|
طایفهء اوغانی بنام کنکان ونهران: ذکر سی و هفتم تاریخنامه هرات در{ قتل طایفهء دزدان افغانی}می باشد. و این طایفه افغانی را بنام کنکان و نهران یاد می نماید. کنکان و نهران چنانکه از فحوای گزارش تاریخنامه بر می آید در هفتاد فرسنگی شهر یا حصار دوکی قرار داشته است، و این طایفه از سالها پیش به سیاق کردار اعراب مسلمان متکی بر اوامر قرآن مصروف راهزنی و غارتگری بوده اند. در تاریخنامهء هرات میخوانیم که: « چون شهور سنهء خمس و خمسین و ستمائه[ =655] در آمد، درین سال به خدمت ملک اسلام شمس الحق والدین طایفه ای از زعما و روساء افغانستان عرضه داشتند که از حصار دوکی بر طرف جنوبی به هفتاد فرسنگ جماعتی دزدان اند که ایشان را کنکان و نهران خوانند. صد سال کما بیش می شود که این گروه راه میزنند و تجار و سفرا و ابناء السبیل را که از اطراف و اقطار بلاد غربی به هندوستان می روند غارت می کنند. امیدواریم که ملک ملوک الاسلام ازیرای نیل درجات را لشکری نامزد فرمایند تا سارقان پُرگناه طغیان و آن قاطعان راه مسلمانان را ازآن دیار بر اندازند. ملک اسلام روز دیگر بعد از تدبُر و تفکر بسیار پهلوان مبارزالدین محمد نهی و تاج الدین بغنی و اختیار الدین سالار و امیر نصرت را با دوهزار سوار نامدار به }جهت قمع آن دزدان نامزد فرمود... چون آن قوم از رسیدن سپاه ملک اسلام شمس الحق والدین خبر شد، روز دیگر همه آماده محاربت و مقاتلت به جنگ بیرون آمدند. هفت روز متعاقب حرب کردند و در این هفت روز قُرب پانصد مرد دلیر نامدار از جانبین به قتل پیوست... و دزدان چون بیچاره و مضطرب گشتند اسلحه بینداختند و زنهار خواستند...» 1 ----------- 1 – کتاب پیشین ، تاریخنامه هرات ، ص 253 – 254
فتح شهر ساجی درایالت افغانستان ولایت رسند : در ذکر سی و هشتم تاریخنامه هرات ملاحظه می شود که ملک شمس الدین کُرت می خواهد ازایالت افغانستان درسند، دوباره به خراسان و به مقر فرماندهی خویش هرات باز گردد ولی درباریان او را تشویق به فتح یکی از شهر های دیگرایالت افغانستان در سند می نمایند و می گویند : « ... بندگان کمترین و جانسپاران کهترین که کلی ولایات افغانستان ملک اسلام را مسلم و مسخر کشته است و تمامت قلعه ها و حصار ها و جایگاه ها فتح شده، الا حصار ساجی که آن فتح نشده است؛ چه، در همهء روی زمین از روی استواری و رفعت مثل آن حصاردیدهء مردم گردنده ندیده است و گوش خردمند صفت کننده نشنوده. و در آنجا هزار مرد افغان جلد مبارز موطن است و از عهد یزدجرد تا امروز هیچ پادشاه و ملک و حاکم را گردن ننهاده اند؛... ملک شمس الدین دیگر لشکر به طرف حصار ساجی کشید و دوهزار سوار به اسم معاونت از قنقورزدای نویین طلب داشت. هژده روز پای حصار ساجی رسید. حصاری دید بغایت بلند و در نهایت استواری و شکوهمندی. هفت روز آن حصار محاصره کرد و هرروز دو نوبت جنگ بیش برد و بسیاری از نامداران هردو سپاه در این هفت روز به قتل پیوست»1 ----------- 1 – همانجا، ص 255 – 256 سرانجام مثل اینکه لشکرش به شکست مواجه باشد مانند سایر سالاران بیرحم اسلام به الله رجوع می کند تا مانند دیگر قاتلین او را نیز در انجام قتل و کشتار مردمان از خزانهء فتنه های خود کلید گشایشی ارزانی بدارد. بناً: « ... شب هشتم ملک شمس الدین الحق والدین به وقت طلوع صبح اول برید نیاز را به حضرت ملک بی نیاز و ملک کار ساز فرستاد و گفت: ( وای خالق نار و نور، ای رازق مار و مور، وای وهاب بی منت و علت، و ای تواب با مغفرت و رحمت، و ای صانع بی علل، و ای قادر لم یزل، به لطف بی غایت و عنایت و فضل بی نهایت خود از خزانهء ( انا فتحنا لک فتحاً و مبیناً) من بنده را خلعت نصرت و فتح کرامت فرمای و این حصار را بر دست ضعیف به قدرت قدیم خود گشاده گردان . » 1 -------------- 1- همانجا این نکته را نباید گذاشت که فتوحات آل کُرت به هیچوجه نمی تواند مورد تایید قرار داشته باشد ، تجاوز به هر بهانه که باشد تجاوز است ، ملاحظه می گردد که سپاه آل کرت خود دست نشاندهء بیگانگان بوده و هم در قتل و غارت به دو شیوه وحشیانه متوسل می شده است یکی شقاوت اسلامی و دیگر شرارت چنگیزی . به همین لحاظ بوده که اکثراً در غارتگریها پیروز در می امده است . گرچه که اوغانیه در آن زمان مانند امروز که نام ( طالبان) بر خویش گذاشته و در گذشته هایی نه چندان دور ، خود را (قبایل آزاد) می نامیدندو در دزدی و غارتگری و قتل و ظلم ید بیضائ داشته و دارند. اما با آنهم نمی توان تجاوزات شمس الدین کرُت را هم بر سرزمین های شان ( اوغانستان) نادیده انگاشت. از مطا لعه تاریخنامه هرات بر می آید الله استعای شمس الدین خویش را مستجاب نموده و و کلید خزانهء انا فتحنا لک فتحاً و مبیناً را به او سخاوتمندانه تقدیم داشته است. زیرا سیف هروی می نویسد: « چون ملک شمس الدین بدین نوع بر درگاه لایزال ملک لم یزل به تضرع و ضراعت و مسکنت تمام رقعهء سوز و نیاز عرضه داشت، از اول روز بفرمود تا ملوک و امرا و رؤوس و وجوه سپاه همه پیاده شدند و سپر ها و در ها و چپر ها پیش بردند. و به عون ایزد بخشایندهء روزی ده جان آفرین در حال قرب ده هزار مرد غوری و افغانی و هروی به یک حمله خویشتن را بر در حصار انداختند... ملک اسلام شمس الحق والدین آن روز صد و پنجاه تن را از ساکنان حصار به قتل رساند و بفرمود تا متمردان و معاندان آن طایفه ده تن را از بلای حصار سرنگونسار بینداختند و حصار را خراب کردند و از آنجا روز دیگر مظفر و منصور و کامیاب و مسرور به وقت فرخنده مراجعت فرمود با غنیمت بسیار و اساری بیشمار» 1 ---------------- 1 – همانجا، ص 256 = 258 در ذکر سی و نهم که در قتل ملک علی بن مسعود ملک شهر سجستان است ، سیف هروی در تاریخنامهء هرات مرز افغانستان و خراسان را کاملاً جدا ساخته ، می نمایاند که افغانستان ایالتی وسیع از مملکت سند است . سیف هروی می نویسد: « چون شهور سنهء ست و خمسین و ستمائه { = 656}در آمد، درین سال ملک اسلام شمس الحق والدین کُرت، طاب ثراه، از افغانستان به تکناباد آمد و پهلوان مبارز الدین محمد نهی را با هزار سوار در تکناباد بگذاشت » 1 --------------- 1 – کتاب پیشین ، تاریخنامه هرات ، ص 259 در باره تکناباد یا تکین آباد مبتنی اسناد تاریخی قبلاً تذکرات به عمل آمدکه به قول تاریخنامه هرات شهریست میان بست و قندهار . چنانکه در ذکر چهلم تاریخنامه هرات گفته می شود که وقتی شمس الدین کُرت به سجستان = به سیستان می آید، پس از آنکه مردم آنجا را تنبیه می نماید ، ملک علاءالدین و ملک نصیر الدین را گرفتار و ملک علاءالدین را زندانی ساخته به مستنگ مرکز ایالت افغانستان در سند فرستاده و ملک نصرالدین را به هرات فرستاد و خود به تکناباد میرود و از تکناباد نزد هلاگوخان خود را می رساند. ابو سعید عبدالحی گردیزی در زین الخبار، جفرافیایی تگین آباد را به درستی در رویدادی زیر عنوان ( فتنهء یعقوب بن اللیث) بیان نموده می نویسد: « ویعقوب بن اللیث بن معدل مردی مهجول بود ، و اصل او از روستای سیستان بود، از ده قرنیین . و چون به شهر امد، رویگری اختیارکرد و پس از رویگری به عیاری شد، و از آنجا به دزدی افتاد و راهداری. و پس سرهنگی یافت ، و خیل یافت، و همچنین به تدریج به امیری رسید.و نخستین سرهنگی بُست یافت از نصر بن صالح، و امیری سیستان یافت. و چون سیستان او را شد ، نیز بر جای قرار نکرد و گفت: " اگر من بیارامم مرا دست باز ندارند." پس از سیستان به بست آمد و بست را بگرفت ، و از آنجا به پنجوای و تگین آباد آمد، و با رتبیل حرب کرد و حیله ساخت و رتبیل را بکشت، و پنجوای به رخود بگرفت، و از آنجا به غزنین آمد و زابلستان بگرفت، و شارستان غرنین را بپا افگند، و به گردیز آمد، و با ابو منصور افلح بن محمد بن خاقان که امیر گردیز بود حرب کرد. و بسیار کُشش کرد، تا مردمان اندر میان شدند، و ابومنصور گرگان بداد و ضمان کرد، که هر سال ده هزار درم خراج به سیستان بفرستد. »1 --------------- 1 – کتاب پیشین، تاریخ گردیزی، زین الاخبار ،ص 304 – 306 ملاحظه می گردد که به شمول تکناباد = تگین اباد همه جای دیگر را که ابوسعید عبدالحی گردیزی نام می برد شامل حوزه کشور ما خراسان است نه شامل ایالت افغانستان که شامل سند بوده . عبدالحی حبیبی در حاشیه زین الاخبار می نویسد که :« تگین آباد بر خرابه های شهر کهنهء قندهار در غرب شهر کنونی واقع بود، و یا شهر بوده بین مجرای ارغنداب و هلمند. »1 -------------- 1 – کتاب پیشین ، زین الاخبار گردیزی ، حاشیه ص 421 منظور از تعین تکنا آباد این است که این شهر مرزی بوده میان قندهار ، بست و غزنی و فراه درخراسان و ایالت افغانستان سند که پایتخت آن مستنگ بوده است . قسمت از این ایالت بعدها به بلوچستان مسمی گردیده است که بخشی آن به ایران و بخشی به سند تعلق گرفت، چنانکه مستنگ یاتخت افغانستان دیروزی که یکی از ایالت های سند بوده ،امروز در بلوچستان پاکستان همچنان واقع است. ملتان و مکران و پنجاب و لاهور و افغانستان و غیره را در پیش از تجزیه هند به پاکستان بنام سند یاد می نمودند که بعد از تشکیل دولت پاکستان در اثر مساعی انگلیس همه این ایالات در جغرافیایی سیاسی پاکستان شامل گردیده ، مثلاً مستنگ یاتخت ایالت افغانستان سند چنانکه گفتیم، امروز هم در بلوچستان پاکستان به همان نام یاد می گردد. که قرار گزارشات سیاحان مردم آنجا تا هنوز هم خود را افغان می گویند، که بسیار با قاطعیت میتوان گفت که پشتونها با شهامت کشور ما ( افغانستان امروز) با افغانها ( اوغانها)ی { افغانستان دیروز} یی مربوط به ایالت سند، یکی نیستند. جغرافیایی زیست قوم با شهامت پختونها با افغانها ( = اوغانها) فرق دارد. قندهار وهلمند و فراه و و زابل شهر های بزرگ اند که ملت پختون با اکثریت در آن زندگی دارند، و همچنان پشتونهای ولایات ننگرهار، خوست پکتیکا، ، کنرهار را نیز نمی توان مربوط اوغانهای افغانستان دیروز ( پاکستان امروز) دانست. اوغانها ، پشتون نیستند ؛ سکزیان در سیستان: اکثراً درجغرافیای تاریخی، سرزمین های قندهار، هلمند، غزنی، فراه و زابل و حول وحوش آن مجموعاً به نام سیستان یاد می شده است . * ------------------------- * : رجوع شود به تاریخ سیستان از مولف نامعلوم به تصحیح ملک الشعرا بهار، ص 66 . و هم به مسالک و ممالک ابو اسحق ابراهیم اصطخری ، به کوشش ایرج افشار ،ص 192 - 193
