محمد طاهر« بدخشی»

  محمد طاهر« بدخشی»

 کی بود،چی گونه می اندیشید و چسان جان باخت...

گفتگوی ویژه  جناب استاد کریم شاه«میر» با محترم قیام الدین«پهلوان» بمناسبت30 مین سالروز شهادت طاهر بدخشی

 استاد کریم شاه«میر» با محترم قیام الدین«پهلوان»یک ذره ام و ذرۀ دنیای بدخشی 

                  یک قطره ز دریای گهر زای بدخشی

                                من خون شوم سجده کنم خاک پلیگون

                                        من عشق شوم بوسه زنم پای بدخشی 

                                                       استاد شجاع « خراسانی»

بخش دوم مصاحبه:

پرسش: دیدگاه های بدخشی و رهبری آنوقت س.ا.ز.ا نسبت به رژیم هفت ثور 1357 خورشیدی چی گونه بود؟

پاسخ: بدخشی و یاران اش با در نظرداشت شناخت از جامعه خود و تجربۀ جهان،عصیان افسران ح.د.خ.ا را درغیاب مردم کودتا شمرده و سرانجام آنرا استبداد پنداشتند. طیف های مختلف کشور از همان آغاز به ماهیت رژیم پی برده بودند و تعدادی ازمردم بنا بر عدم دلخوشی ازحاکمیت های خانوادۀ آل یحیی  و شعار قبلی حزب به امید آیندۀ بهتر به استقبال رژیم رفتند و تعدادی منتظر عملکرد آن ماندند. ازآنجمله آگاهان و سارمانها، بدخشی و سازمان او بنا برشناختی که از ماهیت رهبری حزب که در دوران کار مشترک در، ج.د.خ.ا داشتند و بعد از جدایی از جناح خلق به شناخت بیشتری،فرکسیونهای خلق و پرچم پرداخته بودند، ماهیت رژیم هفت ثور را چنین برشمردند:

همانطوریکه جدایی دو جناح خلق و پرچم را در سال 1346 خورشیدی غیر اصولی ارزیابی کردند،اتحاد آنها را  تحت فشار دوستان بین المللی شان میکانیکی پنداشته و پیشگویی های تصفیه علیه یکدیگر را در فرصت مساعد و ممکن از انتظار دور نمیدانستند. رفقای ما شناخت حزب را از جامعه افغانستان نا دقیق تشخیص داده بودند و عدم توجه آنرا به ارزشهای بالندۀ اسلام منحیث دین اکثریت به کل جامعه لا قیدی  می شمردند. الگو برداری، کلیشه پذیری و وابستگی  حزب و رژیم  را فاجعه آفرین میدانستند.

- روحیۀ تکتازی حزب و رژیم را در جامعۀ کثیرالملیت و کثیرالمذهب خلاف موازین اصول دموکراتیک برشمرده بودند.

- موجودیت گرایشهای شوونیستی، فاشیستی، برتری جویی را در حلقات رهبری حزب و دولت خطرناک توصیف کرده بودند.

- خصایل ماکیاولیستی و عشق بی پایان به حاکمیت و کیش شخصیت سازی را در رهبری حزب و دولت از آغاز درست تشخیص داده بودند، که از عدم پایگاه اجتماعی  حاکمیت برخاسته از کودتا را در میان مردم  با در نظر داشت تجارب جهانی که به استبداد می انجامد، دریافته بودند.

با در نظرداشت نکات فوق، رهبری س.ا.ز.ا، در نشست 14 ثور سال 1357 خورشیدی به این نتیجه رسیده بودند که سرکوب نیروهای ملی - مترقی و تحول پسند ا زجمله(سازا ) ازجانب حزب و رژیم حتمی است، اما نه به این زودی، اما با دریغ، عملیات نظامی فرکسیون از سازمان، تحت فرماندهی اسماعیل«اکبر» به تاریخ 26 سنبله سال 1357 خورشیدی در چند واحد اداری بدخشان و و لسوالی رستاق ولایت تخار راه اندازی گردید که باعث تسریع  گرفتاری رهبری و اعضای سازا گردید. این حرکت با استفاده از کرکتر و خصایل جانبازانۀ جوانان با قوماندانی اسماعیل «اکبر» در تفاهم با حلقه های نا راضی حزب حاکم در آخرین تحلیل جز توطئه ای بیش نبوده، که  به راه افتید  وهزینۀ سرکوب هر دو بخش سازمان را مساعد ساخت. صرف نظر از پیامد های نا گوار عملیات مذکور، خون های ریخته و جانهای با خته  در این عملیات که عاشقانه و سربه کف در راه عقیدۀّ خویش که امر نیک می پنداشتند، قابل حرمت است، اما آنانیکه چنین حرکت را سازماندهی نمودند و هزینۀ سرکوب نیروهای ملی و مترقی را و در گام  نخست  بدخشی و یاران اش را فراهم ساخته بودند، این عمل شان به عنوان  ننگ تاریخ ثبت شده است. همزمان با این حادثه، بدخشی و تعدادی بیشماری از یاران اش که توسط چند تن از اسیران حادثۀ مذکور به خصوص« اکبر» در جریان استنطاق گفته بودند که، گویا بدخشی فرمان عملیات را داده است و رو به روی وی  شهادت دادند، آنست که بدخشی شکنجه شود و تعدادی سر به نیست می گردند.

