فصل پنجمشخصیت هایی اساطیری، تاریخی، و زبان دری در جغرافیای اقوام پشتونرستم پور زال زابلی: در ادبیات اساطیری خویش ما شخصیتی داریم بنام رستم پور زال زابلی که با زبان بلخی سخن می گفته و در زابل بوده است. شهر زابل یا زابلستان : یاقوت در مورد زابل مینویسد: « زابلستان: ... و آن خوره ای گسترده و جداگانه در جنوب بلخ و طخارستان است که آن را زابل نامند و فارسیان پسوند "ستان" رابر نام شهر ها می افزایند که همچون پسوند نسبت است. و نسبت آن به زابل نیای رستم پسر دستان است. سرزمینی است که مرکز آن غزنین است که شهر بزرگ و معروفی است » 1 ----------------------- 1– کتاب پیشین، یاقوت حموی، معجم البلدان ، ج2 ، ص 606 . در حواشی و تعلیقات تاریخ بیهقی سید احمد ادیب پشاوری از زابلستان زاولستان نامبرده می نویسد: « زوالستان، زاول اسم ولایتی است که در جنوبی بلخ و طخارستان واقع شده و باین معنی شامل غزنه و زمین داور و قندهار و سیستان هم می شود. »1 ------------------ 1 – کتاب پیشین، تاریخ بیهقی ج 3،ص 1143 در همین منبع سعید نفیسی به نقل از حاج زین العابدین شروانی در کتاب بستان السیاحه می نویسد: « ذکر زابل بر وزن کابل ویرا زاول نیز گویند ولایتیست مشهور و دیاریست مذکور و محدودست از مشرق بولایت کابل و از مغرب بملک قهستان و خراسان و از جنوب بدریا سند و از شمال بخراسان و جبال آن صحرا...قندهار و غزنین و زمین داور و تبت و فیروز کوه و میمند از بلاد آنجاست و ملک زابل داخل کشوری ایران است. مدتها حکومت آنجا بزال و پسرش رستم و اولیای ایشان تعلق داشت، بنا برین رستم مشهور به زابلی گشت» 1 -------------------- 1- همانجا ، ص 1144 ما قبلاً تذکر دادیم که در تاریخ ادبیات عموماً کشور ما را به نام ایران یاد نموده اند، این واقعیت را حاج زین العابدین شروانی نیز تصدیق میدارد. بهر حال ما ذکر مفصلی به خاطری از زابل به عمل آوردیم که همانگونه که قبلاً هم اشاره شد فارسیان ( ایرانیان) البته خود بزرگ سازان آنها مزورانه بسیاری از مناطق تاریخی را که مربوط به جغرافیای کشور ما ( باخا ( بلخ = باختر- ایران – خراسان و افغانستان ) بوده ، گرفته و یکی از شهر خود را مسمی به آن نام نموده است از جمله یکی هم همین زابلستان یا زابل است. در حالیکه مثلاً مولف حدود العالم می نویسد: « غزنین و آن ناحیت ها که بدو پیوسته است همه را زابلستان باز خوانند. و دمشقی در نخبة الدهر پس از ذکر قنوج می گوید: " سپس پیوسته باین سرزمین خاک زابلستانست و آن سرزمین بزرگ و گشاده ایست و پایتخت آن غزنه است و آن مرز تجارت هند بوده و جایگاه سلطان محمود بن سبکتگین...»1 ------------------ 1 – کتاب پیشن ، ص 1144 چنانکه ملاحظه می شود زابل در خاک های فارس وجود نداشته است. و اما رستم: رستم را میتوان نمادی از وحدت ملی در جغرافیایی تاریخی ایران زمین خواند. ما قبلاً جغرافیایی تاریخ ایران زمین را شرح دادیم و گفتیم که کشور ما خراسان در تاریخ ادبیات بنام ایران یاد گردیده است که این ایران جدا از فارس می باشد ، و اگر گاهی از وقوع رویداد هایی در سرزمینی از فارس ، ایران یاد گردیده ، این هنگامی بوده که فارس جزء از امپراتوری ایران یعنی بلخ و باختر و یا خراسان بوده و یا در اثر ایلغاری مثل هخامنشیان و یا ساسانیان ، گاهی سرزمین ایران موقتاً باج گذار این دودمانها شده است. و در اثر وقوع چنین حوادث تاریخی بوده است که برخی از نویسندگان و شعرا و فیلسوفان بجای ایران فارس و بجای فارس ایران نام برده اند. چنانچه در همین زمینه گفتاری شگرفی دارد ابن بلخی ، وقتی کتاب فارس نامهء خویش را تحریر می نموده است. او می نویسد: « ... بحکم آنک بنده را تربیة پارس بودست اگر چه بلخی نژادست و تقدیر و معاملات و قانون آن بابتداء این دولت قاهره ثبتها الله چون رکن الدوله و خمارتگین را بپارس فرستاد جد بنده بسته است و استیفاء آن ولایت و سپاهی و رعیت بر بنده پوشیده نماندست و این مجموعه را بحسب حال تالیف کرد...» 1 ---------------- 1 – ابن بلخی، فارس نامه، بسعی و اهتمام گای لیسترانج ،و رینولدالن نیکسوننشر دنیای کتاب ، تهران 1363 ص 3
این بیان میرساند که عوامل مختلف از جمله مامور بودن و مزدی بدست آوردن برخی از کسان را مجبور می کرده و می کند که بجای اینکه درفش شرف ملی خویش را در همه میدانهای فرهنگ ، آیین ، جغرافیای و تاریخ بدوش بکشد، صلوات پیشوایان بیگانه را نشخوار و نوامیس ملی خویش را بپای آنها فرش می سازد. بهر حال رستم زابلی از تبار بلخیان است و از لحاظ تباری به جمشید شاه بلخ می پیوندد. در رابطه به رستم و قلمروی زندگی او زابلستان،و کار کرد های ملی و مهینی او، ایرج افشار" سیستانی" در کتاب[ نگاهی به سیستان و بلو چستان مجموعه ای از تاریخ و جغرافیای منطقه و ایران] می نویسد: « کلمه رستم ، که باید مرکب باشد از روده + تخمه ، یارودس+تخم، بمرور ایام رودس و رستهم و رستم گشته و معنی آن تقریباً " تهمتن " یا "روی توانا" می شود. مشهور ترین پهلوان ایران ، در حماسه های ملی ما از سیستان بر خاسته اند این پهلوان از خاندان بزرگی بودند که نژاد شان به جمشید می پیوست، جمشید هنگام فرار از چنگ ضحاک با دختر کورنگ، شاه زابلستان ازدواج نمود و از او پسری بنام تور تولد یافت ، از تور شیدسب و از شیدسب طورگ و از طورگ شم و از شم اثرت و از اثرت گرشاسب و از گرشاسب نریمان و از نریمان سام ، و از سام زال و از زال رستم. در شاهنامه فردوسی نخستین جائی که از زابلستان سخن به میان می آید، هنگام سلطنت منوچهر است که داستان سام و تولد زال آغاز می شود، میدانیم که سام زال را طرد می کند و زال را سیمرغ در البرز کوه پرورش میدهد. پس از بزرگ شدن زال و آمدن وی به نزد پدر منوچهر نوذر را به زابلستان می فرستد که به وی آفرین کیانی