گرچه که حدودالعالم من المشرق الی المغرب از مولف نامعلوم که به سال 372 هجری تالیف شده است سیستان را هم شهری از خراسان معرفی میدارد. مردمان ساکن درسیستان بصورت مجموعی بنام سکزیان یاد میگردیده اند،چنانکه در دانشنامهء آزاد وکی پیدیا نیز گفته شده است که: « سکزی به کسی که اهل سکستان یا همان سیستان باشد گفته می شود، این نامگذاری به تبار مردم سیستان باز می گردد، نیکان اینان از سکاها بودند، پسوند زی به معنی زندگی کننده و ساکن است که در نام هایی مانند مروزی و رازی هم دیده می شود . واژه سیکیستانی( عربی شده به صورت سجستانی) نیز هم معنی با سکزی است.»1 --------------- 1 – دانش نامهء آزاد ، سایت ویکی پدیا در تاریخ گردیزی هم مردم سیستان به صورت عموم سکزی خوانده شده است .در زین الاخبار گردیزی میخوانیم که: « ... وچون امیر محمود از بهاطیه* بازگشت خبر رسید، که مردمان سیستان عاصی شدند. روی سوی سیستان کرد، و چون آنجا رسید، همه پیشروان سگزیان اندر حصار ارگ شدند. و امیر محمودیکروز حرب کرد، مهتر ایشان را بگرفت. همه سگزیان بطاعت آمدند، و او سوی غزنین بازگشت با ظفر و پیروز و از غزنین قصد ملتان کرد. »1 . ------------- *-( بهاطیه فبایلی بودند که در سند علیا می زیستند) 1- تاریخ گردیزی ،زین الاخبار گردیزی، ص 389 در چهار مقاله ء نظامی عروضی سمرقندی در حکایتی از فرخی سیستانی در باب قصیده معروف او ،که این شاعر در پی ممدوح بوده تا با مدح آن صله و جایزهء فاخری دریافت نماید.بنابرآن چنانکه عروضی سمر قندی می نویسد: « ...تا خبر کردند او را از امیر ابو المظفر چغانی به چغانیان، که این نوع را تربیت می کند، و این جماعت را صله و جایزهء فاخر همی دهد، و امروز از ملوک عصر و امراء وقت درین باب او را یار نیست. قصیده ای بگفت و عزیمت آن جانب کرد. با کاروان حُله برفتم زسیستان با حُله تنیده ز دل بافته زجان .. الحق نیکوقصیده ایست و دروصف شعر { سفر- ق } کرده است در غایت نیکویی و مدح خود بی نظیر است. پس برگی بساخت و روی به چغانیان نهاد، و چون به حضرت چغانیان رسید بهارگاه بود و امیر به داغگاه... و عمید اسعد کدخدای امیر بود. فرخی به نزدیک او رفت و اورا قصیده ای خواند، و شعر امیر به او عرضه کرد. عمید اسعد مردی فاضل بود و شاعر دوست، شعری فرخی را شعری دید تر و عذب، خوش و استادانه، فرخی را سگزیی دید بی اندام، جبه ای پیش و پس چاک پوشیده ، دستاری بزرگ سگزی وار در سر ، و پای کفش بس ناخوش، و شعری در آسمان هفتم؛ هیچ باور نکرد که این شعرآن سگزی را شاید بود... » 1 ------------------- 1 – احمد بن عمر بن علی نظامی عروضی سمرقندی، چهار مقاله تصحیح مرحوم محمد قزوینی به اهتمام داکتر معین،تهران چاب مهارت 1379، ص 60 – 67 . ما در جای دیگری تفاوت های اخلاقی و اجتماعی وزبانی ، حتی چهره شناسی اوغان ها با اقوام با شهامت پشتونهای ساکن در کشورما خراسان را به بیان خواهیم گرفت. فتح حصار یا شهر" بکر "ا: باز هم بر می گردیم به کتاب تاریخنامهء هرات. در ذکر چهل و یکم ، لشکر :کُرت یعنی ملک شمس الدین پس از انکه مردم ملک علی مسعود حاکم سجستان را خائنانه و به قتل می رساند ومردم سیستان را خلع سلاح می نماید . باری دیگراز سیستان ،لشکر به طرف افغانستان می برد. در تاریخنامه هرات در این وقت یعنی در سال 656هه مرکز سیستان " نیمروز" است که بنام، (دارالملک) یاد می شود.و در سال 657 است که از نیمروز به طرف افغانستان لشکر می کشد. در آنجا به جانب حصار بکر لشکر کشی میکند. چنانکه از وصف جغرافیایی این حصار در تاریخنامهء هرات بر می آید، موقعیت آن در میان دریا است. با تاسف ، این قلم نتوانست در میان منابع که در دسترس بود موقعیت دریایی را که حصار درآنجا واقع گردیده بود ، پیدا نماید ، اما این نکته قرین یقین است که کمتر دریایی را میتوان سراغ داشت که در میان آن احصار اباد شده باشد. دریایی بزرگ اینجا عبارت از اقیانوس یا بحر است{ دریا _ در زبان دری عبارت است از بحر و کلمهء بحر عربی است و در زبان عوام الناس دریا عبارت از رود معنی می دهد.} که دارای خشکه یا جزایر کوچکی می باشد. پس بدون شک حصار بکر در میان دریای (بحر)سند " هند" و یا به عبارت دیگر بحر و یا در سواحلی دریا بزرگ سند یا هند واقع بوده است. . از بیان تاریخنامه همچنان بر می آید که این دیار مستقل بوده . چنانکه در تاریخنامه میخوانیم: « در این سال { 657} ملک اسلام شمس الحق و الدین لشکر به افغانستان برد و از افغانستان در ربیع الاول سنۀ مذکور عنان عزیمت بر طرف بکر تاخت... و چون در هشت فرسنگی بکر رسید ، حسن علمدار را با پنج سوار نامدار سخنکوی حاضر جواب به اسم رسولی بدان قلعه فرستاد و گفت : که سلام و پیام من به مهتر این قلعهء آسمان نمای و والی این طایفۀ عالی نژاد رسانید و بگوئید که چند سال شد که ما با لشکر های منصور در این سرحد متوطن ایم . تمامت اهل فلاع و بقاع افغانستان تا حد سند و هند بعضی رغبتهً و اختیاراً و قومی قهراً و قسراً خراجگذاری و فرمانبرداری ما به دم و قدم آثار خدمت به اظهار رسانید ند... اکنون می باید که از راه خردمندی و فطانت طومار بیکار و آزار را طی کنی و به استقبال ما مبادرت نمایی تا چنانکه ملوک خراسان و جماهیر افغانستان به عنایت بی غایت و الطاف بی حساب ما مخصوص گشته اند، محفوظ کردی. » 1 ----------------- 1 – کتاب پیشین، تاریخنامۀ هرات ، ص 281 ولی والی ولایت بکر به شمس کُرت اعتماد نمی کند و می گوید : « من به کرات و مرات عزیمت آن کرده ام که به خدمت ملک اسلام شمس الحق والدین آیم و شرایط خدمتکاری و مطاوعت به تقدیم رسانم. اما چون شنودم که با والیان افغانستان و فلاع ایشان چه کرد، از آن عزیمت بر گشتم. مرا بر ملک اسلام به هیچ روی اعتماد نیست» 1 -------------- 1- همانجا ، ص 283 و سرانجام بین آنها جنگ در می گیرد و در اخیر به صلح میانجامد، بدون آنکه ملک اسلام به توفیق دست یابد و قلعه را فتح نماید. متن بالا به خوبی موقعیت جغرافیایی افغانستان را در سند نشان می دهد که لازم به تفسیر نیست. بر علاوهء این در ذکر چهل و دوم ، در قتل میرانشاه و سالار کُرد در سال 658 هه ، سیف هروی ضمن آنکه به وضاحت یکبار دیگر کشور افغانستان را ضمن یاد آوری حوداث قبلی و بعدی مشخص می سازد، که در سند واقع است. از شقاوت و بیرحمی وغدرو خیانت (ملوک اسلام )،مانند ملک شمس الدین پرده برداشته و هم از اینکه میرانشاه که داماد ملک شاهنشاه ، شاه ایالت افغانستان در سند بوده و چگونه شخصیت داشته معلومات ارائه میدارد که خواننده میتواند به نکات باریک پس از خوانش متن متوجه گردد.ما این بخش را با اختصار نقل مینمایم ، اما خواننده میتواند برای دریافت نکات ویژهء آن به اصل متن مراجعه نمایند . ذکر چهل و دوم در قتل میرانشاه و سالار کُرد: میرانشاه داماد ملک شاهنشاه کُرد بود، و شاهنشاه و بهرام شاه پدر و پسر حاکم ولایت مستقل افغانستان در ایالت سند بودند، که این ولایت به نوشته اصطخری دو هزار و دوصد دهکده داشته است. و مرکز این ولایت یعنی افغانستان مستنگ بود. شاهنشاه و بهرام شاه به شمول داماد شان میرانشاه تمام سرزمین ولایت افغانستان را در ایالت سند در تحت تصرف خویش داشتند. ما این موضوع را قبلاً هم در استناد به تاریخنامه هرات نقل کردیم که نوشته بود: {... چون جاهو و جمال الدین حسن علمدار به افغانستان در آمدند، به هر موضع که رسیدند حاکم آن مقام به سلام ایشان آمد و رضا جویی ایشان اجتهاد تمام به جای آورد. چون به مستنگ رسیدند ملک شاهنشاه و بهرام شاه – که هردو سید و کُرد بودند و شاهنشاه پدر بود و بهرام شاه پسر، ملک میرانشاه داماد شاهنشاه و تمامت ممالک افغانستان در تحت تصرف ایشان بود}وقتی ملک اسلام شمس الدین لشکر به افغانستان می کشد و پایتخت آن مستنگ را تصرف و شاهنشاه و بهرام را به قتل می رساند، میرانشاه داماد شاهنشاه فرار می نمایدو از افغانستان به سیستان پناه می آورد. ما قبلاً گفتیم که سیستان شامل بست، قندهار، زابل ، غزنی و کابل... میباشد که مفصل آن را در پیش ذکر نمودیم. سیف هروی در تاریخنامه هرات می نویسد: « ... در آن سال که ملک اسلام شمس الحق والدین کُرت شاهنشاه و بهرام شاه را بکشت میرانشاه و سالار به جانب سیستان رفته و پناه به کشتمور – که حاکم آنجا بود – برده در این سال مذکور از حدود سیستان با تبع خویش بیرون آمدند و عزیمت آن کرد که به دریا بار رود و از آنجا به مصر در آید. چو { ن } به مستنگ رسید، پهلوان محمد نهی را خبر کردند که میرانشاه و سالار به مستنگ آمده اند و عازم سفر دریا دارند...»1 --------------- 1 – کتاب پیشین ، تاریخنامهء هرات ، ص 286 – 287 محمد نهی ازمیرانشاه میخواهد که به مستگ بماند و از سفر بپرهیزد، گرچه که بسیاری از همراهان میرانشاه دعوت محمد نهی را قبول نمی کنند ، اما میرانشاه اعتماد می نماید و از رفتن بسوی مصر صرف نظر نموده و در مستنگ باقی می مانند. محمد نهی از اقامت میرانشاه در مستنگ به ملک اسلام شمس الدین اطلاع می دهد و ملک اسلام بر اساس خاصیت و مشی درنده خویی مطابق به شیوه مسلمانی که دارد، و از سوی دیگر اشنایی او با طایفه افغان،فوراً به محمد نهی امرمیکند که: « پهلوان محمد نهی باید که به قول میرانشاه و سالار اعتماد نکند و خود را از مکر و غدر ایشان نگاه دارد... و به هر نوع که دست دهد ایشان را به قتل رساند و یا بند کرده پیش ما فرستند»1 ---------------- 1 – همانجا، ص 288 و سرانجام میراشاه را محمد نهی بسیار خاینانه با اهل بیت و یارانش غافلگیر نموده به حکم ملک اسلام به قتل می رساند. سیف هروی در پایان ذکر قتل میرانشاه می نویسد که : « و پهلوان محمد نهی را به واسطهء قتل میرانشاه نام و آوازه ای عظیم حاصل شد؛ چه، هژده سال میرانشاه در افغانستان و حدود هندوستان لشکر کشی کرده بود و چند فلاع و حصون را به دست آورده بود و به مردی و مردانگی و غایت شوکت در روز نبرد با دویست مرد نامدار مبارز مقابلی کردی .» 