق والدین در این دیار به حکم کفار آمده و ما تا این غایت مال به چنگیز خانیان نداده ایم. اکنون از دینداری و شرع مطهر نبوی نباشد که کفار را منقاد گردیم و به خدمت کاری و رعیتی ایشان در آیم. به حمد اللله تعالی که ملک شمس الدین  ملک مسلمان و دین ورز است و به انواع نیکو نامی و بزرگی معروف است اقالیم سبعه و به اصناف داد وسداد و رشاد منعوت ، و بانی خیرات و مبرات ، و حامی  حوزه و بیضه عقل و نقل، مالک مملکت دولت بذل و فضل ، و راعی رعایا و برایا، و باذل عطایا و هدایا، و قاهر و قاسر مخالفان و کنازعان . بدان قدر مال که می فرماید سال به سال به عمال آن تسلیم کنیم ، و الا که لشکر بدین جانب آرد جز زیان و نقصان فایدهء دیگر نیابد؛ چه ، مردمان افغان سخت بی باک و شبرو و دزد و خونی و فتنه انگیز و اعیار پیشه اند ، خاصه این گردان که ملازم من اند، که هریک به مردی و مبارزه صد چون رستم  دستان و سام نریمان را به جام صمصام گرز گاوسار، مست و بست گردانند. » 1

------------------------

1ـ کتاب پیشین ، تاریخنامه هرات ،ص230 ـ 231 ـ 232

 

چنانکه سیف هروی در تاریخنامه هرات می نویسد ، ملک شمس الدین از گفتار سران افغانستان به خشم آمده و و به پایتخت افغانستان (مستنگ) حمله می کند. در تاریخنامه هرات میخوانیم که :

 « چون شهورسنهء اثنی و خمسین و ستمائه{ =652} در آمد، در اوایل محرم این سال مذکور ملک شمس الدین شهر مستنگ را محاصره کرد و پیش ازرسیدن ملک شمس الدین به مستنگ ، ملک شاهنشاه و بهرام شاه و میرانشاه با پنج هزار مردجنگی پناه به قلعهء خاسک برده بودند. و این قلعه بس استوار و منیع بود و دراوذخیرهء  بی حد و اندازه.

 ملک شمس الدین چون به مستنگ رسید اکابر و اعیان مستنگ پیش آمدند و شرایط خدمت به جای آوردند و بر ملک آفرین خواندند و گفتند( ملک جهاندار ملک بخش؛ قلعه گشای عدو بند، فیروز روز کامیاب کامران را تا نفخ صور در غرور و سرور دوام سلطنت و نظام حشمت باد و جهان و جهانیان حامد و مادح ، و زمین و زمان رهی و رهین. بعد از ادای ادعیه ، عرض داشتند که ( ما بندگان دوستدار و خدمتکار خداوندیم ) ملک شمس الدین ایشان را بنواخت و مستنگ را به ملک تاج الدین کُرد داد. »1

---------------------- 

1ـ کتاب پیشین ، تاریخنامه هرات ، ص235

 پس از آنکه مستنگ را به ملک تاج الدین می سپارد ، خود روانه قلعهء خاسک  که در آنجا شاهنشاه و میرانشاه و بهرام شاه حاکمان اوغانستان پناه برده بودند و یکی از قلعه  های مستحکم و در فاصله چند فرسنگی مرکز افغانستان  یعنی مستنگ قرار داشت حمله می برد. شرحی به محاصره کشیدن این قلعه و چگونگی حمله و دفاع را پس از آنکه سیف هروی در تاریخنامه ذکر می نماید مینویسد: « ... ملک شمس الدین بفرمود تا از اول بامداد کوس حربی فرو کوفتند و نای رزمی در دمیدند و سپاه چون ابر سیاه از جوانب قلعه حمله آوردند... شاهنشاه و بهرام شاه و رؤوس سپاه و تمامت ساکنان قلعه بعد از آن که روز نصفی بگذشت و از طرفین مرد بی حساب به قتل رسید، به یکبار فریاد [ الامان الامان] بر آوردند و دست از حرب باز داشت{ند} و پای مقارمت بس کشید{ند}و سر بر خط انقیاد نهاد{ند}. لشکر ملک شمس الدین به یک حمله خود را نزدیک  دروازهءقلعه انداختند و آتش در در زدند و در قلعه در آمدند و قُرب چهارصد مرد نامدار مبارز را بکشت{ند}. و دیگر ، ملک الاسلام شمس الحق والدین، طاب ثراه، شهنشاه و بهرام شاه را با نود تن از اقارب و نواب ایشان به قتل رساندند و سر های ایشان را از بدن جدا کرد و به اطراف و اکناف  افغانستان فرستاد و تمامت اموال و اجناس و مواشی ایشان را بر سپاه منصور قسمت کرد و باقی اساری را به ملک تاج الدین بخشید.»1