بفرستد. وزین جا سوی زابلستان شود بر آیین خسرو پرستان شود سپس می رسیم به نخستین جائی که فردوسی از زابل نام برده است. منوچهر به سام که به دربار وی آمده است محبت بسیار روا میدارد و دستور میدهد که عهد نامه ای بنویسد و در آن قلمرو سام را تعین کنند وزان پس منوچهر عهدی نوشت سراسرستایش بسان بهشــــــــــت همه کابل وزابل و مای هند زدریای چین تا به دریای سند ززابلستان تا بدان روی بست بنوی نوشتند عهدی درست این مصراع در زابلستان تا بدان روی بُست، بخوبی قلمرو خاندان سام را مشخص می سازد. در دوران اشکانی زرنگ به حوالی بُست رفته است و در حقیقت قندهار ابتدای قلمرو مهراب پادشاه کابلستان است که تا مرز های هند ادامه دارد، پس از صدور فرمان حکمرانی سام وی سپاسگزاری می کند و سپس : سوی زابلستان نهادند روی نظاره برو برد همه شهر و کوی چو آمد به نزدیکی نیمروز خبر شد زسالار گیتی فروز بیارسته سیستان چون بهشت گلشن مشک سارا بدوزرخشت هنگامیکه سام به فرمان منوچهر مامور لشکرکشی به گرگساران . مازندران می شود ، زال را در زابلستان می گذارد و خطاب به وی می گوید: چنان دان که زابلستان جای تست جهان سر به سر زیر فرامان تست از آنچه گفته شد و از آنچه ذکر خواهد شد، استنباط می شود که زابلستان درین اعصار بعنوان قلمرو اختصاصی خاندان رستم دارای استقلال بوده و خارج از ایران اصلی شمرده می شده است. پس از عروسی رودابه و زال نخست خود سام و سپس مهرب و خانواده اش عزیمت می کنند و در سیستان به شهر نیمروز می رسند رسیدند پیروز تا نیمروز چنان شاد و خندان و گیتی فروز مدت کوتاهی بعد سام پادشاهی سیستان را به زال می سپرد و خود به گرگساران و باختر مازندران برای سرکوبی دیوان میرود. مدتی بعد از تولد رستم و اگاه شدن سام از تولد کودک، سام به زابلستان عزیمت می کند و یکماه بعد دوباره سام به باختر میرود. و دوفرزند او زال و رستم به سیستان بر می گردند. هنگامیکه ستاره شناسان به فرمان زال در باره فرزند زال و رودابه سخن می گویند از تولد فرزند ایشان یاد چنین می کنند: ببرد پی بد سگالان زخاک بروی زمین بر نماند مغاک نه سگسار ماند نه مازندران زمین را بشوید به گرز گران و منو چهر خطاب به زال می گوید: ترا دادم زال این تختگاه همین پادشاهی و فرخ کلاه هنگام سلطنت کیقباد، منشور سلطنت را بنام رستم می نویسد و پادشاه کیانی خطاب به رستم می گوید که کابل نیز باید به مهراب تسلیم گردد ز زابلستان تا بدریای سند نوشتیم عهدی ترا بر پرند سر تخت با افسر نیمروز بداور همی باش گیتی فروز وزین روی کابل به مهراب ده سراسر سنانت بزهراب ده ... در زمان رستم کاوس سردار کوشانی هوس اهنگ گرفتن هندوستان و سیستان کرد.رستم از تسلط کوشانیان در دره کابل اندیشناک و به خشم آمد و او که فرمانروای سیستان بود آنان را از سر زمین خویش دور کرد. رستم انسانی بود به کمال فضایل آراسته دلیر، راستکار، مهربان،مردمگرا، پاک اندیش و عفیف و آزاده بود و هرگز اندیشه بد دردلش نمی گذشت. و نام آورترین و سزاوارترین پهلوانان ایران بود در برابر حمله دشمنان سدی استوار بود، و بر همه پادشاهان و سرداران زورمند بیگانه که اگر نوبتی پیروز می شدند، آزادی و آبادانی و سر بلندی ایران همه بر باد می رفت، چیره گردید...» 1 --------------------- 1 – ایرج افشاری " سیستانی" ، نگاهی به سیستان و بلوچستان، تهران نشر امین خضزایی 1363ص 145 – 147 . همچنان، جناب رازق رویین نبشته ای دارد زیر عنوان " رستم نماد ماندگار ملت" که مبین مفاهیم وحدت ملی در وجود رستم می باشد. که این نبشته را با اختصار بنا به رابطهء که به موضوع بحث ما دارد اینجا به نقل می گیریم. رویین مینویسد: « رستم نماد ماندگار ملت: ...داستان رستم وسهراب ومادرخردمند سهراب، شاهدخت سمنگانی تهمینه، این بانوی آزاده وعاشق وارسته که بنابرسنت نیاکانش، به خودش وتصمیم دادگرانه اش متکیست، درهمین سمنگان کهن که تاهم اکنون با وجود دستبردهای خودیهای کوتاه بین وهمسایه های خویشتن خواه، باهمان نام ونشان پارینه برجا مانده است، شکل پذیرفته وآواز رخش در دشتهای پر گل آن، هنوز از حافظهء تاریخی ما فرار نکرده است واستوپهء بزرگ سنگی به نام {تخت رستم } در سمنگان و{ آخور رخش رستم} بنا به روایت تاریخ سیستان، در ده قرنین در ولایت نیمروز، یادآور حضور استورهء قهرمانیهای رستم واسپ کار آگاهش رخش میباشد که جهان پهلوان زابلی آنرا برای سواری از میان خیل اسپان برگزیدهء کابلی، برگزیده بود. اینها همه از دورانهای کهن تا اکنون برچشم ودل وگوش مردم ما نشسته اند. نام رستم تاهم اکنون در میان مردم ما زنده است. جوانان درهنگام پرخاش با یکدیگر برای نشاندادن نترس بودن خویش غالبآ میگویند: مه از رستمت نمیترسم ! دستت خلاص! یا میگویند: رستم خونیستی که ازت بترسم ! یا ضرب المثلی هست که به شهرت جهانشمول رستم دلالت دارد. میگویند: نام رستم به از رستم ! پرسش اینجاست که چرا نام رستم چه در گفتار وچه در نوشتار از گذشته های دور بدینسو با رنگینی تمام زنده گی خودش را تا دوران ما حفظ کرده است؟ پاسخ بدین پرسش مضمون این مقالت است که در دایرة امکان بدان پرداخته میشود. استوره های تاریخی که امروزه به گونة افسانه وداستان بر زبانها وروانهای ما جاریست، هرگز درپویهء تاریخ ازحرکت نیاسوده وبه فراموشی نرفته واز سده یی به سده یی دیگر راه خودشرا گشوده است. برای آنکه درجهان هیچ ملتی را سراغ نداریم که به گذشته اش بی علاقه باشد وباگسست از آن رازی . «ایلیاد واودیسه» یونانیان و« رامایانای» هندوان هنوز زنده است وخواننده دارد. حماسهء « منس» هنوز بر روانهای مردم قرغز حکومت میکند و« کوراغلوی» ازبیکان وترکمانان نیز بر زبان قصه گویان ونقالان آنان جاریست. درمتن همة اینها عنصر پاینده وسازنده یی وجود دارد؛ عنصر، انسان برین. افلاتون گفته بود:« کسیکه عمل بیداد گرانه انحام نمیدهد، شایستهء بزرگداشت است. ولی آنکه اجازه نمیدهد دیگران عمل غیر دادگرانه انجام دهند، دوبار سزاوار بزرگداشت است.» (1) ویژهگیهای چنین انسانی یعنی انسان برین را میتوان چنین بر شمرد: آزادیخواهی، خوبی، مردعمل بودن، دادگربودن، شایسته بودن، مددگار بودن وبرضد بیداد وبرای آوردن داد جنگیدن ورستم درکاروپیکار خود دارنده چنین صفتهای والا وانسانیست.