1 -------------- 1 - همانجا،ص 290 بهر حال هدف از زحمت خواندن این همه رویداد های تاریخی اینست که خواننده از این زحمت دریابد که واقعیت هایی تاریخی چگونه در طی حوادث رنگ باخته و گاه عمداً پلنگ را در لانهء روبا و روبا را در لانهء پلنگ آورده اند. حقیقت مسله اینست که همانگونه که مردم جامعهء ما نمی دانند که مثلاً قبل از اینکه اعراب خونخوار و غارتگر بیاید، و کشور ما را غارت نموده و زن و فرزندان این ملت را به کنیزی و غلامی ببرد و متباقی را تسلیم خویش نماید ، یعنی مسلمان بسازد ، و خود پنجصد سال بر ما حکومت نماید. تا سر انجام این ملت را نیز مانند خود به غارتگری ، و آدم کشی و جنایت و خیانت زیر نام اصول و مبادی اسلام عادت داده، و برای چپاول و غارتگری و قتال تا سرزمین های هند و فارس چین بکشاند، و نام ما را اسلام بگذارند، ما کی ها بودیم ؟، یعنی پیش از اسلام ما چه دینی داشتیم. به یقین کمتر فردی از افراد جامعهء ما این واقعیت را میداند. به همین گونه سوال می شود که پیش از آنکه ما را افغان بگویند، ما کی بودیم ما را ( کی) می گفتند؟ و یا ما خود را ( کی) میگفتیم؟. این کلمهء افغان چگونه پیدا شد و چطور مردم خراسان زمین که از دهها و صد ها قوم و قبیله متشکل اند همه یکباره افغان یا اوغان شدند . درست است که از این نام در تاریخ و تاریخ جغرافیا و ادبیات کشور ما درچند صد سال پیش ذکری وجود دارد، اما ، جغرافیایی آن در مراحل مختلفهء از تاریخ گشوده نشده است، و هم از لحاظ مردم شناسی، مردمان به این نام مورد بررسی دقیق قرار نگرفته است، که آیا این نام در تاریخ شامل مردم بلخ ، بخارا سمرقند ، کابل ، هرات ، نیشابور، قندهار، بست، ننگرهار، کنرهار، و تخار، فراه ، بادغیس و در مجموع مردم خراسان و سیستان می شود؟ آیا گاهی مرمان این سرزمین ها در جایی از تاریخ به نام اوغان یا افغان یاد گردیده اند، اگریاد کرده شده، کجاست شواهد و اسناد و مدارکی حد اقل. ولی چنان که گفته شد، ما در چند تای از منابع تاریخی که قدامت هفت و هشت صد ساله هم دارند با یک چنین نامی در جغرافیایی تاریخی و یک چنین قومی به همین نام بر میخوریم . باید تحقیقات به عمل آمد که اینها کی بودند و در کجا بودند؟. تا به امروز پژوهش ها فقط مربوط و منوط به موجودیت یک چنین قومی و یا نامی در تاریخ صورت گرفته است. نه حضور شان در مکان خاصی از جغرافیایی تاریخی که این قوم کی و در کجا بودند؟ گرچه که مثلاً علامه شاد روان عبدالحی حبیبی در کتاب " تاریخ تجزیه شاهنشاهی افغانستان" بسیارخردمندانه و با مهارت به خوانندهء خویش تفهیم میدارد که جغرافیایی افغانستان کجاباید باشد. مثلاً در (عهد نامهء دهلی 1152 هجری) پس از آنکه نادرشاه افشار خراسان را تا به دهلی در اثر تجاوزات خویش فتح می نماید، بعداً با محمد شاه تیموری از دود مان بابر که در آن زمان بر هند حاکم بود عهد نامهء به امضامیرساند . حاکم بابری هند بخش بزرگ از سرزمین های سند را که از جمله ( مساکن افغان ) که همان اشاره به بلوچستان امروز و افغانستان دیروز است ، ذکر به عمل می آورده است. شادروان علامه حبیبی این مطلب را در کتاب ( تاریخ تجزیه شاهنشاهی افغانستان) مفصل نقل نموده است ، که ما با اختصار آنرا جهت روشن مطلب باز می نویسیم : هد نامهء دهلی 1152 هجری : دراین معاهد از سوی محمد شاه تیموری می خوانیم که مواردی رامتقبل شده می گوید : « ... چون عالیحضرت پادشاه جمشید جاهآن بزرگ ایل ترکمان و سرچشمهء مردمی و احسان مروت نمودند بصوب ( کذا) ایشان مستظهر ، و از فیض ملاقات و مجالست بزم از رشک همایون ، بهرور گشته با اتفاق وارد دارالخلافهء شاه جهان آباد* شدیم و تمامی خزاین و جواهر و نفایس و کنوز و ذخایر سلطنت هندوستان، برسم نیاز به موجب تفصیل علیحده، متعلق به آن سرکار ساخته... تاج . نگین سلطنت هندوستان را باین نیازمند درگاه اله مفوض و موکل فرمودند. چون عطیه عنایت که از پدر در باره فرزند و از برادر نسبت به برادر نمی آید، از آن شاهنشاه بلند جاه ، نسبت به این نیازمند درگاه اله بوقوع پیوست، لهذا در برابر این معنی تمامی ممالک سمت غربی رود اتک دریای سند و نالهء سنگره منشعب از دریای سند که عبارت از پشاور و بنگشات** و دارالملک کابل و غزنین و کوهستان و مساکن افغان و هزارجات و قلعه بهکر سنگهر *** و خدا آباد و لارکان **** و دیره جات و مساکن جوکیه، بلوچیه و غیره صوبه تهته و قلعهء راهمه و قصبهء بدین و پرگنهء جون و پر گنهء سموال و کهران( کذا) و سایر پرگنات و بنادر از ابتدایی منابع رودخانهء اتک و بکر ناجنگ ( کذا) دژ ها و اماکن ... مخصوص آن دولت نادره و ضمیمهء ممالک محروسهء سلطنت قاهره نمودیم ...» 1 . ____________ * : در اصل دارالخلافه جهان آباد ** : بنگشات : منسوب به قوم بنگش افغان، که در عهد مغولیهء هند از جنوب پشاور تا حدود وزیرستان و تیراه تا پارا چنار و تل دران داخل بود. * ** : ناشر اصل متن در قوسین با علامت استفهام بعد از سنگهر" سکهر" نوشته، و معلوم نیست، که مقصد بکر و سکر کنونی سند است ، یا یکهر واقع پنجاب بر کنار شرقی دریای سند مقابل دیره غازی خان و یا سنگر داخلی سند. **** : ناشر گوید شاید لارکانه مراد است. 1 – عبدالحی حبیبی ، تاریخ تجزیه شاهنشاهی افغانستان ، ص 11 – 12 به نقل از منتخبات بدایع وقایع اثر انندارام مخلص ، طبع لاهور ، ص 106 – 108. از متن این عهد نامه بر می آید که همه آنجا هایی را که محمد شاه تیموری حاکم هند بابری به بهای ابقایی خود برحکومت هند تحفه گویا به نادر شاه افشار پیشکش می کند ، شهر هایی حوزه سند، میباشد. از جمله مساکن افغان که عبارت از بخشهایی شمالی و غربی سند، ( پاکستان امروزی) که هم مرز با شهر هایی خراسان مانند قندهار ، هلمند، پکتیا ، پکتیکا ننگرهار و کنرهار است. شاید پرسیده شود که در این عهد نامه از کابل و غزنی هم ذکر به عمل آمده است . آیا این دوشهر هم مربوط هند بوده است ؟ پاسخ مثبت است در زمان بابریان، بلی. و چیزی دیگر اینکه در عهد نامه ( دارالملک کابل و غزنی) گفته شده است . شادروان احمد علی کهزاد کابل و غزنی را در این تاریخ به حیث صوبه ای از دولت هند یاد می نماید. چنانکه می نویسد: « ناصر خان آخرین صوبه دار کابل : آخرین صوبه داری که از طرف محمد شاه و دستگاه سلطنت مغلی و گورگانی بر کابل و پشاور حکومت می کرد ناصر خان نام داشت» 1 -------------------- 1- احمد علی کهزاد، بالاحصار کابل ، جلد اول و دوم، ص 245 در این صورت دارالملک کابل در این موقع پشاور باید بوده باشد. بدین ترتیب در عهد نامه که شاد روان حبیبی آنرا در کتاب ارزشمند خویش نفل کرده است جغرافیای افغانستان یا به عبارت عهد نامه مساکن افغان واضح گردیده است . . و هم چنان در نقشهء جغرافیایی ملاحظه می شود که سند (پاکستان امروزی) و ایران مرز هایی مشترک دارند. باید خاطر نشان کرد که مرز ها در طول تاریخ همیشه در اثر معاملات و تأملات سیاسی و نظامی ثابت نبوده است. با آنهم مرز بین ایران که دیروز بنام فارس یاد می گردید، و سند ( پاکستان امروزی) همیشه وجود داشته است. چنانکه امروز قسمتی از اراضی سند که مربوط پاکستان و قسمتی دیگر مربوط ایران شده است ، در هر دو کشور بنام بلو چیستان باقی است. بنا به روایت تاریخنامه هرات که ما آن را مفصل بررسی کردیم ، بخشهایی از بلوچستان همچنان مربوط افغانستان= اوغانستان سند است که پایتخت آن مستنگ بوده و شاهنشاه و بهرام شاه و میرانشاه چنانکه تاریخنامه هرات بیان می کند در زمان آل کُرت بر این کشور سلطنت می کردند، یعنی خاک هایی هرو دوبلوچستان و برخی از شهر هایی ملتان و مکران ، را بنام افغانستان یاد می کردند . در سال 1809 میلادی شاه قاجاری با ناپلیون علیه انگیس و روس به تفهمات میرسند . از جزئیات آن ما صرف نظر مینمایم . فقط مادهء از معاهده ایرا که علامه حبیبی در کتاب ارزشمند خویش { تاریخ تجزیه شاهنشاهی افغانستان} یاد می نماید ، ما نقل مینمایم .در این کتاب در { معاهدهء پشاور 1809 م بین حکومت هند برطانوی و شاه شجاع الملک سدوزئ}در بند 10، در توضیح به نقل از [کتاب نیرنگ افغان] اثر مولوی محمد حسین اغلب موهانی طبع لکنهو می خوانیم که : « 10 – بر موقع مناسب ، شاه ایران از افغان و قندهار افواجی را گرفته و بر هند حمله ور خواهد شد.»1 --------------- 1- علامه عبدالحی حبیبی، تاریخ تجزیهء شاهنشاهی افغانستان ، ص 19