------------------------

1ـ کتاب پیشین، تاریخنامهء هرات ، ص 236 ـ 237

بهر حال دوران ملوک کُرت در خراسان روزگار قابل تایید در تاریخ ادبیات کشور ما نمی باشد ، زیرا این خاندان برای منفعت خاندانی و  طبقاتی خویش  ستم و ظلم را از دو منع بسیار وحشی سرمشق خویش گردانیده بودند که یکی ازاین منابع همان دین اسلام و شیوه کشتار های اسلامی و دومی منبع آنها همانا قتل و ویرانی و غارتگریهایی چنگیزی بوده است گرچه که اساس کارهای وحشیانهء اولادهای  چنگیزیان

 ( بعدی) و کرت را اسلام تشیکل میداده است. بهر حال این نکته راباید گفت که تجاوزات و قتل ها و غارتگریهای آل کُرت رابه هیچوجه نمی توان محکوم نکرد، مانندهمه یی تجاوزات و غارتگریهای که اعراب و چنگزیان بیگانه در خاک مانموده اند . ما در اینجا فقط قصد آن داریم که بگویم که بر اساس گزارشات مورخ نامدار کشور ما ، سیف هروی  ، افغانستان= اوغانستان کجا؟  وافغان=  اوغان کی ها بوده اند.

البیرونی هم مستنگ را که مرکز افغانستان به شمار میرود شامل حوزهء سند می شمارد . شادروان عبدالحی حبیبی به نقل از بیرونی می نویسد:

« والبیرونی هم در قانون مسعودی سیوای و مستنگ را که اکنون در بلوچستان داخل اند ،وسیوان که در سند کنونی است از بلاد والشستان می نویسد.»1

--------------

1 – عبدالحی حبیبی، پنجاه مقاله ، نشر مطبعهء تعلیم و تربیه کابل، سال 1361 ص 210

 طبق آنچه که شادروان حبیبی  از قول مقدسی، وحدود العالم و البیرونی در قانون والصیدله و یعقوبی می نویسد« ... والشسان در بلو چیستان سند موجوده واقع بود»1

-------------

1- همانجا  .

  در زین الاخبار گردیزی  هم از مستنگ نام برده شده است و آن هنگامی است که سلطان محمود غزنوی برای چپاول و غارت اموال مردم خدا پرست و پرهیزگار هند، بسوی آن دیارکمرخویش برای قتل و کشتار بست و فرمان حرکت داد. در زین الاخبار گردیزی می خوانیم که:

« ... و چنین خبر آوردند مر امیر محمود را که تا نیسر * جای بزرگست بسیار اندرون؟ و این تانیسر به نزدیک هندوان همچناست که مکه به نزدیک مسلمانان. و سخت بزرگ دارند هندوان آن بقعت را. و اندران شهر بتخانهء سخت کهن است. و اندران بتخانه بتی است که آن را جکر سوم گویند. و چون امیر محمود رحمة الله این خبر را بشنید، رغبتش اوفتاد که بشود، و آن ولایت را بگیرد، و آن بتخانه را ویران کند. و مزدی جزیل خویش را به حاصل آورد. و اندرسنه اثنین و اربع مائه، از غزنین برفت و قصد تانسیر کرد. و چون تروچنپال شاه هندوستان خبر یافت تافته گشت، و رسول فرستاد سوی امیر محمود، که اگراین عزم را بیفگنی و سوی تانیسر نشوی، پنجاه فیل خیاره بدهم.

 امیر محمود رحمة الله  بدان سخن التفات نکرد و برفت. به دیره رام رسید، مردمان رام بر راه آمدند، اندر انبوهی بیشه و اندر کمینگاهها بنشستند، و بسیار مسلمانان را تباه کردند. و چون به تانیسر رسید، شهر خالی کرده بودند. آنچه یافتند غارت کردند، و بتان ( 226) بسیار شکستند، و آن بت جکرسوم را به غزنین آوردند. و بر درگاه بنهادند، و خلق بسیار گرد آمدبه نظارهء آن.

