|
4- جنبش
ابراهیم بیک
لٌقی و
شکست اقلیت
های تباری
شمال: استقرار
حاکمیت
نادرخان در
کابل و بخش
بزرگ گستره
افغانستان در
اواخر سال1929-
اوایل سال 1930 هنوز به
معنای پایان
یافتن خانه جنگی
نبود. به ویژه
وضع ناگواری
در نواحی مرزی
شمال کشور
پدید آمده
بود. نا به
سامانی ها و
نا به هنجاری
های اقتصادی و
سیاسی به ویژه
رخدادهای
جنوری–
اکتبر 1929
انگیزه
بالاگرفتن
تمایلات
خودگرانی در
میان ازبیک
ها، ترکمن ها،
تاجیک ها و
نمایندگان
دیگر اقلیت
های تباری
باشنده شمال
افغانستان
گردیدند. جامعه
کوچک یهودی
شمال
افغانستان- به
ویژه تاجران
یهودی در
اوضاع بحرانی
پدید آمده-
تلاش داشتند
به نواحی مرزی
روسیه [شوروی]
بروند. برای
آن عده از
یهودیانی که
ناگزیر بودند
به کار و بار
خود ادامه
بدهند، آسان
نبود: برای
مثال، آمریت
پولیس
مزارشریف
دکانداران
یهودی بومی را
متهم به داشتن
مناسبات «خاص»
با کارمندان
قونسلگری
شوروی می
نمود. به این
الزام که
مشتریان[شوروی]
در این جا
گویا بیش از
مشریان عادی
می مانند.
تاجران یهودی
را تهدید و
تقاضا می
کردند تا به
ارایه خدمات
«خاص» به
دیپلمات های
شوروی و
خانواده های
آنان پایان
ببخشند (تنها
در دکان های
یهودی به زبان
روسی سخن گفته
می شد)[58] در
مزارشریف پس
از یک رشته
کودتاها
براله یا برعلیه
نادرخان،
قدرت به دست
حکومت
ائتلافی افتاد
که متشکل بود
از مهره های
سرشناس گروه
های اصلی
تباری. مشی
رژیم نو را به
گونه
اپراتیفی می
بایستی
فرستاده کابل – والی جدید- میر
محمد حسین پیش
می برد (تا نوامبر
1929
عبدالقویم
خان که از سوی
بچه سقاء
گماشته شده
بود، والی
مزار بود). نادریه،
با تلاش به حل
مسایل این
ناحیه کلیدی،
مگر دور
افتاده [از
مرکز] که
اداره آن حتا
در بهترین
اوقات بس
دشوار بود،
اقدام به
برداشتن چندین
گام آشتی
جویانه ورزید:
به پیگرد
قورباشی ارشد-
ابراهیم بیک
پایان داده
شد. مهاجران
بخارایی و
دیگر نواحی
فرارود، دیگر
می توانستند آزادانه
جای بود و باش
خود را
برگزیند و
زمین به دست
بیاورند و سه
سال از دادن
مالیه معاف
باشند. در
اواخر ماه
مارچ 1930
کمیسیون ویژه دولتی
به ریاست محمد
یعقوب خان با
دسته یی از سپاهیان
منظم متشکل از
یک هنگ پیاده
با دو توپ و
چند تیربار به
شمال گسیل
گردید.[59] وظیفه
اصلی او
برقراری صلح
در مناطق شمال
با کاربرد حد
اقل نیرو بود
و به راستی
کمیسیون
یعقوب خان
عملا از
اختناق در
قبال ماموران
و فعالان رژیم
سرنگون شده
بچه سقاوء خود
داری می
ورزید- برخی
از آنان برای
مثال، میزرا
قاسم خان به
کمیسیون شامل
ساخته شد. همگام
با آن،
کمیسیون
رفتار کاملا
متفاوت و آشتی
ناپذیرانه یی
را در قبال
هواداران
پادشاه پیشین-
امان الله خان
پیش گرفته
بود. آنان را
از کار برکنار
می کردند- به
ویژه اشتراک
کنندگان مارش
غلام نبی خان
چرخی را باخشونت
مورد پیگرد
قرار می
دادند. حکومتی
ها با راندن
آنان انگیزه
های خود پنهان
نمی کردند: «
شما حالا، درست
مانند روس ها
هستید. به شما
نمی توان اعتماد
کرد».[60] اوضاع
پدید آمده رنگ
و بوی تباری
به خود گرفت- در
میان سزا
دیدگان بیشتر
افغان ها
(پشتون ها) و
هزاره ها دیده
می شدند: همو
آن ها هسته
دسته غلام نبی
خان چرخی -پریماکف
بهار 1929 را می
ساختند. آرایش
نیروها و
رویارویی های
سیاسی در
شمال، سیمای
آن برهه را
بازتاب می
داد. رژیم نادر
خان در سیمای
کمیسیون ویژه
خود خطر کرده
بود برای چندی
بر باشندگان
محلی بومی به رهبری
مهاجران
آسیای میانه
تکیه نماید و
هزاره ها و