گفتیم که فارس با بلوچستان ( افغانستان دیروز) همسرحد بود و در بعضی مواقع بخشی از آن در تصرف شاهان فارس بوده است . وقتی شاه فارس میخواهد در تبانی با دولت ناپلیون بر علیه انگیس و روس اقدام نموده و به نفع فرانسه به هند حمله نماید ، از { قندهار و افغان) لشکر میخواهد بگیرد. در این صورت قندهار، افغان یا افغانستان نیست . افغان همان بلوچیستان است . انهم بلوچستان که برخی از مناطق آن امروز هم به همین نام و شامل جغرافیایی ایران و پاکستان می باشد. این نکته هم قابل ذکر است که بلوچیستان هم پس از تجزیه هند ، در ذات خود نیز تجزیه گردیده است. شهر های که قسمتی از آن مربوط ایران شد قسماً حوزه بلوچستان به همین نام باقی ماند. اما آن قسمتی دیگر از اراضی بلو چیستان که با پاکستان تعلق گرفت ، به ایالات ملتان و مکران و صوبه ها بنام قبایل آزاد موجود است . واقعیت امر بنا بر ملاحظات تاریخی اینست که این قبایل انسوی مرز تورخم ( اوغان – افغان) ها هستند نه( پشتون) ها . که نام شان بر اثر خواص و کردار های تاریخی شان امروز به طالبان افغانی و طالبان پاکستانی تغییر یافته است . یک نکته را میخواهم اینجا اضافه نمایم که ، در اثر نفوذ اوغانیه بر دستگاه قدرت در کشور ما ، این متنفذین اوغانیه بسیار بی شرمانه نام تبار خویش را بر پشتون ها کشورما گذاشتند و ایشان را اوغان = افغان نامیدند و عنوان قومی ایشان را خود گرفتنه و خویشتن را پشتون نامیدند و حتی در پسینه سالها اوغانستان را پشتونستان نامیدند . شاد روان عبدالحی حبیبی هم وقتی میخواهد از آن سوی تورخم نامببرد مجبور می گردد که بگوید ( افغانستان شرقی) چنانکه در نوشته ای زیر عنوان { افغانستان در جهشگاه تاریخ }می نویسد: « قیام ملک شاهنشاه افغان در مستنگ و میرانشاه و بهرمشاه در افغانستان شرقی . در جایی دیگر همین اثر می نویسد: واگذاری امیر دوست محمد خان و برادران او افغانستان شرقی را به انگلیس و تصرف فرنگی بر پشاور و دوام غزا های قبایل افغان با فرنگی . .» 1 -------------- 1 – عبدالحی حبیبی ، افغانستان در جهشگاه تاریخ ص 7 ص 13. گرچه این قلم بار ها درآثارو نوشته هایی خویش تاکید داشته ام که هیچ قوم و تبار و ملتی بصورت کل نمی تواند موصوف به صفت نیک و یا بد گردد. بلکه در هر قوم و ملت و تبار، افراد و اشخاص نیک و بد موجود است،که به هیچ صورت نماینده یک قوم و یا یک تبار بوده نمی تواند . اما گاهی اتفاق افتاده است و بسیار هم اتفاق افتاده است که در مراحل از تاریخ همین اشخاص و افراد منفرد بنا بر استعداد ها و شیطنت هایی ذاتی فردی خویش، با راه اندازیی دین و مذهب، یا به عبارت امروزی ایدیالوژی و سیاست ،و یا راه اندازی برنامه هایی اقتصادی و نظامی به منظور استثمار و استعمار جوامع به نفع خویش و یا گروهی خود، مجموع از یک قوم و یا یک ملت را منحرف نموده و به دنبال خود آگاهانه و یا نا آگانه می گشاند.مانند پیغمبران ، مثلاً پس از ظهور اسلام ، تا به امروز، اعراب در مجموع نماد از تجاوز، غارتگری و قتال و ویرانی به شمار می آید. و بدون شک تاریخ از این کردار و رفتار آنها که متکی بر ایدیالوژی وضع شده از سوی پیشوایان شان به منظور جهانگشایی و غارت جوامع بود، اسناد و مدارکی بی شماری دارد. پس در این صورت اعراب در یک دوره طولانی تاریخ به گونه مستقیم ، در نفس خویش غارتگر و متجاوز و موصوف به اوصاف وحشیگری ، ظلم استبداد و جهالت به حساب آمده است. چون اشخاص منفرد عرب توانست مجموعه از اعراب را بسوی غارتگیری و تجاوز سوق دهد ، این سوقیات هم با گذشت زمان دامنه دار تر گردید و در رأس آن اعراب بود پس اعراب نماد از تجاوز گردید.،و بعد ها در گسترهء همین ایدیا لوژی ، عین اندیشه را با نام پشیوایان عرب سایر فرصت طلبان و منافقین ، وقتی منافع خویش را در آن یافتند مورد استفاده قرار دادند. مثلاً چنگیریان که بنا بر عوامل و علل دیگری به قتل و ویرانی تاخت و تاز هایی وحشیانه یی را راه اندخته بودند، زمانی که با ایدیالوژی اسلامی و کار کرد های مسلمانان آشنا گردیدند ، آنچه را که خود انجام میدادند ، اندک شمرده و برای قتل و غارت و چپاول بیشتر و گسترده تر سیاست هایی اسلامی را کامل و جامع و وسیع یافتند. به همین لحاظ بوده است که نسل چنگیزیان در تاریخ سیاسی و ادبی کشور ما به مدافع سر سخت دین عرب ، حتی بیشتر نسبت به خود اعراب تبدیل گردیده بودند.و یا عناصر بومی، مانند برمکیان، طاهریان، صفاریان، غزنویان، تیموریان و بسیار دیگر، البته شاهان شان نه مردم. که همه مطابق امر اسلام فقتل فی سبیل الله می کردند و خانمان جوامع بشری را برمی انداختند. واقعیت اینست که همه بنام دین عرب و در خدمت عرب این کاررا می کردند. بناً در یک مقطع از تاریخ اعراب مظهر سفاکی و جباریت ، به خاطر تحمیل ایدیالوژی و سیاست پیشوایان شان به شمار می آمدند. که هنوز هم بخشی از آنها در هزاره سوم نیز مانند هزاره اول متوسل به ترور و اختناق و غارت و مزاحمت زندگی بشری در اتکا به همان ایدیالوژی و یا دین می باشند.اما در همان زمان که پیشوایان عرب یا مثلاً سایر مستعربه هایی که از ایشان نام برده شده به فاجعه آفرینی مشغول بودند ، در پهلوی ایشان بودند درهمان جوامع مردمان که هرگز دست به گناه نیالوده و به هر چه که رنگ تعلق با بنیاد های مادی و معنویی قتل و کشتار و غارت داشت نفرین می فرستادند. به همین لحاظ نمی توان همه ای افغانها ( اوغان) را نیز یکسره چنانکه تواریخ به صفت مردمان بد نژاد، خوانخوار، دزد و راهگیر معرفی میدارد موصوف کرد.در حالیکه شاید اکثریت از آنها بدین اوصاف موصوف بوده باشندو کار و پیشه جز راهکاری و یا در خدمت دزد سالاران و قاتلین بوده باشند . چنانکه امروز هم عده ای از آنها بنام طالبان به اعمال دست میزنند که قرنها پیش از اسلام جزء از خصلت های کاری شان بوده است . صفت و موقعیت جغرافیایی اوغانها در شاهنامهء فردوسی طوسی: برای اینکه اعمال بخشی از این طایفهء افغان را در هزاره های پیش از میلاد نمایانده باشیم ، اتکا میکنیم به قسمتی از شعری حضرت فرودسی طوسی خراسانی ، که تصویر از جنگ رستم سکزی تبار و کک بهزاد یکی از دزد سالاران مربوط به قبیله اوغان = افغان است. در تصویر این شعر بر علاوه اینکه نماد از شهامت و دلیری سکزی های خراسان زمین در وجود رستم را می یابیم ، کردار و اوصاف اوغانها را نیز حضرت فردوسی در وجود کک کهزاد برای مان بیان میدارد. این داستان رااز شاهنامه برای اهمیت که دارد مفصلاً کاپی نموده و اینجا بخوانش می آوریم ، در جلد پنجم شاهنامهء فردوسی به تصحیح و مقابلهء محمد رمضانی صاحب موسسهء خاور از صفحهء 33 تا 55 زیر عنوان سرگذشت رستم با کک کوهزاد چنین سروده شده است :
حکایت دوم سرگذشت رستم با کک کوهزاد چنین گفت دهقان دانش پژوه مر این داستان را ز پیشین گروه که نزدیک زابل به سه روزه راه یکی کوه بد سر کشید بماه به یکسوی او دشت خرگاه بود دگر دشت زی هندوان راه بود نشسته در آن دشت بسیار کوچ ز افغان و لاچین و کرد و بلوچ کجا بود آنکه بغایت بلند بلندیش افزونتر از چون و چند زده کنگرش طعنها بر فلک رسیده سر تیغ او بر ملک یکی قلعه بالای آن کوه بود که آن حصن از مردم انبوه بود مر آن حصن را نام مرباد بود ازو جان نابخردان شاد بود بدژ در یکی بد کنش جای داشت که در رزم با اژدها پای داشت نژادش ز افغان سپاهش هزار همه ناوکانداز و ژوبین گذار به بالا بلند و به پیکر سطبر بحمله چو شیر و به پیکار ببر دو رانش بماننده ران پیل که رزم چوشانتر از رود نیل به نیرو جدا کردی از که کمر گریزان رزمش بدی شیر نر کهنسال و با زور و بیدار بود که جنگ و پیکار هشیار بود چو پیکار جستی ز مردان مرد ز مردان برآوردی از گرز گرد ورا نام بودی کک کوهزاد بگیتی بسی رزم و بودش بیاد هزار و صد و هژدهاش سال بود بسی بیم ازو در دل زال بود بزال و بسام نریمان گرد نموده به گرشاسب هم دستبرد بسی رزمشان رفت باکک یلان نگشتند پیروز خرد و کلان بسی رزم با سام یل کرده بود دلش را باندوه بسپرده بود نتابید با او به پیکار سام نه کک را ز او سر درآمد بدام نریمان نتابید با او بجنگ که در جنگ رفتی همیشه بکنگ بپهلو زبان حصن را کنگدان بر آن کنگ در کک بدی جاودان چنان بد که هر سال ده چرم گاو پر از زر گرفتی همی باز و ساو همی داد این باژ را زال زر دگر مه بمه هدیها بی شمر که بر زابلستان نبندند راه زند تا در هندوان با سپاه ازو زال زر بیم بسیار داشت شب و روز ازو درد و تیمار داشت چو رستم بیامد ز کوه سپند ز دل زال زر گشت اندیشهمند شب و روز اندیشهاش یار بود ز فرزند با بیم بسیار بود همی بیم بودش که آن ارجمند چو گردد به نیرو و بالا بلند مبادا که تازد سوی کوهزاد دهد زندگانی خود ر ا بباد برستم دو پهلو شب و روز بود که همراز و هم یار جانسوز بود کجا یار بودند با پور زال که بودند هر سه بهر جا همال یکی بود کشواد زرین کلاه که قارن بدی باب آن رزمخواه دوم را مهین نام میلاد بود که از نسل فرخنده قلواد بود دو مرد خردمند بسیار ویر بمردی و گردی چو درنده شیر مر این هر دو را با رستم نامدار شب و روز بودند همراز و یار چو نزد ده و دو رسانید سا برافراخت یال یلی پور زال بهمراه میلاد و کشواد گرد ببازار روزی مگر ره سپرد چنین گفته بد با یلان زال زر که هرگز ز کوهزاد بیداگر مگوئید با رستم شیر گیر که ترسم بجنگش شتابد دلیر شود کشته بر دست بیدادگر بخاک اندر آید سر زال زر بدل داشت زال زر اندیشهها ز اندیشه بد بر دلش بیشهها بفرمود دستان که در سیستان منادی بگوید بهرجا روان که فرمود سالار گیتیفروز سر سرکشان پهلو نیمروز که هرکس برد نام کک بر زبان زبانش برون آورم از دهان که رستم دلیر است و پهلو نژاد مبادا که رزم وی آرد بیاد