و اندر سنه ثلث و اربع مائه غرجستان را بکشاد، و شارشاه غرجستان** را بیاورد و بند کرد و به شهر مستنگ فرستاد...» 1

---------------

*- در قانون مسعودی 563 و کتاب الهند 429 تانیشر شهر مقدس هندوانست. ولی اکنون آنرا تهانیسر گویند، که بروی نقشه درجنوب شرقی سرهند واقعست[تاریخ هند بانگلیسی از ازایشواری پرشاد، طبع آله آباد 1933ع]

 ** - در حاشیهء ص 393 زین الاخبار شادروان عبدالحی حبیبی در باره غرجستان می نویسد که: {سرزمین بین بامیان و هرات را در شمال مجرای هریرود غرستان یا غرجستان یا غرشستان می گفتند که پایتخت آن بشین بود.} و اما روان شاد داکتر عبدالاحمد جاوید به وضاحت غرجستان را ( هزارجات) می نامد. رجوع شود به کتاب اوستا تالیف عبدالاحمد جاوید، ص 24- 25 .

1 – ابو سعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی، تاریخ گردیزی، زین الاخبار،تحشیه و تعلیق عبدالحی حبیبی، تهران نشر دنیای کتاب، ص391 – 393.

 

در تاریخ سیستان از مولف نامعلوم  از مستنگ بنام مستونک یاد گردیده است و مستونک را بجانب شمال سیستان بسوی قصدار واقع دانسته می نویسد: « در بندان کردن نیه را امیر نکودر [  پسر هلاکو ـ ر] با سه هزار سوار و رفتن ملک شمس الدین علی بن مسعود به نیه، و بیرون آوردن اهل نیه را به ایلی، و به سیستان آوردن به سال ششصد و پنجاه و یکی، و نهضت فرمودن ملک شمس الدین علی بن مسعود با لشکر سیستان به جانب شمال و مستونک، و ستدن حصار قضدار و مشکی و آن طرف، به سال ششصد و پنجاه و دو، و توجه نمودن وی به خدمت امیر لشکر. » 1

--------------

1 –  کتاب پیشین ،تاریخ سیستان به تصیحح محمد تقی ملک الشعرا بهار، ص 368

شهر های را که مولف نا معلوم سیستان در پهلوی مستونک = مستنگ نام می برد ، همه در مسالک و ممالک اصطخری  شامل بلاد هند و سند می باشد ، مثل ایل، مشکی  و قضدار . رجوع شود به صفحه 152 مسالک و ممالک اصطخری  در ذکر شهر های هند. تنها در مورد قصدار نظریات مختلف از سوی جغرافیه نگاران متقدم ارائه گردیده است. مثلاً حمد الله مسوفی در نزهة القلوب می نویسد: « سند مملکتی بزرگست از اقالیم دویم و بلاد بزرگش منصوره و ملتان و لهاور و بهاطیه  و فرشاور( پشاور) و ملکفور و قصدار...» 1

------------

1 –  کتاب پیشین ، نزهة القلوب ، ص 259

مرحوم سید احمدادیب پشاوری در حواشی تاریخ بیهقی  که با تصحیح و تعلیقات مرحوم سعید نفیسی صورت گرفته در جلد سوم آن مینویسد:

« قصدار با صاد و قزدار بزاء معجمه بهر دو لغت مستعمل است یاقوت حموی از نواحی سند دانسته اما به عقیدهء من جزو بلوچستان است که در غربی سند است.» 1

--------------

1 – تاریخ مسعودی معروف به  تاریخ بیهقی ، با مقابله و تصحیح و حواشی و تعلیقات سعید نفیسی، تهران انتشارات کتابخانهء سنایی 1319 ج 3 ص 1138

 در همین منبع  به نقل از تذکرهء جغرافیای تاریخی ایران تالیف بار تولد در باره قصدار نوشته است که : « در آن زمان [ یعنی در قرن دهم میلادی و قرن چهارم هجری] قسمت شمال شرقی افغانستان را توران می نامیدند که شهر عمدهء آن قصدار بوده که تا به امروز باین اسم باقی است در این زمان قصدار بلوچستان پایتخت خان نشینی کوچکی است که مطیع شهر عمده تمام صفحهء بلوچستان میباشد در قرن دهم ظاهراً  قصدار همان اهمیتی را داشت که امروز کلات دارا میباشد. حکمران قصدار هیچ اقتداری را غیر  از اقتدار خلیفه عباسی نمی شناخت» 1

-----------------------

1- همانجا، ص 1142

 بهر حال در رابط به قصدار اکثر از جغرافیایی تاریخ چیز های نوشته کرده است. اما همه واقعیت این شهررا در جغرافیایی سند دیروز  و پاکستان امروز می دانند . در تاریخ ادبیات ما ،شاهدخت شعر و ادب بلخ

{ رابعه بلخی} را نیز منسوب به قزدار یا قصدار نموده اند که این قلم مفصل این مطلب را در مقاله جداگانه در کتاب سیطره هزار و چهارصد ساله اعراب بر افغانستان نوشته ام . و باز هم در جلد دوم این کتاب در بخش اندیشه و شخصیت در[ باخا] در این باره صحبت خواهیم نمود .