این ویژه گی او یعنی رزمیدن واستادن در برابر بیدادگران باعث آن شده است که در طی سده های بیشمار به عنوان پاداش، مورد بزرگداشت مردمش قرار بگیرد. واینکه چنین شخصی وجود خارجی داشته یا نداشته برایشان از اهمیت چندانی برخوردار نبوده است چون او زادهء تاریخیست که پیامشرا نیاز آفرینشگرانه معنوی مردم درخودش پرورده است. ومیدانیم که درحماسهء پرورش چنین کرکتری غایه وهدف اصلیست. بیشتراین روایات وافسانه ها وداستانهای تاریخی ما دروجود بزرگترین کتاب حماسی جهان، یعنی شاهنامهء فردوسی، زنده وپاینده مانده است ومردم مارا در درازای زیستار اجتماعیشان، ودر روزهای تاریک وروشن زنده گی، مدد رسانده ودر برابر بدی وبد سگالی، توان ایستادن ومقاومت بخشیده است. بخش بزرگ شاهنامهء فردوسی، بخش پهلوانیست که بیشترینه با کارنامه های رستم وخانوادهءاو مربوط است. براساس روایات اساتیری رستم ازتخمة جمشید است. جهان پهلوان زابلی رستم، از رودابه مادری کابلی وزال پدر زابلی که پرورده سیمرغ در البرز کوه یا هندو کوه(هندوکش امروز) است، به دنیا میآید. جمشید بادختر کورنگ، شاه زابلستان ازدواج میکند واز آنها سلسله نسبی بدینگونه: تور،شیدسپ، تورگ، شم،اثرت، گرشاسپ، نریمان، سام، زال واز زال رستم زاده میشود. درزبان پهلوی نام رستم به معنای <دارنده پیکر زورمند> میباشد که هم معنا با « تهمتن» در شاهنامه است. ولی درشاهنامه مصداق نام رستم از واژه رستن آمده است. چنانکه از زبان رودابه بانو، پس از زادن رستم، با خود آگاه گفته میشود: رستم ! یعنی از بار داری رها گشتم ! برستم بگفتا غم آمد به سر نهادند رستمش نام پسر رستم از مادر کابلی اش رودابه، به تدبیر سیمرغ در زابل به دنیا میآید. زادن این ابر مرد حماسهء داد علیه بیداد، در خور توجه است : پس ازآن همه ماجراهای عاشقانه میان رودابه دختر شاه کابل وچالشهای فکری میان هردو خانواده، سرانجام زال زابلی باگرفتن موافقت پدرش سام، همراه با خانواده وبا ساز وبرگ بسیاربه کابل میرسدو ازسوی مهراب، شاه کابلستان با دبدبه وشکوه بسیار پذیره میگردد به شاهنامه روی آوریم :
بزدنای مـــــهراب وبربست کوس بیار است لشکر چو چشم خروس ابا ژنده پیـــــلان و را مشگر ا ن زمین شد بهشـت از کران تا کران زبس گونه گـــون پرنیانی درفش چه سرخ وسپید وچه زرد وبنفش چه آوای نای وچــــه آوای چنگ خروشیــــــدن بوق و آوای زنگ توگفتی مگرروزانجــــامش است یکی رستـخیزاست گررامش است همی رفت ازاینگونه تاپیـش سام فرود آمداز اســــــپ وبگذارد گام گرفتش جهان پهــلوان در کنــــار بپرسیــــــدش ازگردش روز گا ر شه کابلســتان گرفت آفــــــــــرین چه بر سام وبر زال زر همچنـــین نشســـت از بر بارهء تــــــــیز رو چو از کوه سر بر کشــــد ما ه رو یکی تاج زرین نگــارش گهــــــر نهــــــاد از بر تـــــــــارک زال زر به کابل رســــــیدند خنــدان وشاد سخنهای دیرینه کردنــد یا د.......
پس از برپایی جشن بزرگ وبه نام در کابل،( خواننده میتواند با خوانش این بخش شاهنامه در بارة چگونگی این جشن ورمزورازهای گذشته فرهنگ کهنسال خویش، لحظات پرشموهی را اززبان سره وسچه فردوسی بزرگ؛ از سر بگذراند.) سام وزال ومهرابشاه وسیندخت مادر رودابه ورودابه پس از سه هفته پایش درکابلستان به زال بر میگردند. ودرآنجا نیز سه روز رابه جشن وطرب میگذرانند. پس از ان مهرابشاه به کابل برمیگردد وسیندخت تا زادن رستم درکنار دخترش رودابه در نیمروز پایتخت زابلستان به سرمیبرد. واما زادن جهان پهلوان زابلی داستانیست شنیدنی که حماسه سرای بزرگ زادن او را بارنگ وآرایش ویژه، وبه گونه یک حادثهء گره در گره وخارق العاده بیان میدارد تاخواننده را امادهء پذیرش حوادث اثرگذار بعدی بسازد. همانسان که رستم درمتن حوادث داستانی شاهنامه به عنوان بزرگمرد حماسه ها وقهرمان رزمنامه ها جایگاه ویژه دارد، زادن او هم نمیتواند حادثة کوچک وکم اهمیتی باشد. بدینسان: شبـــسا برنیــــــامد برین روزگا ر که آزاده ســـــــــــرو اندر آمد ببار بها ر دلفــــــــروز پژمرده شد دلــش را غم ورنج بسپرده شد شکم گشت فربه وتن شد گران شد ان ارغوانی رخش زعفران سیندخت ورودابه هردو از عاقبت کار هراسانند. رودابه به مادر از مرگ زودرس خود خبر میدهد وازاین گونه نالیدنها بر دلنگرانیهای سیندخت می افزاید: تو گویی به سنگستم آگنده پوست وگر آهنست آنکه نیز اندروست تا سرانجام یکروز: چنان بد که یکروز از او رفت هوش از ایوان دستـــــان برآمد خروش خروشید سینـــــدخت وبخشود روی بکند آن ســیه گیسوی مشکبوی یکایک به دستــــــــــــان رسید آگهی که پژ مرده شد برگ سرو سهی زال به فکر چاره می افتد. چه کند رودابه اش را از مرگ حتمی نجات دهد وازحالت بیهوشی به هوشش آرد.به یا د سیمرغ که پروراننده اش است میافتد تا گره مشکلشرا او بکشاید پس: ببالیـــــــــــن رودا به شد زال زر پر از آب رخســـار وخسته جگر همان پر سیــــــــمرغش آمد بیاد بخندید و سیــندخت را مژده داد یکی مجمــر آورد وآتش فروخت وزآن پر سیمرغ لختی بسوخت هم اندر زما ن تیره گون شد هوا پدید آمد آن مـــــــرغ فرما نروا زال چنانکه سیمرغ آموخته بود، پراو را درآتش می افگند تاسیمرغ به سروقتس برسد واو را در هنگام سختی ودرمانده گی که روی آورده، یاریش کند. وقتی سیمرغ به نزد زال فرود می آید، زال از اوچارة کار را میپرسد وسیمرغ او رابه آرامش میخواند وزادن فرزند نامدارش را به او مژده میدهد: چنین گفت با زال کین غم چراست؟ به بالای سرووبه نیــــــــــروی پـــیل به آورد،خشـــــــت افگند بر دو میل به فرمان دادار نیکــــــــــــی دهـــش نیاید به گیـــــــــــــــــتی زراه زهش بیاور یکی خنـــــــــــــــــجر آبگـــون یکی مرد بینا دل پر فســــــــــــــون نخستین به می ماه رامســــــت کـــن زدل بیم و اند یشه را پســــــــت کن بکافد تهیگاه ســـــــــــــــرو سهــــی نباشد مر اورا زدرد آگهــــــــــــــی وزو بچۀ شـــــــــــــیر بیــــرون کشد همه پهلـــــــــوی ماه در خون کشد وزآن پس بدوزآن کجـــــا کــرد چاک زدل دورکن ترس وتیــــــمارو باک گیاهی که گویمت با شیــــــرومشــک بکوب وبکن هرسه درسایه خشک بســــاو وبرالای بر خستــــــــگیــش ببینی همان روز پـــــــــــیوستگیش بدوما ل ازان پـــــــــس یکی پرمـــن خجســـــــــــــــــته بود سا یۀ فرمن ترا زین سخن شــــــــــــاد بایــد بدن به پیش جـــــــــــــهاندار باید شدن که اودادت این خســــروانی درخـــت که هرروز نوبشــــکفانند ش بخت بدین کار دل هیچ غمـــــــگین مـــدار که شاخ برومند ت امـــــــــــــد ببار بگفــــــت ویکـــی پر زبازو بکنــــــد فگندو به پرواز برشــــــــــــــــد بلند.. زال فرمودۀ سیمرغ رابکارمیبندد. موبدی را بربالین رودابه میارد تاکا رپهلو شکافی را که امروزه شاید عمل ساده يي بیش نباشد، در تصور نیاکان ما از هزاران سال پیش، به واقعیت اسطوره مبدل سازد. سندخت از این عمل بيمناک است و: فرو ریخت از مژه سندخت خون که کودک زپهلو کی آید برون ! و موبد دست بکار میشود: بیامـــــــــد یکی موبد چرب دست مرآن ماهرخ را به مـی کرد مست بکافیـــــــــــــد بیرنج پهلوی ما ه بتابیـــــــــــد مر بچه را سر ز راه چنان بی گزندش بــــــرون آورید که کس درجهان این شگفتی ندید یکی بچه بد چون گوی شیروش به بالا بلنـــــــــــــد و بدیدار کش شـگفت اندرو مانده بد مردو زن که نشنـــــــــــــید کس بچۀ پیلتن همــــــان درد گاهش فرودوختند به دارو همه درد بســـــــــپوختند رودابه پس از یک شباروز به هوش میآید.خود را درمیآبد وفرزند را نیز. وگویی ناخود آگاه نام فرزند را بر زبان می آرد: « برستم » بگفتا غم امد به سر نها دند رستمش نام پسر و پس ازاین جشن بزرگ برپا میگردد ومیلاد کودک را گرامی میدارند: یکی جشن کردند در گلستان ززاولســـــــــــتان تا بکابلستان همه دشـــت پرباده ونای بود به هرکنج صد مجلس آرای بود نبد کهتر از مهتران بر فرود نشــسته چنانچون بود تار و پو
ابر مرد حماسه هارا ده دایه شیر میدهد ووقتی به هشت ساله گی میرسد، جهانی بر قدو بالای او متحیر میماند: چو رستم بپیـــــمود بالای هشت به سان یکی سرو آزاد گشت چنان شد که رخشان ستاره شود جهان برستـــــاره نظاره شود توگفتی که سام یلســـتی به جای به بالاو دیدارو فرهــنگ رای(3 ) ببینیم حماسه سرای بزرک فردوسی، از رستم چگونه تصویری میپردازد: بزرگان براو خواندند آفـــــــــــرین که: بی تو مــــــــبادا کلاه ونگین کســــیراکه چون پیلتن کهتر است زگردون گردان سرش برتر است پســــــــــــندیده باد این نژادو گهر هم ان بوم کوچـــــــون توآرد ببر تو دانی که با ماچه کردی به مهر که از جان تو شاد بادا سپـــــــهر همه مرده بودیم و برگشــــته روز به تو زنده گشـــــتیم وگیتی فروز
شاهنامه، ص 471 ) ورستم در پاسداری از میهن وراندن زیانکاران وبدان چنین میگوید: وزایدر شـوم تازیان چون پلنگ درنگی نه والا بود مرد سنگ کسی کو گنهــــکار وخـونی بود به کشـــــور بمانی زبونی بود ! زمین را به خنجــر بشویم زکین بدان را نمانم همــــی بر زمین ! رستم وقتی با قوی پنجۀ بیدادگر چون پولادوند که درخدمت پتیاره افراسیاب است روبرو میگردد، نه ازبیم زوال تن که از فرجام نامیمون جنگ واسیب بر کشاورزان وپیشه وران ومرزو بومش نگران است، بزرگوارانه رو به یزدان میآرد وچنین میگوید: که ای برتر از گــــــردش روزگـــار جهـــــــــــاندار وبینا وپروردگار گرین گردش جنگ من داد نیســت روانم بدان گیــــــــتی آباد نیست روا دارم از دســـــــت پـــولاد وند روان مـرا برگشـــــــــــــاید زبند ورافراسیــــــــــاب است بیـــدادگر تو مســتان زمن دست زور وهنر که گرمن شوم کشته بردست اوی به ایران(2) نماند یکی جنگجوی رستم همواره پس از پیروزی بر دشمن، بافروتنی ومردانگی سپاهش را از غرور وتجاوز بر بیچاره گان برحذر میدارد. درهمین جنگ پس از پیروزی برپولادوند وافراسیاب، رو بگردان وگردنکشانش چنین هشدار میدهد: چنین گفت رستم که کشتن بسست که زهر زمان بهر د یگر کسست زمانی همــــــــــــی بار زهر آورد زمانی زتریاک بهـــــــــــــر آورد همه جامۀ رزم بـــــــــــیرون کنید همــــــه خوب کاری بافزون کنید چه بندی دل اندر سرای سپنـــــج که دانا نداند یکــــــــــــی را زپنج زمانی چو اهـــرمن آید به جنگ زمانی عروسـی پراز بوی ورنگ بی آزاری وجا م می برگــــــزین که گوید که نفـــــرین به از آفرین بخور آنچ داری وانــــــده مخور که گیتـــی سپنج است وما بر گذر میازار کــــــــــس را ز بهر درم مکن تا توانی به کـــــــس برستم