پشتون های
غلزایی
(ناقلان زمان
امیر عبدالرحمان
خان) - هواداران
امان الله خان
را به بهانه
گناهانی که مرتکب
شده بودند، به
عنوان آماج
ضربه خرد کننده
بر گزیند. 1-
سپردن همه
دارایی های
خزانه و اسلحه
به دولت 2-
پایان دادن به
اختلافات بین
القومی 3-
توقیف و سپردن
(تسلیم نمودن)
همه شورشیان و
باندیست ها [به
دولت] 4-
پرداخت کلیه
باقیات مالیه
سر از سال 1919 (با
اقساط مگر با
ده درصد
افزایش به شکل
درصدی) 5- موافقت
با »پشکی هشت
نفری» [61] 6- فرستادن
فرزندان خان
های محلی(بای
بچه ها)[62] به گارد
شاهی (که در
واقع گروگان
گرفته می شدند
تا سرکشی
ننمایند-گ.). 7- موافقت
با گشایش
مکاتب سرکاری
[دولتی] 8- تعهد همه
اقوام و قبایل
مبنی بر اقدام
نمودن در
برابر
دشمنان
نادرخان 9- مبارزه
بی امان در
برابر رشوه
ستانی 10- اطاعت بی
چون و چرا از
همه کارمندان
گماشته شده از
سوی حکومت
بدون بستگی از
ملیت آن ها. خود
ایشان خلیفه
رسما به عنوان
رهبر ترکمن ها
و حاکم نواحی مرزی
افغانستان از
سیاهگرد تا
اندخوی شناخته
شد. از وی
ادارات و
حاکمان همه
این نواحی (با
آن که آن ها از
سوی دولت
گماشته می
شدند) متابعت می
کردند. [خان
های] ترکمن از
فرستادن
فرزندان خود
(بای بچه ها) به
گارد شاهی
معاف گردیدند
و به جای آن
پاسداری از
مرزهای سیاهگرد
تا حد فاصل
بین میمنه و
هرات را با
شامل شدن در
خدمت منظم
سربازی
به گردن
گرفتند (سپاهیان
عادی از جمع
باشندگان
بومی و بورد
فرماندهی به
جمع خدمات
نظامی دولتی
می آمد با رتبه
و معاش). [63] مقارن با
بهار 1930، تمایلات
ضد نادریه در
شمال، منجر به
آماده گیری
برای قیام
سراسری
ترکستان
افغانی زیر
شعارهای
خودمختاری و
خودگردانی
گردید. در راس
این جنبش با
توجه به
اوضاع،
مهاجران بخارایی
(و به پیمانه
نه کمتر
مهاجران
ترکمن) چونان
منظم ترین و
در عین حال
شهرنشین ترین
به لایه
اجتماعی
باشندگان
شمال
افغانستان،
قرار گرفت.
مهاجران
افزون بر
داشتن دسته
های مسلح و
افراد دارای
توانایی های
رزمی، دارای رهبران
با اتوریته
یی چون
ابراهیم بیک و
... و شبکه
گسترده و پر
شاخ و برگ
هواداران- هم در
خود
افغانستان و
هم در بیرون
از مرزهای آن بودند.
... در
استان های
شمالی، طی
دوره جنگ
داخلی که به فروپاشی
سازمانی
حاکمیت دولتی
انجامید، نیروهای
قومی یی بر
انگیخته شده اند که
افغان ها
(پشتون ها) که
سرگرم رسیدگی
به سر و سامان
دادن به مسایل
قبیله یی اند،
در وضعی
نیستند که از
عهده آنان بر
آیند. به
دشوار می توان
گفت که در
شمال جنبش
کاملا شکل
یافته اقلیت
های تباری جا
داشته باشد.
بیشتر محتمل
است که این
خودمختاری
گرایی رو به
افزایش قومی،
به گونه
مصنوعی از سوی
مهاجران
بخارایی بهره
گیری می شود
که هم در دوره
بچه سقاو و هم
همین اکنون
نیروی سازمان
یافته یی در
برابر همه
تلاش های
حکومت مرکزی
مبنی بر زیر
اطاعت در
آوردن ازبیک
ها – ترکمن ها
و تاجیک های
شمال است».[64] چنین از
کار بر آمد که
زندگی و
سرنوشت چندین
صد هزار مهاجر
از آسیای
میانه شوروی
در دهه 1920 و در
دهه های بعدی
سده بیستم،
بخشی از تاریخ
داخلی و سیاست
افغانی و
همچنان
مناسبات بین
المللی در
منطقه آسیای
میانه گردید.
این موضوع
بزرگ و پیچیده
بارها موضوع
پژوهش
دانشمندان
بسیار برجسته و
نیز
دانشمندان
جوان-
نمایندگان
دبستان های گوناگون
علمی، گردیده
است. مگر توجه
اساسی در تاریخ
نگاری موجود
به رخدادها و
روندهایی که به
گونه محلی در
گرد و بر
مرزهای
امپراتوری روسیه
رخ داده
بودند، مبذول
گردیده است.