آمدن رستم ببازا و ازو پیاده تعریف کک شنیدن همان روز کامد ببازار کاه ابا پهلوانان زرین کلاه به پیش اندرون رستم نامور همیراند که پیکر رهپر پس پشت او آن دو کرد جوان تهمتن همی دید هر سو نهان کلاه سپهدار سام سوار بسر برش لیکن همه زرنگار عمود فریدون بچنگ اندرون ستاده بتن چون که بیستون همی هر که دیدی سراپای او بجای ماندی از برز و بالای او همه کس ز رستم فروماندند نهانی برو آفرین خواندند دو مرد جوان دید که ناگهان رسیدند از ره بر پهلوان ز دیدار رستم بجا ماندند ز دورش فراوان ثنا خواندند همی گفت از آن دو یکی با دگر که هرگز ندیدم بدینسان پسر هزار آفرین باب و مام که فرزند آرد چنین خوشخرام بدینسال و این کتف و کوپال و یال ندارد کسی از دلیران همال ببالا و فرهنگ و توش وتوان بکهزاد ماند مر این نوجوان تهمتن چو این گفتش آمد بگوش برآورد چون شیر غران خروش برافروخت رخساره لعل فام یکی بانگ زد هر دو را پور سام بر خویشتن خواندشان نامور برآورد ماننده شیر سر بدیشان چنین گفت پس پیلتن که باهم چه گفتید از من سخن که باشد بگیتی کک کوهزاد که بردید ازو نام کردید یاد بسامم نگردید مانندگی نه مانند زالم بدانندگی ز گرشاسب اترط نبردید نام همان از نریمان با نام و کام نگفتید از من بشیر و پلنگ نه از اژدها نز دلاور نهنگ مرا نام بردید هر دو ز کک ز بهر چه کردید ایدر سبک چه چیز است این کک بآب اندر است ویا در هوا با عقاب اندر است زمین است کوهست دشتست چیست ز نسناس یا زآدمی یا پریست چو زو این شنیدند لرزان شدند ز اندیشه برخویش پیچان شدند ز رخ رنگشان رفت و از حلق نم ز بیهوده گفتار گشته دژم پشیمان شده زین سخن هر دو تن که پرسید از ایشان گو پیلتن چو رستم چنان دید بخشید زر بدان تا نترسند از آن نامور چو آمد دل هردو از نو بجای بپرسید از ایشان گو پاک رای که باید سخن راست باشد همه اگر هست از گرگ و گر از رمه یکی گفت ای نامور پهلوان دل کارزار و خرد را روان یکی بدر کست این کک کوهزاد که چون او ندارد زمانه بیاد نهنگی دمانست و شیر ژیان به نیروی او کس نبسته میان یکی پیر گرگیست آن بد گهر همیشه به بیداد بسته کمر نژادش ز اوغان سپاهش بلوچ ابر دشت خرگاه بگزیده کوچ گرفته همه دشت خرگاه را بدزدی زند روز و شب راه را بپرسید رستم از ایشان سخن که دستان سام این نداند ز بن نکوشید با او سپهدار سام بپرداخت او را چرا از کنام آمدن رستم نزد زال زر و اراده نبرد کک نمودن نشست از بر گاه زر نامدار دو چشمش پر از در چو ابر بهار برافروخته رخ زبس خشم و درد بکس رای گفتار از بن نکرد چو زالش چنان دید خیره بماند بپرسید او را و تیره بماند بدو گفت از که برآشفتهای درشتی شنیدی بدی گفتهای زمانی بپاسخ نیامد فرود همه گونه پهلوان شد کبود در در چ یاقوت بگشود و گفت که از کار تو ماندهام در شگفت که گوئی منم در چهان پور سام بهر جای گستردهام پای دام دگر سام گرد نریمان نژاد که چون او دلاور ز مادر نزاد نریمان و گورنگ آن پهلوان نگشته است این دزد تیره روان که باشد بگیتی کک کوهز اد که ترسند ازو پهلوانان راد یکی دزد خیرهسر بدگهر همیجا گرفته بکوه و کمر ز زابل همی زر ستاند خراج چه باید ترا کاخ و اورند و تاج همه نام سام آوریدی به ننگ همانا نداری تو چنگ پلنگ چو بشنید دستان رخش گشت زرد برآورد از دل یکی باد سرد به پیچید و دستش همی زد بدست کفش بر لب آمد چو پیلان مست بدو گفت دستان سام سوار که ای شیردل درگه کارزار که گفتست با تو بدینسان سخن که آگنده بادا بخاکش دهن کک کوهزاد اژدهای نرست زگرشاسب و از سام جنگیترست ندارد نهنگ دمان پای او نگیرد بمردی کسی جای او ازو شیر جنگی گریزان شود همه چنگش از بیم ریزان شود نپرد ببالای آن که عقاب نجنبد ز بیمش نهنگ اندر آب دگر آنکه در کوه با آن دلیر هزارند جنگی همه همچو شیر گزین کرده گردی زهر کشوری که هر یک فزونند از لشکری بمردی فزونند هر یک ز کک بود کک ز پیکار ایشان سبک ابا هر یکی لشکری صدهزار سوار و پیاده بلوچان بکار هزارن سواران افغان گروه ز لاچین دلیران ابرگرد کوه همه رزم دیده همه مرد جنگ بران کوه مانند غران پلنگ دگر آنکه تو کودکی در جهان اگر چند هستی ز تخم مهان اگرچه چو پیل است نیروی تو چو خورشید تابان بود روی تو بمان تا بهنگام فصل بهار که گردد پر از رعد کهسار و غار ز مرباد آید سوی هیرمند ابا نامداران ز کوه بلند برادر پسر هست او را یکی کزو نیست در جنگ کم اندکی سرافراز را نام بهزاد خوان که رزم چون کوه پولاد دان پسر هست او را دگر هشت مرد سواران جنگی یلان نبرد چو آیند بر دشت نخجیرگاه سراپردهشان سرفرازد بماه بخرگاه آیند از بهر گشت بهر سوی پویان پی کور دشت تو زایدر برو با سپاهی گران همه نامداران و کند آوران کمین سازی وشب شبیخون کنی همه دشت و خرگاه پرخون کنی در آندم برآری مگر زو دمار بتدبیر و از گردش روزگار دو سالی دگر صبر کن ای پسر پس آنگه برو سوی آن بدگهر بمان تا ازین پهلوانتر شوی زهر سروری درجهان سر شوی از آن پس چو تازی تو کک را رواست کنون رفتن تو بکین بیهواست چو بشنید رستم برآشفت از وی بدو گفت ای باب پرخاشجوی بدادار یزدان جانآفرین بتاج و بتخت و بتیغ و نگین بجان منوچهر زیبنده تخت بخاک نریمان یل نیکبخت بخورشید و ماه و ببهرام و تیر به نیروی مردان شمشیرگیر کزین پس نسازم دمی من درنگ شتابم بر آن که دمان چون نهنگ اگر صدهرازند و گر یک سوار بیکدم برآرم از ایشان دمار پیاده روم سوی آن برزکوه ببینم چه سانند افغان گروه همه دشت خرگاه برهم زنم بدانیش را آتش غم زنم بخندید دستان ز پور جوان ولی شد دلش بیش زانده نوان بنالید دستان به پروردگار که ای برتر از گردش روزگار سپردم ترا این نبرده جوان ز مرگش دلم را ببر نگسلان چراغ دلم را چو افروختی دل دشمنان را ز غم سوختی بمن بخش این پور جنگی پلنگ بهر کینهاش ساز پیروز جنگ دگر ره چنین گفت با پیلتن که ای شیر جنگی سر انجمن یک امسال دیگر تو با من بساز که جنگت به پیکار گردد دراز بخندید رستم دگر باره گفت که خورشید را کس نیارد نهفت بسازم بدانگونه کت دل بخواست بدان ره شتاب آورم کت هواست بگفت و برون رفت گرد دلیر بهمراه میلاد و کشواد شیر سوی کاخ شد رستم پهلوان یکی بزم آراست روشنروان بفرمود تا ساقی سیمین بیارد می لعل با جام زر نشستند هر سه در آن بزمگاه ولی پیلتن داشت زی رزم راه گارنده بساده لعل رنگ بکف ساغر و چهر لعل رنگ چنین گفت رستم بکشواد شیر که باید سر دشمن آورد زیر ندارم درنگ امشب ایدر ز کین مگر سوی افغان و خرگه زمین پیاده درآیم در آن دشت و کوه ز نیرو کنم دشت خرگه ستوه یکی نام آرم درین کین بدست کزو خیره ماند دل پیل مست بدو گفت میلاد کای شیرمرد پیاده چه تازی بدشت نبرد نشاید که تازی تو از سرسری درین کار نیکو مگر بنگری نه گور و نه آهو نه غرم است و رنگ نهنگی است جنگی در آن خاره سنگ کسی را که با او نتابید سام نشاید کشیدن بدانسو لگام من ایدر بمانم نیایم براه نتابم بافغان و لاچین سپاه بخندید رستم از آن گفتگوی برافروخت از باده رخسار اوی یکی جام پرکرد و او را بداد ازو گشت میلاد فرخنده شاد بخورد و ببوسید روی زمین بخندید ازو پهلوان گزین چو خوردند و گشتند از باده مست گشادند از باده بر ماه دست چو سرگرم گردید میلاد شیر چنین گفت با پهلوان دلیر که برخیز و درپوش آلات رزم که کوتاه کردیم ما جام بزم سوی دشت خرگاه تازیم زود ز افغان و لاچین برآریم دود تهمتن بدانست کو گشت مست ز مستی سراید به از زور دست تهمتن بپوشید ساز نبرد همه پوشش بود یاقوت زرد ز سام نریمان یکی خود زر بسر برنهاد آن یل نامور کمر بست بر که ز تهمورسی همه ساز جنگ کیومرثی سپر بر کتف چون خور اندر سپهر برافروخت چون مهر از کینه چهر ابا هر دو سالار چو شیر مست پی کینه کک میان را ببست ز دروازه بیرون نهادند پای زبان بسته از گفته هر یک بجای شب تیرهای بود مانند قیر ستاره نه پیدا نه بهرام و تیر نه شب زنگئی بود پر هول و بیم که گشتی دل شیر از وی دو نیم شباهنگ گردیده بر آسمان گسسته ثریا سر ریسمان برون رفت رستم در آن نیمه شب ز هر گونه گفتار بربسته لب همه شب همه رفت مانند باد سری پر ز رزم کک کوهزاد قضا را همان شب کک تیره روز چنین دید در خواب کز نیمروز برون آمد از بیشه غرنده شیر سوی کوهسارش درآمد دلیر یکی شیر شرزه به چنگال تیز ز چنگش کجا خاستی رستخیز یکی حمله آورد شیردژم دژم روی و در ابراوان داده خم بزد چنگ و وی را ز پا درفکند سرش را همانگاه از تن بکند یکی آتش افروخت از کوهسار که از دود او گشت گیتی چو غار از آن بیم کهزاد از جا بجست بترسید و شد نوش بروی کبست مه موبدان را در آن شب بخواند بر ایشان همه خواب خود را براند ببینیدگفتا که تعبیر چیست چه سازیم او را و تدبیر چیست دل موبدان گشت اندیشناک ز اندیشه دلهایشان گشت چاک بپاسخ بگفتند کز روزگار یک مرد پیدا شود نامدار بحمله پلنگ و بدل نره شیر بسا سر که او اندر آرد بزیر همانا که انجام فیروزیست از آنرو که رزمی توت روزیست چنین گفت بهزادد با موبدان کزان غم چرا تیره دارم روان ندارم ز کس بیم باشیم شاد غم و رنج بیهوده داریم یاد یکی پرخرد گفت کز سیستان بیاید یکی گرد گیتیستان همان که باشد نژادش ز سام ز شیران بگیرد ز مردی کنام یکی نامور بچه اژدها کزو اژدها هم نیابد رها که چرخش نیارد کشیدن کمان کمانداریش بگذرد از گمان بسی هست گفتارش اندر نبرد ندانم چه آرد بمردان مرد چو بشنید کک زو بخندید و گفت که بیهوده زینان نشاید نهفت اگر سام آید همانست جنگ که دیده است پیکار و رزم نهنگ اگر زال آید ز زالم چه باک چه دستان بر من چۀکمشت خاک بدو گفت موبد که از پور زال سخن هست بسیار از دیر سال دگر باره گفتش که بیهوده بس به پیکار سیمرغ ناید مگس ز پرورده مرغی چه زادی پسر چه باشدش نیرو چه باشد هنر ستاره درخشان بود بر سپهر همی تا که خورشید ننموده چهر به پیشم بدینسان سخنها مگوی نبینم کسی کایدم روبروی هلا باده پیش آر و مطرب گزین که نه گاه رزمست و پیکار و کین چرا غم خوری زین جهان خراب دمی خوش برآرم ز جام شراب چه داند کسی تا چه آید بسر بهر چیز کاید ببندم کمر هزار و صد و هژدهم سال گشت چو بادی که آید بکوه و بدشت بگیتی همه کام دل دیدهام بهر رزم میدان پسندیدهام چنین تا همه مشک کافور شد همان چنگم از زور بیزور شد همان تیز اگر آیدم اژدها ز پیکان تیرم نیابد رها بگفت و شراب دمادم کشید بمی انده از چهره غم کشید چو آمد از ایوان او بانگ چنگ مغنی بقانون درآورد چنگ همی تار از زخمه صد پاره بود که کهزاد را بزم یکباره بود شده نغمه چنگ بر سوگ مرگ که خواهد فرو ریختن تار و برگ تن نای شد رخنه رخنه ز غم که دیگر نخواهد برآمدش دم صراحی در آن بزم خون میگریست که ز اینها یکی هم نخواهند زیست چنین تا که انگشت کافور گشت سپیده بتابید بر کوه و دشت