 در این اوضاع کادر ها و اعضای باقیمانده سازا، از یورش رژیم مانند سایر نیروها از جمله بقایای جریان شعلۀ جاوید، ساما به رهبری عبدالمجید کلکانی، طیف های وسیع و شخصیت های چیز فهم به خاطر حفظ جان، مال و ناموس خود و شرف وطن، جهت ایجاد هسته های مقاومت با استفاده از زمینه های باقیمانده در میان مردم شتافتند وگروپهای  خورد و کوچک مسلح را در ولایات بامیان، پروان، بغلان، فاریاب، بدخشان، تخار، هرات، حومۀ کابل و پنجشیر ایجاد نمودند.

هسته های تنظیم های (جوانان مسلمان قبلی) که قبلأ در زمان محمد داوود خان در پاکستان  و بعدأ به ایران پناه برده بودند با استفاده از شرایط و زمینه های فراهم شده در بیرون ازکشور توسط دولتها  و سازمانهای مختلفی علیه رژیم هفت ثور1357خورشیدی با استفاده از غیابت نیروهای منسجم ملی (قبلأ توسط رژیم سرکوب شده بودند) رهبری جنبشهای  خود انگیختۀ مردم را غصب و در همسویی غیر رسمی با رژیم حاکم یکجا با حامیان بین المللی شان در سرکوب بقایای نیروهای ملی و مترقی  و مردم غیر سیاسی که به رژیم و تنظیمهای مذکور تعهد نداشتند برآمدند و تا توانستند از کشته ها پشته ها ساختند و گورهای دستجمعی کشف شده و تا هنوز کشف ناشده شاهد مدعاست.

چنین شیوه در بیرون از مرز کشور(افغانستان) در ایران و پاکستان عملی گردید. به طور مثال  ضابط نظر را به جرم عضویت در سازا، از طبقۀ شانزدهم به زیر انداختند و در پاکستان تورن حسن «طالع» را تیرباران نمودند و ده ها عنصر ملی و وطنپرست از جمله عبدالقیوم « رهبر»، استاد دانشمند بهاالدین «مجروح» و صدها هموطن را شهید ساختند. یاد شان  گرامی باد.

پرشس: بعد از گرفتاری محمد طاهر بدخشی  در زندان از وی چه اطلاع دارید؟

پاسخ: بخشی از سرنوشت و جریان توقیف و استنطاق بدخشی از جمله شهادت پسرش بایقرا، در مقدمه بخش اول ذکر گردیده است، با ید خاطرنشان ساخت که بدخشی با شناخت و درک از ماهیت رژیم بنا بر توطئه های داخلی و خارجی، درک نموده بود که دیگر زنده نخواهد ماند و قبل از زندانی شدن علی بایقرا عنوانی فرزند دیگرش، هارون « روزبه» نامه ای نوشت و از زندان دهمزنگ توسط یکتن

از سربازان اهل ولسوالی رستاق ولایت تخار که تا هنوز در قید حیات است به بیرون از زندان ارسال داشت.

نامۀ محمد طاهربدخشی به فرزندش هارون، روزبه:

 «ارجمند عزیزم هارون روزبه سلام ! زندگی پدرت مصادف یک دوران بحرانها و انقلابهای اجتماعی جامعه و وطن مان بوده و خوب، او هم نقشی به عهده داشت. این که چگونه «نقش» خود را بازی کرد، تاریخ و حقیقت قضاوتهارون روز میکند. فقط گفته می توانم «انسان» با شرف، طرف زحمتکشان و ملیتهای ستمکش و وطنپرست پرشور بود. همه می توانید سر بلند به چنین پدری افتخار کنید. این که دشمنان طبقاتی و ملی کشور موقتأ چه خواهند گفت و یا سکوت میکنند مهم نیست، پدرت یک نسل جوانان وطن را پرورید و بالای نسل خود و نسل آینده بی اثر نبوده و نیست. کاغذهای پراگنده ام را جمع و حفظ کنید در هر کدام سخنی و نکته یی هست؛ محصول سی و چند سال مطالعه پرشتاب و تشنه گی عمیق به حقیقت ... جامعۀ شما دگر قسم خواهد بود. فقط به کار و تولید و خدمت انسان نزدیک باشید. من وطن کوچکم بدخشان را بسیار دوست دارم . فرهنگ ملی و تاریخ آنرا بدانید و فراموش نکنید. ! ما مجبور بودیم در راه اجتماع و مردم برویم . اگر به شما نرسیدیم و نمیرسیم، فردا می بخشید و خوش می شوید که چنین کردیم. »