سیف هروی در تاریخنامهء هرات، پس از فتح مستنگ پایتخت افغانستان= اوغانستان ، نام ازیک شهری دیگر این کشور می برد که بازهم وقتی به تاریخ رجوع می شود در حدود جغرافیایی کشور ما خراسان چنین یک شهر وجود نداشته است و آنشهر ( تیری) است که ربع مردم این شهررا  افغانها = اوغان ها تشکیل میداند   .

 یکی از شهر های اوغانستان بنام تیری درسند:

باید یاد آورشد که در ادبیات دری حصار رادژ می گویند که معنی همان قلعه و حصاررا می دهد، گرچه که این کلمه عربی است و معمولاٌ حصار های تاریخی و کهن را "کهن دژ" یاد می کردند. چیزی مهم دیگر این که در تاریخ معمولاً ازشهرهای نام برده می شود که در چهار دیوار حصار های بزرگ واقع بوده  و آن شهرها عبارت بوده از همان حصارها یا دژ ها.  در تاریخنامه هرات  میخوانیم :

« چون شهور سنهء ثلاث و خمسین و ستمائه{ = 653} در آمد، ملک اسلام شمس الحق و الدین لشکر به طرف حصار تیری برد. و این حصار تیری حصاری بود بغایت استوار و ربعی از مردم افغان ذخیره و اموال در این حصار داشتند. حسام الدین جاول را قرابتی بود نام او المار. مردی بوددر غایت شجاعت و بسالت با کثرت اموال و ترفع احوال، و دوهزار مرد دلاور جنگی داشت. در آن وقت که ملک شمس الدین به ملوک و والیان افغانستان مکتوبات نوشت و ایشان را به خدمت خواند، این الماردر جواب مکتوب نوشته بودکه: ( اگر همهء اقارب و عشایر من به خدمت ملک در آیند و خراجگذاری قبول کنند ، من که المارم تا جان دارم در نخواهم آمد؛ چه، پیش از این تاریخ در عهد هیچ سلطانی اجداد و آبای من مغول را خدمت نکرده اند و مال به کافر نداده. ... اگر چنانک ملک اسلام را به آنک هر سال بیست نفر برده و صد چادری و محقر وُجوُهی بستاند راضی می شود و خط امان و پیمان می دهد، بنده ایم و خدمتکار، و الا که بیش از این طلب دارد و یا در استحضار ما مبالغت نماید، میان ما و ملک تیغ است و تیر و مصاف متعاقب.

ملک اسلام شمس الحق و الدین به واسطء این جواب از المار در غضب بود و برسر رنجش تمام... بعد از آن به چند ماه در اواخر صفر سنهء مذکور به قصد و حصد المار و آن دیار با سپاه بی حد و حرکت فرمود و از شهر مستنگ بیرون آمد و به پنج روز به حصار تیری رسید . روز ششم را بفرمود تا لشکر یکسر از جوانب حصاردرآمدند و به یک باراز یمین و یسار کوس های جنگ و طبل های رزمی فروکوفتند... المار چون جوشش و کوشش سپاه ملک شمس الدین مشاهده کرد، هزار مرد نامدار خنجر گذار ـ که هریکدر صف کار زار مثل شیرشرزه و مانند فیل مست بود{ند}ـ از حصار بیرون فرستاد... در حال آن هزار مرد از حصار با تیغ های کشیده چون ابر غرنده و بحر جوشنده و نهنگ آهنگ و پلنگ تیز چنگ بیرون آمدند و با ملک و سپاه او جنگ در پیوست. ملک شمس الدین چون آن جلادت و اقدام و تهور افغانیان بدید بانگ بر لشکر زد و گفت ( ای فیل تنان شیروش، و ای صف شکنان دشمن کُش، و ای قلعه گشایان عدو بند، امروز روز مردی و گُردی است و گاه طعن و ضرب. به فرمان ملک شمس الدین مردان نامدار از یمین و یسار، حصار حمله پیش بردند و در آن حمله صد و پنجاه مرد المار را بعضی را به قتل رسانیدند و بعضی را دستگیر کرد{ ند}. پنجاه و نه روز برین نسق از طرفین خون ریزش و آویزش بود. بعد از پنجاه و نه روز توفیق صانع بی بدل و رازق لم یزل، قادر بی عجز و نقصان، و آفرینندهء زمین و زمان، و بدید آورندهء فلک و ملک، و بر افروزندهء ماه و مهر و پرورندهء  جان وانس، و صانع نوع جنس . ملک شمس الحق والدین حصار تیری را به جنگ بگرفت و بفرمود تا المار را به دونیم زدند و از ملازمان و مقربان درگاه او پنجاه تن را میل کشیدند و پنجاه تن را دست و پای بیرون کردند و پنجاه تن را گوش و بینی بریدند و سیصد تن را چوب زدند و باقی را به حسام الدین جاول بخشید. {{ وباید گفت که  در همهء آنچه کردند دست توفیق و اراده صانع بی بدل و رازق لم یزل ، شامل بوده است. س ـ ر}}بعد از این فتح به دو روز ، کامیاب از افغانستان به تکناباد آمد. » 1