«کد» مشترک
بیشترینه
کارهای
پژوهشی در گام
نخست- آن هایی
که در چهارچوب
دبستان
تاریخی شوروی انجام
شده بودند،
روشن بود و
بار سرشتی آن
مهاجرت
چندبعدی
آسیای میانه
به مثابه جنبش
و یا پدیده
کاملا نظامی-
سیاسی و ملی
گرایانه (و به
پیمانه به
بارها کمتر-
اجتماعی) که
برچسپ و پشتوانه
«باسماچی
گرایی» داشت،
بود. شمار کل
مهاجرانی که
تنها در نواحی
اندخوی بود و
باش داشتند، نزدیک
به ده هزار می
رسید. این
گروه بیشتر
متشکل بودند
از ترکمن ها
که رهبر
روحانی آنان-
ایشان خلیفه
قزل ایاق،
دارای هشت هزار
راس چارپا
(مال، مواشی
یا دام) ( از
جمله گوسفند)
بود. [گذشته از
این ها،]
مهاجران
منطقه اندخوی
زمین هایی
گسترده یی به
دست آورده
بودند( دوازده
هزار پیکال یا
6000 تانان) که بی
درنگ همه به
دست رهبران
عشایر و بای
ها افتاد.
کتله اصلی
مهاجران ترکمن،
ناگزیر بودند
برای امرار
معاش از راه دهقانی و
چوپانی نزد
زمینداران و
یا مالداران
خودی یا
بومی کار
کنند. مهاجران
میانه حال معمولا
شمار کوچک
چارپایان را
خریداری
نموده و یا
دست اندر کار
وارد نمودن
چوب بودند که
بیشتر در
گستره شوروی
کارسازی و
تهیه شده و برای
فروش به
افغانستان
آورده می شد
که درآمد خوبی
داشت.(برای
نمونه، یک
پشتاره شتر
چوب در نوار
مرزی شوروی 2.5
روبل بود و در این سوی
مرز در
افغانستان 10-12
روبل) [66] سیستم
مالیاتی
افغانستان
نیز برای
مهاجران مساعد
بود (به سال 1928 به
دلیل
خشکسالی، کم
آبی و مرگ و
میر مواشی،
مالیات بیشتر
از این هم
برای آنان
کاهش داده شد).
تنها در 1928 با
مصوبه کمیته
اجرایی مرکزی
ترکمن، چاه
های مربوط به
مهاجرانی که
در افغانستان
بود و باش
داشتند و این
چاه ها را
برای دامداران
(مالداران)
بومی به اجاره
داده بودند،
ملی ساخته
شدند. همچنان
قرق و چریدن
دام های مربوط
به رهبران
دسته های جنگی
در قلمرو
شوروی ممنوع
گردید. مهاجران،
از سویی هم، به این
دلیل
نمی
توانستند به
گونه نهایی
تصمیم بگیرند
از کشور
زادگاه شان
بیخی ببرند
که می
ترسیدند از
سودمندی
اقتصادی زندگی
در دو خانه
محروم شوند و بسیاری
به شکست رژیم
بالشویکی و
احیای اشکال پیشین
دولتداری در
آسیای میانه
شوروی ( امارات
بخارا و ...)
امیدوار
بودند. [67] در همه
این اوضاع، یک
نکته بسیار
مهم وجود داشت-
همو دوگانگی
وضعیت
اجتماعی-
حقوقی
مهاجران (به
ویژه ترکمن
های ناحیه
اندخوی)
موجودیت آنان
را تامین می
نمود: ذخیره
مواد خوراکی
برای چرش
مواشی در
افغانستان
برای 3-4 ماه
بسنده می کرد،
و در دیگر
اوقات با آن که
بخشی از ترکمن
های آن در
گستره شوروی
بسر می بردند.
این وضعیت امپیراتیفی
اقتصادی
دلیل عینی یی
برای بازگشت
این گروه تباری
بود – چیزی که
به آن دولت
آسیای میانه
شوروی که در اواخر
سال های دهه
بیست رژیم
مهاجرت های
مرزی را تشدید
نمودند، و مشی
عمومی خود را
در قبال
کوچروان و
مهاجران
موسومی که در
میان آن ها
حتا
نمایندگان
قبایل بومی
افغانی (پشتون
ها) نیز حضور
داشتند؛
پیگیرانه
پافشاری داشت[68]. بهار سال
1930 حکومت
افغانستان
تلاش ورزید تا
با ابراهیم
بیک زبان
مشترک بیابد.