 درچنین اوضاع و احوال، رژیم هفت ثور از یکطرف مصروف تصفیۀ حساب با جناح پرچم در درون حزب و دولت خویش گردید و ازسویی غرض سرکوب نیروهای ملی و مترقی از ازجمله سازا،و از جانبی به منظور سرکوب جنبشهای خود انگیختۀ مردم، درنقاط مختلف کشور، به شدت عمل پرداخت و نتایج کار جز ویرانی و کشتار، و توده ای وسیع مردم را علیه خود برانگیخت.

دردهه دوم عقرب سال 1357 خورشیدی بدخشی همراه با دیگر زندانیان دهمزنگ (که من هم شامل آن کاروان بودم) به بلاک شماره دوم پلچرخی انتقال یافتند، من بار ها او را درجریان طهارت در صحن حویلی زندان می دیدم، بدخشی با روبرو شدن با دیگران اشارات مختصر داشت و کوتاه حرف میزد، زیرا اجازۀ صحبت نبود و همزمان با حادثۀ گروگان گیری «دابس» سفیر ایالات متحده امریکا  در کابل، وی را به بلاک اول پلچرخی انتقال دادند، سلطانعلی «کشتمند» نخست وزیر پیشین  و یکی از اعضای رهبری بخش پرچم (ح.د.خ.ا) در این بلاک نیز زندانی بود، گاهگاهی با هم در تماس بودند که وی در کتاب« یادداشتهای سیاسی و رویداد های تاریخی » تحت  عنوان «آخرین دیدار با محمد طاهر بدخشی در زندان» چنین به رشتۀ تحریر درآورده است:سلطانعلی «کشتمند»

« روزی، در ساعات شام قوماندان محبس درزندان کوچک ما آمد...او یک اتاق را که در آستانه درآمد بود تخلیه کرد. ما حدس زدیم که شاید انسان مهم و خطرناک دیگری برای رژیم، درآن انتقال داده شود. بدین لحاظ تمام نیمه اول شب را گوش به آواز بودیم تا اینکه سرو صدا و رفت و آمد مختصری صورت گرفت  و خاموش شد...

سختگیری ها بیشتر بود. فردای آن شب که درآن باره در بالا صحبت کردم، و روزهای دیگر هر قدر از سربازان محافظ پرسیدم  و جستجو کردم، حرفی نگفتند. پس از گذشت یک هفته فرصت مختصری دست داد تا از سوراخ کلید قفل داخل اتاق را بنگرم . دیدم که مرد نورانی با ریش بزرگ دقیقأ تنظیم شده برنگ خرمایی روشن در برابر چشمانم قرار گرفت و پس از مکث مختصری شناختمش. دهن را بعوض چشم در سوراخ کلید گذاشتم و صدا زدم:

« طاهر، طاهر، بدخشی!» وی فورآ در عقب دروازه آمد و پرسید که:

« کشتمند هستی ؟»

گفتم:

«بلی!چطوردانستی که منم». گفت:

« از سربازان پرسیده بودم».

چندین  روز دیگر گذشت و گاهگاهی که فرصت دست میداد از عقب دروازه چند کلمه ای میان ما تعاطی میگردید. متدرجأ سربازان دانستند که ما هردو نه تنها دوست، بلکه خویشاوند نیز هستیم .همچنین ایشان تحت تاثیر شخصیت و حرفهای صمیمانه انسانی بدخشی قرارگرفتند و اجازه دادند که بعضأ با هم دیدار و صحبت داشته باشیم . روزهای بعد ساعتها با هم می نشستیم، صمیمانه و با ذهن باز، آگنده از احترام و دوستی متقابل، با هم صحبت میکردیم .

این دیدارها و صحبتهای تقریبأ همه روزه برای ما مایه تسلی، خورسندی و متقابلأ آموزنده بود. از گذشته ها، از دوستی ها و رفاقتها و از اینکه بالاخره خویشاوند هم شده بودیم، یاد آوری میکردیم و بعضأ از گذشته اظهار ندامت که چرا ما در تحت شرایط سیاسی وقت فریب خوردیم و هردو که از لحاظ احساس، دید سیاسی و اندیشه های خویش نزدیک بودیم و خواهرم جمیله همسر وفادار، همکار و همفکر وی بود، از همدیگر برای مدتی دور ماندیم. البه صحبت های ما عمدتآ خصلت سیاسی و انسانی داشت و از موارد خانوادگی نیز یاد آوری های بعمل میآمد.