-------------------

1 ـ کتاب پیشین، تاریخنامه هرات ، ص 238 ـ 240

 پس از فتح تیری  سیف هروی  در تاریخنامهء هرات نام از یک شهر دیگری می برد  که در آن نیز افغانها سکونت داشته و جز قلمرو افغانستان سند  بوده است واین شهر کهیرا است.

کهیرا شهری از افغانستان = اوغانستان در سند:

در ذکر  فتح حصار کهیرا، و به قتل رساندن شعیب افغان در تاریخنامهء هرات بازهم به وضاحت ملاحظه می شودکه: نخست کهیرا یک کلمه پنچابی است . دوم: کشمیر یک ولایت مستقل از توابع هند می باشد. چنانکه شعیب که حاکم یکی از شهر های افغانستان  واقع در قلمرو پنجاب است،  از ترس و هراس شمس الدین ولایت خود را رها( در تاریخنامهء هرات از ولایت شعیب  نام  برده نمی شود)  و به کشمیر پناهنده می گردد. شعیب میخواهد از کشمیر  نزد ملک شمس الدین آید و شمارهء ولایت ( شمار= باج- س ، ر) خود را با مالی مقرر گرداند.

شعیب از طایفهء افغان بوده ، و اینکه  در کدام یکی از شهر های افغانستان حاکم بوده ، ما نمیدانیم . اما وقتی میخواهد نزد شمس الدین آید شمس الدین از تکناباد بسوی خراسان به جانب قلعه خیسار حرکت نموده است . بهتر است ضمن نقل فتح حصار کهیرا و به قتل رسیدن شعیب افغان موقعیت کشور افغانستان را خواننده خود تعین نماید.

 در تاریخ نامه هرات ، سیف هروی می نویسد: « ... به ده روز کامیاب به تکناباد آمد. ملک عزالدین تولک و مبارز الدین محمد نهی را قایم مقام خود در تکناباد نصب گردانید، ملک عزالدین رؤوس و اعیان و حشم و خدم را به اطراف افغانستان و به سیستان فرستاد تا خراج و مال سالیانه و واجب دیوانی جمع کنند . از افغانیان شبی جمعی بر سپاه مبارز الدین محمد نهی زدند و چند سر اسب ببردند و مردی ده را به قتل رساندند.  مهتر ایشان را شعیب گفتندی. افغانی{ ی} دلیر و نامدارو هزار و پانصد مرد جنگی در فرمان داشت.

در آن سال که ملک شمس الدین لشکر به افغانستان کشید ، شعیب پناه به ولایت کشمیر برده بود. و چون اعلام یافت که ملک شمس الدین حصار تیری و قلعهء خاسک را فتح کرد و ملک شاهنشاه و بهرام شاه و المار را به قتل رساند، بر عزیمت  آن که پیش ملک شمس الدین آید و شمارهء ولایت خود را به مالی مقرر گرداند ، از حدود کشمیر بیرون آمد. چون به افغانستان رسید، ملک شمس الدین مراجعت کرده بود. از آن عزیمت بر گشت و به القاء شیطان و وساوس دیو ظلمانی با خود گفت که( هیچ بهتر از آن نیست که خود را بر طایفه { ای} از ملک شمس الدین { اندازم} و قومی را هلاک گردانم و غنیمتی حاصل گردانم تا بدین واسطه نام من به دلاوری و گردنکشی میان دلاوران افغانستان مشهور گردد و احوال پُردلی و فرزانگی و شجاعت و ابای من بر روی روزگار یادگار ماند). بعد از آن با هزار سوار نامدار روی به جانب مستنگ نهاد و از مستنگ به طرف گرمسیر آمد. »1.