او حتا فرمان
نادرشاه را
مبنی بر تقرر
خویش به عنوان
معاون والی
(نایب
الحکومه) مزار
شریف به دست
آورد.[69]
یعقوب خان-
رییس کمیسیون
در زمینه مصالحه
شمال (غبار می
نویسد که وی
همچنان به عنوان
والی بلخ
گماشته شده
بود) به یاری
میرزا قاسم
خان و ایشان
خلیفه با
ابراهیم بیک
به توافق
رسیدند تا در
مزار شریف
دیدار نمایند.
در آستانه فرا
رسیدن نوروز،
ابراهیم بیک
با همراهی 700
سوار به بلخ
رسید که گروهی
بزرگی از
نظامیان بلند
پایه به
پیشواز وی
شتافته بودند
که این کار
گواه بر مقام
عالی مهمان
بود. سپس وی با 50
پاسبان و بقیه
جنگاوران خود
به شهر مزار
شریف رسید.
مگر پدیدار
شدن سر و کله
شمار بسیار
ترکمن های
مسلح پیرامون
باغی که او و
افرادش در آن
پاییده
بودند، و دیگر
رویدادها او را
برانگیختند
تا از
دیدار با یعقوب
ها سر باز
بزند. در
جریان چند ماه
اخیر، مناطق
بزرگی از
میمنه تا مزار
شریف و قطغن
زیر تاثیر او
بودند. پویایی
گروه های
مهاجر به
رهبری
بخارایی ها، نه
تنها هنگامه
شهرنشینان
رانده شده،
بل امری بود
مخصوص به خود،
با آن که
معامله یی
بود بس مخاطره
آمیز با رژیم
نادرشاه [که
نیک آگاه بود
که]- «... رهبران
مهاجران با
حمایت از
گرایش های
جدایی خواهانه
و »پیکار با
تفنگ» می
کوشند تا قیمت
خود را نزد
حکومت
افغانستان
بالا ببرند و برای
خود مواضع
بسیار خوبی را
در گفتگوها با
یعقوب خان و
حکومت
افغانستان
دست و پا
نمایند». [70] در
دسامبر 1930 دسته
بزرگی به
رهبری شاه محمود-
وزیر دفاع به
شمال گسیل
گردید. این
دسته متشکل
بود بر
واحدهای منظم
قبایل پشتون
از ولایات
پکتیا، وردکو
قبایل مسعود،
جدران و ... که
مقصد از گسیل
آن برقراری
نظم و نسق واقعی
شمال- شرق و (یا)
سرکوب همه
تشکیلات
اپوزیسیونی و
در گام نخست، دسته
های ابراهیم
بیک بود. رهبران
شوروی
که سال های
دراز (به ویژه
پس از روی کار
آمدن نادر
شاه) حکومت افغانستان
را به پایان
دادن هر چه
سریع تر به کار
دسته های
مهاجران فرا
می خواندند،
در عمل یک
سیاست دو
رویانه را پیش
می بردند: با
آوردن فشار بر
افغان ها بس
ماهرانه با
مهاجران در بخش
افغانی مرز
برخورد می
نمودند و در
برخی از موارد
حتا پنهانی با
آنان همکاری می
نمودند.
تسوکرمان
در نامه خود
عنوانی
کمیسار خلق در
امور خارجه ل.
کاراخان (قره
خان) با
نگرانی نوشت: « من،
تاکیک ما در
خصوص ابراهیم
بیک را خطرناک
ترین تاکیک می
پندارم که
آشتی ناپذیری
وی (برای
مقاصدی که به
من روشن
نیست)، نزد ما
بدیعی است.
روشن است
منظور ما «غیر
ممکن بودن مبارزه
با ابراهیم
بیک با توجه
به ترکیب دهقانی
دسته های او»
است. به
پنداشت من، در
این جا اشتباه
فاحشی صورت می
گیرد که منجر به
بخشیدن هویت
غیر مستدل به
ابراهیم بیک و
جنبش کشاورزی-
ملی شمال که
هنوز در مرحله
آغازین خود
است، به رغم
انگیزه بس عمیقی
که در نتیجه
سقوط امان
الله، به قدرت
رسیدن بچه
سقاء و
برقراری رژیم
نادر شاه که
همراه با
تقویت فشار
پتان ها بر
اقلیت های
شمال گردیده
است، خواهد
گردید. نمی
توان موجودیت
انتاگونیزم
کشاورزی- ملی
را که
اپوزیسیون
شمالی کابل را
تغزیه می
نماید،
نادیده گرفت،
مگر اشتباه بی
چون و چرایی
خواهد بود
هرگاه جنبش بالقوه
یی را که گویا
از سوی
ابراهیم بیک، ایشان
خلیفه، بچه
جنید و دیگران
در حال شکلگیری
است، به عنوان
جنبش حقیقی
عوضی بگیریم. این ها،
اندیشه احیای
جنبش ضد شوروی
باسماچی ها را
که با تضعیف
حاکمیت دولتی
در شمال افغانستان،
ساحه یی را
برای آماده
سازی یورش
هایی به آسیای
میانه به دست
آورده اند، در
سر دارند. بی
تردید، به این
جنبش برخی از
عناصر اقلیت
های ملی شمال
می پیوندند.