بدخشی در سالهای اخیر زندگی خویش نیز چه در زندان رژیم امین( هنگامیکه در دهمزنگ زندانی بود) و چه قبلأ در زندان محمد داوود، فرصت یافته بود تا بطور مخفی کتاب بدست آورد و مطالعه نماید. وی همچنان فرصت هایی را که در برون از زندان بود، افزون بر مبارزات عملی سیاسی، همه را عمدتأ وقف مطالعه مفید آثار کلاسیک و ادبیات نوین زبان فارسی کرده بود. معلومات فرهنگی وی در مورد قدما، حکما، شعرا و دانشمندان فرهنگ فارسی خیلی غنی بود. او بخشهای بزرگ مثنوی معنوی مولانا جلال الدین بلخی را به حافظه سپرده بود و از شعرای بزرگ دیگر این زبان برای هرموردی اشعار ناب و بجا از یاد میخواند. او خیلی خوب مینوشت، ولی افسوس وصد افسوس که این امکان را از وی گرفته بودند.

درزندان پلچرخی، بدخشی مانند من، امکانات دسترسی به کتب، قلم و کاغذ نداشت، ولی روح جستوگر وی آرام نمیگرفت. او اندیشه های خود را بعضأ روی لوله های کاغذ تشناب می نوشت و برای من میداد که مطالعه نمایم و من هم با قلم خود کاری که در دسترسم بود برای او برخی مطالب از اندیشه های خویش را می نوشتم. محمد طاهر بدخشی در زندان پلچرخی قرآن شریف را حفظ کرده بود و به آخرین بخشهای آن رسیده بود که دشمنان انسانیت، فرهنگ و دانش، دیگر به او مجال ندادند و شهیدش کردند.

محمد طاهر بدخشی شخصیت کمیاب سیاسی و اجتماعی، مبارز، دانشمند، پژوهشگر، ادبیات شناس و ازلحاظ شخصیت انسانی خویش عمیقأ با فرهنگ و مهربان بود. او دربدخشان مرد پرور که گویی روح و ذهن مردم ساده آن با فرهنگ و دانش عجین گردیده است، در میان یک خانواده متوسط الحال و بر خوردار از علوم مروج مردمی متولد گردیده بود. وی که استعداد خداداد سرشار داشت نمیتوانست در محیط کوچک بدخشان پابند باقی بماند. او پس از چند سالی درس مکتب از آنجا به کابل آمد و به لیسه حبیبیه شامل گردید. وی هنگامیکه هنوز خود شاگرد مکتب بود، از خویشتن مکتب سیاسی و راه  و روش بخصوص داشت. او همیشه لباس وطنی به تن میکرد و خیلی مخالف غرب زدگی جوانان بود و به اندیشه رهایی ملتهای تحت ستم دو دسته چنگ زده بود.

بدخشی پیوسته با فضلا، دانشمندان، اهل عرفان، شخصیتهای علمی و ادبی، با صاحب دلان و صاحب قلمان نشست و برخاست داشت. او انسانی حق شناس بود. وی پیوسته از شاعرو صوفی وارسته دهقان کابلی که از مصاحبت با وی فیض برده بود، با احترام بزرگ و به نیکویی فراوان یاد آوری میکرد. بدخشی پس از فراغت ازلیسه حبیبیه به حیث محصل به دانشکده حقوق پدیرفته شد و از روی حسن تصادف من هم درهمان سال شامل آن دانشکده شدم. خیلی زود با هم آشنا، دوست، برادرو همفکر شدیم. پس ازدو سال تحصیل من علاقمند در رشته اقتصاد بودم و او نیز،علیرغم تمایل به تحصیل حقوق، رشته اقتصاد را ترجیح داد. سالهای زیادی که در دانشکده تحصیل و در وزارت معادن و صنایع با هم کار میکردیم در رابطه به مسایل سیاسی و فرهنگی اندیشه های مشترک داشتیم.

سالهای مطالعه، مبارزه سیاسی را یکجا پشت سر گذاشتیم تا کار برای تدراک تشکیل حزب دموکراتیک خلق افغانستان و کنگره موسس آن آغازگردید. وی به زودی بنا بر استعداد سرشار و دانش سیاسی اش به حیث عضو کمیته تدارک برای تاسیس حزب پذیرفته شد. نقش او در تشکیل حزب و کنگره اول آن برجسته بود.