ص 489 بدینگونه جهان پهلوان زابلی که درهنگام پادشاهی منوچهر زاده شد ودرهنگام پادشاهی کیقباد برای پاسداری از میهنش کمربست درسراسردوران زنده گیش داستانهای پرشکوهی از جدال با تجاوزگران ودیوان وجادوگران ونابه کاران وبیدادگران، می افریند چون: به پادشاهی رساندن کیقباد، کشتن دیو شپید، فتح هفتخوان، دفاع از کشور درهنگام پادشاهی کیکاووس وکیخسرو. بیرون راندن افراسیاب ازکشورو... که بخش بزرگ شاهنامۀ فردوسی بدان بسته گی دارد. پس از به قدرت رسیدن خاندانهای آریایی چون طاهریان وصفاریان وبه ویژه سامانیان که دوران حکومتشان 122 سال دوام کرد، میتوان گفت دوران رنسانس تاریخ کشور ما وکشورهای همسایۀ ما آغاز میگردد. دراین دوران است که زبان وادبیات فارسی دری درسراسر این منطقه به اوج شهرت خود میرسد وگوینده گان نامور این زبان درعرصه های گوناگون دست به آفرینش اثار جاودانی میزنند. چه درشعر وچه درنثر ادبی وچه درتاریخ وچه در دانشهای طبیعی واجتماعی. ازمیراث گذشته گان خود یعنی دهگانان وآزاده گان در برابر بیگانه گان تازه به دوران رسیدۀ عرب، با افتخار وسر بلندی، یاد آوری مینمایند ودست به حماسه سرایی میبرند که ازآن شمار باید از خداینامه ها، شهنامۀ ابومنصوری، شاهنامۀ ابوالۀ وید بلخی، گشتاسپنامۀ دقیقی بلخی( دراین حماسه نامه از گشتاسپشاه پادشاه بلخ وظهور زردشت پیامبر بلخی وپهلوانی چون زریر واسفندیار رویینتن، درهزار بیت، سخن به میان آورده که فردوسی آن داستان را عینآ در شاهنامه اش نقل کرده است) . ودر پایان این مرحله، شاهنامۀ عظیم فردوسی توسی، تولد بزرگترین حماسۀ جهانی را نوید میدهد. کانونهای این نهصت وجنبش آغازین بیشترینه در شهرهایی چون بلخ وبخارا وسمرقند قرار دارد. پس از سدۀ چهارم هجریست که با بقدرت رسیدن خاندانهای غیر آریایی رفته رفته آثار ضعف در حماسه سرایی وپرداختن به داستانهای ملی، رونما میگردد. وعلت آنرا دانشمندان ایرانی، دکتر ذ.صفا چنین بر میشمارد:« تسلط غلامان وقبایل زرد پوست برایران ونفوذ عوامل دینی وفراموش شدن افتخارات نژادی وضعف مبانی مبیت در میان ایرانیان است که با حفظ وتوسعه ونظم حماسه های ملی مباینت دارد.» (4) حاکمان ودست نشانده گان خلافتهای دمشق وبغداد نیز از گسترش وبالنده گی چنین ادبیاتی، جلوگیری میکردند. وآنرا زنده ساختن سنتهای گبرگان وانمود میکردند ودر قلمرو دین مکروه میدانستند وبه ویژه اهل تشیع آنرا از مقولۀ « ترهات» میدانستند.( همانجا) ولی با ان هم از سدۀ ششم هجری برخی از آثار حماسی توسط خراسانیان نوشته میشود که به گونه نمونه میتوان ازاین کتابها نام برد: گرشاسپنامۀ اسدی توسی، بهمن نامه از ایرانشاه ابی الخیر، فرامرز نامه، بانوگشسپنامه( دختر رستم) ، برزونامه (پسر سهراب) از سراج الدین بن عثمان بن مختار غزنوی، آذر برزین نامه ( داستان منظوم آذربرزین پسر فرامرز) داستان کک کهزاد( داستان پهلوانی رستم در کودکی) . طوریکه دیده میشودبیشترینه حماسه ها به رستم وخاندان او میپیوندد. زیرا اوست که در سراغاز زنده گی مدنی آریا ییان، از سر زمین خودش در برابر تجاوزگران تورانی وغیر تورانی به پاسداری بر میخیزد. وطبل آزادی را دربرابر ضد آزادی وصدای داد را علیه بیداد بلند تر از هر قهرمانی دیگر مینوازد. استورۀ رستم ودیگرقهرمانهای ملی پیش از تکوین شاهنامۀ فردوسی درمیان مردم ودرفرهنگ مردم، وجود داشته است ودرآثار مکتوب به زبان پهلوی ، در چهار مقالۀ عروضی سمرقندی، درتاریخنامۀ بلعمی، درتاریخ سیستان وغیره ودرشعر بسیاری از شاعران بزرگ کلاسیک زبان دری ازرستم به عنوان نماد مردمی ودادگری ودستگیری وبلند همتی ومقاومت دادگرانه، یادشده است. درشعر معروف مولوی، از اوبه عنوان ابرمرد نایاب که بودنش راهمه وجدانهای پاک درهرزمانه یی آرزومند است، بدینگونه یاد شدهاست: زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خداو رستم دستا نم آرزوست درشعرونثر معاصر مانیز رستم به گسترده گی هرچه بیشتر در خامۀ شاعران ونویسنده گان،بازسازیهایی گردیده واز اوالگوی مرد ناپیدا وآزادۀ گمگشته، پرداخته شده است. من در پژوهیدنی کوتاه در دفترهای اندک از شعر ونثر معاصر که دراختیار داشتم ویایادی از آنهارا درحافظه، تصویرماندگاری استوره یی رستم رابسیار گسترده دامان یافتم که اینک به ذکر آنها میپردازم.دریکی ازداستانهای داستاننویس معاصر اکرم عثمان، فکرمیکنم درداستان ( مدهارا قول است) قهرمان مرکزی داستان به نام « کاکه رستم » سیمای مردی را نشان میدهدکه از تبار رستم است ودروغ نمیگوید وبه قول وپیمان خودش ایستاده است. وسرانجام بهدست شغادی دیگر به نامردی کشته میگردد. دریکی ازداستانهای بانوی قصه پردازی ما سپوژمی زریاب،( رستمها وسهرابها ) ،تراژدی رستم وسهراب به نوعی بازی شده وآنرا با فجعه های امروزینه درآمیخته است. درشعر امروزنیز استورۀ رستم فراوان جلوه داده شده است. درشعر بسا از همتباران رستم از او وسیمای انسانی اویاد کردهای به عمل آمده است. دریکی از شعرهای استاد لطیف ناظمی خوانده بودم که به مخا طبش گوشزد مینماید که به دنبال رستم چه میگردی کگه او زندانیی چاه شغاد است.یعنی که ما گرفتار فقدان او هستیم. استاد عبدالرحمان پژواک در قصیدۀ بلندی آورده است: بهم فتادن پورو پدر پی کشتار به یاد میدهد از جنگ رستم وسهراب در شعر واصف باختری از استورۀ رستم، آرزویی چنین پرورده شده است: که سرانجام چابکسوار شیهۀ کدام رخش درکدام جنگل دستها وبازوها حصار خواب کدامین تهمتن رافتح خواهد کرد؟ ودر جایی دیگر: آسمایی کوه گردجوشن پوش رستم توش درپگاه فروردین های اهورایی خرقه یی ازپرنیان نور پوشیده. ودر شعر( الازنهاریان زنهار): وگاهی نیز در صحرای سبز کودکیهایم سوار بارۀ رستم به فرمان پدر از شارسان زا ل زر تا قلعۀ افراسیاب پیرمیراندم. ودکتر اسد الله حبیب از سر اندوه در بارۀ رستم مینویسد: مشعل عشق وامید رستم در سیه جاه که خاموش شده ! دفتر خاطره هاییست که در بارش وباد بین ویرانۀ تقویم فراموش شدست. واز استاد بیرنگ کوهدامنی میخوانیم: نمود حکمت تان پور سینا نشان قدرت تان پور دستان ودر جایی دیگر: دیو آمدو دیوآمد، با بنگ وغریو آمد کو رستم دستانی؟ تا رخش خودش راند ودر شعر آنسوی موجهای بنفش) از پرتوی نادری میخوانیم: آفتاب - رستمیست در چاه که هجوم خنده های مضحک شغاد مرگ از هوش رفته است.