مگر این کار
به معنای- آن
نیست که ما در
شمال جنبشی
مثل جنبش
کشاورزی- ملی به
رهبری سردسته
های باسماچی
ها داشته
باشیم. از این
رو، در رابطه
با ابراهیم
بیک، بایسته
است مشی محکمی
را پیش بگیریم
در راستای سر
به نیست ساختن
وی. در غیر آن،
بهار، ما در
سیمای وی تهدیدی
را برای آسیای
میانه خود
خواهیم داشت،
حال چه رسد به
این که مشی
دوگانه در
قبال ابراهیم
بیک، ما در
چشم کابل بی
اعتبار می
سازد».[71] در مساله
ابراهیم بیک،
افزون بر
هرگونه جنبه های
ابزاری، به
کارگرفته شده
هم از سوی
جانب شوروی و
هم از سوی
نادریه،
همچنان
پیچیدگی های
عینی نیز
موجود بودند
که وی خود نیز
از آن ها بهره
گیری می نمود:
تضادهای میان افغانستان
و شوروی، ضعف
رژیم جدید
افغانستان و
مانند آن. به
گونه یی که
رخدادها نشان
دادند،
سپاهیان وزیر
دفاع– شاه
محمود خان، برای
مبارزه در
برابر
ابراهیم بیک
آماده نبودند:
آن ها مهمات
کم داشتند.
نمی توانستند
خود را در
برابر تاکتیک
های حریف-
شبیخون ها و
راه اندازی
عملیات سریع
جنگ چریکی-
عیار بسازند.
همچنان تلاش
هایی مبنی بر
بسیج ساختن
باشندگان
بومی در برابر
آن ها کم
نتیجه بود: به
جای 5-6 هزار
توانستند
نزدیک به 600 نفر
گرد بیاورند.
ایشان خلیفه
برای فریب و «چشم
بندی» یک گروه 150
نفری از ترکمن
های مسن را که از
جمع بینوایان
و ناداران
گزیده شده
بودند و با
تفنگ های یک
تیر مسلح
بودند، به
فرماندهی قلیج
سردار
فرستاد.
به گونه
یی که غبار می
پنداشت،
رویارویی
میان نیروهای
ابراهیم بیک و
گروه های زیر
فرمان شاه
محمود خان به
آتش تنش های
میان تباری
میان شمال و
جنوب افغانستان
هیمه بیشتری
انداخت. به
زنان اسیر شده
تجاوز می شد.
گذشته از این
ها،
رویدادهای
دیگری هم رخ
دادند. برای
نمونه، بنا به
فرمان وزیر
حربیه (شاه
محمودخان) یک
هزار خانواده
ترکمن با
کودکان و زنان
و پیرمردان می
بایست به زودترین
فرصت بدون
استراحت پای
پیاده تا کابل
می رسیدند. در
روند این
»راهپیمایی»
بی مانند ستمبارانه
و خشونتبار،
شمار بسیاری
درگذشتند و
آنانی هم که
زنده ماندند،
در آینده به عنوان
نیروهای
«بیگار» در
جایدادهای
خود شاه محمودخان
و دیگر
زمینداران
منطقه کابل به
»کار»گماشته
شدند. به
اشتراک
کنندگان
»کارزار شمال»-
سربازان
نیروهای منظم
و نیز شبه
نظامیان جنگجو
«بخششی» های
مالی یی به
میزان تنخواه
یک ماهه داده
شد. گذشته از
این، حکومت
برای آنان
مدال سپاسی
ویژه یی به
خاطر «سرکوب
شورش قطغن»
داده شد.[73] طرفه این
که ضربه قاطع
را بر دسته
های ابراهیم
بیک، همو دسته
های مهاجران
ترکمن وارد
آورده بودند-
با آن که
رهبران آن ها
روابط خود را
با بخارایی
ها
نگهداشته
بودند و به
آنان کمک هایی
هم می نمودند. با
این هم تصمیم
نگرفتند به
دسته های او
بپیوندند و
بخش چشمگیر
ترکمن ها حتا
به نیروهای
دولتی
پیوستند.
تاریخ 7 مارچ 1931 در
نبردها میان
نادریه و
نیروهای
مخاصم با آن،
روز تعیین
کننده یی بود.
دسته های
ابراهیم بیک
تجرید شده و
از سوی جنگجویان
هزاره و سوران
ترکمن که شمار
شان به چهار
هزار نفر می
رسید، سرکوب گردیدند.
اجیران ترکمن
به پاس مکارگی
خود جایزه
گرفتند:
فرماندهان
القاب نظامی
دریافت
داشتند و افراد
عادی هر یک
تنخواه بخششی
دو ماهه به
میزان 80 روپیه
گرفتند.[74] این بود
بهای آخرین
ضربه نادریه
بر ابراهیم بیکیان
– جنبشی
گسترده
کثیرالمله یی
که اشتراک
کنندگان
بلافصل آن به 15
هزار نفر می
رسید و در
صفوف آن بازرگانان،
هم زمینداران
و هم بزرگران
و روشن است
روحانیون
حضور داشتند.