محمد طاهر بدخشی و من در نتیجه شرکت در نخستین تظاهرات بزرگ خیابانی پس از سالها سکوت سیاسی، در اکتوبر سال 1965 دستگیر و زندانی شدیم. در نتیجه ادامه اعتصابات و مقاومت شدید محصلان و روشنفکران، حکومت دوکتورمحمد یوسف سقوط کرد و ما نیز از زندان رهایی یافتیم. ازنخستین روزهای برگشت اسرار آمیز حفیظ الله امین از ایالات متحده امریکا و تحمیل وی برحزب ،محمد طاهر بدخشی با او بنا بر اندیشه های شوونیستی اش مُخالفت میورزید. در انشعاب به دو جناح خلق و پرچم درسال 1968، محمد طاهربدخشی به جناح خلقیها پیوست و من پرچمی شدم، ازاینجا جدایی فکری میان من و بدخشی پدید گردید. تفاوت های فکری میان بدخشی و  امین بحدی تشدید گردید که راه دیگری باقی نماند، تا اینکه انشعاب دیگری در درون حزب خلقیها به وجود آمد. درنتیجه آن بدخشی و علاقمندان وی از خلقیها جدا شدند و پس مدتی وی سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان(سازا) را بنیاد گذاشت. این سازمان به زودی بنام ستم ملی معروف گردید. زیرا که در سرلوحه مرام سازمان متذکره مبارزه علیه ستم ملی در افغانستان، نقش شده بود.

محمد طاهربدخشی در درون حاکمیت رژیم جمهوری محمد داوود برای مدت هجده ماه در زندان بسربرد و شرایط دشوار شکنجه ها را متحمل گردید.

من و بدخشی در یک تاریخ، دریک روز بازداشت و زندانی شدیم. من صبح  روز اول سنبله و بدخشی شام همانروز بازداشت گردید. با وصف اینکه اتهامات وارده برمن و بربدخشی کاملأ از هم متفاوت بود و ما دو تن درآنزمان از لحاظ اندیشه ازهم جدا بودیم، معلوم نشد که چرا  تاریخ دستگیری را عین روز تعیین کرده بودند. طوریکه بدخشی خود توضیح داد، در آغاز وی را در وزارت امور داخله به سختی شکنجه کردند و سپس به محبس دهمزنگ  انتقالش دادند. باردیگر وی را در مرکز اکسا بردند و توام با شکنجه ها بازجویی نمودند و پس از آن، او را به بلاک دوم  زندان پلچرخی منتقل ساختند. بعدأ او را در زندان کوچک ما در درون زندان بزرگ پلچرخی انتقال دادند.  سرنوشت او تا آخرین لحظه نا معلوم بود و رژیم حتی وی را در محاکم قلابی خویش مورد محاکمه قرار نداد...

یکی از دو روز این حادثه گذشته بود، درحالیکه بدخشی، قادر، رفیع نیز در اتاق من بودند و ما با هم چای می نوشیدیم، سربازان محافظ ابلاغ کردند که همه بسرعت به اتاق های خویش برگردند و دروازه های اتاقها قفل گردید. عزیزاکبری درحدود ساعت دو بعد از ظهر، همراه با قوماندان زندان وارد اتاق من شد. او پس از احوالپرسی مختصری گفت:

« شاید اطلاع نداشته باشید که اخیرأ در کادر رهبری حزب و دولت تغییراتی بوجود آمده است». 

وی اظهار داشت:

« اکنون امین صاحب بحیث منشی عمومی کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان و رئیس شورای انقلابی ایفای وظیفه مینمایند!»

وی با غرور اضافه نمود:« شعار دولت انقلابی مصئونیت،قانونیت و عدالت است».

من گفتم:«خدا کند!» و خیره و سرد بسوی وی نگریستیم. او دوسیه کاغذی را که در دست داشت ، بازکرد و طوریکه به نظر میآمد دریک فهرست علامتی گذاشت و اتاق را ترک گفت، گفتند که وی بعدأ به اتاقهای دیگر نیز رفته و مانند اینکه در فهرست دست داشته خویش علامت گذاری کرده باشد .

فردای همانروز، بدخشی وصیتنامه مرا که در داخل چپن وی دوخته شده بود، از لای استر آن برون کشید و بدستم داد و گفت:

« مثل اینکه من این امانت شما را بجایی رسانده نمی توانم!»

گفتم:

« چرا؟ خیر باشد!»

بدخشی توضیح کرد که حفیظ الله امین با او شدیدأ خصومت میورزید و فکر نمیکند که وی را زنده نگهدارد. من بخاطر تسلی وی حرفهایی گفتم. او درحالیکه میدانست، حرفهای خوشبینانه من در مورد آیندۀ وی اثری ندارد، ولی بخاطر رعایت من موافقت کرد که در اینباره زیاد ناندیشد. او اشعار زیبایی مناسب همان حال و احوال از شعرای بزرگ چون مولانا جلال الدین بلخی، سعدی، حافظ،فردوسی، خیام و جامی زمزمه کرد. در واقعیت امر او شخصیتی نکته سنج و آگاه و یکی از چهره های اسنثنایی در شهامت و شجاعت بود.