------------------------------

. 1 – کتاب پیشین ، تاریخنامه هرات ، ص 241

 

ملاحظه می گردد که عزالدین و مبارزالدین  دو قایم مقام ملک شمس الحق در تکناباد یا تکین آباد اند، و قبلاً جغرافیایی تکین آباد  از قول اصطخری  گفته شد  که محلی است میان بست و غزنه. ملک عزالدین رؤوس سپاه و اعیان حشم و خدم را به اطراف افغانستان و به سیستان جهت در یافت خراج می فرستد. در اینجا سیستان به مثابه یک ولایت بزرگ و حتی میتوان کشوری بزرگ گفت ، می بینیم که شامل افغانستان نیست و جدا از افغانستان است. چنانکه از افغانستان و سیستان به مثابه دوکشور  یا دو ولایت جداگانه  نام برده شده است. و دیگر اینکه شعیب که افغانی است  ، ملاحظه می گردد که وقتی  ملک شمس الدین به افغانستان لشکر می کشد ، شعیب به یک شهر دیگری پناه می برد که عبارت است از کشمیر است، بناً کشمیر هم شامل افغانستان که در حوزه ی سند و پنجاب است نمی شود. همچنان ملاحظه می شود که شعیب که از افغانستان گریخته بود از کشمیر به افغانستان می آید  تا از ملک شمس الدین امان خواهد. اما ملک شمس الدین از افغانستان رفته است ، بناً شعیب افغانی  بر سپاه ملک شمس الدین  که در تکناباد  سیستان اسقرار داشتند  با لشکر هزار نفری خویش که همه افغان هستند حمله می کند وپس از قتل و غارت از آنجا به طرف مستنگ حرکت می کند.وقتی اطلاع این واقعه برای ملک شمس الدین در قلعه خیسار در نزدیک هرات میرسد از آنجا با قهر و غضب به سوی افغانستان حرکت می کند . در تاریخنامهء هرات میخوانیم که:

 «  ... ملک شمس الحق والدین از آن خبر چون فیل دمان و شیر غران بر آشفت و از سر غضب گفت: که تا سرشعیب بد اختر را به خنجر دل در نبرم، از پای ننشینم و جشن و خرمی و بی غمی نیارایم.

روز دیگر که اوایل شعبان سنهء مذکور بود از قلعهء محروسهء خیسار به مبارکی و طالع سعد بیرون آمد و عنان عزیمت بالشکری بی حد برسمت افغانستان تاخت، چون خبر وصول رایات او به ملوک و حکام و زعما و ولاة ولایات افغانستان رسید، باز به تجدید پیش اوآمدند و کمر بندگی بسته و زبان ثناورزی گشاده به ملازمت مشغول شد{ ند}. و چون شعیب رااعلام کردند که ملک شمس الدین به گرفتن تو می آید روی به هزیمت آورد و با شیعهء خود به حصار کهیرا رفت.»1

 --------------------------

1- کتاب پیشین تاریخنامهء هرات ، ص 240 – 242

 

ملاحظه می شود که شعیب  پس از غارت و قتل در تکناباد بسوی مستنگ می گریزد . ملک شمس الدین وقتی از غارت شعیب و شبیخون او بر عساکرش در تکناباد خبر می یابد دوباره بسوی افغانستان حرکت نموده و راه مستنگ (= مرکز افغانستان) را پیش می گیرد ، شعیب و قتی از آمدن ملک شمس  آگاه می گردد، از مستنگ پایتخت افغانستان فرار و به یکی دیگراز ولایات افغانستان  یعنی کهیرا پناه می برد.زیرا چنانکه گفت شده کهیرا قلعهء داشته خیلی محکم وتسخیر نا پذیر. ملک شمس الدین خودرا به پای حصاری که شعیب افغان در آن موضع گرفته می رساند. نخست چند نفر از افغانها را نزد شعیب داخل حصار می فرستد که تا خود را تسلیم نماید: « شمس الدین بیست روز را به پای آن حصار آمد و از فصحاء افغانی پنج تن را بدان حصار فرستاد و گفت شعیب را بگوید:

 « ... با این همه عصیان و طغیان اگر چنانک به طوع و رغبت دِر حصار بگشایی و چنانکه از متضرعان و متخشعان سزد و آید ، رجوع به حضرت ماکنی ، ترا به جان امان باشد و اطفال و اموال و رجال از نهب و قتل سالم مانند...