رسیدن رستم با میلاد و کشواد بپای حصن چو در جام گیتی درآمد شراب جهان گشت مانند یاقوت ناب تهمتن بیامد بخرگاه دشت چو شیری بدامان که برگذشت منم شیر گفتا به آوردگاه جهان پهلوان رستم کینهخواه چو بشنید آن نعره راکوهزاد بلرزید دل در بر بد نژاد سیه شد همه باده او بجام تو گفتی هژبرستش اندر کنام بپرسید کاین بانگ و فریاد چیست ببینید در پای کوهسار کیست که این نعره نشنیدهام از هژبر نه هرگز بجوشد بدینگونه ببر همانا که رعد است در نوبهار و یا شرزه شیریست در مرغزار که آمد ز در مرد دژ دار نام دلش پر ز اندیشه رخ زردفام بدو گفت کآمد سه تن رزمخواه درین پای کهسار از گرد راه سواران ما چند تن از شکار رسیدند نزدیکی جویبار بدان هرسه بستند از کینه ره بدیشان سیه گشت آن کینهگه دو خسته سه دیگر گریزان شدند چو سیماب در دشت پنهان شدند ندانم که شیرند یا اژدها که رزمشان کس نیابد رها چنین داد پاسخ کک کوهزاد که دارند رزمم همانا بیاد بیاید یکی مرد دانشپژوه کز ایشان خبر آورد زی گروه ببندد دو بازوی سه نامور که نارند دیگر کس ایدر گذر گر از تخم سامند و از پشت زال ببندد دو بازویشان از دوال بیارد درین بزمگه بسته دست بیاید ز من جای و بوم نشست نباید که گیرد بتن زود جنگ شود تیزچنگال همچون پلنگ درین کودکی کشته گردد مگر و گرنه زمانه درآود بسر چو بشنید بهزاد برجست زود کک بدگهر را فراروان ستود ازو خواست دستوری رزمگاه که سازد جهان پیش دستان سیاه و گر شیر باشد بدام آورد همی روز عمرش بشام آورد بگفت این و پوشید رومی زره بابرو زده از سر کین گرده سراپا بپوشید ز آهن قبای میان بست بر کین رزم آزمای زمانه همی کرد بر وی فسوس کزین رزم روزش شود آبنوس چه بندی برزمش ز کینه کمر که بخت جوان اندر آری بسر چو بهزاد آراست تن را بساز بدو گفت کک کای یل رزمساز بجان و تن خویش دار گوش نگهدار ازین شیرمرادان هوش بخندید بهزاد از گفت کک که زینان مرا برشماری سبک ز مردی چه خیزدگه کارزار که پرورده مرغش بود خواستار بگفت و برآمد به حصن بلند نگه کرد بر دشت دید ارجمند دلیری ستاده چو نر اژدها چه نر اژدها بل چو کوه بلا بصورت چو خورشید و صولت نهنگ به هیبت چو شیر و بجستن پلنگ بسک دید او را بچشم بلی بدو نعره زد کای خر زابلی چه نامی بدینسان بجنگ آمده به پیکار شیر و پلنگ آمده ندانی چه جای است چالندری که بهرام نارد کند داوری همانا ترا مرگ ایدر کشید و با خود زمانت بسر در رسید
آمدن بهزاد به جنگ رستم وگرفتار شدن او تهمتن چو شنید آواز دزد برآورد نعره که ای زن بمزد اگرمرد جنگی رخآور بشیب ببینی چه دارم ز زور و نهیب ز بس کینه بهزاد آمد بزیر غریونده مانند غرنده شیر چو آمد بپایان و او را بدید ز اندیشه شد چهرهاش شنبلید کوی دیده ماننده آفتاب که از گرمیش چرخ میشد کباب ببالا بلند و ببازو قوی سر و سینه و بر همه پهلوی چو گرشسب جنگی دو ران و دو شاخ کمرگاه باریک و سینه فراخ دو چشم یلی همچو دو جام زهر بگرداند بر دزد از روی قهر پس آنگه بدو گفت نام تو چیست که خواهد که مرگ بر تو گریست ز گردنده گردون نداری خبر که اخگرت ریزد همیدون بسر همانا برزمم فرازآمدی به پیکار من کینه ساز آمدی نمایم بتو گرز آوردگاه سرت رادهم آگهی از کلاه بدو خیره گردید بهزاد کرد همیخواست بنمایدش دست برد برانگیخت باره هماندم ز جای برآورد آن گرزه سر کرای چو رستم ورا دید و گرز گران بزد دامن پهلوی بر میان سپر بر سرآورد روشن گهر سپرده دل و جان به پیروز گر بزد بر سپر زود یزاد گرز بپیچید آواش در کوه سرکرای بخندید رستم ورا دید و گرز گران بزد دامن پهلوی بر میان بدین بازو و زور از زال زر گرفتید هر سال ده خام زر چو بهزاد افغان ازو این شنفت بدو گفت کاهریمنت باد جفت چه نامی کزینگونه کوشی بجنگ قوی بالی وبا فر و هوش و هنگ بدو گفت نامم بود مرگ تو کفن گردد این جوشن و ترک تو جهانید بهزاد بروی سمند مگر آورد بر تهمتن گزند تهمتن عمود فریدون شاه بگردن برآورد و دل رزمخواه بیامد بمانند آهنگران بگرداند رستم عمود گران سپر بر سرآورد بهزاد گرد تهمتن بیامد پی دست برد بزد برسرش گرزه گاوسار که آواش پیچید در کوه و غار سپر پهن گردید او را بسر ببد خیره زو دزد بیدادگر تکاور ز زخمش درآمد به پست همه مهره باره در هم شکست ز زین اندر آمد بروی زمین بیفتاد بیهوش مردگزین زمانی برآمد چو آمد بهوش برون شد از آن زخم مغزش ز گوش نشست از برش در زمان شیرمست دو بازوی بهزاد محکم ببست بمیلاد بسپرد بهزاد را فرو بست بازوی بیداد را چو زو دیدبان دید این فرهی بگک در رسانید ازو آگهی که بگرفت بهزاد را کودکی که پیدا نباشد ز خور اندکی نتابید با او بمیدان جنگ سرو نام او ماند در زر ننگ دراین گفتگو بود با کوهزاد که آمد خروشی که ای بد نژاد چه در دژ گزیدی بدینسان درنگ که آمد همه نام اوغان به تنگ بدزدی ببستی همیشه کمر ز نامردمی بسته این رهگذر نه مردیست این دزدی و رهزنی بدین کار واپستر از هر زنی ترا مرگ آمد چه پائی دگر به بند از پی رزم جستن کمر برون آی ورنه بخورشید وماه بتاج و بتخت منوچهرشاه که آیم برافراز که چون پلنگ نه دژ ماند آنگه نه کهسار و سنگ همه مرز افغان بهم بر زنم بدین دژ کین آتش اندر زنم چو آواز رستم بگوشش رسید تو گفتی که هوش از سرش برپرید بپرسید کاین کیست وین ویله چیست بدینسان خروشیدن از بهر کیست که را جوید و این چه گوید چنین چه دارد بسر اینهمه خشم و کین بدو دیدبان گفت کای نیکنام سواری که با رزم و کین است رام خروشد دمادم که من رستمم ز دستان و از نامور نیرم
شنیدن کک نعره رستم را و لاف بسیار زدن
ترا جوید و ایستاده بمشت چو او شیر هرگز بدین که نگشت شده مست از می کک کوهزاد ازین گفته در مغز افکنده باد ببازی شمردم همه روزگار ولیکن کنون شد مرا کارزار همانا که این پور زالست و بس که سیمرغ باشد ورا یار و کس فرستاده زالش سوی من بجنگ نداند که آید بکام نهنگ نگفت ویک ذرع فیروز زنگ بپوشید بر تی پی نام و ننگ کمر بست و بنهاد بر سر کلاه ز کینه جهان پیش چشمش سیاه عمودی بمانند یک لخت کوه کزو کو البرز گشتی ستوه بگردن برآورد و بر باره شد برافراز بازه بنظاره شد بلی دید مانند آزاده سرو برخ چون تذر و میان همچو سراپای در زی آهن نهان ز چهرش نمودار فر میان سپهر روان بر سرش گرد ماه گل مهر بر ترک او چون کلاه جهان را گرفته مهی فر او بخورشید رفته سر پر او بدل گفت آنگه کک کوهزاد ندارم چنین نوچه هرگز بیاد دگر دید کک بر سراپای او بدید آن دلیر و بالای او یکی نعره زد همچو ابر بهار که ای مرد خیرهسر دیو سار چه داری بدینگونه چندین خروش همانا خروشت خوشآمد بگوش که بنمودت این راه و رسم پلنگ که افکند جانت بکام نهنگ ندانی چه جایست این برز کوه ازو گشت سام نریمان ستوه کنون تو چه جوئی در این کوهسار چرا کردهای رای این کارزار چو آواز کک راتهمتن شنید نگه کرد بر کوه و او را بدید یکی اژدها دید بازو سطبـر بن کوه صورت بسـان هژبـر سیه چهره و ریش کافور گون دو چشمش بمانند دو طاس خون عمودی بگردن چو کوهی بزرگ بچنگال شیر و بحمله چو گرگ بدو گفت رستم که ای دزد شوم که ویرا ن شد از شومیت مرز و بوم چه داری بدینگونه لاف گزاف هنر باید از مرد جنگی نه لاف چه افزاید از گفتگوی چنین تو بر آسمانی و من بر زمین همی گوش من بشنود بانگ دور فرود آی و بنگر توبازوی و زور چو بینی بدانی که مرادان کهاند درین کوه پایه برای چهاند بسی رزم دیدی بهر جایگاه یکی هم نگه کن درین کینهخواه غریوی برآورد کوهزاد شیر که ای بد گهر پور زال دلیر چه نازی بر این دست و زور و هنر که گر چرخ باشی درآئی بسر یکی رزم سازم درین برز کوه که گردد همه کوه خارا ستوه بگفت و درآمد کک کوهزاد چو نر اژدها سوی او رو نهاد
فرود آمدن کک کوهزاد از بالای کوه و نبرد با رستم نمودن همه رنگ کهساراز آندیو سار به نیرو درازموزه میکند خار چو آمد فرود از که آن تیز چنگ بدید آن برو بال غران نهنگ یکی اژدها دید پیچان ز کین دو چشمش پر از زهر و ابرو چین ز کینه بلبها برآورده کف عمودی چو کوه گرانش بکف برستم نگه کرد و خیره بماند دو چشمش ز دیدار تیره بماند چو بیند کشنده کسی پیش چشم گواهی دهد دل درآید بخشم کشیدند بهرکک کوه کوهزاد ستوری بماننده تند باد تکاور سمندی بجستن چو برق شده غرق آهن ز سم تا بفرق صبا راکه تگ پیش از آهو بدی بگردن قطاس از دم او بدی ازو رستم پیلتن خیره گشت نشست از برش کک درآمد بدشت سوران ز در یکسره تاختند بگردون سرنیزه افراختند کشیدند صف از بر کوهسار فرومانده از گردش روزگار همی گفت هر کس که این پهلوان شگفتی دلیرست به از گوان نبیند بگیتی کسی کام ازین بگردون رسد در جهان نام ازین برانگیخت کهزاد اسب نبرد برستم چنین گفت کای تند مرد کسی سوی کک گر خرامد بجنگ پیاده گر آید که نایدش ننگ چرا بی ستور است پای یلیت کجا نامور باره کابلیت هلا بازگو تا چه نامی بنام ترا چیست از کوه مرباد کام بدو داد پاسخ که فرزند زال منم ای تو فرتوت بسیار سال تهمتن منم پور دستان سام سر سرکشان رستم خویشکام مرا بهر مرگت فرستاد زال که در خاک آردم تن بدسگال زتو بازخواهم همه باژ و ساو که بردی تو هرسال ده چرم گاو همه باژها باز گیرم دگر ببرم تو را از تن شوم سر بخندید از گفتهاش کوهزاد برآورد نعره بر او رو نهاد سنانی بدستش چو آذرگشسب درانداخت کورا رباید ز اسب تهمتن سر نیزه بگرفت زود به نیروی مردی ز چنگش ربود بینداخت بر چرخ شد ناپدید کس آنرا ابر روی گردون ندید بپیچید کک را بدل تیره