به دلیل اوضاع
تاریخی و نیز
سیاسی (از
جمله – بین
المللی)،
پیکان این
جنبش همزمان
دارای نشانه
گیری هم
ضد افغانی و
هم ضد شوروی
بود. دلیل
اصلی این دو
پیکانه بودن
ابراهیم
بیکیان،
وضعیت مناسبات
ملی- کشاورزی
در شمال
افغانستان
بود- نابرابری
اجتماعی-
اقتصادی
اقلیت های
تباری با افغان
ها- پشتون ها؛
در واقع وضعیت
مهاجران شهرنشین
آسیایی میانه
یی که در آتیه
به دلیل داشتن
سازماندهی و
مسلحانه بودن، قاعده
جنبش را می
ساختند. چنانی که
یادآور
گردیدیم،
بهانه یی بلا
فصل برای خیزش
های ضد دولتی در شمال
پاییز 1930 –
زمستان 1931
تمایل حکومت
مبنی بر خلع
سلاح ساختن دسته
های ابراهیم
بیک و افزایش
مظالم مالیاتی
در کشوری که
جنگ [شیرازه
های-گ.] آن را از
هم گسیخته بود،
گردید. نابرابری
ملی گاهگاهی
به بی پرده
ترین وجهی پدیدار
می گردید:
هنگامی که
موقع «رسیدگی
به کار
باشندگان
اربیک» که از
ابراهیم بیک
پشتیبانی می
نمودند، فرا
رسید. روستاها
و دهکده های ازبیک
نشین یک سره
به آتش کشیده
شده و نابود
شدند. این در
حالی بود که
در همین
روستاها و
دهکده ها،
خانه های
زمینداران
پشتون در امان
بودند. س. شاه
خمارف-
خاورشناس
تاجیکستانی
بر پایه مواد
آرشیف ملی
افغانستان،
به این نتیجه
رسید که رژیم
نادر شاه [پیروزی
در-گ.] سرکوب
ابراهیم بیک
را با گرفتن
کابل در
اکتبر 1929 ، در
یک ردیف ارزیابی
می کرد.[75] 5- کشاکش
های نخبگان[ -
«خاندان های
چرخی و
مصاحبان»- گ.] بر
سر قدرت و به
پادشاهی
رسیدن
ظاهرشاه: پس از
انجام
ماموریت
نظامی ناکام
شوروی- افغانی
[به رهبری
پریماکف و چرخی-گ.]
به مقصد احیای
رژیم امان
الله
خان(اپریل- می 1929)
و کمرنگ شدن
دلچسپی
رهبران شوروی
به امانیست
ها، اروپا
مرکز تجمع
نیروهای
هوادار امان الله
خان گردید. در
گروه رهبری
مهره های
سرشناس
رخدادهای سال
های دهه 1920 : غلام
نبی چرخی در
ترکیه[78]،
شجاع الدوله
[غوربندی-گ.]،
غلام صدیق
چرخی و عبدالهادی
داوی در
آلمان،
عبدالحسین
عزیزدر ایتالیا
(که خایین
برآمد و به سود
نادر خان به
جاسوسی
پرداخت) شامل
شدند. دانشجویان
افغانی و
کارمندان
سفارتخانه ها
در این کشورها
و نیز شماری
از کشورهای
دیگر به آن ها
پیوستند. در استامبول[
استانبول-گ.]،
برنامه گروه
های مهاجر
آماده ساخته
شده بود که
پسان ها در
نشست های محرم
در برلین، و
سویس ویرایش
گردید. به
گفته غبار، در
این نشست ها امان
الله خان و
شماری از
سفیران
افغانستان- هم
از جمع سفیران
برکنار شده و
هم از سفیران
برحال، حضور
به هم رسانیده
بودند[79].