چون آن فرستادگان این پیغام را به شعیب رساندند، شعیب خشمناک شد و بفرمود تا آن هر پنچ تن را سر نگون سار از بالای حصار بینداختند. ملک شمس الدین چون آن حالت را مشاهده کرد با تمامت سپاه ... برای فتح آن حصار منیع رفیع پیش رفت. چهل و شش روز لشکر بر در آن حصار بماند ... آخرالامر شعیب را بگرفتند و دوشاخه کرده پیش ملک بردند. و ملک شمس الدین شعیب را بدست خود به قتل رساند. »1

--------------------------------

1ـ کتاب پیشین تاریخنامهء هرات ، ص 243 – 244

در اتکا بر گزارش تاریخنامه هرات ملاحظه می شود که تا حصص تکناباد که شهری میان بست و غزنین است سرحد میان افغانستان و خراسان به شمار می آید.

 دوکی؛ شهری دیگری از ایالت افغانستانِ ولایت سند:

 پس از سر کوب شعیب افغان در کهیرا شهری دیگری ازایالت افغانستان مربوط سند را ملک شمس الدین مورد حمله قرار می دهد. این شهردر ایالت افغانستان سند بنام ( دوکی) است. یرای مزید معلومات بازهم رجوع می کنیم به تاریخنامهء هرات که نوشته می کند:

« چون شهور سنه اربع و خمسین و ستمائه{ =654} در امد... از قوم سورنا، سندان نام – پسر عم شعیب بود و هزار مرد دلاور داشت و مردی بود پر دل و کار دیده و گرم وسرد وقایع و بلا چشیده، یک سال ملازم درگاه ملک شمس الدین بود. چون مشاهده کرد که شعیب را به چه خواری بکشتند، هراسی عظیم و رعبی قوی در دل او در آمد و با اقارب خود و خواص خویشتن مشورت کرد و گفت: " بدانید که بدین نوع که ملک شمس الدین کُشش می کند، نه همانا که یک سال دیگر در این ولایت از تخمهء ما کسی باقی خواهد ماند،و می دانم که چون اعیان و متمردان افغان را به قتل و مصادره و حبس بر اندازد روی بر ما خواهد آورد ... تدبیر آنست که پیش از نزول حوادث از این ولایت برویم و پناه به حصار دوکی بریم ... ملازمان سندان گفتند "خداوند حاکم است و ما بندگان محکوم به هرچه فرماید " سندان روز دیگر از لشکر گاه ملک شمس الدین بیرون آمد و در آن سحرگاه روی به بیراه آورد...»1

------------------

1ـ همانجا ، ص 244

 بعد از آنگاه سندان افغان از لشکرگاه شمس الدین می گریزد ،  ملک پس از آنکه آگاه می شود . ملک تاج الدین کُرد و مبارز الدین محمد نهی را با دوهزار سوار در عقب او فرستاد. اما چون او از بیراهه ها فرار نموده بود ، سواران موفق به یافتن او نمی گردیدند و دو باره باز می گشتند. برخی از ملازمان ملک شمس الدین از جمله جاهو  خواستار بود که چند روزی باید به سندان امان دهند  و طرف هرات حرکت شود و از آنجا با لشکر تازه دم دو باره به ولایت سندان که عبارت است از یکی از شهر های افغانستان سند  حمله آورده و آن ولایت را خراب و قتل عام روا دارند. اما ملک شمس الدین قبول نمی کند و می گوید : «  انچه شما می گویید از صواب و نحج دور نیست، اما بزرگان روزگار و خردمندان نامدارگفته اند:

اگر کاری بخواهی کردن امروز ---- به فردا مفکنش هیهات هیهات

چـــــــرا؟ زیرا خداوندان معنی  ---- چنین گفتند" فی التاخیر آفات "

مصلحت در آن است که تا سندان را با طایفه{ ای} که پیش ما نیامده اند به قتل نرسانیم به هرات نرویم؛ چه افغانیان بی وفا و غدار باشند. چون ما به هرات رویم ایشان دلیر شوند و هرقومی پناه به قلعه و حصاری برند و به تجدید عصیان و تمرد ظاهر گردانند.» 1

--------------

1 – همانجا، ص 246 – 247

بنا برین ملک عزالدین و ملک تاج الدین کُرد و تاج الدین بغنی را با پنج صد نفر به طرف حصاری دوکی روانه شده و پس از بیست روز به زیر دیوار آن حصار رسیدند. ملک تاج الدین از پای حصار سندان افغان را فرا خواست ، و سندان بالای در حصار حاضر شد و ملک تاج الدین پس از حرف بسیار خواست که سندان را به تسلیم شدن وادارد و گفت که :

« ... حالیا قرب پنجاه ملک نام آور و صد امیر معتبر و هزار سپهسالار بر سر با چندین هزار مرد جرار و کرار از غوری و هروی و افغان و مغول کمر انقیاد بسته اند.. اکنون سخن این برادر خود بشنو و دست از تخلف و معاندت کوتاه کن و سر بر خط هواداری فرمانبرداری نِه و در حصار بگشای و بی هیچ خوف بیرون آی تا تو را به خدمت ملک شمس الحق والدین برم و به شفاعت از آن حضرت با رفعت در خواهم تا به کرم ذیل عفو و صفح بر جرایم و خطایاء تو باشد و بر منوال اول تو را به اصناف الطاف بهرمند و مخصوص گرداند. 