دود بزد دست و برداشت از جا عمود برانگیخت چرمه کک کوهزاد سوی رستم پیلتن رو نهاد بگرداند کهزاد گرز گران سوی رستم آمد چو آهنگران سپر بر سر آورد فرزند زال کک بد گهر باز بگشاد یال بزد بر سپر گرز وبرخاست گرد رخ و چهره چرخ شد لاجورد چو زد گرز بر تارک پهلوان نه پیچید و پیچیدکهزاد از آن بدانست کورا چگونه است زور ازو گردش ناگهان تیره هور تهمتن برآورد گوپال سام یکی برخروشیده و بر گفت نام دو دستی بزد گرز را برسرش که لرزید آن کوه تن پیکرش دوم گرز بگشاد چون یاخت دست کمرگاه اسب تکاور شکست بیفتاد کک از ستور سمند زجا جست و بند کمر کرد بند برآورد شمشیر تیز از نیام بدو گفت کای بد کهر پور سام بگیر از کفم زخم شمشیر تیز به بینی که چونست روز ستیز سپر بر سر آورد مرد جوان بزد بر سپر گشت چو پرنیان تهمتن ببازید چنگال شیر سر قبضه بگرفت مرد دلیر ندادش بدو کک ز بس زور دست ز نیرویشان تیغ و دسته شکسته پیاده بهم اندر آویختند یکی گرد تیره برانگیختند بکشتی گرفتن گشودند دست بماننده پیل و چون شیر مست بکشتی گرفتن درآمد نخست گشادند بازوی پیکار چست ببستند عهدی که در کینهگاه بمشت اندر آیند زی رزمخواه هرآنکس که از مشت آید بزیر چو نخجیر از چنگ درنده شیر بسی مشت رد و بدل شد ز کین بلرزید در زیر ایشان زمین تهمتن یکی مشت پیچیده سخت بزد بر بناگوش آن تیرهبخت بغلطید بر خاک و زو رفت هوش بیفتاد برجای بیهوش و توش زمانی بیفتاد برجای کک گرانی مغزش همه شد سبک چو باهوش آمد کک کوهزاد ز بیم تهمتن دو دیده گشاد نگه کرد او را ستاده بدید که میخواست از تن سرش را برید بدو گفت رستم چه داری دگر بمردان نمای آنچه داری هنر کجا رفت آن نیرو و های و هوی بیک مشتم ایدر فتادی بروی چنین داد پاسخ کک کوهزاد که هرگز چنین من ندارم بیاد نه مشتست این زخم گرز است و بس ندیدم چنین دست و نیرو ز کس یکی پند پیرانه بشنو ز من ایا نامور رستم پیلتن همه مال و اسباب و این زیب و فر کنیزان مهروی با تاج زر ز زیرک غلامان چینی و روم که دارم ز هر چیز و هر مرز و بوم همه چرم گاوان سراسر دهم اگر بشمری باج بر سرنهم از دشت خرگاه افغان گروه هزار از سواران این دشت و کوه کمر بسته آیند یکسر براه چه نزدیک دستان چه نزدیک شاه بهر سال چندانکه خواهی دهم دو صد گنج ازین پادشاهی دهم ازین رزم و کین دست کوتاه کن سوی خان دستان ز کین راه کن نمانم بمیدان تو روز جنگ که پیری مرا کرده کوتاه چنگ تو هم نوجوانی دلیری مکن رخ بخت خود را زریری مکن وگرنه مرا لشکر صدهزار درین دشت هستند نیزه گذار اگر دم زنم جمله از کوه و دشت درآیند چون سیل بر روی دشت برآرند در جنگ از تو دمار شوی کشته ناچار در کارزار چو بشنید رستم بخندید و گفت که چندین چه باشی به نیرنگ جفت کجا گیرم از تو بدینسان فریب در چاره گویی چو دیدی نهیب اگر زانکه خواهی بیابی رها ز چنگ دم آهنج نر اژدها بده دست بند مرا بسی گزند در گفتگوهای ناخوش ببند چو بستم ترا سوی دستان برم بنزد مه زابلستان برم ببیند گردان لشکر تو را بمردی پسندند یک یک مرا چو این کرده باشم بخواهشگری ببندم کمر تا که جان لشگری وگر اندرین گفته دارین درنگ بمردی کمر بند در کینه تنگ ز بیچارگی کک ز جا جست باز بیامد سوی رستم رزم ساز دگر ره بکشتی گشودند چنگ یک همچو شیر و دگر چو پلنگ گرفتند مر یک دگر را میان ماننده پیل چنگی دمان بسی گشتکوشش میان دو تن نیامد از ایشان یکی را شکن
آگاه شدن زال از رفتن رستم بجنگ کک از آنرو دگر آینه از غبار برون آمد و شد جهان زرنگار فلک را درین بام نیلی سرشت در ایوان فکندند زرینه خشت بدستان سام آمد آن آگهی که شد سیستان از تهمتن تهی نهانی شده سوی پیکار کک که بر هم زند گرم بازار کک پیاده روان گشته سوی نبرد ز بس بوده جان و دلش پر ز درد چو بشنید دستان بلرزید سخت ز پیکار آن دزد برگشته بخت بدل گفت دستان که در کارزار اگر کشته شد رستم نامدار دگر مرد کک نیست کس در جهان بد آید بزابل ز افغانستان جهان پیش من تیره گردد همه نه دیگر شبان خواهم و نه رمه اگر من نتازم شود کار خام همه صبح مردیم گردد چو شام بگفت و تبیره برآورد جوش همه سیستان زو سراسر خروش کمر بسته لشکردرآمد چو کوه ز زابل دمادم گروها گروه بدیشان چنین گفت پس زال زر که ای شیر مردان آهنجگر سوی دشت خرگاه باید شتافت عنان هیچ از تاختن برنتافت که رستم ابا کودکان شد بجنگ بویژه بکام دلاور نهنگ اگر زنده دیدم من او را دگر سپاسم بۀزدان پیروزگر وگر کشته شد رستم پیلتن بسوزم ز افغان همه انجمن سپه خواهم از شهریار جهان نمانم که این خون بماند نهان مرا اندرین رزم یاری کنید درین درد و اندوه کاری کنید بگفتند لشکر که ای پهلوان بیزدان جانبخش و فرخروان کۀکتن نمانیم ما از بلوچ از ایشان بزابل درآریم کوچ از آن پیشترکان کو پیلتن درآید بخرکاهیان رزم زن بتازیم وخود را بر ایشان زنیم همه گردن و پشتشان بشکنیم بپوشید دستان سام سوار سلیح نریمان پی کارزار کمانی ز گرشاسب بربست شیر همانتیغ گورنگ شاه دلیر نشست از بر زین زر زال زر کلاه مهی برنهاده بسر ز لشکر گزین کرد پنجههزار سوار و پیاده همه نامدار سپیدهدمان بد که برشد باسب براندند مانند آذر گشسب ز زابل برون رفت دستان سام سر تیغ او اژدهای نیام سوی دشت خرگاه آمد سپاه ازایشان بر اوغان جهان شد سیاه زمین گشت جنبان و لرزان هوا شده مرگ بر جان افغان گوا همه شب همیراند تا روز پاک سپیده گریبان شب کرد چاک چو خورشید تابان درآمد بچرخ همان مره گردان درآمد بچرخ تهمتن بکشتی دو روز و دو شب همی بود با کک برنج و تعب چو شد کار کهزاد زینسان دراز بدانست کآمد زمانش فراز نتابیـد با پهـلو نیمـروز چو خورشید گردید بر نیمروز همه دشت و کهسارگرما گرفت زمانه زخور رنگ صفرا گرفت بتابید صحرا و هامون ودشت تو گفتی که آتش ازو درگذشت سلیح نبردی در آن دشت گرم تو گفتی که گردید چون موم نرم فرو ماند از تشنگی کوهزاد همه کام او هشک و لب پر زباد برستم چنین گفت کای نوجوان ز کشتی نمانده است با من توان امان ده که تازم سوی آبخور پس آنکه بکشتی به بندم کمر که شد جانم از تشنگی چاک چاک تنم شد کباب اندرین گرم خاک بیزدان دادار پروردگار ببزمو برزم و بدشت شکار که هرگز ندیدم بسانت نهنگ نه نر اژدها و نه جنگی پلنگ تو از چرخ گردان بوقت ستیز همی بگذری و نجوئی گریز ندارد کسی ظپای با تو بجنگ بدری بچنگال چرم نهنگ بسی بودهام پهلوان جهان کمر بسته پیشم کهان و مهان بسی رزم کردم بهر کارزار بسی مایه و رشد ز من شده ستوه بسی رین تهی شد ز رزمم بجنگ بسی سر بکندم به نیروی چنگ بسی سال شد تا کمر بستهام بسی ظهلوانان که من خستهام کنون پیریم کرد کوتاه دست همه مهره نیرویم برشکست بپیچم ز نیروی تو در نبرد ز جانم برآوردی امروز گرد بخندید رستم ز گفتار کک سخنهای او داشت یکسر سبک رها کرد کهزاد را یکزمان بدانست کهزاد کامد زمان بیامد سوی چشمه کهزاد شیر زمانی برافتاد بر آبگیر بخورد آب و روی و سرو تن بشست زمانی درافتاد از پای سست خروشید رستم بدو گفت باز نشستن چه درای بیا رزم ساز چه امید داری و برچیستی درنگی شده از پی کیستی بجز کشتن و بستنت چاره نیست که زنگیتر از مرگ پتیاره نیست چو بشنید آراست کهزاد رزم هم آورد را رزم او بود بزم سوم دست کشتی گرفتند سخت زره شد ز بس زورشان لخت لخت همی زور کرد این برآن آن برین ز خون گل شده دشت آورد و کین نهاده سراندر سر یک دگر چو شیران جنگی گرفته کمر چو خورشید گردید بر چرخ راست همه مردی کک ز نیروی کاست ز ناگاه برخاست گرد سپاه که تاریک شد چشم خورشید و ماه
رسیدن زال زر از سیستان بمدد رستم تهمتن نگه کرد برسوی گرد که چون شد زمانه از آن لاجورد برون آمد از کرد فرخنده زال بخورشید رخشان برآوردۀال درفشی چو سیمرغ والا سفید کشیده سرش سوی تابنده شید پس پشت پنجه هزار از یلان پیاده همه تنگ بسته میان همه دشت خرگاه لشکر گرفت جهان رزم پیکار از سر گرفت چو رستم نگه کرد و دستان بدید بمانند دریای چین بردمید بنالید در پیش جانآفرین که ای از تو بر پا سپهر برین بفرمان تو تابد از چرخ هور پدید آید از تیرگی از تو نور تو دادی نیاکان ما را هنر که بستند در رزم دیوان کمر مرا هم یکی فره و زور بخش بیمدان کین تابش هور بخش نخواهم پدر یاری من کند که بیغاره زین کار دشمن کند بگفت و بدو دست او را کمر گرفت و کشیدش کو نامور همی خواست کاو را ز جا برکند به پیش پدر بر زمینش زند چو دستان نگه کرد بر پیلتن که پیچیده در کشتی اهرمن برانگیخت خنگ نبردش ز جای بشد پیش پور نبرد آزمای تهمتن بیازید و دو پای کک گرفت و ربودش ز میدان سبک چو شیری که برباید از جای گاو و یا شاهبازی برزم چکاو ربودش ز جا رستم پیلتن بر زال بردش سوی انجمن به پیش سپهبد بزد بر زمین نشست از برش همچو شیر غرین نبستش دو بازو بخم کمند سر و گردن کک درآمد به بند چو دستان چنان دید شادی نمود برستم بسی آفرین برفزود بدو گفت کای پهلوان جهان سر نامداران چراغ مهان جهان را شد از مردیت پشت راست نبیند زمانهدگر کم و کاست کزینسان سر شیر آری بدام نه گرشاسب کر این نریمان نه سام همه دوده سام افروختی دل و جان بیدادگر سوختی جهانی رهانیدی از این ستم ز چنگال این اژدهای دزم پس آنگه چنین گفت با کوهزاد که ای دزد خیرهسر بد نژاد چه کردی ز بیداد بر سیستان ز تو یاد دارم بسی داستان نترسیدی از داور داوران که بستی سر ره بهر کاروان گرفتی همه مال مردم بزور بیک ره چنین گشت بخت تو کور چگونه گرفتار گشتی به بند بچنگال این کودک ارجمند کنون چون زمانه فراز آمدت به بند تهمتن نیاز آمدت خدای جهان گر دهد گنج و رخت چو بیداد جوئی بگیردت سخت بدو گفت کهزاد ای زال پیر چنین است گیتی بهر دار و گیر بمن برگذشته است بسیار سال نبودم ز گردان گیتی همال نه سام و نریمان و گورنگ شاه نه گرشاسب جنگی پیکارخواه کنون چون زمانه درآمد بسر گرفتار