و دوشیزه خالده فروغ که صدایش در شعرهایش صدای آزادی وافتخارات کشورش هست.در کتاب « پنجره یی بر فصل صاعقه » در چند جا از استوره های کهن به ویژه رستم بدینگونه یاد می آرد: یک هفتخوان ترانه خواهم خواند تا رستم دریا به جستجو بر آید. ویا : پدرم چندین هزار ساله است جغرافیای آزادیست زبان منست هفتخوانیست پراز رستم . کهنســا ل خاکســــــتری مــــو مرا پرورده است دوبازویش دو سیمرغ مهربانی در دستهایش ستاره یی ست که اندک اندک شب را تسخیر میکند و آن ستا ره منم . وباز در شعری دیگر میگوید: سرزمینم پا میریست سوخته سرزمیـــــــنم رســــــــتم است !
و در دفتر(پر نیان خیال ) بانو نادیه فضل در قصیده یی به نام "میهن " چنین میگوید: ببالدقلبها برسایۀ نام پلنگین پوش رستم زاد بپاشدآسمان،نورغرورسرکش صدقهرمان میهن ودر جایی دیگر: ازشهسواررخش وخداوندگاربلخ گلپوش تا نهایت دنیاست پارسی گردآفریدورستم ورودابه گوید م آبش بده که باغ فریباست پارسی
در سال 1351 هنگامیکه پهلوان ناصر علی از کشور عراق جام طلای کشتی را به میهن ارمغان آورد، شعری به نامش سروده بودم که در جایی از آن آمده بود: رستم ! ای ماندگار عظمت تاریخ از ژرف آن سکوت وسیاهی از چاه آن شغاد برادر اما برادری نه برابر سر برکن ! بنگرکه از تبار عزیزانت یکتن شکوه نام ترا اینک بار دیگر سروده به لبهامان .( تکه از شعر نه سکوت نه سیاهی)
وبدینگونه دیده میشود، رستم نماد هویت ملتیست که با بدی میستیزد واز نیکی ورادی وراستی پاس میدارد. دردرازای سده های بیشمار باخوی وخصلت مردانه اش وباگذشتها وراستکاریهایش وصداقت ووفاداریش، بامردم خود یکجا زیسته است وروان آتشین ملتش هم اورا به فراموشی نسپرده است.: چنین گفت رستم به اسفنـــد یار که کردار ماند زما یا د گا ر کنون داد ده باش وبشنــو سخن از این نامبر دار مرد کهن زمین را سراسر همــه گشته ام بسی شاه بیدادگر کشته ام چو من برگذشتم زجیهون برآب ز توران به چین آمد افراسیاب زکاوس در جنـــــگ هاما وران به تنها برفتم به ما زندران...... نه ارژنگ ماندم نه دیو ســپید نه سنجه نه اولاد غندی نه بید همی پهلوان بودم اندرجهــــان یکی بود با آشکا رم نها ن ودرفرجام با افتخار وسرفرازی چنانکه ازیک قهرمان شایسته است، به اسفند یا ر میگوید: چه نا زی بدین تاج گشتاسپی بدین تا زه ایین لهراسپی کی گوید برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند. »1 ---------------------- 1 – داکتر رازق رویین، رستم نماد ماندگار ملت، مقاله، سایت آریایی .
با ملاحظ ء هر دو نبشته می بینیم که رستم به حیث نماد و نشانه ای از هماهنگی ملی یاوحدت ملی، در جغرافیایی مختلف کشور ، در ایران= بلخ ، در سیستان، در کابلستان ، و در هر جایی دیگری زبانش یکی است، این بدان معنی است که زبان سام شاه زابل ، و مهراب شاه کابل و کاوس شاه بلخ یا ایران همه یکی بوده ، یعنی زبانی که بعد ها با همان زبان کتاب مقدس اوستا را حضرت زرتشت در بلخ نوشت ، یعنی زبان باختر یا زبان بلخی . زبان که بعد به دری مسمی گردید. از دوران اسطوره به عصر تاریخ بر می گردیم. نمونه یی چنداز شاعران و نویسندگان دری گوی اقوام پشتون در خراسان ،از قرن سوم هجری تا به قرن : قرن سوم : اگر ادعایی مولف نامعلوم تاریخ سیستان را قبول نمایم، اولین کسی که شعر دری ( پارسی) گفته است محمد بن وصیف سکزی است ، و هم مولف تاریخ سیستان بیان میدارد که زبان یعقوب لیث صفاری دری( پارسی) بوده است . یعقوب در زرنج تولد یافته در قریه موسوم به قرنین، و زرنج گاهی مرکز سیستان بوده است. در اینجا بحثی در مورد کارکرد های سیاسی و اجتماعی یعقوب نداریم ، بلکه بحث روی زبان وی می باشد ، که زبان دری بوده است ، برای تصدیق کلام خویش آنچه که مولف نامعلوم تاریخ سیستان اندر باب زبان یعقوب و شعری وصیف نوشته اینجا به نقل می آوریم. در تاریخ سیستان میخوانیم که: « ... یعقوب فرا رسید و بعضی از خوارج که مانده بودند ایشان را بکشت و مال هاء ایشان بر گرفت، پس شعرا او را شعر گفتندی به تازی: قد اکرم الله اهل المصر و البلد... چون این شعر بر خواندند او عالم نبود در نیافت، محمد بن وصیف حاضر بود و دبیر رسایل او بود و ادب نیکو دانست و بدان روزگار نامهء پارسی نبود، پس یعقوب گفت: چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟ محمد وصیف پس شعری پارسی گفتن گرفت . و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت، و پیش از او کسی نگفته بود که تا پارسیان بودند سخن پیش ایشان به رود+ باز گفتندی بر طریق خسروانی، و چون عجم بر کنده شدند و عرب آمدند شعر میان