چون سندان آن مقالات راگوش کرد ، در جواب گفت که : ( ای ملک تاج الدین بدان که من بدین کلمات مموه و حکایات مزخرف در دام مکر و حیل تو نخواهم افتاد و از این بالای والا به نشیب فریب نخواهم آمد. امیدوارم که هم در این هفته بیشتر نامداران و صدرنشینان افغانستان به معاونت و مظاهرت من بیایند تا با ایشان یکدل و { یک}زبان داد خویشتن از سپاه ملک شمس الدین بستانیم و به خون شعیب که خویشاوند من است هزار خون بریزم.»1

---------------

1 – کتاب پیشین ، تاریخنامه هرات، ص 244 – 248

طبق بیان تاریخنامه هرات سرانجام جنگی سختی میان سندان و لشکر ملک شمس الدین روی می دهد که حدود هژده شبانه روز دوام می آورد و به گفته سیف هروی { هژده روز متعاقب از جانبین بر آویختن و خون ریختن بودند} . تا اینکه ملک شمس الدین خود از خراسان به جانب پنجاب "= به افغانستان" حرکت می کند و خود را به شهر دوکی به پای حصار آن میرساند و چهار روز حصار را در محاصره می گیرد،و سر انجام موفق می شوند که در حصار را با آتش بسوزانند و شکاف هایی بر دیوار به وجود آورده داخل حصار شوند. چنانکه در تاریخنامه هرات سیف هروی می نویسد : « هنگام صبح صادق را سپاه ملک اسلام شمس الحق والدین در حصار را سوخته بودند و دیوار ها را ده جای سوراخ کرده و یک برج را گرفته. چون سندان دانست که حصار را بگرفتند و همین ساعت همه را به تیغ بیدریغ بخواهند گشت، بانگ بر مردم حصار زد و گفت : ( ای دلاوران نامدار؛ ما را از دست این قوم امان نخواهد بود . باری هر یک به خون خود یکی را به قتل رسانیم تا به نام نیک کشته شده باشیم )

دویست مرد بود از اقارب و مقربان او جمله حمله کردند و چندین تن را از نامداران سپاه ملک اسلام شمس الحق و الدین مجروح گردانید{ ند} عاقبة الامر سندان با آن دویست مرد کشته شد...»1

-------------

1- همانجا، ص 250 – 252

 و بدین ترتیب ملک اسلام شمس الدین به شیوه اسلام و چنگیزانه ، پس از آنکه داخل حصار می شود  به گفته سیف هروی{ ... در حصار دوکی مقام کرد و زمره ای را که واجب القتل بود به قتل رسانید) یکی از شهر دیگر را درایالت  افغانستان در سند.

 در تاریخنامهء سیف هروی بار ها این طایفه، راهزن و دزد و آدم کُش خوانده شده است. چنانکه قبلاً هم اشاره رفت ، با یک چنین ادعای آنهم بالای یک قوم و قبیله یی نمی تواند موجه باشد ، گرچه همان اوغان های دیروز بنام طالبان امروز به آدم کُشی و جنایت و خیانت دست می برند و پایگاه  شان نیز همان جغرافیایی افغانستان سند قدیم و پاکستان امروزی است . ولی بازهم همه ملیت این قوم جنایت کار نخواهند باشند ، زنان شان هیچ جرمی ندارند و کودکانشان اگر به مدرسه های اسلامی و اوغانی شان تربیه نگردند، مطمیناًمانند پدران شان چنان که در تواریخ آمده است که هرگز خطبه به غیر از خلفای عرب نخواهند خواند.

 [  چنانکه طالبان  یعنی نسل همان اوغان های راهزن آدمکش و بگفته فردوسی بد نژاد ، امروز هم مانند پدران شان جز به امر و نهی کتاب اعراب سر نمی برند و مکتب  ها نمی سوزانندو شهر ها را ویران نمی کنند و راهزنی نمی دارند] .