گشتم بدست پسر چو زال این سخنها ازو بشنوید بگردان زابل یکی بنگرید بگفتا چه دارید اندر کشید بدزدان افغان ز کین سر کشید ممانید یکتن در این رزمگاه نخواهم که مانند افغان سپاه برآمد خروش از دلیران جنگ یکی حمله کردن همچون پلنگ کشیدند شمشیر زهر آبدار فتادند در دامن کوهسار بکشتند چندان در آن خاره سنگ که از خون زمین گشت پشت پلنگ بهر سو سری بود در خاک وخون تن بدسگالان همه سرنگون چو مرغی که او دانه چیند ز خاک ربودند از آن بد تنان جان پاک فکندند در دشت یک یک بتیغ که بربسته گردید بر چرخ میغ چنین تا شب تیره اندر رسید از آن بدسگالان یکی را ندید فرود آمد ازاسب دستان سام سراپرده زد زال و برداشت جام نشستند و بزم می آراستند همه رود و رامشگران خواستند همه شب بباده تهمتن بمی بسر برد دستان فرخنده پی چوشد روز روشن از آن پهن دشت بدیدند هر سو که لشکر گذشت هزاران ز افغان و لاچین سپاه گروهی رسیدند سر بیکلاه همه تیغ در گردن و سر به پیش همه گرگ جنگی شده همچو میش بر زال زر پوزش آراستند زبانها به لابه به پیراستند که ما بیگناهیم از رهزنی اگر بخشش آری وگر سرزنی نپیچیم دیگر ز فرمانت سر نبندیم دیگر بهر کس گذر دهیم آنچه خواهی ز باژ و ز ساو به سال آریم ده چرم گاو بدیشان ببخشود دستان سام سوی کوه برداشت آنگاه گام بدژ درشد آن پیر فرخنده رای چو کاخ شهنشاه دید و سرای بهر کنج گنجی دگر یافتند بهر سو در آن کو بشتافتند ز در و ز یاقوت و لعل و گهر کلاه و قبا و ز تاج و کمر کنیزان مانند تابنده ماه غلامان چینی همه با کلاه ز دیبا و دینار و خزو و سمور که آورده بودند از راه دور بدست اندر آورد دستان سام ابا فرش زرین کنیز و غلام پس آنگاه مرباد کندند پاک برآمد از آن دژ یکی تیره خاک همه دژ بکردند زیر و زبر چو کک دید آن ریخت برخاک سر چو زان قلعه و دژ اثر وانماند روان گشت زال و از آنجا براند برگشتن زال زر از قلعه کوهزاد و رفتن رستم یل بطرف سیستان ز کهسار رگشت چون زال زر سوی سیستان اندر آورد سر تهمتن نشست از بر ژنده پیل ابر تخت فیروزه مانند نیل سوی شهر آمل بدرگاه شاه بیامد ابا خواسته رزمخواه همان کک بزنجیر و بهزاد دزد همه مال دزدان گرفته بمزد منوچهر را چون رسید آگهی بخندید از آن فر شاهنشهی که در عهد من رستم نوجوان ز مادر بزاد و بشد پهلوان ندیدست چشم زمانه چنین که ده سال کودک شتابد بکین بندد دو بال کک کوهزاد چنان اهرمن دزد تیره نژاد همه شهرها جمله آئین بست منوچهر بر تخت زرین نشست بیاراست بزمی بآئین جم همی شه ز شادی نکرد ایچ کم برون رفت نوذر خود و کوس و پیل پذیره شدش مرد را چند میل برافراخته کاویانی درفش همه نامداران زرینه کفش همه لشکر شاه ایران زمین کسانی که بودند جویای کین همه کیوکان و دگر شاوران چو فرهاد و آرش ز نامآوران پیاده همه پیشباز آمدند بر پیلتن در نماز آمدند بدیدند کک را چنان بسته دست گروهی ز افغانیان کرده پست همان دزد بهزاد برکشته کار بدیدند در بند آن نامدار برستم همه آفرین خواندند از آن رزم خیره فروماندند ورا قارن آنگاه در بر گرفت بسوی منوچهر شد بس شگفت تهمتن بسوی منوچهرشاه بیامد ببوسید چو پایگاه منوچهر شه بر رخش بوسه داد ز دیدار رستم بشد شاه شاد نهادند زیرش یکی تخت زر نشست از برش رستم نامور بفرمود اندر زمان شهریار که کک را برآرند بردار خوار بمیدان آمل دو دار بلند زدند از پی تیره دزد نژند چو بهزاد و کهزاد را بر کشید شگفتی همی ماند هرکس که دید که ده ساله کودگ چنین کارکرد بافغان سپه رزم و پیکار کرد چنین تا سه مه بود آویخته همه پوست از تن فرو ریخته از آن پس نشستند شاه و سپاه بدیدار رستم یل رزمخواه همان روز بزمی بیاراست نو بیامد جهان پهلو و سرو رو شهنشه برستم قبائی بزر ابا طوق زرین و تاج و کمر همه دشت خرگاه وی را سپرد که او بود سالار با دست برد شب و روز با باده ونای و رود بگردون برآمد همی دود عود نیامد سر مرغ و ماهی بخواب از آن بزم و آواز چنگ و رباب سر ماه شاه چهان بر نشست گرفته همان دست رستم بدست بدو گفت خندان که ای پیلتن نباشد بگیتی چو تو رزم زن مرا دل ز دستان بسی تنگ بود که داماد مهراب بدرنگ بود ولیکن چو تو آمدی در جهان دلم شاد کردی همی در نهان خوشا پادشاهی که هنگام تو نشیند ابر تخت بر نام تو جهان را ز تو تازه گردید چهر چو خورشید بر اوج گردان سپهر توئی آنکه نبود همآورد تو نیایند شیران پی گرد تو ز پیلی بمشتی بر آری تو گرد نباشد بگیتی ترا هم نبرد برانداختی این کک بد نژاد که چون او بلائی ز مادر نزاد ببستی تو او را به نیروی دست بآمل کشیدی چو پیلان مست نبودست هرگز بدینسان دلیر نه نر اژدها ونه غرنده شیر که آرد کند جز تو ای پهلوان بمانی بسی سال و ماه ای جوان
از آنچه که حضرت فردوسی بیان میدارد بر می آید که کشور اوغانها که کک کهزاد شاه و سردار آنها می باشد برون از حوزهء سیستان واقع بوده است. چرا که زال از سیستان ( زابل) به مدد رستم میرود. در استناد به جغرافیایی تاریخی میدانیم که زابل ، قندهار ، بست شامل حوزهء سیستان بوده است ، که ما قبلاً ازدیگر شهرهای سیستان در جغرافیایی تاریخی یاد نمودیم. در این صورت کک کهزاد که رستم برای نابودی او میرود، باید در جای قرار داشته باشد که سه روزه راه با زابل فاصله دارد؟ . میدانیم که از زابل تا قندهار و بست و تا فراه سه روزه راه نیست نهایتاً اگر سرعت رخش رستم را در نظر بگیرم که کمتراز یک روز است ، و با سرعت اسب های عادی حد اکثر بیش از یک شبانه روز نمی شود. پس این کجا بوده است که کک کهزاد اوغان در آنجا مقام داشته است؟ بدون شک جایی که کک کهزاد اوغان بوده ، یکی از شهرهای ایالت افغانستان واقع در سند بوده است که ازبرخی شهرهایی این کشور مانند پایتخت آن مستنگ و شهرهایی تیری، کهیرا ، دوکی، ساجی و حصار بکر نام بردیم و همچنان یاد آوری گردید که در اثر شکایت زعمایی ولایت افغانستانِ ایالت سند ، طایفهء دزدان افغانی( اوغانی) را که بنام کنکان و نهران میخواندند ، و در هفتاد فرسنگی شهر یا حصاردوکی واقع بوده ، ملک شمس الدین نابود نمود. همچنان باید گفت که ذکر نهم تحت عنوان { در خرابی شهر هرات... } و ذکر بیست و ششم زیر عنوان { در رفتن ملک شمس الدین پیش منکو خان و مراجعت او } پژوهشگری را که اگر بخواهد به کُنه واقعیت و موقعیت اوغانستان = افغانستان دست یابد ، میتواند کمک نماید و از روی آن تشخیص بدهد که موقعیت کک کهزاد اوغان هنگام نبرد با رستم زابلستانی در کجا باید بوده باشد. گرچه که در این اواخرایرانیان محل فرمانروایی کک کهزاد اوغان و طایفهء اوغان را در سیستان بلوچستان در فاصله ء بین زاهدان و زابل ایران در حوش و حول منطقهء بنام کوه خواجه کشف نموده اند . چنانکه درir .nobinia نوشته شده است: « کوه خواجه تنها عارضه طبیعی دشت سیستان با ارتفاع تقریبی 609 متر از سطح دریا ( حدود 100 متر از سطح زمین) است که در هنگام پر آبی جزیره کوچکی را در میان هامون هیرمند شکل می دهد. این کوه و دریاچه در باور های سه مذهب ، زرتشت، مسیحت و مسلمانان مقدس است. این منطقه تا کنون توسط تعدادی زیادی از پژوهشگران مورد بررسی و کاوش قرار گرفته است و همه بر اشکانی و ساسانی بودن بنا ها با کار بری توامان[ زیستی، دفاعی و عبادی] متفق القولند. از لحاظ اعتقادی و براساس اسطوره های زرتشتی دریاچه هامون (هیرمند) مقدس بوده و ظهور منجی { سوشیانت} از این دریاچه اتفاق می افتد. بنابر باور های آیین مزدیسنا و اسطوره های پهلوی که بر اساس تعالیم زرتشت سپیتمان تدوین گردیده است، در پایان هزاره دوازدهم، برای سومین بار از خاندان بهزاد پارسا، دوشیزه ای به دریاچه هامون داخل شده و آخرین رهاننده یا [ سوشیانت] موسوم به { استوت ارته}از وی زائیده می شود. به همین لحاظ کوه خواجه نیز تقدس و راز آلودگی خاص دارد.سو شیانت به شکل های مختلف تقریباً درتمتام متون زرتشتی و اوستایی از جمله در گاتها، یسنا، سرود های زرتشت ویشتها مورد اشاره قرار گرفته و تقریباً شکی نیست که اشو زرتشت در کتاب اوستا به آن اشاره داشته است. مهمترین و بزرکترین بخش آثار باستانی کوه خواجه ، درشیب جنوب شرقی کوه قرار گرفته که دارای سه دیواره دفاعی، دروازهء اصلی، راهرو های جانبی، حیاط مرکزی، آتشکده و ... بوده و بنام قلعه کافرون شناخته می شود. دومین مجموعه در بلند ترین نقطه و مشرف بر قلعهء کافرون ساخته شده کک کهزاد است که در باور های اسطوره ای فرمانروای دیوسان منطقه بوده و توسط رستم دستان به قتل می رسد. این مکان میتواند کاندیدای برای محل شاه نشین ارگ باشد. شواهد از راه پله های سنگی منظمی که ارتباط قلعه کافرون را با کک کهزاد بر قرار می کرده هم اکنون دیده می شود. این اثر در حد فاصل زاهدان به زابل و در فاصلهء 36 کیلو متری زابل در یک مسیر انحرافی قرار دارد. » 1 -------------------- 1 - سایت گردشگری ایران anobanini با استفاده از منابع الف: سوشیانس و مزیسنا، اثر پور داود. ظهور سوشیانت ، اثر هاشم رضی بهر حال اگر این کشف هم درست باشد ، حرف حضرت فردوسی درست است که سه شبانه روز از زابل تا زاهدان بلوچستان مربوط فارس که امروز بخشهایی آن بنام های مختلف ایرانشهر ، و زاهدان و کرمان یاد می شود ، وجود داشته است . و هم شاید در هزاره های پیش از اسلام مرکز فرماندهی ولایت افغانستانِ ایالت سند در همین منطقهء کرمان بوده باشد. این امر بخاطری دور از واقعیت نمی تواند باشد که در مطالعه روضة الصفا ، تالیف محمد بن خاوند شاه بلخی این قوم رابیشتر در کرمان که شامل بلوچستان ایران امروزی می شود در می یابیم. و از طرف هم در همین کتاب اوصاف را که حضرت فردوسی طوسی خراسانی از این طایفه به عمل آورده و هم سیف هروی در تاریخنامه هرات بار ها این طایفه را به خونخوارگی و دزدی و راهگیری متهم نموده است.
|