ایشان به تازی بود و همگنان را علم و معرفت شعر تازی بود... » 1 ---------------------- + - یعنی با سرود می خوانده اند 1 - تاریخ سیستان ، مولف نامعلوم ، تصحیح ملک الشعرا بهار،ص 215 بدین گونه ملاحظ می شود که یعقوب لیث سیستانی زبان دری میدانسته و از این بر می آید که زبان مردم سیستان دری بوده است . چنانکه در تاریخ ادبیات میخوانیم بر علاوه محمد بن وصیف سکزی بسام کرد و محمد بن مخلد سکزی به ادامه گفتن شعر به زیان دری در سیستان پرداخته اند ، یعنی از سالهای 253 به بعد دیگر شعر پارسی رواج پیدا می کند و مردم خراسان مجال آن را می یابد که خود را ازتسلط جابرانه فرهنگ عرب رها بسازند و به هویت فرهنگی خویش روی آورند. چنانچه که بعد از یعقوب در دربار برادرش عمرو بن لیث صفار از شاعری دیگری بنام فیروز مشرقی نام برده می شود که به زبان دری شعر می گفته است.و هم از صانع بلخی در سیستان نامبرده شده است که در دربار صفاریان می زیسته و تا زمان رودکی سمرقندی حیات داشته است . قرن چهارم هجری : در قرن چهارم از ابو یعقوب سکزی مولف کشف المحجوب که در تشریح عقاید اسماعیلیه نوشته شده است میتوان نام برد. قرن پنجم: از ابوالفرج سکزی معروف به سیمجوری که وی را حتی استادِ ملک الشعرا عنصری بلخی دانسته اند، یاد گردیده است . و هم از محسن فراهی ، که به دری شعر می گفته است نام برده شده است .و مهم تر از همه در قرن پنجم از بزرگ ترین شاعر سیستان که عبارت بوده از ابوالحسن علی بن جولوغ فرخی سیستان میتوان نام برد که کمتر شاعری توانسته مانند او دُر دری را در شعر مهره نماید. در قرن ششم : از ین شخصیت ها میتوان نام برد: شمس الدین محمد بن نصیر سکزی در سیستان میزیسته و کتاب مجمع البحرین را نوشته است . شرف الدین احمد بن محمد فراهی ، که مثنوی کارنامه را نظم کرده است. ناصرالدین عثمان بن حرب سکزی که گفته اند اشعار چندی از او باقی مانده است . ابو نصر بدر الدین محمود بن ابوبکر بن حسین بن جعفر فراهی مولف نصاب الصبیان، این مرد بزرگ و دانشمند یکی از سر آمد های روزگار خویش بوده است. امام بدیع الزمان سید عبدالواسع بن عبدالجامع غرجستانی که سلطان سنجر را به به شعر دری مدح مینموده است و هم در دربار نصر بن خلف شاه سیستان میزیسته است.گفته شده دیوان اشعار وی به دری شش هزار بیت می باشد. همچنان در دربار خوارزمشاهان در همین قرن از شعرای و نوسندگان چون : بدیع الزمان ترکوبدیعی سکزی، فریدالدین علی منجم سکزی، ضیا الدین سکزی ، شمس الدین حاج بچه بُستی، زین الدین ابو علی وافر سکزی. وبسیار دیگر نام برد . ما در اینجا فقط از کسانی نام برده و می بریم که به لقب سکزی و یا سیستانی و بستی فراهی و قندهاری و غیره که امروز جغرافیایی پشتون نشین مردمان خراسان است ، یاد مینمایم. قرن هفتم: مثلاً از معین الدین حسن بن غیاث الدین حسن حسینی سکزی باید نام برد که پس از سفر هایی بسیار سرانجام درهند طریقهء چشتیه را در شهر اجمیر هند رواج داد و به اجمیری معروف و از او آثار بسیار به جا مانده که یکی هم دلیل العارفین است و کتاب فواید الواید در مناقب و ملفوظات نظام الدین اولیا را او به فارسی نوشته نموده است، گرچه این اثر را از کسی دیگری بنام حسن سکزی میدانند. دیگری در این قرن سید سراج الدین سکزی است که مداح شاهان سیستان بوده است. قرن هشتم: ابومحمد سیستانی است که تاریخ سیستان را که به عربی بوده ، او بفارسی ترجمه نموده است. قرن نهم: امیر محمد بن امیر مبارزه است که جد مادری مولف احیاء الملوک در تاریخ سیستان است و خود نیز کتابی در تاریخ سیستان نوشته نموده است. قرن دهم : از شاعر معروف بنام قاضی احمد سیستانی یاد می گرددکه پسرش قاضی جلال سیستانی نیز شعر دری می گفته است. وهمچنان از شاه حسین بن ملک غیاث الدین محمود سیستانی، که یکی از شهزادگان سیستان بوده و مولف کتاب های چون احیاء الملوک در تاریخ سیستان و دیگر تذکرهء خیرالبیان می باشد . همچنان در قرن دهم ، از نصیر سیستانی ، انسی قندهاری ، جنونی قندهاری، جنونی قندهاری قالی بوش که در سرایش غزل دری استاد بوده است. سلطان محمد سپلکی، از مردم سپلک قندهار بوده ، و صادقی قندهاری که غزل و رباعیات دری از او باقی است ،میر هاشم قندهاری که ازجمله شاعران زبردست بوده و در دربار جلال الدین اکبر تقرب داشته، الهی قندهاری که غزل نغز فارسی می سروده است . 1 ------------------ 1 – اکثر از نامهای شعرا و نویسندگان سیستان و قندهار و فراه از کتاب دوجلدی تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان دری اثر جناب سعید نفیسی برگرفته شده است .