مهاجران
امانیست که
ناتوان از چاپ
روزنامه یا
کدامین نشریه
دیگر بودند،
اندیشه های
خود را با نشر
اعلامیه ها
پخش می
نمودند. در
یکی از این
گونه اعلامیه
ها با امضای
امان الله
خان، سرشت اصلاحات
انجام شده از
سوی وی و
دلایل ناکامی
آن توضیح داده می
شد و نیز سرشت
مشی رژیم[ نادر
شاه-گ.] ، افشا
ساخته می شد. [80] آشفتگی
در
افغانستان،
برای انگلیسی
ها این زمینه
را فراهم می
کند که با دست
های قبایل (به
پاداش عقب
نشینی آن ها
در مساله
هند)، گستره افغانستان
را به یک
دهلیز
ویرانگر به
سوی جمهوری
های آسیای
میانه مبدل
سازند و از
سوی دیگر، ما
را ناگزیر به
اتخاذ
تدبیرهای
گران نظامی در
مرزهای
افغانستان
بگرداند».[81] آ- مبارزه
سراسری، همه
جاگستر
و پیگیرانه
در برابر
امپریالیسم
انگلیس، ب- مبارزه در
برابر نظام
مالیاتی و
خودسری های
ماموران
دولتی و
پولیس،
مصادره مال
های تاجران، زمین
های
زمینداران،
خان ها و مالک
ها و تقسیم
برابرانه آن
میان دهقانان
زحمتکش، واگذاری
سیستم آبیاری
به دست ارگان
های محلی خود
گردان
برگزیده شده
از نمایندگان
زحمتکشان
بزرگر. در این
حال، مبارزه
به خاطر کاهش
مالیات، فسخ
قراردادهای
اجاره و گروی،
بخشیدن همه باقیات،
انتخابی بودن
ماموران و
مسوولیت آنان در
برابر انتخاب
کنندگان را به
عنوان وظیفه دارای
اولویت
ارزیابی کرد. پ- دستیابی
به برابری
کامل اقتصادی
و سیاسی برای
همه اقوام و
قبایل باشنده
افغانستان
بدون استثناء.
یکی از وظایف
دیگری که
اعلام گردیده
بود، عبارت بود
از لغو همه
امتیازات
برای شماری از
قبایل و خاندان
ها و
اعلام عفو
عمومی و
برابری زبان
ها. ت-هدف دیگر،
در تزهای
کمینترن در
باره افغانستان،
- تشکیل
آزادانه دولت
افغانستان با
پیوستن
سرزمین های از
دست رفته با
چهار میلیون
باشنده آن در
نوار «قبایل
آزاد» به آن،
در چهارچوب
سیاست داخلی
خوانده شده
بود. در این حال،
باشندگان
شمال: تاجیک
ها، ازبیک ها،
ترکمن ها و
دیگران- می
بایست از حق
کامل تعیین
سرنوشت
برخوردار می
گردیدند. بند
نهایی سند
کمینترن،
اندیشه اصلی
استراتیژیک
تدوین کنندگان
آن را
آشکار می
سازد:
با توجه به
آن که آزادی
راستین
افغانستان می
تواند تنها در
نتیجه انقلاب
سراسری ملی در
برابر رژیم
نادرخان به
دست بیاید،
هدف نهایی حزب
انقلابی خلق
افغانستان
عبارت است از
سرنگونی
حکومت
نادرخان و
استقرار
«جمهوری مستقل خلق».
با آن که در
این حال،
تاکید گردیده
بود: که این
وظیفه می
تواند در
پیوند
ارگانیک با انقلاب
پیروزمند
پرولتاریا و
دهقانان هند
در برابر امپریالیسم
و فیودالیسم
حل گردد.[83] مگر مقارن با
این زمان،
پرتنش شدن
سراسری اوضاع
بین المللی و
یک رشته گره
های منازعه
آمیز با
کشورهای
همسایه
خاور(به ویژه
با چین)، دستاوردهای
بس ناچیز
سیاست پیشین
شوروی در
افغانستان و
همچنان امکانات
محدود عینی
مالی، موجب
چیرگی
تمایلات پراگماتیک
در رفتارهای
شوروی در قبال
خاور گردیدند.
مساله
افغانستان به
تدریج و برای
یک مدت دراز
در جایگاه یک
مساله دست دوم
رانده شد و مناسبات
افغانستان-
شوروی به رژیم
تعامل بسیار
اندک دو کشور
همسایه دارای ساخت
اجتماعی- سیاسی
گوناگون در
آمد. پیشگویی
ها و طرح های
خیال
پردازانه
کمینترن در
مساله
افغانستان،
دیگر از
پشتیبانی
تصمیم
گیرندگان در
کرملن
برخوردار
نبود- افزون
بر آن، این
پیشگویی ها و
طرح ها، تنها تجرید
کمینترن در
مسایل
سیاست بین
المللی و
فروپاشی
نهایی آن را
تسریع نمودند. هواداران
امان الله به
تلاش های خود
در زمینه تحکیم
مواضع و
ساختارهای
خود در مهاجرت
بسنده
ننموده، این
ساختارها و
مواضع را در
درون افغانستان
نیز تحکیم
بخشیدند. آنان
همچنان به رهبران
شوروی با
خواهش ها و
طرح هایی مبنی
بر مسافرت
رهبر خود از
راه شوروی به
کوشکا–
محل استقرار
برنامه ریزی
شده دسته یی
متشکل از
هزاره های
مهاجر؛ رو
آوردند.
هوادارن امان
الله امیدوار
بودند که
اقدام جدید به
سود [شاه-گ.]
اصلاح طلب؛
پیشین
هزاره جات
(هزارستان)
استان های
خاوری و جنوبی،
کوهدامن و
کوهستان و نیز
شمال
افغانستان را
به خیزش وا
خواهد داشت.
قیام برای
بهار 1931 برنامه
ریزی شده بود.