ولی آه و افسوس، درد و اندوه که بدخشی، آن شخصیت شرافتمند و اندیشمند، آن مبارز نستوه و آزادیخواه فرهیخته بدست آغشته بخون دژخیم، به شهادت رسید. فردای همان نیمه شبی  که خفاشان او را با جمع دیگری از انسانهای خوب جامعه ما بردند و شهید کردند، من، قادر و رفیع سحرگاه عقب دروازه اتاق بدخشی رفتیم ، ولی از سوراخ کلید جای او را خالی یافتیم. ما همه همانروز خیلی گریستیم و برای او از ته قلب گریستیم . یادش گرامی، خاطره اش همیشگی و روانش شاد باد ...»

 ماه عقرب است و بدخشی همزمان با تدارک ورود ارتش شوروی  و حاکمیت تحت حمایۀ آن در افغانستان، بار دیگر تحت استنطاق از زاویه و بُعد دیگری قرار می گیرد تا از طرحهای چون حل عادلانۀ حل مسئله ملی وسیاست عدم دنباله رویی خویش صرف نظرنماید، زیرا دولت شورا ها و حزب کمونیست اتحادشوروی وقت دانسته بود که طرح مسئله ملی از جانب بدخشی در افغانستان خطری است برای قوام گیری و نجات جنبشهای کشور های آسیای میانه  وهمچنان طرح عدم وابستگی بدخشی به مفهوم حقیر شمردن مرکز« صلح و سوسیالیزم » تلقی میگردید. بدخشی در برابر همه وعده، فشار و شکنجه نه میگوید و به حقانیت راه خویش پافشاری می نماید و آنست که بدخشی بایست نابود گردد وهمانطور به صف جاویدانگان پیوست. آنها  در آنزمان فکر خامی را در ذهن خود پرورش میدادند که در نبود بدخشی، گویا نظیر احزاب وابسته خویش رهبر تراشی در سازمان او صورت گیرد، در تطبیق این هدف برسازمان، با بیداری پیروان بدخشی، هرگز به هدف خویش دست نیافتند،البته  درد سرو مشکلات آفریدند.

سرانجام شانزدهم جدی سال 1358 خورشیدی فرا رسید، دروازه های زندان باز و تعدادی زیادی از زندانیان رها شدند و بدخشی در میان شان نبود، با نبود فزیکی بدخشی، استاد گرانمایه و اندیشمند نکته سنج واصف «باختری»با آگهی از شهادت بدخشی به خود رنج تفکر میدهد و چنین می نویسد:«

 

آخرین وخشور

 گیسوان سپید تاریخ، بانک زنگهای اشتران کاروان حله و ریگستانهای تشنۀ راه ابریشم را به گواهی فرا میخوانیم که از آن روزگاران که چراغ زندگی سخنسالار زمان ما  فردوسی به خاموشی گرایید و از آن هنگام که حجت آرمانگری جزیرۀ خراسان از بیراهه های ساحل طلایی آمو، رهسپار« یمگان» شد تا سالی چند پیش از این هیچ گوش را یارای آن نبود که آوای  رویش گیاهان پر تحرک فاتح آغشته به عطر نور و درخشش الماس را در باغستان پاییز زدۀ فرهنگ ما بشنود، آنگونه که محمد طاهر بدخشی شنید و هیچ نایی نتوانست سرود سالهای نا شگفتن تاریخ را به آن صلابتی بخواند که بدخشی خواند. به صلابتی که صدای او صدای صدا ها،صدای همه سد ها شد درکوهستانهای سرزمین ما و در قلمرو گسترده تاریخ فرهنگ معاصر ما و فرهنگ تاریخ معاصر ما طنین افگند.چند سده سپری می شد که در فصلهای همیشه پاییز و در شبهای همیشه یلدای فرهنگ ما  پیام آوران دروغین و مخبط عربزده و غربزده بر شبتابهای کوچک نور لگد می کوبیدند، نا گهان طاهر بدخشی این وجدان بیدار و ژرف بین فرهنگ تبعیدی ما چونان نخل تناوری به سبزی و انبوهی هزارها جنگل قامت بر افراشت، نخل تناوری که به ابر ها می آشفت:

 آنجا  که کشتزاران نزدیک را با اشک و خون آبیاری میکنند نباید در آغوش دریا بار های دور فرو رفت .نخل تناوری که در تداوم منحنی شبها آنگاه که اندام درختان کهنسال اما بیریشه در زیر تازیانۀ  توفانها و رگبارها خمیده میشد یورش توفان و باد و باران را به تحقیر میگرفت، زیرا مگر نه این  بود که ریشه ها در ژرفای خاکداشت و شاخه ها رها در اوجها، رها به سوی نور و به سوی خورشید. او بود که همیشه نا چار راه  شبهای آگنده از تب و هذیان ما با دستهای نجیب خویش ستاره حمل میکرد، او بود که زنگ دشنه های درنیام خوابیدۀ شکیبایان تحمیق شده را که به گفته مایا کوفسکی چون بره  های بی آزار در مرتع تبعید عبای شوالیه گری را از دوش می افگندند با زلال خود آگاهی شستشو داد و هم تهی شدن از خویش را به آنان آموخت، او بود که از میان دخمه تو درتوی هیاهو های هرزه و بیهودۀ نامجویان و از آشفته بازارنیرو آزماییهای آنان به سوی اصالتها نقب زد. همه کس را توان و بینش یافتن راهی به بیرون از حصار شب نیست. کوتاه پرو بازان از درازی شب به ستوه می آیند و در نیمه راه آشیان میگزینند.

عبور از تاریکی به ویژه آنگاه که بار سنگین رسالت بر دوش باشد خواستاربال دور پرواز و دیدگان نهان بین و گوشهای پنهان شنو است که او داشت. او به رغم آنانی که دارو های شفا بخش را به جایهای سالم پیکر ما می بستند و ناسور ها و جراحت های خون چکان را نا دیده میگرفتند، در سیمای یک طراح پیش اندیش و پیشآهنگ و نه پیشداور، در آستانه زمان ایستاد و استوار ایستاد و تیمارگر زخمهای تاریخی ما شد و اگر از خویش فرمان برد برای آن بود که بر او فرمان نرانند. او بود که گرد و غبار فراموشی را ازسکه اصیل فرهنگ ما سترد و این سکه را با نیروی هرچه تمامتربر چهره مسن شده  تاراجگران؟ تاریخ و فرهنگ کوبید. او برخلاف پندار دشمنان حقیر خویش که میگفتند باران برای گندمزار است و گندم برای نان و آتش برای همیشه افروختن، ولی جز خون برای خون به هیچ چیز دیگری باور مند نبودند و نمی اندیشیدند، ماهی کوچک سرگردانی نبود که دستی نا شناس آنرا  در تنگ آبی بلورین می افگند، چونان موریانه در مفصل چوب.  و جانور سرگردان آن تنگ بلورین را دریای ژرف و نا کرانمند میپندارد.

 ریشه های اعصاب تفکر او به ریشه های گل سرخ کوچکی همانند نبود که خاک گلدان خود را تمامت سیارۀ زمین بپندارد، کودکی بود خوابیده در گهوارۀ زمین و درهر سطح منشور کثیرالسطوح شخصیت او میشد، تجلی های از نامهای برتر را نگریست: نمود های از نستوهی حجت جزیره خراسان و آرایه ها و رنگهای از گاریبالدی، پاتریس لوممبا و شهید جاویدان یاد امریکای لاتین.کریستن اندرسن را بدین گونه ستوده اند که سیارۀ زمین حباب کوچکی بود بر سطح دریاچۀ زلال  اندیشه های او. اگر در بارۀ طاهر بدخشی نمیتوان این سخن و سخنانی از این دست را باز گفت، میتوان با روانی آگنده از باور به گواهی نشست که جغرافیای ذهن گستردۀ او به پهنای افقهای اصالت و صمیمیت بود و در آن قلمرو  نه خط و مرز و فاصله یی وجود داشت و نه دیوارهای از سیم خاردارخود زیستی عنودانه جز آنگاه که می بایست نگین هویت مشخص که باز تاب حقیقت مشخص است.

برانگشترهر مرحله تاریخ نشانده شود و راهها که گفته اند یعنی رفتن نه اینگه نشستن در کرانه و شمردن کامهای کسان از همدیگر باز شناخته شوند.به قول هگل او هم نهی کننده بود و هم نفی کننده، هم جویباری رو به دریا بود و هم دریایی رو به جویبار ها و در کار آمیختن هستی های کوچک و گذرا برای آفریدن هستی بزرگ و دیر مان ، هوشیدرو سوشیانی موعود در زاد و بوم زردشت و بیگمان بشارت خروج را آخرین وخشور. اندوه برما اگر بپنداریم که او زندانی حصار تنگ تنگچشمی های سرزمین برتر و قبیله برتر و ملت برتر بود. اندوه برما اگر بپنداریم که او در ویرانه های تاریخ تنها در جستجوی «شکوه» گمشدۀ قبیلۀ خویش بود و اندوه  بزرگتر بر ما که همۀ ما هم در آوان عسرت تاریخی خویش از او نان آگاهی قرض گرفتیم و هم دشنامش دادیم.  نیچه گفته بود:

« مرغی که نمی تواند پروازکند، نباید بر پرتگاه آشیان بیاراید» و طاهربدخشی این تجسم عطش و اوج پرواز بر پرتگاه آشیان آراست تا ما را که عبور ما از کنارۀ پرتگاه نا گزیر است با فصاحت سوزان و همیشه جاری خون خویش از آنچه در کمین ماست آگاه سازد و زنهار دهد. یاد آن یگانه چون تداعی آب در ذهن سبز جنگل همواره سبز باد که اسطورۀ سرخ شهادتش نسل ما را چون کودکی بر دوش افگند و به تماشای نماز انسان در پیشگاه حقیقت برد

 داستان نویس توانای  کشور، جناب رهنورد « زریاب»  در اثرماندگار خود «خوشۀ انگور و بیتهای مثنوی» که به مناسبت دهسالگی شهادت م.ط .بدخشی رقم زده بود و خودش آنرا به خوانش گرفت در قسمت اخیر این اثر آمدهاست که:

« ... و سرانجام روزی فرا رسید که با دانشمند فرزانه، داکتر روان فرهادی نشسته بودم. از رویداد ها و آدمها سخن می گفتیم.  بر زبانش نام طاهر بدخشی آمد وگفت:«- ما یکجا زندانی بودیم.- پرسیدم: - بدخشی چی حالشخصیت فرهنگی کشور رهنورد« زریاب»  داشت؟ جواب داد: - مو های سرش روی شانه هایش افتیده بودند. ریش انبوهی داشت و چشم هایش درخشش عجیبی داشت.پرسیدم: - او غالبأ چی میکرد؟

روان فرهادی جواب داد:

- همواره قرآن میخواند.

 بازهم پرسیدم :

 - ازچی سخن میگفت ؟

 جواب داد:

- ما درست با هم صحبت نمیتوانستیم. گاه گاهی که با هم روبرو می شدیم دزدانه چند کلمه یی رد و بدل میکردیم .

 پرسیدم:

 - در این دیدارهای تصادفی و شتابزده چی میگفت؟

 داکتر فرهادی سری تکان داد، لبخندی زد و گفت:

 - او با نثر سخن نمیگفت. همیشه بیتهایی را زمزمه میکرد.

پرسیدم:

- چی بیت های را میخواند؟

  جواب داد: بیتهای را  از مثنوی مولانا.»...

 پرسش: تا جاییکه اطلاع دارم بخش نظامی سازمان به نام علیحده بنا بر اوضاع و شرایط آنزمان به فعالیت های سیاسی خود ادامه میداد، نام آن چی بود و کدام یک از شخصیت ها در آنوقت در رهبری آن سهم فعال داشتند؟

 پاسخ: تشکیلات بخش افسری سازمان به نام « شاهین»  به ابتکار، نویسنده و افسر ورزیده از تبار اوزبک های ولایت تخار،شاد روان نورالله «تالقانی»  که درپروسه « محفل انتظار» درایجاد این بخش   بعد از م.ط. بدخشی نقش موثر داشت که در مشورت با بدخشی این تشکیلات را پایه گزاری  نمود. نا گفته نباید گذاشت که این بخش به هیچوجه، جهت بر اندازی ایجاد نگردیده بود، بلکه بخاطر آگاهی دادن به افسران و دانش آموزان نظامی پایه گزاری شد. در اثر سعی و تلاش رهبری، مبارزان نستوه به جامعه تقدیم گردید، بخش وسیعی اعضای این تشکیلات در رویداد های سی سال اخیر به شکلی از اشکال بدون محاکمه به شهادت رسانیده شدند. با فاصله گرفتن شاد روان نورالله« تالقانی» از صف سازمان مسوولیت بخش افسری به جنرال عبدالحی ، سید محمد مبین افسر قوای هوایی...( دگرمن سید مبین که در حاکمیت هفت ثور 1357 خورشیدی بدون محاکمه با عده ای زیادی به شهادت رسید). و نا گفته نباید گذاشت که کار کرد های این بخش را، خوشبختانه عده ای از مسوولین این بخش از سالهای قبل، در قید حیات اند و آنها بهتر و مفصلتر توضیح خواهند نمود.

با در نظرداشت شرایط ایجاد شده هفت ثور 1357خورشیدی و با آگاهی از عواقب نا گوار آن، این بخش را رهبری سازمان در نشست تاریخی  14 ثور سال 1357 خورشیدی  منحل نموده و اعضای آن، در چوکات سازمان به شیوۀ  دیگری در تشکیلات تنظیم گردیدند و مطابق با شرایط نا گوار آنزمان به  کار های سیاسی خود ادامه دادند.   

   (ادامه دارد)