شاد روان عبدالحی حبیبی در نوشته ای از یک خانواده ای نام میبرد که با وجود پشتون بودن مانند همه دیگر پشتونها زبان مادری شان دری بوده است ، آنها خود را پشتون می گفتند ، ولی به دری تکلم داشتند. نقل این نوشته میتواند حقایقی را در همین مورد بدون گفتگو روشن بدارد ، به همین خاطر ما این نوشته را با اندکی اختصار نقل می نمایم: « سه شاعر از یک خانواده بزرگ ( پشتون ) : ... حاجی جمال فرزند حاجی یوسف و خلف چهارم محمد نیکه مدفون ارغنستان قندهار است، که در ( 1098 هه) تولد و در سنه (1184 هه) بسن ( 86 سالگی از جهان رفته و در روستای ذاکر جنوب قندهار مدفون است. در سنه 1160هه هنگامیکه لویه جرگهء ملی برای انتخاب اعلحضرت احمد شاه بابا در " شیرسرخ" جنوب قندهار انعقاد یافت حاجی جمال خان به نایندگی اقوام بارکزایی در آن شرکت کرد و به انتخاب آن مرد بزرگ به شاهی افغان رأی داد، و تا آخر عمر یکی ازاعیان قندهار بود. دودمان حاجی جمال خان و اخلاف او در سیاست افغانستان نام و شهرتی دارند که با سقوط اقتدار سدوزائیان بر مسند سلطنت افغانی قرار گرفتند، و در همین دود مان رجال علم و ادب و تصوف و فکر نیز بر آمدند، که نخستین شخصیت ادبی ایشان هارون است، و ما در این مقالت سه نفر از شاعران دری این خاندان بزرگ را با نمونه های آثار شان که تا کنون نشر نشده معرفی مینمایم: 1 – اولین شاعر این خاندان سردار هارون خان است که دیوانی در حدود ( 4500) بیت بزبان دری دارد، و در حدود " 1150 هه " تولد یافته و در حدود 1200 هه زندگی داشت است . اشعار هارون ساده و دل انگیز و روان استکه اکثر آن به پیروی حافظ و سعدی و صائب و جامی و قاسم انوار و کمال خجندی و غیره سروده شده است، و غزل های رنگین و روانی دارد، که از فیض کلام اساتید بهرور است و گوید : زفیض مصرع سعدی سخن شد رام من هارون که چون گرد رم آهـــو نگاه او رمید از من گاهی مراتب استادی خود را در فن شعر ، نتیجهء شاگردی و پیروی حضرت جامی میداند: چوتعلیم سخن کردم زلعل یــار " هارونا" بجان شاگرد " جامی" ام بعلم شهر استادم { به نظر می آید که شاعر سخت با شیخ و زاهد در تضاد بوده و مانند حافظ این طایفه رطل و ریا را منفور میدانسته است . س ر } نــگردد شســته از داغ ریــایی خرقه ات هــرگـز کنی از قرص ماه و مهر گرای شیخ ! صابون را و این هم نمونه یک غزل او: چو آرم در خیال خود شب آن لبهای میگون را بجای باده نوشم تا سحرگه ساغـــــــر خـون را شود خورشید تا ازشرم در ابر ســــــــیه پنهان مه من! دورکن از چهره یکره زلف شبگون را روی ای سرو قامت تا بســــیر بوستان روزی بخاک تیره بنــــشانی زشوخی سرو موزون را شبی گر بگذرد در دل، خیال بــــرق رخسارت چراغـان از شرار آه سازم سقــــــف گردون را بروز عــید قربان میکنم قربان تـــــــــرا گفـــتی سرت گردم مده از دست خویش این روز میمون را زاحوال رقــــیــبان یک بـــــیک از نــاز پرسیدی نمی پرسی چرا؟ ای سنگدل احوال هــــــارون را 2 – شاعر دوم این خاندان سردار مهردل خان مشرقی برادر زاادهء هارون خان است. این مرد دانشمند و سردار صاحبدل، ادیب و شاعر مقتدر زبان دری و پشتو است که دیوانی بر چندین هزار بیت به سبک هند سروده، و مثنوی شرح بیتین و مثنوی او هم موجود است. کتابی در تصوف بنام جمع الجمع و رساله ای در شرح اشارات و رموزات میان میان عبدالحکیم کاکر دارد. مشرقی در حقیقت پیرو و شاگرد دبستان بیدل و سبک هند است . و اینک نمونهای کلام از آن: جلوه بصد رنگ کرد تابت بیرنگ ما رشک پری رخان شده آیینء رنگ ما تابسر طور عشق نغمه از نی زدیم برق تجلی حسن سوخت پر زنک ما ... از سر افسردگی " مهردل" افسرده شد هررگ خون شرر در جگر سنگ ما... 3 – از اخلاف مشرقی سردار خوشدل خان فرزندش راهم به حیث شاعر می شناسیم، و بعد از او چندین شاعر هم در این خانواده بر آمده اند مانند : طرزی، عندلیب، سردار محمد حسن، سردار غلام حیدار، احمد خان و غیره.اینک نمونه کلام خوشحال خان : بسی تپیدم، الم کشیدم، رخت ندیدم، درین جدایی غمت خریدم، بدل گزیدم، بجان رسیدم، اگر نیایی قسم به رویت، بتار مویت، که من بکویت، بجستجویت اگر بسویت، رسم ببویت، ز بیم خویت، کنم گدایی بخالهندو ، بدام گیسو ، بچشم آهو، بقوس ابرو زدی بهرسو ، خدنگ جادو ، بت پریرو، چه دلربایی ... باین شمایل ، نمودی مایل، ربوده یی دل، بگو چه مشکل؟ اگر به " خوشدل" ، بلطف شامل ، بشوق کامل ، نظر نمایی » 1 ----------------- 1 – عبدالحی حبیبی ، سه شاعر از یک خانوادهء بزرگ ، مجموعه مقالات . همچنان روانشاد حبیبی دریک مقاله دیگری زیر عنوان [ فرهنگ پروران خراسانی] از کسانی نام می برد که ایشان در قندهار زاده و پرورش یافته و در سند به ترویج زبان دری با شعر و نثر مشغول بوده و بگفته حبیبی: { خصایص و مزایای ادب و هنر و فرهنگ خراسانی را در هند رواج داده و محاسن مشترک خراسان و هند را پرورده اند } که یکی از این خانواده ها دود مان نامی قندهاری است که به نوشتهء حبیب « این دود مان از اولاد بابا حسن ابدال سبزواری قندهاریست که اجداد شان تماماً در قندهار آسوده اند... از تالیفات وی تاریخ سند و طب نامی و مثنویهای معدن افکار و حسن و ناز ، و اکبر نامه ، و صورت و ساقی و دیوان اشعار است که سخن شناسان هند و خراسان متفق اند که اکثر اشعاری وی بهتر و بلند تر از مولانا جامی است نمونه از اشعار حسن و ناز از نسخه خطی موجود در کتابخانهء مرحوم هاشم شایق علیهالرحمه: خداوندا دلی ده شعله افروز در و جانی زبرق عشق در سوز بدل ده شعله آتش گدازم بریزان از مژه اشک نیازم ... هم چنان ، حبیبی از میر فاضل برادر این شاعر نام می برد که نیز شاعر بوده و نمونه کلام او این است : دوش سودای سر زلف کسی کرده گذر سحر از هرسر مو حلقه بپایم پیچید و از همین دودمان از میر قندهاری نام میبرد که بفارسی شعر و سخن می گفته است. همچنان در همن مقاله از کسانی دیگر یاد می نماید که از هرات و سبزوار( شیندند) بوده و در قندهار زیسته و پس از چندی به سند رفته اند.» 1 ----------------------- 1 – عبدالحی حبیبی ، مقالهء فرهنگ پروران خراسانی . بر علاوه ای اینها خودی احمدشاه بابا دیوان شعر به دری دارد و روانشاد حبیحی دیوان شعری تیمور شاه پسر احمد شاه درانی را که به زبان دری است تنظیم نموده و به چاب رسانیده است . حتی در چند دهه پسین می بینیم که دختر محمود طرزی ف قصص النبیا را از عربی به فارسی ترجه می نماید . جناب اعظم سیستانی پژوهشگر کشور ما در این زمینه یادداشت ارائه کرده می نویسد:
|