خود امان
الله، هرچند
گاهی چهره خود
را در سیمای
رهبر جدید
کشور به نمایش
می گذاشت: برای
نمونه، در ماه
سپتامبر 1931
تلگرامی را با
لحن تهدید
آمیز عنوانی
نادر گسیل
داشت: «بس است. برخیز
و برو. من به
اندازه کافی
قدرتمند هستم.
خون مردم
بیگناه را [به
ناحق-گ.] مریز»
[85] اپوزیسیون
ضد نادر با
شتاب به آرایش
صفوف خود به
انجام
اقدامات در
درون
افغانستان
متوجه گردید.
[به گونه باور
نکردنی برای
بسیاری-گ.]، حتا
کسی چون محمد
گل خان مومند
(مهمند) - رییس
کمیسیون
اصلاحات و
وزیر داخله با
گروه غلام
صدیق خان
چرخی، در تماس
بود.[86] همراه با
برخی از اعضای
خانواده
چرخی، تابستان
1933 یکی از
نزدیکترین
همکاران امان
الله خان- [محمد
ولی خان
دروازی-گ.] نیز به دار
آویخته شدند.
او زیر زنجیر
و زولانه،
ریسمان در
گردن، رو به
دژخیم[93]
فریاد زد[94]:
«به نادر خان
بگو که او می
تواند هزاران
نفر همچو مرا
بکشد. مگر
روزی فرا
خواهد رسید که
مردم
افغانستان به
سرشت واقعی او
پی خواهند برد
و او را به
سزای جنایاتش
خواهند
رسانید». [95] خود
طبیبی توانست
از لیسه
حبیبیه تنها
به این خاطر
بگریزد که
مدیر مکتب از
خویشاوندان
برادرش بود. افزون بر
امانیست ها و کسانی
که می شود آنان
را به
گونه مشروط
ترقی خواهان
(یا به همین
پیمانه
مشروط، جوانان
افغان) نامید-
یعنی
نیروهایی که
از جناع
لیبرال و
اصلاح طلب
نمایندگی می
کردند، در صفوف
اپوزیسیون به
گونه یی در
بالا یادآور
گردیدیم،
هواداران دیدگاه
های محافظه کار
افراطی و
همچنان
نمایندگان
برخی از گروه
ها و جریانات
تباری و مذهبی
دیده می شدند.
حزب نامنهاد
«ارشاد» را می
توان از چنین
گروه هایی شمردکه
در سال های 1932- 1933 پویایی
داشت. هسته
این حزب با
نام »مجتمع
اسلامی» در
هرات از سوی
طلبه های جوان
شیعه آموزش
دیده در مشهد
گذاشته شده بود.
سازماندگان
این مجتمع در
آینده به کابل
آمدند و در آن
جا دست به
ایجاد حزب
ارشاد در گذر
شیعه نشین
چندآول
یازیدند. رهبر
این حزب سید
اسماعیل بلخی
بود. در شمار
اعضای آن،
کسانی چون سید
علی گوهر آقای
غوربندی، سید
سرور آقای
لولنجی،
خواجه محمد
نعیم، محمد
اسلم غزنوی،
عبدالطیف
سرباز چند آولی، سید اسکندر
مظفر
چندآولی،
داکتر اسد
الله رووفی،
محمد ابراهیم
کندکمشر(سرگرد)،
عبدال غیاث،
خدای نظر،
کندکمشر محمد
حیدر غزنوی، و لوا
مشر (سرهنگ)
محمد حسن –
پسران مسجدی
خان دیده می
شدند. هنگامی
که دولت به
موجودیت گروه
و دیدگاه های
ضد دولتی آن پی
برد، فرمان
داده شد تا دو
برادر: محمد
حیدر و محمد حسن
را بکشند.
برخی از اعضای
گروه
توانستند بگریزند
و دیگران به
زندان
افتادند.[98]
در ماه
دسامبر 1933
عبدالخالق و
نیز هشت تن از نزدیکان
وی و دیگر
افراد مظنون
در توطیه (از جمله
سه تن از
اعضای
خانواده غلام
جیلانی چرخی) به دار
زده شدند. چهل سال
فرمانروایی
وی سرشار از
رویدادهای گوناگون
بود: دوره دور
و دراز جلوس
بر تخت،
پیمودن راه نه
چندان آسان به
سوی تجارب
دموکراتیک در
دهه 1960، نداشتن
توانایی پیش
بینی
پیامدهای آن و
اجازه دادن به
تضادهای جدید
در جامعه
افغانی. بهایی
را که او به
خاطر کرده ها
و ناکرده های
خویش پرداخت،
بس گران از
کار درآمد: مهاجرت
نزدیک
به سی ساله
خودش، زنجیره
پیهم تجارب
اجتماعی-
اقتصادی یی که
پیگیرانه کشور
را به بن بست
کشانیدند. از
جمله تجارب
ماجراجویانه
بروکراتیک،
رادیکال چپ،
اسلامی و
مانند آن....
|